خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت دوم

رمان عشق ممنوع/پارت دوم

همین که دست و پام و باز کرد خواستم از روی صندلی بلند بشم که با تشر گفت
_بشین! درسته که دست و پات و باز کردم ولی بهت این اجازه رو ندادم که از جات بلند بشی.
متعجب نگاهش کردم و تکونی نخوردم.
این بشر پاک روانی بود!
یه جوری حرف می زد که انگار همه نوکرشن…
نفس عمیقی کشید و درحالی که داشت عصبی طول و عرض اتاق و طی می کرد گفت
_گفتی اسمت چیه؟
_همتا.
ایستاد…به سمتم برگشت و ناباور لب زد
_خیلی به هم شباهت دارید…اما از نظرظاهری…از نظر اخلاق یه دنیا تفاوت بین تون وجود داره.
مکث کرد که تند گفتم
_حالا که فهمیدی من یکتا نیستم بزار برم.
به دیوار تکیه زد و یه سیگار از جیبش در آورد و با فندک طلایی رنگش آتیشش زد.
به سختی نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به اون سیگار که باهاش خاطره تلخی داشتم نگاه نکنم.
_خیلی برای رفتن عجله داری خانوم کوچولو…فعلا به دردم می خوری پس نمی تونم بزارم بری.
تن صدام و بالا بردم و تقریبا داد زدم
_چییییییییییییی! تو نمی تونی به زور من و اینجا نگه داری…بابام به پلیس خبر میده.
زهرخندی زد و گفت
_بابات؟ هه! تو برای بابات کوچک ترین اهمیتی نداری…تنها چیزی که برای بابات مهمه اینه که چه طور زنا رو ب*گ*ا*د.

عصبی از جام بلند شدم و به سمتش رفتم.
روبه روش ایستادم و خواستم سیلی نثارش کنم که توی هوا دستم و گرفت و فشار خفیفی بهش آورد که از درد چشمام و جمع کردم.
با اینکه مچ دستم داشت بین انگشتاش خورد میشد اما خودم رو نباختم و با نفرت نگاهش کردم و غریدم
_خیلی وقیحی…چه طور می تونی راجب کسی همچین حرفی بزنی که اصلا نمیشناسیش!
فشار انگشتاش و بیشتر کرد که از درد نالیدم
_آخ آخ…ولکن دستم و! شکوندیش.
دستم و رها کرد و سرد گفت
_اتفاقا من بابات و خوب میشناسم…تموم ریز و درشت خانوادتم درآوردم، تو الان دقیقا توی چنگ منی خانوم کوچولو و راهی نداری جز اینکه باهام راه بیای و به خواسته هام عمل کنی.

 

در حالی که داشتم مچ دستم و ماساژ میدادم با نفرت پرسیدم
_از جون من چی می خوای؟
ریلکس جواب داد
_هیچی! فقط می خوام یه مدت نقش خواهرت و بازی کنی.
یه تای ابروم و بالا انداختم و با تردید نگاهش کردم که ادامه داد
_کاره سختی ازت نخواستم که داری اینجوری نگام می کنی! یه مدت فقط برای اینکه بتونم نقشه هام و پیش ببرم تو باید نقش یکتا بازی کنی و سام و سرگرم کنی…حتی اگه خوش شانس باشی شاید تونستم توی این مدت یکتا رو پیدا کنم!
گنگ گفتم
_اصلا نمی فهمم چی میگی! یعنی چی که باید سام و مشغول کنم…اصلا این سام کیه؟ خواهر من چه ارتباطی باهاش داشته!
سرش و جلو آورد و با نگاهش لب هام و نشونه گرفت که ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم.
حقیقتا خیلی ازش می ترسیدم!
با لحن جدی و ترسناکی لب زد
_خیلی سوال می پرسی.
_چون گیج و سردرگمم…اگه یه نفر تورو هم صبح زود می دزدید و بعدا تو می فهمیدی که با خواهر گمشدت یه ارتباطی داره چه واکنشی نشون میدادی؟ هیچی ازش نمی پرسیدی و فقط می گفتی باشه چشم هرچی بخوای انجام میدم؟!
سری تکون داد و گفت
_باشه…همه چیزو برات توضیح میدم…حتی بهت میگم خواهرت توی این مدتی که عضو باند بود چیکاره بودش، اما به وقتش…الان باید یه کاری انجام بدی.
چندین بار فقط پلک زدم و متعجب نگاهش کردم.
هضم هر حرفش برام به شدت سخت بود.

با دیدن قیافه گیج و متعجبم، عصبی نفس و بیرون انداخت و به سمت کمد دیواری که داخل اتاق قرار داشت رفت.
دره کمد دیوار رو باز کرد و بعد از کمی گشتن یه کت و شلوار چرم پیدا کرد و رو به روم انداخت و گفت
_بپوشش!
نگاهی به کت و شلوار انداختم.
یکتا همیشه آرزوی همچین لباسایی رو داشت.
عاشق کت و شلوار چرم و گرون قیمت بودش!
با اینکه جواب سوالم و می دونستم اما بازم پرسیدم
_چرا باید اینارو بپوشم؟

جواب سوالم همون چیزی بود که فکرش و می کردم.
_برای اینکه دقیقا شبیه یکتا بشی.
چیزی نگفتم که زل زل نگاهم کرد.
انگار منتظر بود جلوی اون لخت بشم و لباس عوض کنم!
کلافه گفتم
_برو بیرون تا بپوشم.
لبخند هیستریکی زد و گفت
_اگه یکم حیای تورو خواهرت داشت هیچ وقت به این روز نمیوفتاد…فکر کنم برات خیلی سخت باشه که نقش کسی رو بازی کنی که کارش خوابیدن با مردا بوده.
چشمام درشت شد.
بهت زده زمزمه کردم
_کارش؟ خوابیدن با مردا بوده؟
سری تکون داد که بغضم گرفت.
بیچاره یکتا…
معلوم نیست چه بلایی توی این پنج سال سرش اومده…

درحالی که داشت به سمت دره اتاق می رفت، صداش طنین انداخت
_یکم مثل یکتا قوی باش…اگه بخوای هر تقی که به توقی می خوره آبغوره بگیری نمی تونی نقشش و درست بازی کنی و همه چیزو خراب می کنی.
خواست از اتاق خارج بشه اما با حرفی که زدم سره جاش میخکوب ایستاد
_من مجبورم نیستم نقش خواهرم و بازی کنم…من می خوام برگردم خونه!
به طرفم برگشت.
جوری غضبناک نگاهم کرد که حرفی که زدم پشیمون شدم.
_اتفاقا مجبوری…اگه نقشه های من و خراب کنی تاوانش و پس میدی…نه تنها خودت بلکه تک تک خانوادت و همه کسایی که دوسشون داری…از جمله اون پسره آراد که قراره باهاش ازدواج کنی.
با شنیدن اسم آراد کل تنم به یکباره یخ بست.
رسما داشت با جون آراد من و تهدید می کرد…

 

با غیظ نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که مانعم شد و ادامه داد
_من آدم خطرناکی هستم! این و یکتا خوب می دونست و هیچ وقت با من درنمیوفتاد…تو هم بهتره طبق خواسته هام پیش بری و دست گل به آب ندی تا کاری به کارت نداشته باشم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم.
یه جوری جدی و با تحکم حرف می زد که آدم خوف می کرد چیزی بگه!
فکر کرد حساب کار دستم اومده برای همین دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.
با رفتنش تازه فرصت کردم تا یک نفس عمیق بکشم.
هر وقت که خیلی جدی برام خط و نشون می کشید حتی نفس کشیدن هم یادم می رفت.

کت و شلوار از روی زمین برداشتم و با مکث کوتاهی پوشیدمش!
کاملا اندازم بود.
من و یکتا نه تنها از نظر قیافه؛ بلکه حتی از نظر هیکل هم کاملا شبیه هم بودیم.

دستی به کت و شلوار که به نظر گرون قیمت میومد کشیدم و به سمت دره اتاق رفتم.
همین که بازش کردم متوجه امیر شدم که منتظره من پشت در ایستاده بود.
با دیدن من سری تکون داد و گفت
_پایین یه مردی نشسته که می خوام جلوش نقش بازی کنی…جوری که فکر کنه تو یکتایی…حواست باشه که خراب کاری نکنی چون تاوان خرابکاری تورو نامزد عزیزت پس میده!
با حرص دستام و مشت کردم.
خوب متوجه نقطه ضعف من شده بود و مدام ازش سو استفاده می کرد.
کلافه گفتم
_من حتی اون مرد رو نمیشناسم و نمی دونم چه طور باید جلوش رفتار کنم و یا حتی چی بگم!

 

_تو نمی خواد چیزی بگی، هرچی کمتر حرف بزنی بهتره…من خودم جوابش و میدم.
با اینکه سر از کاراش در نمیاوردم اما ناچارا برای تائید حرفش سری تکون دادم.
به سمت راه پله ها ای که ته راهرو قرار داشت قدم برداشت و منم پشت سرش به راه افتادم.
در حالی که تند تند قدم برمی داشتم، فرصت کردم تا دقیق عمارتی که توش هستیم و آنالیز کنم.
تا به حال عمارتی به این بزرگی و زیبایی ندیده بودم.
مثل یه کاخ بود…
هر جایی که چشم می چرخوندی انواع وسایل گرون قیمت و زیبا نظرت رو جلب می کرد.
واقعا چه قدر امیر پولدار بود!

همین که از پله ها پایین رفتیم نگاهم جلب مردی شد که ته سالن نشسته بود و در سکوت سیگار می کشید.
دود سیگار به حالت اغواکننده ای دور تا دورش پخش شده بود و استایل جذابی بهش داده بود.
محو تماشای اون مرد بودم که ناگهان پهلوم به شدت سوخت.
متعجب به سمت امیر برگشتم که دیدم داره با اخم وحشتناکی نگاهم می کنه.
_چه قدر تو ضایعی! درست مثل ندید بدیدا رفتار می کنی.
به سختی آب دهانم و قورت دادم که دستم و گرفت و دنبالش خودش به سمت اون مرد کشید.
درست رو به روش از حرکت ایستاد که اون مرد تازه متوجه ما شد.
نیم نگاهی سمت من و امیر انداخت و سیگارش و توی جا سیگاری طرح ماری که روی میز عسلی قرار داشت خاموش کرد.
امیر نفس عمیقی کشید و گفت
_اینم از یکتا! گفته بودم که اون رامتین حروم زاده یه مشت دروغ تحویلت داده.
می تونستم ضعف و لرزشی که توی صدای امیر وجود داشت رو به خوبی حس کنم.
انگار از این مرد به شدت حساب می برد.
یعنی این فرد کی بود که حتی آدمی به خطرناکی امیر ازش می ترسید!

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. سلام ببخشید اسم نویسنده این رمانو میشه بگید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *