خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هشت

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هشت

به عقیده‌اش، دستش نباید حتی توی هوا می‌چرخید تا احتمالات میکروب های گرسنه پخش و پلا توی هوا و نزدیکش که منتظر دست مدیر آب پز با تزئین پیازچه وایتکسی بودن از بین می‌رفت.
لحظه اومدنم، دو سه تا بچه به غیر از باربد بودن که همون ساعت اول، همشون رفته بودن و هر دقیقه که می‌گذشت، باربد بی حوصله تر می‌شد و طبیعتا، عصبانی تر…
به صفحه میکی موس مانند ساعت دیواری بزرگ روی سالن که عقربه های بی انصافش، ساعت هشت و نیم شب رو نشون می‌داد نگاه کردم.
دروغ چرا؟
خودمم هم نگران سلامتی عموی باربد شده بودم و بیشتر از نگرانیم، دودل از زنگ زدن و خبر گرفتن.
به فرشته کوچولوی گوشه سالن که روی اسب پلاستیکی سبز رنگ و خالخالی که بی شباهت به زرافه نبود، نشسته بود و سرش رو به گردن زرافه گاو نما، غمگین تکیه داده بود نگاه کردم.
بمیرم برات که چشمهای شیطونت، معصوم شده و ردی از شیطونی دیگه توش موج نمی‌زنه.
انگار که احساس غم شکل گرفته درونم، به طوری بود که با غمگین شدن باربد، دیگه فضای دوروبرم رو شاد نمی‌دیدم.
فضای داخلی آموزشگاه، به طوری به رنگ های شاد آغشته شده بود که سابقه نداشت بچه‌ای که برای بار اول این تجهیزات رو می‌بینه، دلش نخواد باهاشون بازی کنه.
این موضوع برای ما بزرگتر ها هم جوری صدق می‌کرد که کودک درونمون رو از لونه همیشه تاریکش بیرون می‌اورد.
اما الان، تازه فهمیدم که این رنگ ها هم، موقعی اثربخشن که صدای خنده بچه هارو به خودشون بگیرن.
که الان و با حال غمگین باربد، این رنگ ها اثرش از سیاهی کمتر نبود…
سکوت سالن به اون بزرگی رو، علاوه بر نفس های عمیق هر از چندگاه باربد که با گوشهای تیز قابل شنیدن بود، سکسکه مردم آزار ضدحال من شکسته بود به طوری که لحظه‌ای، فکر کردم که نکنه باربد، اعصابش از سکسکه های من بهم بریزه و خودش به جای مدیر، از آموزشگاه پرتم کنه بیرون.
حق این بچه این نبود که تا الان، خسته و با همین لباس های بیرونش، توی آموزشگاه باشه و بر خلاف بچه های دیگه که الان پادشاه یازدهم رو خواب می‌بینن، چشمهای این کوچولو، به بیداری عادت کنه.
تصمیم داشتم که برم و کمی با پرت کردن حواسش، احساس غمش رو کمتر کنم که همونجور که گوشه سالن تکیه به دیوار بودم و به باربد نگاه می‌کردم، دستی روی شونه‌ام نشست که باعث شد برگردم و نگاهی به مریمی که با لبخند غمگینی بهم نگاه می‌کردم نگاه کنم.
کنجکاو به مریم نگاه کردم که مریم مهربون گفت:
-عزیزم به عموش زنگ زدن، گفت که نزدیکه و به خاطر عملش که طول کشید انقدر دیر کرده. می‌خوای تو بهش بگی؟
حداقل خبری از عموی باربد هم می‌تونست این کوچولوی درحال حاضر غمگین رو از لحاظ احساسی تکونی بده و این ماجرا، علاوه بر لبخندی که روی لبم کاشت، باعث شد که بعد از سرتکون دادن برای مریم و به عنوان تشکر، به سمت باربد قدم بردارم و بعد از زانو زدن روبه روی باربد، به سر پایین و چشمهای ناراحتش که قصد نداشت سرش رو بلند کنه و من رو ببینه نگاه کردم.
این نشون می‌داد که حوصله من رو هم نداره اما نمی‌دونست که من براش چه خبر خوبی دارم…
با لبخندی که سعی کردم هیجان رو هم مهمون صدام کنم، دستهای کوچولو و لطیف دردسرساز کوچولوی روبه روم رو توی دستهام گرفتم و با ذوق گفتم:
-باربد خاله؟ می…دونی که عم…وت داره می…آد؟
سرش رو بلند کرد و ناراحت روبهم گفت:
-چرا دیر کرد خاله؟
با جایگزین کردن کلماتی که مریم به عنوان خبر بهم القا کرده بود با کلماتی که در سطح یه بچه شیش ساله باشه به باربد فهموندم که عمل عموش طول کشید و برای همین هم الان با سرعت جت های جنگی داره می‌آد دنبالش.
اما فکر کنم اشتباه کردم چون باربد با شنیدن این موضوع، نه تنها خوشحال نشد، بلکه دستهاش رو از توی دستم بیرون کشید و باز به حالت اولیه، دستهاش رو روی زرافه گاو نما گذاشت و سرش رو هم تکیه داد.
گیج شده بودم.
باربد که عموش رو خیلی دوست داره.
چطور ممکنه که از اومدن عموش خوشحال نشده باشه؟
گیج بهش نگاه کردم و با لحن گیج اما مهربونی پرسیدم:
-بارب…د خاله؟ خوش…حال نشدی؟
باربد هم بدون این که نگاهم کنه آروم گفت:
-خاله گلبو؟

از این که می‌خواست باهام حرف بزنه، خوشحالی عمیقی روی دلم سنگینی کرد و با ذوق، درحالی که به چهره غمگین و خالی از لبخندش زل می‌زدم گفتم:
-جان…خاله؟
باربد هم مشکوک نگاهم کرد و گفت:
-چرا سکسکه می‌کنی؟
لبخند روی لبم محو شد.
هم سن باربد بودم که این اتفاق برام افتاد.
بار اول هم، همه همین سوال رو از منی که تا به الان دلیلش رو نمی‌دونستم می‌پرسیدن.
شاید سوالاتاشون، بیشتر از باب نگرانی بود اما نه تنها اون چهره های نگران رو هیچکدوم یادم نمی‌آد، بلکه کسایی رو که به مسخره، سکسکه‌ام رو تقلید می‌کردن به خوبی یادمه.
جز به جز صورتشون رو!
نگاهی به چشم های قهوه‌ای رنگ منتظرش انداختم و با لبخندی زورکی، با این که می‌دونستم باربد تا جواب یک سوال رو نگیره ول کن نیست آروم گفتم:
-از بچ…گی این عا…دتو داشتم خ…اله. خوب می…شم عزیزم.
باربد اما، از تاب بلند شد و دست هاش رو پشتش قفل کرد و با لبخندی که باعث تعجب بود گفت:
-شاید عمو هوتن بدونه خاله گلبو.
این بچه الان هم که حالم خوب نیست ول نمی‌کنه.
خوشم می‌آد حتی اگر بگم که گرسنمه، باربد سریع بلند می‌شه و می‌گه که برای گرسنگیم باید برم پیش عمو هوتنش تا حالم خوب بشه.
از همین الان آینده این فرشته کوچولو رو می‌بینم که علاقه‌ای که به خوب کردن حال ملت داره، با بقیه علاقاتش قابل مقایسه نیست.
از این رو، لبخندی زدم و بعد از این که لپش رو کشیدم گفتم:
-این…سکسکه من خو…ب شدنی نی…ست خاله.
باربد هم ساکت بهم نگاه می‌کرد که سنگینی نگاه شخصی رو روی خودم حس کردم و بعد صدای مردونه و خسته‌ای که نزدیکم، به گوشم رسید:
-سلام.
سرم رو که همراه با سکسکه مردم آزارم برگردوندم، متوجه نگاه عموی باربد رو به خودم شدم و به نشونه احترام، سریع السیر بلند شدم و جواب سلامش رو مثل استارت ژیان دادم که لبخند کمی روی لبش نشست و بعد رو به باربد زانو زد و گفت:
-می‌دونم که قهری مرد کوچک. بله اشتباه از من بود و ازت عذر می‌خوام.
کمی ازشون کناره گیری کردم تا عموی باربد، بتونه این کوچولوی لجباز رو متقاعد کنه اما به دلیل خالی بودن سالن به اون بزرگی از انسان، می‌تونستم صداشون رو به وضوح بشنوم.
باربد با عموش حرف نمی‌زد و درست مثل روزی که سروناز دیر کرده بود، باربد هم شدید از دست عموش کفری بود اما عموش، برعکس سروناز که باربد رو با قول آروم کنه، عموی باربد، باربد رو با حرف های منطقی اما به شیوه فهم یک پسر شیش ساله آروم می‌کرد:
-می‌دونستی که وقتی یک نفر که می‌ره پیش خدا، بستگانش چقدر ناراحت می‌شن؟ ناراحت می‌شن چون انصاف نیست وقتی که اون آدم می‌تونه خوب بشه بره پیش خدا و بچه هاش رو تنها بذاره. من هم داشتم یکی از همین آدم هارو که الان وقتش نبود بره پیش خدارو خوب می‌کردم، تا بچه هاش خوشحال بشن. می‌دونستی که وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و گفتم که اون آدم زنده‌ست و خوب شده، بچه هاش چجوری می‌خندیدن و خوشحال بودن؟ می‌خواستی من اون آدم رو خوب نکنم و بیام دنبال تو تا اون آدم زبونم لال، حالش بدتر بشه؟
باربد تو طول حرف زدن عموش، سرش پایین بود اما وقتی حرف های عموش به پایان رسید، با همون سر پایین، آروم سرش رو به طرفین و به نشونه منفی تکون داد که توی دلم، از ته دلم قربون صدقه این کوچولوی دردسر ساز رفتم که با این که اذیت شده بود، اما بازم دل مهربونش راضی به اذیت شدن شخص دیگه‌ای نشده بود.
حاضر بود از خودش بگذره تا بقیه خوشحال بشن.
عموی باربد هم از فهمیدن جواب دلخواهش از سمت باربد، لبخند مهربونی روی لبش نشست و در حالی که دوتا بازوی باربد تو دستهای بزرگ و تنومندش بودن، مهربون گفت:
-می‌خواستم عمو رادین رو بفرستم دنبالت اما وقتی دیدمش، خیلی خسته بود و واسه همین گفتم این مرد کوچک انقدر مرد هست که منتظر عموش بمونه. مگه نه؟
من هم اون گوشه انگار که شاهد یک فیلم مهیج زنده و بدون هیچ کارگردانی بودم، با ذوق و استرس، منتظر جواب باربد اخمو که حتی حاضر نبود سرش رو بالا بیاره و به عموش نگاه کنه زل زدم.
در اون لحظه، انقدری هیجان داشتم که حتی صدای تیک تاک ساعت رو هم نمی‌شنیدم و سکوت باربد، که چندثانیه بیشتر طول نکشید، باعث شد که نفسم توی سینه حبس بشه.
آره…
دنیای من این بود.
دنیای من، درون کودک هایی بود که کلمه کودک، براشون یک شوخی بود.
این بچه هارو بیشتر می‌شه به فرشته های زمینی تشبیه کرد.
فرشته هایی بدون بال…
که هرچقدر هم شیطنت از سرو روش بباره، اما قابلیت عجیبی دارن که مهرشون عجیب به دل یک انسان بالغ می‌شینه.
چهره های معصومشون، باعث می‌شه که لحظه عصبانیت، کمی مکث کنیم و فکر کنیم به این که تنبیه برای این بچه ها، هنوز زوده…
و این بچه ها بیشتر به دنبال راهنما هستن تا تنبیه.

لبخند روی لبم، با این افکار دلنشین که دوست داشتم تا ساعت ها، بی دغدغه و بی سکسکه بهشون فکر کنم بیشتر جاش رو روی لبم باز کرد و همون لحظه هم، باربد سرش رو بالا اورد و به جای جواب دادن که مطمئن بودم در اون لحظه، به جز من مشتاق، عموش هم ازش انتظار جواب لفظی داشت، دستش رو دور گردن عموش حلقه کرد و محکم عموش رو بغل کرد.
تکونی که عموی باربد در لحظه خورد، بهم فهموند که انتظار این حرکت رو از باربد نداشت اما من، لبخندم درست لحظه ای که به لبخند دندون نما تبدیل شد، سکسکه‌ای کردم که موجب شد دیدم ناخودآگاه به روبه رو و صحنه سکانس برتر باربد و عموش، تار بشه و با ترس از این ماجرا، دستم رو به دیوار پشتم گرفتم و چشمهام رو بستم.
خدایا…
من که همین الان داشتم مثل انسانیزاد صحنه های روبه روم رو بی نقص و با کیفیت 1080 می‌دیدم.
پس چرا الان دیدم تار شده؟
چرا چیزی نمی‌بینم؟
خب در خصوص این که چیزی نمیبینم طبیعتا، مربوط به چشمهای بستم می‌شه اما این که دیدم لحظه‌ای تار شد، انقدری برای ترسوندنم کافی بود که به سختی بتونم تعادلم رو حفظ کنم.
بار اولی نبود که همچین اتفاقی برام پیش می‌اومد.
بستن چشمهام مصادف شد با پیچیدن درد زیادی توی سرم و به ناگهانی که شکر خدا، بیش از دو سه ثانیه، اذیتم نکرد و از بین رفت.
انگار فقط اومده بود که بهم هشدار بده که از مقامات بالا، تحت نظرم دارن و ایستاده و گوش دادن به حرف دو تا انسان، کار زشت و ناپسندیه.
و این هم چوب خدا…
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که مغزم رو از چرت و پرت های درونم، خالی کنم و برای بهتر شدن حالم، قدمی برای خارج شدن از سالن به سمت در سالن برداشتم که صدای مردونه‌ای که پشت سرم اما نزدیک بود، باعث توقفم شد:
-تیک عصبیته؟
گیج به عموی باربد که باربد رو بغل کرده بود نگاه کردم.
با من داشت حرف می‌زد؟
آره خب حتما منظورش سکسکه های مردم آزارمه که نذاشتم این دوتا هم با آرامش صحبت هاشون رو بکنن.
اما در خصوص تیک عصبی، نمی‌دونستم چی جوابش رو بدم و از این رو، سرم رو پایین انداختم و بدون این که به چشمهاش نگاه کنم با لحن آرومی گفتم:
-شاید…
دلم می‌گفت “باهاش حرف بزن. شاید این آدم تنها کسی باشه که بتونه مشکلت رو حل کنه”
اما مغزم لج می‌کرد و می‌گفت “تو دردت رو به گشتاسب هم که برادرته نمی‌گی، اونوقت می‌خوای به یه غریبه بگی که برات دست بگیره؟”
قلب و مغزم، هردو شدید در حال رقابت بودن.
و من، بینشون گیر می‌کردم و به خاطر ناهماهنگ بودن احساسات درونم، همیشه تصمیماتم و کارهام اشتباه بودن.
حداقل خودم به این موضوع باور داشتم.
عموی باربد هم، دست بردار نبود و انگار که مریض اورژانسی و سر راهی بهش خورده باشه، شروع کرد سوال پرسیدن از منی که دستهای سردم توی جیبم بودن و دلم هوای آزاد می‌خواست:
-جواب آزمایش هات رو گرفتی؟
لبخند تلخی از یادآوریشون روی لبم نشست.
با شنیدن این سوال، مغزم و قلبم انگار که منتظر فیلم مهیج زنده باشن، دست از کل کل موضوع قبل برداشتن و هردو بدون حرف، منتظر خود من بودن که ببینن وقتی پشتمو خالی می‌کنن چجوری می‌تونم بلبل زبونی کنم.
چی می‌گفتم؟

می‌گفتم آره، جواب آزمایش هام رو گرفتم و با وجود جواب هاشون، ازش تشکر کنم؟
یه جورای غیر منطقی بود.
یا می‌گفتم نه نگرفتم و سکسکه صبح تاحالامم به خاطر سر رفتن حوصله بدنم بود که چندروزه پا نمیشم واسه هیجانشون جاییم رو ببرم یا خودم رو به در دیوار بزنم.
خیره به چشمهاش، با وجود فرمان ندادن مغزم برای صحبت کردن، فقط سکسکه هام بودن که بی توجه به فرمان مغزم، دلبخواهی شروع می‌کردن به ریتم ساختن.
اما یهو، حواسم به باربد جمع شد که دیدم با نیش باز و ذوق زده از این که عموش داره باهام صحبت می‌کنه، برخلاف شخصیتش که پسر پرتحرکیه، آروم توی بغل عموش، به ماها نگاه می‌کرد و فکر کنم، انتظار باربد خیلی بیشتر از عموش بود.
چشمهای عمو باربد، از تاخیر جوابم نگران شد و من هم با دیدن نگرانیش، بی اختیار، لب به جواب “بله” باز کردم و پشتبندش، برای رهایی از سوال بعدیش که مطمئن بودم در مورد توضیح جواب آزمایش بود، به سرعت و بدون سکسکه گفتم:
-ببخشید، من دیرم شده. شب خوش!
و وسایلم رو که از قبل کنار دیوار گذاشته بودم، برداشتم و از کنارشون، با نفس عمیقی عبور کردم و خودم رو به در خروجی آموزشگاه رسوندم.
چشمهام از دیدن چشمهای نگرانش اشکی شدن.
چرا نگران من بود؟
یعنی واقعا مطمئن بود که جواب آزمایشم، طبق نظریه و شکش از آب در می‌آد و فقط می‌خواست من خودم جوابش رو پیدا کنم؟
سرم خیلی درد می‌کرد و این اواخر هم که افکارم بیش از اندازه و بیمورد بودن، دردش رو بیشتر می‌کردن.
انگار که می‌خواستن به زور مغزم رو بشکافن و شعارشون هم “غلط می‌کنی به مغزت کار می‌گیری” بود.
احتمالا این درد ها می‌خواستن یک شورش خیلی بزرگ علیه من راه بندازن که انقدر مغز خسته‌ام رو خسته تر نکنم.
نفس عمیقی کشیدم و باز هم طبق معمول، پشت دیوار متروکه‌ای، چادرم رو روی سرم انداختم…
***
در حالی که با مهارت خاصی، با یک دست و از وسط، تخم مرغ رو توی ماهی تابه می‌شکوندم، رو به رادین و با لحنی شاکی برخلاف افتخارم به نیمرو درست کردنم گفتم:
-اصلا بحث این نیست رادین. منم هیچ گله‌ای ندارم. هرچی باشه برادر زادمه، به هیچ کدوم از خاندان فامیل جز من نرفته. یعنی می‌بینمش انگار دارم بچگی های خودم رو می‌بینم. من می‌گم که به خاطر من زنگ نمی‌زنن نزنن. این بچه دلش هوای صدای مامان و باباش رو نکرده یعنی؟
قبل از این که رادین جواب بده، باربد با صدای بلندی که همزمان داشت تام و جری می‌دید و به حرفهای من رو رادین گوش می‌کرد با قاطعیت گفت:
-نه عمو هوتن. دلم براشون تنگ نشده!
به دلیل غذا درست کردنم و حرف زدن همزمان با بیشخصیت ترین موجود روی زمین که دوست صمیمیم بود، تلفن رو روی بلندگو گذاشته بودم که با حرف باربد، دوتا واکنش همزمان در اون فضا رخ داد.
تکون دادن سرم از روی تاسف و کشیدن آه غمگینی در بین خنده های شیطنت آمیز رادین که نشون می‌داد جز این حرف از باربد انتظار دیگه‌ای نمی‌رفت.
زمان نوزادیش هم مثل الان، پیش هیچکس به جز من آروم نمی‌گرفت.
مادرش بدنیاش اورده بود.
پدرش خرجش رو می‌داد و می‌ده.
اما فقط من بودم که باربد، بیشتر از پدر و مادرش بهم وابسته بود.
در ظاهر، بچه شیطون و پیش فعالی بود که هیچجوره نمی‌شد آروم گرفت و به خاطر این موضوع، چهل و پنج تا پرستاری که گیتا (زن هامان) برای باربد و توی دوره های مختلف سنی باربد استخدام کرده بود، همشون بلااستثنا به دو هفته نمی‌کشید که شیطنت های باربد رو تحمل نمی‌کردن.
یه جورایی هم سیاستش به خود من رفته بود.
چون درست موقعی که هر پرستار از خونشون می‌رفت و دیگه نمیومد، باربد تا یه مدت کاملا آروم می‌شد.
اما فقط برای یه مدت کوتاه دو-سه ساعته.
لحظه‌ای هم که می‌فهمید قراره من برم خونشون یا بیاد پیش من، انقدر ذوق زده می‌شد که هامان با لحن شوخی خطاب بهم می‌گفت:
-این همه احساس پای این بچه ریختیم. آخرش واسه کسی ذوق می‌کنه که تو فامیل بی احساس ترینه!
درسته که حق با هامان بود اما ته دلم هم، یه جورایی علاقم به باربد، بیشتر از هامان بود.
باربد فقط پیش من بود که آروم می‌گرفت و هرموقع که گیتا ازم با خجالت می‌پرسید که باربد اذیتم می‌کنه یا نه و جواب نه خونسردانه من رو می‌شنید، مشکوک می‌شد و حرفی نمی‌زد تا این که یه روز، خودش اومد و به وضوح، معنی “نه” من رو درک کرد…
لبخندی زدم و در حالی که نون رو روی شعله ملایمی گرم می‌کردم رو به رادین گفتم:
-نصف آروم گرفتناش پیش من به خاطر اینه که همپاشم و بهش گیر نمی‌دم.
رادین هم با تک سرفه گفت:
-اینارو بیخیال. هرچی بگی بازم می‌دونم که باربد، انگار از گذشته اومده و شده آینه گذشتت که یادت بیاد چی بودی و هستی. بگو ببینم حال خانم مربی چطوره؟
با شنیدن سوالش، سرکی به هال کشیدم که دیدم باربد همچنان مشغول دیدن کارتونه و من هم سریع، نون رو برداشتم و بعد از چیدن سینی کوچولویی، رو به رادین و با صدای آرومی گفتم:
-یه لحظه صبر کن.

و پیتزا نیمرویی که درست کرده بودم رو، جلوی باربد کنجکاو که چرا یه سینی کوچولو آماده کردم گذاشتم و با لبخند رو به باربد گفتم:
-باربد جان غذاتو بخور عزیزم. برات ساندویچ گرفتم. بقیش رو هم خالی بخور مقویه برات. من چند دقیقه دیگه می‌آم.
و به باربد فرصت صحبت ندادم و تلفن رو برداشتم رو سمت اتاق تاختم.
رادین هم با صداهایی که شنیده بود، ساکت و آروم شد که هرکی سکوتش رو می‌فهمید فکر می‌کرد بی تفاوته اما در اصل داشت از هیجان می‌مرد.
بعد از این که در اتاق رو پشت سرم بستم، با مکثی که می‌خواستم در اصل گوشهام برای شنیدن پای باربد تیز بشه و بعد از این که فهمیدم جام امنه و کسی فوضولی نمی‌کنه باصدای آروم و لحنی کلافه رو به رادین گفتم:
-اخیرا زیادی مشکوک شده. دیروز که رفتم دنبال باربد، به طرز وحشتناکی سکسکه می‌کرد. یه جوری انگار که تیک عصبی داشته باشه. ازش هم که پرسیدم جواب آزمایشش رو گرفته، ساکت شد و بعد از یه سکوت طولانی که حتی باربد رو هم کنجکاو کرده بود آروم گفته آره و برای این که دیگه ازش سوال نکنم، پیچوند و رفت.
رادین هم با دقت به حرفهام گوش کرد و برای اولین بار توی این هفته، لحنش جدی شد:
-هرجوری هست باید جواب آزمایش و عکس هاش رو ازش بگیری هوتن. همین سکسکه هایی هم که می‌گی نشونه خوبی نیست. در جریانی که؟
عملا رادین در هفته‌ای که هفت روز بود، شیش روز و بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه‌اش رو انسان نبود و همه چیز رو به مسخره می‌گرفت.
اما درخصوص اون یک دقیقه…
که این یک دقیقه رو هم که بهش ارفاغ کردم و حالا که جدی همچین چیزی گفت، به دو ثانیه نمی‌کشه که باز به اخلاق شوخ طبعی خودش برمی‌گرده.
پس نتیجه می‌گیری م که هفته‌ای که هفت روزه، رادین شیش روز و بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه‌اش رو مشغول به مسخره بازیه.
اما ناگفته نماند که همین اخلاق رادین باعث شد که مریض ها، بیشتر خواهان رادین باشن تا من.
کلا این بشر اخلاقش جوریه که مریض هاش ومن هیچی، حتی کیمیا هم باورش نمی‌شه که این کودک مردسان، دکتر باشه.
اون هم دکتر مغز و اعصاب…
در جواب حرفش، دستی به ته ریشم کشیدم و در حال فکر، رو به رادین گفتم:
-نمی‌دونم رادین. دیروز حس کردم که حالش اصلا خوب نیست. اگه شماره‌ای ازش داشتم شاید می‌تونستم قانعش کنم که عکس و آزمایشش رو برام بفرسته یا حتی ببره آموزشگاه که برم و بهشون نگاهی بندازم. این دختر کم سن و سال تر از اونیه که به چیزی که شک دارم مبتلا شده باشه.
رادین هم متفکر در جوابم که این بار جدی بودنش بیشتر از دو ثانیه طول کشید گفت:
-تا جایی که هوتن شمس رو می‌شناسم، بیش از یک بار به بیمارش اصرار نمی‌کرد. اگر خبریه که بگو داداش من قضیه اون پرستاره رو که واست وقت گرفتم باهم حرف بزنین کنسل کنم؟
با تعجب از حرفش، لحظه‌ای و تنها برای یک ثانیه، سکوت عمیقی رو برای مغزم و برای درک کردن حرف رادین، به اجرا گذاشتم که طولی نکشید و با چشمهای از حدقه در اومده و با لحنی که فقط یک جمله رادین کافی بود تا به اصطلاح، شعله آتش بیرون اومده از دهن اژدها، کمتر از مال من باشه گفتم:
-رادین تو چیکار کردی؟
رادین هم با ذوق گفت:
-پرستار جدیده رو که تازه واسه بخش استخدام شده دیدی؟ ببین اصلا اخلاقش کپی برابر اصل خودته. طوری که اصلا اخلاق نداره و درست مثل خودت، با شنیدن کلمه سلام، علاوه به پاچه گرفتن گاز هم می‌گیره که البته جوایز نفیس ویژه‌ای هم در انتظار طرفی هست که بعد از سلام، حالش رو بپرسه.
با شنیدن حرفهاش و علی الخصوص با اون لحن ذوق زده‌اش، به جای این که عصبانی بشم و این موضوع رو هم به دغدغه های فکریم اضافه کنم، بی اختیار زدم زیر خنده و فقط برای این که این بحث رو عوض کنم، رو به رادین گفتم:
-پس کار جدیدت شده که جدا از طبابت، آمار افراد استخدام شده رو هم می‌گیری. کیمیا خانم در جریانن؟
مکث طولانی رادین، نشونه جا خوردنش از خنده‌ام و به خصوص سوالم بود.
هر آدم دیگه‌ای هم که بود عصبانی می‌شد اما حیف که رادین، بار اولش نبود که برای پرستار های تازه استخدام شده، نقشه قتل می‌کشه.
فکر کنم کلا فوبیای پرستار تازه استخدام شده داره که می‌خواد هرچی پرستاره توی دنیا، با روبه رو کردنش با من بدبخت کنه.
هرچند که توجیهش اینه که می‌خواد من ترشیده از دنیا نرم ولی خب من که خوب می‌دونم دلیلش، رکورد خواستگاری شکوندنه و اون هم با فرستادن دختر دم بخت نزدیک من انجام می‌ده.
سکوت رادین که طولانی شدن، صدای “عمو” گفتن باربد اومد که سریع رو به رادین گفتم:
-…
به قلم سحرناز

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *