خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت پنجاهو شش

رمان بهار/پارت پنجاهو شش

 

پگاه خوابیده بود اما من نه…خواب به چشمم نیومد چون ذهنم درگیر هزاران موضوع بود.
بلند شدم و رفتم سمت پنجره ی کشویی…به محض کنار زدن پنجره باد سرد و یخی صورتم رو سرخ و سرد کرد.
کف دستمو بردم جلو و چشم دوختم به آسمونی که حالت سفید شده بود و خبری از اون رنگ آبی نبود.

کف دستم پر شد از دونه های کوچولوی برف درحالی که حتی تو اون زمان هم فکرم پی درگیری های جدیدم بود.

احساس کردم این وابستگی احساسی و مالی باید از یه جایی به بعد تموم بشه و من درموردش یه تصمیم جدی بگیرم…
هیچکس از گشنگی نمرد منم نمی میرم.
میدونم احتیاج شدیدی به اون کمک مالی داشتم میدونستم اون حمایت و ساپورتم میکرد از همه لحاظ اما …
دلم نمیخواست دیگه به این رابطه ادامه بدم چون حالا فقط پای نوشین در میون نبود…حالا پای یه بچه درمیون…یه بچه….
گوشی موبایلم سایلنت بود اما با روشن و خاموش شدن صفحه اش متوجه شدم که داره زنگ میخوره…
برداشتمش و نگاهی به شماره اش انداختم.
کی میتونست باشه جز مهرداد!؟
گوشی رو کنار گوشم گرفتم و گفتم:

-بله…

صداش با تاخیر به گوشم رسید:

-بهار…هراتفاقی که بیفته عشق اول من تویی…

پوزخند زدم:

– برای همین اون گوشواره هارو واسم گرفتی آره؟؟ میدونستی …همچی رو میدونستی برای همین تصمیم گرفتی اینکارو انجام بدی؟؟ گفتی بزار براش گوشواره بخرم خرش کنم…

انگار که بخواد از خودش دفاع کنه خیلی سریع و البته با صدای آروم و خفه ای گفت:

-این چه حرفیه؟ این توهین به من…توهین به شعور من..منطق من…احساس من…قلب من…توهین به سرتاپای من!!! یعنی چی آخه…

مهرداد خدای رام و خر کردن آدما با حرف زدن و زبون ریختنهاش بود.الان هم داشت با این قدرت کلامش منو میکشوند سمت خر شدن…ولی من دیگه اصلا حال و حوصله ی شنیدن بعضی حرفهارو نداشتم.برای همین اول اجازه دادم تمام حرفهاش رو بزنه و بعد گفتم:

-میخوام بخوابم….

زد تو ذوقش این جمله ی خبری بی مقدمه ی من.دلخور پرسید:

-این یعنی مهرداد برو گمشو دیگه آره!؟؟؟.

پنجره رو بستم و با خیره به نمای رو به رو گفتم:

-من حوصله ی هیچی رو ندارم…نه حوصله ی حرف زدن…نه حوصله چک و چونه…نه حتی حوصله ی اون خونه ی درندشتت…

با صدای خفه ای ودرحالی که به نظر می رسید واسه حرف زدن کمی معذب هست گفت:

-من نمیدونستم!

عصبی خندیدم:

-توروخدا جوری رفتارنکن که فکر کنم خرم کم عقلم بی شعورم…

-من هیچوقت همچین فکری راجب تو نکردم لعنتی….تو برای من همیشه قشنگترین باهوش ترین و زیباترین دختر دنیا بودی و هستی…

پورخند زدم پرده رو کشیدم و گفتم:

-من فکر میکنم دیگه وقت خوابیدنت مهرداد…مجبور نیستی تا این ساعت بیدار بمونی و واسه اینکه با من حرف بزنی اینقدر یواش حرف بزنی و به خودت فشار بیاری پس شب بخیر..

خواستم تماس رو قطع کنم که با جمله اش شوکه ام کرد:

-من یواش حرف میزنم چون رو راه پله های خونه ی دوستتم….

خواستم تماس رو قطع کنم که با جمله اش شوکه ام کرد:

-من یواش حرف میزنم چون رو راه پله های خونه ی دوستتم….

باورم نشد.و ترجیح دادم که این یه دروغ باشه تا یه واقعیت.چند ثانیه ای بدون حرف سرجام ایستادم و بعد گفتم:

-شوخی خوبی نیست.منم حوصله ی حرف زدنو ندارم..

دوباره با جدیت گفت:

-ولی من جدا پشت درم…

دستم ناخودآگاه اومد پایین.گوشی رو کنار گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون.امیدوار بودم فقط بخواد سر به سرم بزاره یا اصلا هرچیز دیگه اما نیومده باشه…من واقعا دلم نمیخواست اون اینجا باشه.
با گام های آروم به سمت در رفتم و از چشمی به بیرون نگاه کردم .وقتی دیدمش بی نهایت عصبی و دلگیر و ناراحت شدم.
خسته و درمونده سرم رو به در تکیه دادم و عاجزانه باخودم زمزمه کردم:

” چرا اومدی…چرا…چرا مهرداد؟؟”

چند نفس عمیق کشیدم و بعد سرمو از روی در برداشتم و بازش کردم.دستاشو تو جیبهاش فرو برد و بهم خیره شد.
با نگرانی و اضطراب نگاهی به پشت سر انداختم و بعد با حرص و جوش زیادی گفتم:

-تو اینجا چیکار میکنی هااان!؟

یکی دو قدم اومد سمتم و گفت:

-حدس میزدم اینجا باشی..

درحالی که تلاش زیادی داشتم تا صدام باعث نشه پگاه بیدار بشه گفتم:

-تو اصلا چجوری اومدی بالا!؟اونم این موقع!

تکیه داد به دیوار گفت:

-یه مقدار پول به نگهبان دادم اجازه داد بیام.

با حرص و دلخوری و عصبانیت گفتم:

-خب اومدی که چی؟؟ هان!؟ چرا پیش زنت نموندی هان!؟؟ صبح پیش من و صبح با اون! بس کن دیگه لعنتی…بس کن!

دست به سینه گفت:

-من اینجا میمونم.هروقت حرفات تموم شد توپ و تشرهات تموم شد بعدا بگو من حرف بزنم…

دستامو آوردم بالا و گفتم:

-من هیچی نمیخوام بشنوم.نه چیزی میگم و نه چیزی میخوام بشنوم….فقط برو…برو پیش زنت…اینجا نمونم نمیخوام پگاه بیدار بشه

خواستم برم که دستمو از پشت گرفت و کشید …

 

خواستم برم که دستمو از پشت گرفت و کشید و با چسبوندن من به دیوار جاهامون رو باهم عوض کرد.
زل زد تو چشمام و با خشم و حالتی عصبی که کمتر ازش دیده بودم گفت:

-اینقدر زنت زنت نکن بهار..خون منو به جوش نیاااار…روانیم نکن…نزار کار دست خودم و خودت بدم!

به چشماش نگاه کردم خشم درونیش رو از تو چشماش هم میتونستم ببینم.
ولی من توزندگیم دست به کارایی زده بودم که احمقانه بود اگه از این چشم غره ها تنم به لرزه میفتاد.
اگه قراربود من بترسم این ترس باید زمانی اتفاق میفتاد که اون پیشنهاد دوستی و رابطه داده بود نه حالا…نه حالا …
اما لازم بود که یه چیزایی رو بهش یاداوری بکنم برای همین حقیقت رو عین یه پتک رو به سرش کوبوندم و گفتم:

-نوشین زنت…و الان باردار! حامله اس…یه بچه تو شکمش…اگه شک داری که زنت برو شناسنامه ات رو چک کن…

یه نفس عمیق کشید و چشماش رو باهاش باز و بسته کرد.انگشتاش به دور مچ دستم شل شد و یک قدم فاصله گرفت و پرسید:

-تو با این حرفت دقیقا چی میخوای به من بگی هان!؟؟

گرچه اونجا زمان و وقت مناسبی برای حرف زدن نبود اما گفتم:

-مهرداد من و تو نمیتونیم باهمدیگه ادامه بدیم.تو داری صاحب بچه میشی.. داری پدر میشی…نقش من این وسط چیه ؟نخودی؟؟ قراره تاکی تو زندگیت باشم!؟؟ تا چند سال!؟؟تا چه مدت؟؟
تکلیف منو مشخص کن…

دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-تکلیف تو مشخص…من تورو دوست دارم!

عصبی گفتم:

-ای بابااا…دوست دارم شد تکلیف مشخص کردن…!؟؟این جمله رو من هزار بار از پسرایی که میخواستن بهم نزدیک بشن شنیدم…این جمله تکراریه تکراری.‌.

سرش رو کج کرد و گفت:

-حتی از دهن من !؟

لعنتی! میخواست با احساسان تسلیمم بکنه! نفس عمیقی کشیدم و سرمو پایین انداختم.
خدایا من باید چه غلطی میکردم.چه غلطی!؟؟
اسممو صدا زد:

-بهار…

سرمو بالا گرفتم:

-برو مهرداد…برو و منو باخودم تنها بزار

باز عصبی شد و گفت:

-چرا هی دنبال اینی منو دور کنی از خودت

به در اشاره کردم و گفتم:

-چون اینجا آپارتمان نامزد پگاه هست…یعنی حتی مال خودش هم نیست و من اصلا دلم تمیخواد باعث دردسر اون بشم پس بهتره همین حالا بری و منو خجالت زده ی رفیقم نکنی…

اصرار کرد و گفت:

-ولی من میخوام باهم حرف بزنیم و این کدورتهارو کنار بزاریم…

اون مدام درحال حرص دادن من بود…مدام…دستامو مشت کردم اونقدر که فرو رفتن ناخنهام تو کف دستم رو کاملا حس کردم و بعد از لای دندونای بهم فشرده شدم گفتم:

-تو به حرفهام گوش نمیکنی.جوابی برای سوالهام نداری برای همین سعی میکنی با یه سری حرف پرتم کنی از اصل قضیه…پس برو…برو و بیشتر از این رنج نده منو….برو…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

یک نظر

  1. 🤔 یعنی چی ؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *