خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هفت

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هفت

 

فکر کنم رنگ پریده صورتم، حالم رو آشکار می‌کرد چون رد خنده‌ای رو صورت جفتشون دیدم و بعد هم صدای عموی باربد رو شنیدم که در حالی که به جایی اشاره می‌کرد گفت:

-برو اونجا کنار شوفاژ یکم گرم بشی. چایی می‌خوری یا قهوه؟
با دیدن شوفاژ، انگار که بهشت رو دو دستی تقدیمم کرده باشن، خوشحال و خندان، به سمت شوفاژ تقریبا تاختم و بی توجه به کیفم که از روی شونه‌ام افتاده بود، فقط برای این که کمی گرم شم خودم رو چسبونده بودم به شوفاژ و با صدای لرزون از سرما گفتم:
-زحمت نکشید. ممنون.
در جوابم، اون مرد غریبه با لحنی که شیطنت توش موج می‌زد گفت:
-منظورش چاییه!
با چشمهای گرد شده از تعجب، بهش نگاه کردم که با تک سرفه‌ای، چهره پروفسور ها رو به خودش گرفت و گفت:
-وقتی که انقدر تعارفی هستی که حتی غیر مستقیم هم نمی‌گی قهوه، پس منظورت چاییه. مخصوصا از استایل و طرز معاشرتت که اصلا بهت نمی‌خوره که قهوه خور باشی.
با تحلیلش، بی اختیار، خنده‌ای سر دادم.
چه انسانیزاد جالبی بود.
واقعا بهش فکر نکرده بودم.
با این که تحلیلش منطقی نبود اما همین که زیر نظر گرفته شده بودم و استایلم رو به سفارشم ربط داد، خودش برام انقدر جالب بود که نخوام مخالفت کنم.
عموی باربد هم با دیدن خنده‌ام، لبخندی روی لبش نشوند و درحالی که نگاهم می‌کرد گفت:
-ایشون متاسفانه دوست صمیمی من رادین صابرزاده، متخصص مغز و اعصاب و البته تحلیل گر درجه یک انسانهای غریبه‌ست.
از لحن شرمسار عموی باربد که انگار از قضیه دوست صمیمی بودنش زیاد خوشش نیومده بود، خنده آرومی کردم و رو به رادین گفتم:
-خوشبختم. من هم گلبو صادقی هستم.
رادین هم مشکوک و البته با شوخ طبعی گفت:
-مربی باربد؟ شما قرار نبود ساعت پنج اینجا باشی؟
با تعجب بهش نگاه کردم.
معلوم بود که عموی باربد و رادین به هم خیلی چیزهارو می‌گن که رادین، هم شغلم رو می‌دونست و هم زمان نوبتم رو.
آب دهنم رو قورت دادم و با استرس و غم، در حالی که به زمین نگاه می‌کردم اما همچنان به شوفاژ چسبیده بودم گفتم:
-ببخشید آقای دکتر. امروز روز پرکاری بود. من ساعت شش کارم تموم شد و همونجا فقط تکیه دادم به دیوار و نشستم. همه چیز یادم رفته بود و وقتی چشمهام رو بستم، دستم رو توی جیبم کردم که کارت شمارو دیدم و یادم اومد که من امروز پیش شما نوبت داشتم.
عموی باربد هم خوشرو گفت:
-ایرادی نداره. گرم شدی؟
نفس عمیقی از خوشحالی کشیدم و با لبخند، در حالی که به چشمهای مهربون عموی باربد زل می‌زدم گفتم:
-خدا خیرتون بده آقای دکتر. همه امیدم شما بودین. تاکسی که بخاریش اصلا باد نمی‌داد. لابی اینجا هم که اصلا علائمی از حیات وجود نداشت. آسانسور هم که متروکه بود و فقط چراغ داشت. خدا خدا می‌کردم که شما یه دستگاه گرم کننده داشته باشین، به فندک هم راضی بودم.
جفتشون از توضیحاتم، خنده آرومی سر دادن و رادین هم با جدیت گفت:
-البته توی مطب هوتن، علائمی از حیات وجود داره. برعکس خود هوتن که جزو موجود زنده حساب نمی‌شه.
از شوخ طبعیش و مخصوصا خورد کردن هویت عموی باربد، سرم رو پایین انداختم و ریز خندیدم که عموی باربد هم خیلی خونسردانه رو به رادین گفت:
-تو نمی‌خواستی بری دنبال کیمیا؟
رادین هم در جوابش، پیروزمندانه به عموی باربد نگاه کرد و گفت:
-براش اسنپ گرفتم. با باربد داره می‌آد.
عموی باربد هم نفس عمیقی از بی حوصلگی کشید و رو به من با چهره‌ای که سعی داشت خوشرو باشه گفت:
-می‌خوای برات درجه حرارتش رو زیاد کنم؟
لبخندی از این محبتش روی لبم نشست و با لحن آرومی گفتم:
-نیازی نیست. متشکرم. فقط…
عموی باربد هم مشتاق از این که می‌خواستم سر صحبت رو باز کنم لبخندش بیشتر شد و پرسید:
-فقط؟
لب پایینیم رو طبق عادت از استرس، گاز کوچیکی گرفتم و در حالی که سرم پایین بود گفتم:
-می‌شه بهم بگین که من چرا باید می‌اومدم اینجا؟
تا همینجاشم که مقاومت کرده بودم چیزی نپرسیده بودم خودش خیلی بود.

مدت زیادی، بی جواب نموندم و طولی نکشید که صدای موشکافانه عموی باربد به گوشم خورد:
-به خاطر سرگیجه های غیرطبیعیت. سردرد هات و خستگی بیش از اندازه و عبارتی مشکوکت. اگر کمک کنی و از علائمت بیشتر بگی، می‌تونیم باهم حلش کنیم.
زبونم بند اومده بود.
انگار که هیچکدوم از حرفهاش رو به جز کلمه “مشکوک” توی ذهنم معنی نکردم.
با ترس و لرز از این که چیزیم باشه و یا عموی باربد، چیزی می‌دونه که به من نمی‌گه نگاهش کردم و با لکنت ناخودآگاهی گفتم:
-م…م مشکوک؟
همه هوش و حواسم به عموی باربد بود که با شنیدن کلمه خارج شده از دهنم و گرچه با لکنت، لبخند مهربون و آرامشبخشی روی لبهاش شکل گرفت و با لحنی که ترسم رو از بین برد گفت:
-تا وقتی که برام تعریف نکنی واژه مشکوک اینجا حضور پیدا نمی‌کنه. مشکوک از نظر تو یعنی یک غول بی شاخ و دم و غیر قابل درمان. اما از نظر من، یعنی این که من همه تلاشم رو برای از بین بردن این علائم مشکوک باید بکنم و کم کاری خودم، باعث سرافکنده شدن خودم می‌شه بدون این که تو چیزی حس کنی. نمی‌شینی؟
اولین کسی بود توی زندگیم که وقتی جواب یک سوال رو ازش می‌خوام، بدون باقی گذاشتن ذره‌ای از مجهولات ذهنم، کاملا بهم جواب می‌ده و همین امر، باعث شده بود که غرق در صحبت هاش و مخصوصا صدای مهربونش که به گونه‌ای، باعث نوازش گوشهام شده بود، دستم رو بی حواس و مستقیم، روی شوفاژ و بدون در نظر گرفتن حرارت بالاش بذارم و وقتی به خودم اومدم که حرفهاش رو با بیان کردن سوالش در مورد نشستنم به اتمام رسوند و درست لحظه‌ای که خواستم از گرمای اون شوفاژ احیاء کننده‌ام دل بکنم، متوجه دستم شدم و با وجود سوختگی دستم، دستم رو سریع از روی شوفاژ برداشتم و بی توجه به دو انسان رو به روم که همه حواسشون به من بود، خم شدم و از سوزش دستم، همراه با بغض، ناله نسبتا بلندی کردم و بی وقفه، به انگشتهای جزغاله‌ام فوت کردم و زیر لب، شروع کردم به غر زدن:
-آخه الان وقت سوختنت بود؟
سرم رو بالا اوردم و با ناراحتی به عموی باربد زل زدم که نه تنها سر پایینش رو همراه با لبخند ریزی که روی لبش نقش بسته بود دیدم، بلکه سر پایین و صورت سرخ رادین رو هم که خودش رو به سختی کنترل کرده بود تا نخنده، باعث جلب توجهم شد و تازه به یاد سوتی اعظمم افتادم.
گلبوی خنگ!
هیچجا بلد نیستی آبروت رو حفظ کنی…
توی این موقعیت، هیچ چیزی به جز گاز گرفتن لبم، باعث جمع کردن خطام نمی‌تونست باشه و از این رو، لبم رو گاز محکمی گرفتم و با در نظر گرفتن این که الان هیچ حرفی نمی‌تونه از خطام سرپوشی کنه، ساکت موندم که خود عموی باربد، با گذشت چندثانیه، نفس عمیقی کشید و مهربون پرسید:
-خوبی؟
خداروشکر که باز یک حرفی زد و من رو با سکوتم، شرمنده تر و ضایع تر از اینی که هستم نکرد.
الهی که تمام درهای بهشت رو با سوییچ براش باز کنند.
به لبخند پهن اما مهربونش نگاه کردم و در جوابش، سرم رو آروم به سمت پایین و به نشونه جواب بله تکون دادم که لبخندش بیشتر شد و گفت:
-چرا نمی‌شینی؟
به حرفش گوش دادم و بدون معطل کردنش، قدم برداشتم که همون قدم اولم، مصادف شد با برداشته شدن گوشی تلفن از جانب عموی باربد و گرفتن شماره‌ای که قادر به دیدش نبودم.
در اصل، وظیفه من گوش دادن و یا فوضولی کردن توی شماره گرفته شده نبود و حتی مکث کوچیکی توی راه رفتنم، جلوه جالبی رو نشون نمی‌داد و از این رو، بی مکث، قدم برداشتم و به سمت صندلی جلوی میز بزرگ و چوبی عموی باربد رفتم و بعد از نشستنم، تازه متوجه شدم که این صندلی، دقیقا روبه روی صندلی رادین قرار داره و از این رو، تا به اتمام نرسیدن مکالمه عموی باربد برای سفارش سه تا چایی، سرم رو بالا نیوردم اما گهگداری، سنگینی نگاه رادین رو روی خودم حس می‌کردم و این باعث موذب بودن بیشترم می‌شد.
دستهام رو از استرس، بی اختیار بهم می‌مالیدم و دلم می‌خواست که عموی باربد، با حرف زدنش و ثابت کردن عکس کلمه مشکوک، بار بزرگی رو از روی دوشم برداره و لااقل با راحت تر کردن خیالم، باعث خواب آرامبخش و علی الخصوص امشبم بشه.
خوابی که نمی‌دونم چرا و به چه دلیل، از دارا بودنش بی نصیب بودم و این امر، خیلی اذیتم می‌کرد.
نگاهم به پارکت های کرم رنگ زمین مطب بود و برای کاهش استرسم، نوک کفشم رو به پارکت های می‌کشیدم که بعد از اتمام سفارش، عموی باربد، گوشی رو سر جاش گذاشت و رو به من و با مکث گفت:
-چرا انقدر استرس داری؟ خب. ازت می‌خوام که به چندتا از سوالاتم پاسخ بدی. بدون استرس و بدون اضطراب. باشه؟
سرم رو بالا اوردم و به چهره جدیش که ناشی از وارد شدن به خوی کاریش بود خیره شدم.
خدا به خیر کنه.
فقط دلم می‌خواست که بعد از اتمام تمام سوالاتش، لبخندی بزنه و اعتراف کنه که شکش، غلط از آب در اومده و من چیزیم نیست.

در خصوص سوالش، برای این که منتظر نذارمش، با لحنی که خودم هم ازش مطمئن نبودم و با لبها و صدای لرزونی که به دلیل استرس بیش از حدم بود، خیره به چشمهایی که نگرانی، بخشی از نگاهش بود آروم گفتم:
-باشه…
و این، آغازی بود برای شروع سوالاتی که حدود نیم ساعت طول و با یک معاینه جزئی، به اتمام رسید…

***

-گلبو…گلبو با توام…
پلکی زدم و به صدای گوش خراش فرد پشت سرم که یاد وانتی های اول صبح می‌افتادم که خواب رو کوفت ملت می‌کردن اهمیتی ندادم و همونجا، روی زمین خاکی و سردی که با برخورد دستم بهش، لرزی سرتاسر بدنم رو فرا گرفت نشستم که طولی نکشید، اون فرد دارای صدای گوش خراش، اومد رو به روم و با صدایی که تمامش، بوی نگرانی می‌داد که فکر کنم نگرانیش به دلیل نداشتن آهن آلاتی بود که بهش بدم تا زندگیش روی روال بیوفته، همراه من، به زانو نشست و درحالی که دستش رو روی بازوم می‌ذاشت گفت:
-چت شده تو گلبو؟ آموزشگاه که نرفتی. کجا بودی؟
آموزشگاه نرفتنم رو از روسری روی سرم و به جای مقنعه، به راحتی می‌تونست حدس بزنه اما این که کجا بودم…
خودم هم نمی‌‌دونستم…
شاید بیشتر می‌شد به جهنم تشبیهش کرد.
پلک آرومی زدم و با بغضی که حالا گلوم روهم به اسارت گرفته بود و مشغول ساخت تجهیزات جنگی پیشرفته تری برای حمله به سایر نقاط بدنم بود، سرم رو بالا اوردم و با چشمهایی که دیدش رو نسبت به صحنه روبه روش و به خاطر لایه اشک غلیظ فرا گرفته از دست داده بود، به گشتاسبی که صورتش رو به درستی نمی‌تونستم ببینم نگاه کردم که گشتاسب با دیدن صورتم، با لحنی که با وجود ندیدن صورتش، مطمئن از اخم بوجود اومده وسط ابروهاش شده بودم گفت:
-چرا بغض کردی تو گلبو؟ بیا اینجا ببینم…
و بازوم رو محکم گرفت و به قصد بلند کردنم، خودش بلند شد و من رو بلند کرد اما من…
هیچ حسی نداشتم.
نگاهم فقط به روبه رویی بود که گشتاسب با کشیدن بازوم باعث تغییر صحناتش و به کرات می‌شد.
اما همونقدر غیرواضح و فقط هاله‌ای از رنگ ها…
در حین راه رفتن و اون هم به سرعت به خاطر وجود گشتاسب، بدون پلک، به غر غرهای گشتاسبی که از نگرانی، نصف بیشتر غرغرهاش رو می‌شد به هذیون تشبیه کرد و می‌تونستم درک کنم که تمام این کارهاش، از نگرانی بود و دلیل دیگه‌ای نمی‌تونست داشته باشه گوش سپردم.
غرغرهای گشتاسب، وقتی تموم شد که ایستاد و باعث ایستادن من هم شد و لحظه‌ بعد، با فشار وارد کرد به شونه‌ام، باعث نشستنم شد که همون لحظه، بی اختیار، افتادم به سکسکه!
سکسکه‌ام، راه گریه‌ام رو باز کرد و با پایین اومدن فقط یک قطره اشکم، باعث واضح تر شدن صحنه روبه روم و تعجب بی کلام گشتاسب از سکسکه‌ام شدم که طولی نکشید که لبخند مهربونی روی لبش نقش گرفت و در حالی که پایین تخت نشسته بود و دستهاش رو روی زانوهای منی که روی تخت نشسته بودم گذاشته بود مهربون گفت:
-بگو ببینم. چی تونسته تورو انقدری برنجونه که باعث سکسکه‌ات بشه؟
سرم رو پایین انداختم.
اگر می‌گفتم هیچی، طبیعتا گشتاسب نمی‌تونست باور کنه و دست از سرم بر نمی‌داشت.
همش هم از سر این سکسکه لعنتی بود که چیزی جز یک عادت بچگی مسخره نبود.
عادتی که لحظه وارد شدن شوکی از خبری که می‌تونست برای من بدترین خبر در حال حاضر باشه، باعث بوجود اومدن سکسکه های پی در پی‌ام می‌شد.
همیشه هم این سکسکه ها، قبل از گریه بود و در اصل، زمانی سکسکه می‌کردم که می‌خواستم به طرف مقابلم بفهمونم که از جلوی چشمام بره کنار تا بی دغدغه از دست گرفته شدن، بزنم زیر گریه و مثلا آروم شم.
هرچند که آروم شدن به حرف بود و این سکسکه ها، تا یک روز بعد از گریه ادامه داشت.
گرچه به خاطر این مسئله تقریبا مهم، دکتر هم رفته بودم و اون هم به خاطر اصرار های زیاد گشتاسب بود که نمی‌تونست از صدام بخوابه، اما دکتر هم گفت به خاطر میزان استرس بالای بدنمه و تا خودم نخوام و تلاش نکنم، خوب نمی‌شه.
من هم چون دیدم که این اتفاق، سالی یک بار اتفاق می‌افته، بیخیال خرج کردن برای دوا و درمون شدم و باهاش به هر بدبختیی که بود سر می‌کردم.
با فشرده شدن دستم توسط گشتاسب، فهمیدم که منتظر جوابیه که به دنبالش، درحال ساخت دروغ بزرگی توی ذهنم هستم.
از این رو، سرم رو پایین انداختم تا با چشم توی چشم نشدنش، راحت تر بتونم کلماتم رو بیان کنم و از این رو، فین فینی کردم و همراه با سکسکه ناخودآگاه گفتم:
-یکم…(سکسکه) توی راه برگشت…(سکسکه) بحثم شد.
با نفس عمیقی که گشتاسب در جواب حرفم کشید، فهمیدم که دروغم کارساز نبوده و به راحتی آب خوردن متوجه این موضوع شده که من دختری نیستم که وایسم و با کسی توی راه بحث کنم.

یا به پلیس زنگ می‌زنم و یا از کسی که جثه‌اش بزرگ تر از طرف مقابلمه و در حال عبور از اون مسیره کمک می‌گیرم.
با رها شدن دستهام توسط گشتاسب، سرم رو بالا اوردم و به چشمهای نگرانش نگاه کردم که با دیدن چشمهام و صورتی که مطمئن بودم رنگش به سفیدی می‌زد، ملایم گفت:
-حداقل این رو می‌دونم که گلبو به خاطر مسئله های کوچیکی مثل این، یک قطره اشکش رو هم هدر نمی‌ده و پررو تر از این حرفاست. اگر نمی‌خوای بگی، حداقل یک ساعت بخواب تا بهتر شی. بعد هم اگر خواستی می‌برمت سر مامان.
با این که هیچوقت از گشتاسب، حرفهای محبت آمیزی نشنیده بودم، اما همین ابراز نگرانی هاش که وظیفه برادری رو کامل ادا می‌کرد باعث شد که لبخند غمگینی روی لبهام شکل بگیره و رو به گشتاسبی که درحال خروج از چهارچوب در بود، آروم و با صدای خفه‌ای که با همون سکسکه ضدحال همراه بود گفتم:
-گشتاسب…
گشتاسب هم با شنیدن صدای آرومم که انقدری آروم بود که گشتاسب، لحظه‌ای استاد و با ایستادنش، شک کردنش رو به نمایش گذاشت، برگشت و با اخم گیجی مبنی بر اینکه احتمال توهم زدنش زیاد بوده باشه، منتظر نگاهم کرد که آروم گفتم:
-ممنونم.
لبخند مهربون نقش گرفته روی لبش، همون “خواهش می‌کنم خواهر گلم، این حرفا چیه گلبو جان داداشت بمیره تورو توی این وضعیت نبینه”ی بود که گشتاسب به خاطر تنبلیش و نداشتن حس مضمون، درست به آدم نمی‌فهموند و تنها وقتی می‌فهمیدی این موضوع رو که با گشتاسب، حدود بیست و سه سه سال زندگی کرده باشی.
می‌دونستم که با وجود این سکسکه روی اعصابم، قادر به خواب نیستم و از این رو، فقط برای کسب آرامشم، سرم رو روی بالیشت گذاشتم و به یاد امروز، قطره اشک دیگه‌ای از چشمهام پایین چکید.
انقدر ذهنم درگیر بود و توی خونه هم استرس بازجویی گشتاسب رو داشتم و برای امروز هم مرخصی گرفته بودم، گوشی تلفنم رو از جیبم در اوردم و با فین فین، شماره مریم رو گرفتم.
مریم بعد از آموزشگاه، به خاطر مشغله کاری شوهرش، می‌موند و همراه با خدمتکار های آموزشگاه، از زور بیکاری به کارهای اضافی آموزشگاه و بدون حقوق رسیدگی می‌کرد اما این اواخر و با وجود بچه توی شکمش، مطمئن نبودم که باز هم تا این ساعت که یک ساعت از تعطیلی آموزشگاه گذشته توی آموزشگاه حضور داشته باشه.
با خوردن بوق سوم، صدای مهربون مریم، توی گوشی پیچید:
-جانم گلبو؟ امروز نیومدی دختر اتفاقی افتاده؟
خیلی سعی کردم که بغض توی صدام، واضح نباشه اما جلوی سکسکه پی در پی ام رو نتونستم بگیرم و از این رو با اعصابی خورد از سکسکه‌ام گفتم:
-س…لام مریم جون. هی…چی عزیزم ح…ل شد. مریم. هنوز آموزشگ…اهی؟
مریم هم بدون این که از سکسکه عجیبم بپرسه، اما از لحنی که مشخص بود شدیدا مشکوکه و دلش نمی‌خواد با سوال پرسیدنش، دخالت کنه گفت:
-آره عزیزم. امروز نمی‌دونم چه خبر شده که پدر و مادر های دو سه نفر از بچه ها نیومدن. بیا اینجا گلم.
لبخند رضایت بخشی روی لبم نشست و با تشکر کوتاهی که همون تشکر هم، با استفاده از دو سکسکه به وجود اومد، خداحافظی کردم و بدون این که لباسم رو عوض کنم، فقط روسریم رو با مقنعه مشکی رنگ گلدوزی شده و اون هم به خاطر فضای آموزشگاه سرم کردم و بعد از سر کردن چادرم و به خاطر مزاحم های کفتار نمای آشکار محله‌مون، بعد از برداشتن کیفم، با قدم های خسته‌ای که اصلا دلم نمی‌خواست و حال قدم از قدم برداشتن رو نداشتم، به سمت اتاق گشتاسب رفتم که با صداهای دستگاه گشتاسبی که از همون وسط حیاط و کنار حوض هم قادر به شنیدنش بودم، فهمیدم که مشتری داره و از این رو، تقه‌ای به در زدم که مطمئن بودم که گشتاسب گوشاش انقدر تیز هست که صدای در رو تشخیص بده و بفهمه.
همین هم شد و صدای دستگاه، خاموش شد و صدای خود گشتاسب بود که لحظه خاموش شدن دستگاه بلند شد:
-بیا تو.
دست سردم رو به دستگیره سرد تری که موجب توهم رفتن اخم هام و از روی سرما رفت گرفتم و رو به پایین و برای باز شدن در کشیدم و در رو باز کردم.
اونقدری حالم مناسب نبود که از روی فوضولی، به کار گشتاسب و مشتریش دقت کنم.
با باز شدن در اما، نگاه کنجکاو و نگران گشتاسب رو دیدم و فقط یک کلمه و با صدای آروم و همون سکسکه همیشگی گفتم:
-می‌رم آمو…زشگاه.
گشتاسب هم در جوابم با تعجب اما لحن ملایمی که مراعات حالم رو می‌کرد پرسید:
-الان؟ مگه تعطیل نیست؟
با این که می‌دونست توی خونه بیشتر اعصابم خورد می‌شه اما باز هم این سوال احمقانه رو پرسید و من هم در جواب، با نفس عمیقی گفتم:
-چ…ندتا از بچه ها هن…وز تنهان. می‌رم یک…م روحیه‌ام عوض ب…شه.
امان از این سکسکه لعنتی که آخر جمله‌ام، باعث شد که بغض بدی از طاقت کمم و اخم های بیشتر گشتاسب که با این که از روی تمرکز بود، اما همین هم برای خورد شدنم کافی بود و گشتاسب هم با دیدن چشمهای خیسم، با مکث اما لحنی که مشخص بود اصلا راضی نیست گفت:
-باشه. مراقب خودت باش. زود بیا.

سری تکون دادم و در اصل، اهمیتی ندادم.
خوبه که حداقل گشتاسب، با این که آدم گیری بود، اما انگار بغض آخر جمله‌ام، احساس برادریش رو شکوفا و از روی دلسوزی بهم اجازه داده بود تا پیش به سوی فرشته های زمینیم برم.
لحظه بیرون اومدم از خونه، غم بزرگی وجودم رو فرا گرفت و اون هم به خاطر نتونستن سوار شدن به اتوبوس و به خاطر این سکسکه های اعصاب خورد کنم بود.
خونه زیاد فاصله‌ای با آموزشگاه نداشت اما همینقدر فاصله هم کافی بود که با پیاده رفتن، زمانی برسم که باید برگردم.
پس تاکسی رو ترجیح دادم.
هرچند که همینجوریش هم از حضور راننده و به خاطر تحمل سکسکه‌های ناتمومم احساس شرم می‌کردم اما بهتر از نگاه های خیره مردمی بود که از کنارم، می‌گذشتند و اخم های پیشونیشون، به خاطر صدای گوش خراش سکسکه‌هام، توی هم می‌رفت و این امر رو اصلا دوست نداشتم.
بی توجه به سکسکه‌هام که هر لحظه شدتش و اون هم از روی اضطراب، بیشتر می‌شد، دستم رو به نشونه توجه تاکسی نزدیکم بالا بردم که خوشبختانه، دستم رو دید و کمی جلو تر از مکانی که ایستاده بودم، ماشینش رو به توقف در اورد.
بعد از حساب کردن کرایه ماشین که فکر کنم مبلغی رو به خاطر صبر و تحملش از داد کشیدن و سرم و به خاطر سکسکه‌های به فاصله یک ثانیه‌ام جدا از کرایه اصلی گرفت، از ماشین پیاده شدم و گوشه‌ای، از کوچه پایینی آموزشگاه، چادرم رو بعد از مطمئن شدن وجود نداشتن شخص آشنایی، در اوردم و توی کیفم قرار دادم.
هر قدمی که بر می‌داشتم، انگار که به منبا آرامشم دست می‌یافتم و اون هم بچه های کوچولویی بود که دنیام رو بدون این که خودشون آگاه باشن برام و توی ذهنم و کنارشون ساختن.
وارد آموزشگاه که شدم، به محض شنیدن صدای خنده همون چندتا بچه، لبخند آرامبخشی روی لبهام نشست اما سکسکه‌ام…
آه ناراحتی از بند نیومدن سکسکه‌ام کشیدم و وارد سالن شدم که اولین شخصی که دیدم، باربد کوچولو بود که با دیدنم، ذوق زده به سمتم دوید و با جیغی که اسمم رو صدا می‌کرد، آموزشگاه که سهله، همسایه ها رو هم از رسیدنم مطلع کرده بود.
باربد، اومد و قبل از این که کاملا بهم بچسبه، زانو زدم و دستم رو به نشونه آغوش، برای این کوچولویی که نیمی از منبا آرامشم رو به تنهایی تشکیل داده بود باز کردم که ذوق زده، خودش رو توی بغلم جا کرد و قرار دادن سرش روی شونه‌ام، مصادف شد با شیرین زبونیش:
-خاله گلبو چرا امروز نیومدی؟ من که می‌دونم باز حامد اذیتت کرده. نگران نباش خاله ایندفعه حواسم بهش بود که غذای سروناز رو دیگه نخوره تا اذیت نشی.
از حرفهاش و مخصوصا تحلیل های نیومدنم، خنده بلندی که بی شباهت به استارت نیسان گوجه‌ای و اون هم به خاطر سکسکه‌هام نبود سر دادم و وقتی ازش جدا شدم، لپش رو کشیدم و گفتم:
-بازم ح…امد رو اذی…ت کردی بارب…د خاله؟
باربد از شنیدن صدام و مخصوصا سکسکه های پی در پی‌‍ام، نگران گفت:
-خاله گلبو خوبی؟
لبخندی زدم و در جوابش برای این که بفهمه هنوز هم انرژی دارم و یه سکسکه کوچیک برای غمگین کردن گلبو کافی نیست هرچند که خودم به این باور نداشتم گفتم:
-مگه می‌شه خا…له گلبو باربد ک…وچولوش رو ببینه …و حالش ب…د باشه؟
از لحن باربد و مخصوصا اخم روی پیشونیش، کاملا مشخص بود که قانع نشده و من هم برای این که بحث رو عوض کنم، سوال موردعلاقه‌اش رو پرسیدم:
-یار همیشگ…یت کجاست پس بار…بد خاله؟
باربد هم با لبخند گفت:
-خاله پرستو (مامان سروناز) اومد و رفتن خونه…
و با سر پایین و لحن ناراحتی ادامه داد:
-اما عمو هوتن دیر کرده.
گرچه باربد، هم خونم نبود و رابطه‌ای باهم نداشتیم، اما با ناراحتیش، انگار که قلب من هم بدرد اومده باشه و من هم با صدای غصه داری که هرکی می‌شنید، فکر می‌کرد که من حداقل باید دخترخاله عمه نوه کوچیکه شوهر عمه باربد باشم، گونه‌شو نوازش کردم و گفتم:
-غ…صه نخور قربونت…برم. حتما توی…ترافیک گیر…کرده عزیزم.
و برای این که فکر بچه رو فعلا از دیرکرد عموش دور کنم، گرچه خودم هم ته دلم نگرانی کمی نشسته بود، به سمت وسایل اسباب بازی گوشه سالن بردمش.
هرچی هم که نباشه از ساعت تعطیلی آموزشگاه، چهار ساعتی گذشته بود و هرکس دیگه هم جای من، نگرانی‌اش از بابت این موضوع طبیعی بود.
جز من و باربد هم توی آموزشگاه، فقط مریم بود و خانم مدیری که ساختمون کناری، مشغول تمیز کردن پرونده های بچه ها و با وایتکس بود.
انقدر این انسان وسواس داشت که کادر بهداشت آموزشگاه، باید روز به روز آموزشگاه و حتی سقف سالن هارو ضدعفونی می‌کردن و خود خانم مدیر هم نباید دستش به چیزی یا کسی می‌خورد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *