خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت پنجاهو پنج

رمان بهار/پارت پنجاهو پنج

 

چشم من مدام در تعقیب سوی چشماش بود.
میخواستم بدونم واکنشش چیه وقتی بفهمه نتیجه ی سکس رویایش شد یه توله!
برگه رو خیلی آروم از توی پاکت بیرون کشید و بهش نگاه کرد.
رفته رفته لبخند روی صورتش محو شد.
نگاهش میخکوب اون برگه ی آزمایش شده بود عین من که نگاهم قفل زده بود رو صورتش…
آب دهنش رو قورت داد و من اینو از بالا و پایین شدن سیبک گلوش متوجه شدم.
بالاخره سرشو بالا آورد و رو به نوشین پرسید:

-مثبت !؟

نوشین با غرور لم داد روی مبل و بعد پاهاشو روی هم گذاشت و گفت:

-اهوم! حالا میتونم این برگه رو پرت کنم جلوی پدر و فک فامیلت تاحالیشون بشه من اگه تاحالا بچه دار نشدم به خاطر اینکه خودم خواستم…نه چیز دیگه ای!

درحالی که درگیر احساسات مختلف دردناک زیادی شده بودم و درحد نفرت از دست اون عصبانی شده بودم گفتم:

-پدر شدنت رو بهت تبریک میگم آقا مهرداد…

سرش رو خیلی آروم به طرف من چرخوند و زل زد تو چشمهام.
از این به بعد اون چطور میتونست دیگه از عشق با من حرف بزنه!؟
میتونست از خوشبخت کردن من حرف بزنه!

هیچی نگفت و یک کلمه هم جوابمو نداد.فقط دوباره خیره شد به برگه ی آزمایش!
نوشین که انتظاری بیش از همچین خیره شدنهایی رو ببینه پرسید:

-مهرداد…؟

-جانم !؟

-خوشحال نشدی!؟ خوشحال نشدی که قراره پدر و مادر بشیم!؟ یا مثلا از نوشین و مهرداد تبدیل بشیم به بابا مهرداد و مامان نوشین!!؟؟

-نه

نوشین هاج و واج و انگار که انتظار هر حرفی رو داشته جز کلمه نه گفت:

-چی نه !؟

مهرداد با دستپاچی و انگار که ظاهرا بی اختیار اون کلمه رو به زبون آورده باشه گفت:

-نه یعنی آره…آره معلوم که خوشحالم….خیلی هم خوشحالم…اونقدر که شوکه شدم….

پوزخندی زدم و با طعنه گقتم:

-این جور شوکه ها خیلی خوبن…یعنی همیشه شوکه شدن به خاطر افتادن اتفاق خوب باحال….

نگاه آروم و پرحرفی بهم انداخت.
ما داشتیم با چشمامون حرف میزدیم.و من سراسر گله بودم.
گله و شکایت و طعنه و خشم….
نمیدونم آخه چرا بهم نگفت!؟ چه نیتی جز فریب دادن من میتونست داشته باشه واسه قایم کردن همچین چیزی!

از روی مبل بلند شدم و گفتم؛

-خب من فکر میکنم شما دوتا زوج بی نظیر رو باهم تنها بزارم…

نگاه مهردادعصبی و آشفته بود.اون چیزی نگفت چون میدونست من الان چقدر خشمگینم چقدر ناراحتم چقدر عصبی و خشمگینم.
بجای اون نوشین اما گفت:

-کجا میری بهار…؟ بمون لاقل یه چایی باما بخور…یه چایی…کیکی….

لبخندی به تلخی حس و حالم زدم و گفتم:

-نه من برم بهتره …شما الان به خلوت نیاز دارین…حتی من پیشنهاد میدم برید بیرون و یکم دور دور کنید…خیلی خوب …

نوشین لبخند زد و گقت:

-آره واقعاااا….چقدر دلم میخواد

نگاهی زیر چشمی به مهردادی که فهمیده بود چقدر درحال تیکه پروندن هستم انداختم و گفتم:

-اصلا به نظر من آقا مهرداد الان باید دست شمارو بگیره و ببره شهر و برات یه هدیه ی توپ بخره دخترخاله! البته این فقط یه پیشنهاد!

نوشین ذوق زده به مهرداد نگاه کرد و گفت:

-نظر تو چیه مهرداد!؟ نمیخوای ببوسیم!؟ نمیخوای منو به بیرون دعوت بکنی!

مهرداد با پکر ترین حالت ممکن سرش رو تکون داد و گفت:

-چرا..چرا عزیزم…برو لباستو بپوش باهم بریم بیرون..

نوشین باخوشحالی بلند شد و گفت:

-خیلی زود آماده میشم

اینو گفت و رفت تا من و مهرداد واسه چند لحظه ی کوتاه یاهم همصحبت بشیم!

 

نوشین رفت تا من و مهرداد واسه چند لحظه ی کوتاه باهم همصحبت بشیم!
یا بهتره بگم تنها بشیم.
به همدیگه خیره شدیم.حتی دیگه نتونستم پورخند بزنم.
بین من و اون دیگه هیچ آینده ای نمیتونست شکل بگیره.هیچ آینده ای…
نگاهی یه مسیری که نوشین ازش رد شده بود انداخت و گفت:

-من…من همچی رو برات توضیح میدم بهار…

بی حس و بی رمق گفتم:

-چی رو میخوای توضیح بدی!؟ هان!؟ چی…

حرص میخورد از اینکه نمیتونست بیاد سمتم.کنارم بشینه و برام حرف بزنه.
از همون فاصله با عجز گفت:

-بهار..بهارمن …من ازت خواهش میکنم بهم فرصت بدی….فرصت حرف زدن….فرصت….

پیش از تموم شدن حرفش گفتم:

-چیزی نمیخوام بشنوم….راستی پدر شدن چه حسی داره!

کلافه با دستهاش صورتش رو پوشوند.نفس عمیقی کشید و بعد با حالتی عصبی گفت:

-بهار بهار بهار…تو داری اشتباه میکنی….بهار خواهش میکنم بهم …

انگشت اشاره ام رو جلوی لبهام گذاشتم و گفتم:

-هیششش! من حوصله هیچ و هیچکس رو ندارم بخصوص چرت و پرت هایی که قراره الان از تو بشنوم…

حیرت زده نگاهم کرد.و این حیرت از بابت این بود که اصلا تصور نمیکرد قراره من اینطوری باهاش صحبت بکنم.
با چشمای درشت شده اش به خودش اشاره کرد و گفت:

-من…من قراره دری وری بگم!؟ من !؟؟

بجای جواب دادن به این سوالهای آشغالش گفتم:

-بهت خوش بگذره…حسابی به مامان بچه ات برس…

کلافه تراز قبل گفت:

-بهار بهار بهار بهار منودیوونه نکن…دیوونه نکن…

-بنظرم از همین حالا شروع کن لباس بچه خدیدن…گهواره…لباس…عروسک…اسباب بازی…

خیزبرداشت که بیاد سمتم و دادو فریاد راه بنداره اما درست همون موقع سروکله ی نوشین پیدا شد.
حسابی به خودش رسیده بود.
نصف موهای بلوند فر پیچ و تاب خورده اش رو ریخته بود بیرون.یه طرفشو پشت گوشش زد تا گوشواره ی بلند خوشگلش مشخص باشه..
شال مشکی رنگش رو داده بود عقب تا خوشگلی صورت و موهاش بیشتر مشخص باشن…
لبخند زد و گفت:

-خب عزبزم من آماده ام…

لبخند خیلی تلخی زد م و گفتم:

-خبلی خوشگل شدی دخترخاله…خیلی….

لبخندش از این تعریف و تمجیدها عریضتر شد.بنظر اون خوشحالترازهمیشه بنظر می رسید.
سرخوش گفت:

-مرسی عزیزم…کیک بخوریااا….ما که وقت نشد فعلا بخوریم تو جای بخور

بغضمو قورت دادم و گفتم:

-باشه..باشه حتمااا…

رفت سمت مهرداد دستشو گرفت و گفت:

-خب بریم!؟

مهرداد خیره به من لب زد:

-باشه بریم…

 

وسایلم رو توی کوله پشتی ریختم.هرچیزی که لازم بود.
گوشی ، شارجر، پاوربانک، لباس اضافی…
میدونستم مسخره بود اگه قرار بود دوباره قهر میکردم راستش من دیگه حتی حوصله قهر کردن روهم نداشتم من فقط باید می رفتم جایی که اعصابم آروم بشه نه اینکه اینجا بمونم از دست کارها و رفتارهای مهرداد حرص و جوش بخورم.
خدایا آخه این چه مسیری بود که من پا توش گذاشتم!؟
کاش برمیگشم به عقب…به همون زمانی که بهم گفتن خوابگاه بهم نمیدن….دقیقا یه همونجا!
اون موقع بارو بندیلمو میبستم و برمیگشتم شهرستان!
رو به روی آینه ایستادم.پالتوی بلندعسلی رنگم رو تنم کردم و شال گردن روهم دور گردنم انداختم و با مرتب کردن مقنعه ام ، کوله ام رو دوشهام انداختم و از اتاق اومدم بیرون….
با نگاهی بی حس از پله ها پایین اومدم.
سوت کور بود.خیلی هم سوت و کور بود و من با این سکوت کاملا آشنایی داشتم.این خونه همیشه ساکت بود.
همیشه به جز وقتهایی که نوشین و مهرداد شروع میکردن داد کشیدن…
در رو که کنار زدم چشمم به حیاط پوشیده از برق افتاد.
گوله های سفید کوچیکی که آروم آروم از آسمون فرود میومدن رو سر زمین و آدمهاش….
کتابمو چپوندم توی کوله پشتی ای که دیگه جا نداشت.
از خونه که زدم بیرون همون موقع شهناز از یه پیکان قراضه که به انداره ی صدتا ماشین هوا رو آلوده میکرد، اومد پایین.
منو که دید سلام کرد.
دستکشهامو پوشیدم و گفتم:

-صبح بخیر…این آژانس!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-نه خانم…پسر برادرم.ابوذر…

-میتونه منو برسونه دانشگاه!؟ پول کرایه اش رو بهش میدم!

نگاهی به چشمام انداخت..اونا تنها قسمت از صورتم بودن که میتونست ببینه آخه به خاطر باریدن برف و سردی هوا نصف صورت من زیر شال گردنم پنهان شده بود.
با تاخیر گفت:

-باشه…بهش میگم!

در ماشین رو نبست و بجاش رو به برادرزده اش گفت:

-این خانم رو برسون ابوذر.بهت کرایه میده!

کمر دولا شده اش رو صاف نگه داشت و گفت:

-می رسونت…سوار شو.

تشکر کردم و سوار پیکانی که معلوم نبود مال چه تاریخی هست شدم.
درو بستم و پرسیدم:

-ماشینتون بخاری نداره!؟

تنها چشماش رو از توی آینه دیدم.نچ نچی کرد و جواب داد:

-نداره…خراب!

نه با اون بلکه با خودم گفتم:

“اینجوری که تا بخوام برسم یخ میزنم”

من این حرف رو باخودم زده بودم اما اون با اون چشمای هیزش از توی آینه نگاهم کرد و گفت:

-کت من هست اگه خواستین بپوشین!

من باخودم اون حرف رو زده بودم اما اون به خودش گرفت و همچین جوابی که اصلا به مذاق من خوش نیومد زد.ابرو درهم کشیدم و گفتم:

-ممنون لازن نیست!

مدام نگاهم میکرو و من اصلا از این نگاه هاش خوشم نمیومد.دستام هرچند تو دستکش اما بازهم سردشون شده بود برای همین اونارو بین پاهام گذاشتم تا بازهم با اون لحن نه چندان دلچسبش گفت:

-من قبلا شوما رو دیدم…

اهمیت ندادم و اون بازم ادامه داد:

-البته واس خیعلی وق پیش بود. اومدم شهناز رو برسونم دیدمتون که داشتین سوار ماشین صاب کار شهناز میشدین….

نمیدونم با این حرفهاش سعی داشت چه منظوری رو برسونه.با این حال نفرت من ازش چندبرابر شد.
راست گفتن که گاهی برای اینکه از یه نفر متنفر بشیم اصلا نیازی نیست باهاش پدرکشتگی داشته باشیم.درست مثل این پسر که بدون هیچ دلیلی ازش متنفر شده بودم برای همین بالحن تندی گفتم:

-تو فقط رانندگیتو بکن حرف اضافه هم نزن…

 

این اولینباری بود که تمام طول مسیری که تو ماشین نشسته بودم مدام باخودم میگفتم”کاش زودتر برسم”!
اصلا از پسر خواهر شهناز و اون نگاه های هیز مزخرفش خوشم نمیومد.اصلا!
وقتی اون حرف رو با لحن تند بهش زدم نه تنها از رو نرفت بلکه لبخند چندش تری تحویلم داد و گفت:

-دختر آخه اینقدر گوشت تلخ !؟

حس کردم باید عصبانیتم از مهرداد رو روی یه نفر خالی کنم برای همین با خشم گفتم:

-اگه نمیتونی ساکت بمونی ماشینتو نگه دار….

-باشه باشه..جوشی نشو…

من عصبی بودم.ازمهرداد..از خودم…از همه کسایی که دور و اطرافم بودن و حالا این عوضی شده بود قوز بالای قوز…به من تیکه میپروند.
خوشبختانه دهنش رو بست و تا رسیدن به دانشگاه دیگه چیزی نگفت.کیفم رو برداشتم و پرسیدم:

-چقدر !؟؟؟

کاملا چرخید سمتم و همونطور که با اون چشمای ریز بد فرم و هیزش براندازم میکرد لبخند چندشی زد وگفت:

-قابل شماره نداره خانمی…

اه! چقدر وقتی اون لفظ “خانمی” رو به کار میبرد حالم از این کلمه بهم میخورد.با اخم پرسیدم:

-آقا میگی چقدر یا یا نه!؟

کلاه بافتیش رو از روی سر کم موش برداشت و گفت:

– هرچی کرمت خانم…

دوتا ده تومنی از کیفم بیرون آوردم و بدون اینکه به سمتش بگیرم گذاشتم بین صندلی ها و خیلی سریع از ماشین پیاده شدم.
قدم که برمیداشتم بوت های پام تا نیمه تو برف فرو می رفتن.
حتی یادم رفته بود که باخودم یه چتر بیارم….
باید تا رفتن به داخل ساختمون تحمل میکردم.
دستامو تو جیب پالتوم فرو بردم که همون موقع یه چتر بالای سرم قرار گرفت.سر که برگردوندم با لبهای خندون پگاه رو به رو شدم.
قبل از اینکه من چیزی بگم اون بود که گفت:

-بانو جاااان….بدون چتر چرا !؟ نمیگی سرما میخوری میچایی!؟

لبخند کمجونی زدم و گفتم:

-یادم رفت چترمو باخودم بیارم…

پگاه برخلاف من که چندان دل و دماغی نداشتم با خوشحالی گفت:

-هیچ ایرادی نداره عشقم..به قسمت خوبش فکر کن…به اونجا که این دیگه آخرین امتحان و ما میتونیم بعدش کلی خوش بگذرونیم…استراحت کنیم و لذت ببریم از تعطیلات!

باهم وارد ساختمون شدیم.
یه گوشه ایستادیم.و پگاه چترشو، روبه دیوار تکیه داد تا آب ازش بچکه.
پرسید:

-مثل همیشه پُری بچه زرنگ !؟

بی دل و دماغ لب زدم:

-اییی…بگی نگی…

متوجه شد رو فرم نیستم.واسه همین با یکم شک و تردید گفت:

-تو هر وقت اینجوری هستی یعنی باز یه اتفاقی افتاده…بنال ببینم دقیقا چیشده! هوم!!

به چشمها و مژه های پر پشت کاشته شده اش نگاه کردم و گفتم:

-چیزی نشده!

با اطمینان گفت:

-خببب…وقتی میگی هیچی نشده من دیگه تقریبا مطمئن میشم یه چیزی شده! با مهرداد بحثت شد باز آره !؟

من سکوت کردم و اون مطمئن شد حدسهاش پر بیراه هم نیستن…
اما قبل از اینکه بخواد سوالهاش رو شروع بکنه با اومدن مسئول امتحانت از خیر سوال و جواب کردن من گذشت….

 

این اولینباری بود که پگاه زودتر از من از ساختمون امتحانات بیرون میومد.زیر آلاچیق ایستاده بود و پاستیل میخورد.
چشمش که به من افتاد تکیه از ستون چوبی آلاچیق برداشت و گفت:

-آی آی…دیدی بالاخره من زودتر اومدم! بهار به جون تو که نباشی میخوام دنیات نباشه اگه بحث آینده و لازم شدن این کتابها درآینده نبود همین حالا این جزوه هارو پر پر میکردم. تو همین حیاط دانشگاه

درعین ناراحتی خندیدم و گفتم:

-راستش منم همین احساس رو دارم!

از پاستیلهای توی دستش بهم تعارف کرد و گفت:

-خب…برنامه ات چیه!؟

یه دونه پاستیل برداشتم تا مزه ی دهنم عوض بشه و بعد گفتم:

-آرتین خونه اس!؟

نچ نچی کرد و جواب داد:

-با پدرش رفته استانبول!تنهام….

-اگه یه مزاحم بگه قصد داره بیاد خونه ات چی میگی!؟

-میگم خوش اومدی مزاحم!

باهم خندیدیم.اون چترش رو بازکرد و بعد همراه و همگام از دانشگاه زدیم بیرون یه تاکسی دربست گرفتیم و خودمونو رسوندیم خونه ی آرتین.
پگاه اول دستکشهاش رو درآورد و بعد با کلید قفل درو باز کرد و گفت:

-بفرمایید داخل بانوووو…

رفتم داخل و بوتهامو درآوردم.دستکشهام خیس بودن و همینطور مقنعه ام.
کنار شومینه نشستم و دستهای یخ زده ام رو ، رو به آتیش گرفتم تا یکم دستهام جون بگیرن.
چند دقیقه بعد پگاه با دوتا لیوان نسکافه ی داغ اومد و کنارم نشست.
یکی از اون لیوانای بزرگ دسته دارش رو به سمتم گرفت و گفت:

-با مهرداد بحثت شد!؟

لیوان روازش گرفتم و گفتم:

-نه…

-مطمئنی!؟

-آره!قهر نکردیم…فقط من دلم خواست یه چند روز اونجا نمونم…

پگاه تکیه داد به مبل و بعداز چشیدن یکم از نسکافه اش گفت:

-بهار…

-هان!؟

-یه چیزی رو صادقانه بهت بگم دلخور نمیشی!؟

خیره به نقطه ی نامشخصی گفتم:

-نه نمیشم…

-من هنوزم موندم تو چطور میتونی این شرایطو تحمل کنی!؟ یعنی مردی رو دوست داشته باشی که زن داره و تو مجبوری هرروز اونارو کنارهم تحمل کنی…این حجم از فشار روحی و عصبی چطور تحمل میکنی!؟

نمیدونم.خودمم نمیدونستم جواب این سوال چی میشه…غمگین سرمو پایین انداختم و اون که طاقت نداشت دلخوریمو ببینه واسه اینکه از اون از حال و هوا بیرونم بکشه گفت:

-راستی بهت گفته بودم گوشواره های خیلی خوشگلی داری!

پوزخند زدم…همین هدیه ها..همین پولهای گاه و بیگاهی…همینها منو وابسته کرد…
من چطور باید از این مخمصه خلاص میشدم.چطوری؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. مرسی برای پارت جدید❤

  2. فقط ببخشیدا کی پارت جدید شاهدختو میزارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *