خانه / 2020 / آوریل

بایگانی/آرشیو ماهانه: آوریل 2020

چت روم کافه رمان

دوستانی که میخوان چت کنن بیان پاینن این بخش راحت چت بکنن بعد 4 روز کلا چتا پاک میشه و از اول میتونین چت کنین این بهتره تا مزاحم دوستای دیگمونم نشیم امیدوارم راضی باشین دوستانیم که نظر یا انتقادی داشتن در پایین رمان ها بفرستن برامون چون پیامای چت …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت نه

  منو دوباره روی تخت نشوند و کنارم نشست و گفت _ حرف بزن بگو ببینم چی شده؟ با همون گریه که بند نمی اومد زمزمه کردم یکی میخواست بهم دست درازی کنه نمی دونم چه اتفاقی می افتاداگه سام نمیرسید… وحشت زده و متعجب شروع کردبه برنداز کردن من …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هشت

_ من که فکر میکنم آقا عاشقت شده وگرنه چه دلیلی میتونست وجود داشته باشه _ اون اصلا قلب نداره بخواد عاشق من بشه فقط من و اذیت میکنه ، دوست دارم هر چه زودتر برگردم پیش خانواده ام خیلی دلم واسشون تنگ شده _ نا مادریت خیلی عوضیه چشمهام …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت شش

سرمو به معنی نه تند تند تکون دادم که چونمو محکم تر‌ گرفت و با چشمای بیرون زده صداشو بالا برد ودوباره پرسید … -ایررییین؟! لعنتی …لعنتی…اینهمه ترس در مقابل اراز همیشه واسه من بود !!! اولین اشکی که از گوشه ی چشمم پایین افتاد چونمو با ضرب رها کرد …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت شصت و دو

چند دقیقه ای تو ماشین تنها نشسته بودم. نمیدونستم تا کی باید هرچند وقت یکبار اینجوری با مهرداد گپ میزدم تا از خر شیطونی که زیاد علاقه به سوار شدنش رو داره پیاده بشه و رضایت بده سر کار برم. ترس داشت…ترسش از این بود که استقلال مالی پیدا کنم …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت پانزده

هامان هم با لحنی شکایت آمیز اما شوخ که انرژی بالاش رو نشون می‌داد گفت: -نه پس. می‌خواستی تا ابد اونجا بمونیم تا با غر زدن هات یه مشت استخون هواپیما ازمون بیاره. انقدر غرق کار شده بودم که نفهمیدم این ده روز، چطوری گذشت… در اتاق رو بستم و …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت هشت

  و با خنده و سر کشیدن.. کنار پیرمردی که روی بالای سالن روی صندلیه بزرگی نشسته بود ایستادیم. کت و شلوار کرم رنگ تنش و بود و کراوات مشکی زده بود. بدون ریش بود و صورتش اما ته ریشش موهای یک دست سفیدش و به رخ میکشید. سیگار بزرگ‌برگی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو چهار

  “دانیار” نهان رو سفت تو اغوشم فشردم حتی فکر کردن به اینکه اگر یه تار مو ازش کم میشد دیونم میکرد با صدای مامور به خودمون اومدیم کمی نهان رو از خودم جدا کردم و به مامور نگاه کردم مامور_سر اوردی مگه چه وضع رانندگیه با سکوت بهش نگاه …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت پنج

  نزدیکای عصر بود با رایان نشسته بودیم که در با ضرب کوبیده شد و اراز وارد خونه شد … از چشماش خون میبارید خدا یه امشبرو هم به خیر کنه … وقتی اون حالشو دیدم چایی گلوم پرید و به سرفه افتادم … با قدم های بلند خودشو بهم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صد وهفت

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت میرفت به منم پیشنهاد داد برم که گفتم دیگه اهلش نیستم چون من وقتی ازدواج کنم بشدت پایبند هستم نورا با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم خیره به کیارش شد و گفت : …

بیشتر بخوانید »