خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدودو

رمان رحم اجاره ای/پارت صدودو

_ طبق قانون ستایش زن منه و باید همراه من بیاد وگرنه مجبور میشم از شما شکایت کنم .
خشک شده داشتم به سیاوش نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین چیزی میگفت به بابام چیشده بود که تو این مدت کوتاه انقدر عوض شده بود
_ سیاوش
با شنیدن صدام به چشمهام زل زد که ادامه دادم :
_ من باهات میام اما کفن من از خونت میاد بیرون مطمئن باش حالا دوست داری باهات بیام ؟!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گذاشت رفت همونجا پخش زمین شدم که مامان و ستاره مجبورم کردند بلند بشم روی مبل نشستم بابا اومد کنار پام زانو زد :
_ ستایش عزیزم به من نگاه کن ببینم
با چشمهای گریون خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بابا دیدی سیاوش بهم خیانت کرد حالا من هیچ دلخوشی واسه زندگی ندارم بابا شما میتونید درک کنید
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد و گفت :
_ عزیزم تو نباید انقدر زود کم بیاری تو باید قوی باشی درست مثل همیشه تو که اینجوری نبودی .
_ آره بابا من همیشه قوی بودم اما سیاوش بهم گفت دوستم داره عاشقمه تازه داشتم بهش عادت میکردم که همچین بلایی سر من آورد فکر میکنی همچین چیزی آسون هست هان ؟!
_ آروم باش ستایش باید تاوان کاری که کرد رو پس بده من نمیزارم این کارش بدون جواب بمونه فقط میخوام قوی باشی اینقدر زود خودت رو نبازی باشه ؟!
_ اما بابا …
_ ستایش
_ بابا میشه برم اتاقم ؟!
_ آره
بلند شدم با قدم های لرزون به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم فکر های مزخرفی بهم هجوم آورده بود یعنی اون دختره از من خوشگلتر بود من که میتونستم مادر بشم هنوز سنی نداشتم چرا با زندگیمون همچین کاری کرد ، با دیدن شماره شهلا که روی گوشیم افتاده بود با خشم اتصال رو زدم :
_ چیه ؟!
_ ستایش خواهش میکنم برگرد داداشم دیوونه شده
عصبی خندیدم :
_ نیاز نیست دروغ بگی شهلا حالم داره از همتون بهم میخوره این همه مدت من و بازی دادید ، شما که میخواستید سیاوش زن بگیره چرا اومدید سراغ من چرا با احساسات من بازی کردید ؟!

_ ستایش من اصلا نمیدونستم حتی نمیدونم قضیه چیه چرا داری اینجوری میگی ، فکر کردی اگه میدونستم همچین اجازه ای میدادم بهشون که باهات بازی کنند من هنوز انقدر کثیف نشدم که بخوام همچین بلایی سر تو بیارم
با شنیدن حرفاش داشت بهم حالت تهوع دست میداد چرا داشت همچین دروغ زشتی میگفت اصلا نمیتونستم درکش کنم با صدایی گرفته گفتم :
_ پس تو محضر چیکار میکردی ؟
ساکت شد که خندیدم :
_ شهلا دست همتون واسم رو شده پس دیگه باهام تماس نگیر من دیگه بازیچه دست شما نمیشم درخواست طلاقم به زودی میرسه دست داداشت ، دست از سر من بردارید ، شماها لیاقت من و نداشتید
بعدش گوشی رو قطع کردم محکم کوبیدمش تو شیشه که با صدای بدی شکست ، در اتاق باز شد یهو و صدای نگران مامان پیچید :
_ ستایش
با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم :
_ عین سگ دارند دروغ میگن
مامان اشکاش روی صورتش جاری شدند ، بابا به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و گفت :
_ آروم باش عزیزم چرا داری همچین کاری میکنی ، چرا داری همچین بلایی سر خودت میاری
با شنیدن حرفاش اشکام روی صورتم جاری شدند داشتم دیوونه میشدم باورم نمیشد داشت همچین بلایی سر من میومد
_ بابا
خش دار گفت :
_ جان بابا
ازش جدا شدم مظلوم بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ یعنی تا این حد زشت شدم که رفت دوباره زن گرفت ؟!
نفس عمیقی کشید :
_ نه
داشتم دیوونه میشدم حرفای مامان سیاوش همش داشت تو گوشم زنگ میزد
_ اون زن با مهربونی بهم نزدیک شد بعدش زهره اش رو ریخت ازش متنفرم دیگه دوست ندارم ببینمش بابا اون بهم گفت تو نمیتونی مادر بشی سنت رفته بالا

_ تو سنی نداری ستایش تازه بیست و شش سالت شده هنوز بچه ای اون زن دیوونه شده یا عقلش مشکل داره بعدش به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهای بابا شدم که لبخندی زد و گفت :
_ تو نباید اصلا به حرفاش توجه کنی اون زن همیشه همین بود درسته ؟!
_ آره
_ ببین ستایش من خودم پشتت هستم طلاقت رو میگیری ، دنیا که به آخر نرسیده نباید اجازه بدی بفهمن چقدر شکسته شدی درسته ؟!
اشکام روی صورتم جاری شدند :
_ بابا من داغون شدم خیلی زیاد وقتی دیدم سیاوش یه زن دیگه گرفت اگه من و دوست نداشت چرا بهم نزدیک شد من که به نبودش عادت کرده بودم چرا همیشه وقتی وارد زندگی من میشه باعث میشه زندگیم خراب بشه ؟! چ دشمنی باهام داره من به هیچکس بدی نکردم بابا …
بابا طاقتش رو از دست و من رو کشید تو بغلش و با صدایی گرفته شده گفت :
_ آر‌وم باش عزیز دل بابا همشون باید بخاطر اشکایی که ریختی حساب پس بدن من نمیزارم به زندگیشون خیلی آروم ادامه بدن .
چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ….
با احساس نوازش موهام چشمهام رو باز کردم مامان کنارم نشسته بود با صدایی گرفته شده صداش زدم :
_ مامان
لبخندی زد :
_ جان
_ دوستت دارم
_ منم
قطره اشکی روی گونم چکید که مامان پاکش کرد و گفت :
_ گریه نکن
_ مامان همیشه دوستش داشتم ، تازه میگفتم به خوشبختی رسیدم اما نابود شد مگه من چیم از اون دختره کمتر بود ؟! چرا سیاوش بهم دروغ گفت
چشمهای مامان پر شد
_ ستایش انقدر بیقراری نکن لیاقتت رو نداشت اون و خانواده اش همشون برن به درک
صدای ستاره اومد ؛
_ ستایش
نگاهم رو بهش دوختم که با بغض گفت :
_ خواهش میکنم اینجوری نباش اجازه نده بقیه فکر کنند تونستن باعث بشن تو نابود بشی مخصوصا سیاوش
پوزخندی زدم ؛
_ مگه دیگه جونی واسه من مونده ستاره ببین چه بلایی سر من آوردند .

همشون ساکت شدند ، مامان بلند شد و همراه ستاره از اتاق خارج شدند دوست داشتم یه مدت تنها باشم با هیچکس صحبت نکنم فقط فکر کنم ببینم چیشد سیاوش به خودش اجازه داد باهام بازی کنه چرا میخواسته همچین بلایی سر من بیاره ، با شنیدن صدای آشنایی که داشت میومد به سختی بلند شدم بدون توجه به سردرد وحشتناکی که داشتم به سمت پایین رفتم و گفتم :
_ هی زنیکه
با شنیدن صدام به سمتم برگشت اخماش رو تو هم کشید
_ درست صحبت کن
_ چیه بدت اومد جوری که لایقش هستی باهات صحبت شد آره ؟!
تند تند داشت نفس میکشید
_ ببین من نیومدم اینجا به توهین های تو گوش بدم فقط اومدم بهت بگم بهتره برگردی سر خونه زندگیت و …
به سمتش حمله ور شدم و یقه اش رو تو دستم گرفتم که چشمهاش گرد شد و ترسیده بهم خیره شد محکم تکونش دادم و داد زدم :
_ تو چی داری واسه خودت میگی زنیکه ؟!
با صدایی که داشت میلرزید گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟!
_ میخوام همینجا زنده زنده دفنت کنم هیچکس هم خبردار نمیشه درست مثل بلایی که شماها سر من آوردید نظرت چیه ؟!
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان فریاد کشیدم :
_ مامان من باید این و خفه کنم و بعدش تیکه تیکه اش کنم
مامان و ستاره به زور من رو عقب کشیدند ، چشمهاش از شدت ترس داشت دو دو میزد
_ دخترت رسما دیوونه شده
بعدش گذاشت رفت مامان و ستاره دستم رو ول کردند به سمتشون برگشتم و گفتم :
_ باید میذاشتید نفسش رو بگیرم
بعدش روی زمین افتادم ، سرد شده بودم حتی نمیتونستم گریه کنم فقط یه چیزی همش داشت تو ذهنم تکون میخورد خیانت سیاوش و هیچ جوره نمیتونستم باهاش کنار بیام باید یه بلایی سرش میاوردم .

چند ماه گذشته بود بلاخره بابا تونست طلاق من و از سیاوش بگیره اما چه فایده من رسما شده بودم یه دیوونه مجبور شدند من و داخل تیمارستان بستری کنند
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ خواهش میکنم خوب شو حداقل بخاطر بچه ای که داخل شکمت هست
با چشمهای سرد زل زدم تو چشمهاش و جوابش رو دادم :
_ این بچه بهتر هست اصلا به دنیا نیاد
_ چرا همچین چیزی داری میگی ؟!
_ چون بختش مثل من سیاه میشه
با درد چشمهاش رو روی هم فشار داد :
_ اینطوری نمیشه مطمئن باش
غمگین بهش خندیدم :
_ همینطوری میشه مطمئن باش
_ ستایش
_ جان
_ من و دوست داری ؟!
غمگین خندیدم :
_ مگه میشه دوستت نداشته باشم ؟!
_ پس بهم قول بده بخاطر من هم که شده حالت خوب بشه و بچت رو سالم بدنیا بیاری بهم قول بده زود باش ؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم و گفتم :
_ باشه بهت قول میدم
لبخندی روی لبهاش نشست
_ تلاش کن من میدونم که خوب میشی !.
با شنیدن حرفای مامان احساس خوبی بهم دست داد میدونستم حالم خیلی زود خوب میشه و همه ی این اتفاق های بد رو پشت سر میذاریم .
_ مامان
_ جان
_ دیگه نیاید اینجا
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ چرا ؟!
_ دوست ندارم دیگه من و تو این حال ببینید
_ اما من نگرانت میشم عزیزم
دستش رو گرفتم بوسه ای بهش زدم و گفتم :
_ خواهش میکنم مامان بهم قول بده
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ باشه بهت قول میدم !.

میتونستم بفهمم چقدر واسه مامان سخت هست که از من جدا باشه اما مجبور بودیم جفتمون نمیشد دیگه همدیگه رو ببینیم اسمش رو صدا زدم ؛
_ مامان
_ جان مامان
_ مطمئن باش وقتی برگشتیم دیگه اصلا حالم بد نمیشه بچم رو بدنیا میارم بخاطر تو میخوام خوشبخت باشه خیلی زیاد مادرش که خوشبخت نشد زندگیش جهنم شد از بچگی حسرت بابا داشتن رو داشتم از نوجوونی بهم تجاوز شد عاشق شدم از دستش دادم برگشت بازیم داد زندگیم سیاه شد اما اجازه نمیدم دخترم زندگیش سیاه بشه
مامان لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ نگران نباش بلاخره همه چیز درست میشه !.
_ من نگران نیستم چون میدونم درست میشه
بعدش رفتن مامان تازه فهمیدم چقدر تنها هستم ، دستم روی شکمم قرار گرفت یه امید داشتم هنوز باید بخاطر اون امید زندگی میکردم حق من این نبود
هیچوقت سیاوش رو نمیبخشیدم بابت اینکه باعث شد زندگی من جهنم بشه .
* * * *
_ اسم دخترت و پسرت رو چی میزاری ؟!
خیره به دوقلو هام شدم و جواب مامان رو دادم :
_ امید و آرامش
مامان لبخندی زد :
_ قشنگ
بابا به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید :
_ امیدوارم این یه شروع تازه باشه
_ شک نداشته باشید یه شروع تازه هست
و خودم هم مطمئن بودم این یه شروع تازه واسه من هست امیدوار بودم همین شکلی باشه
_ بابا
با شنیدن صدام خیره بهم شد و گفت :
_ جان
با نگرانی گفتم :
_ شناسنامه
با آرامش گفت :
_ نگران نباش درست میشه
_ اگه سیاوش بفهمه بابا من …
وسط حرفم پرید :
_ قرار شد دیگه اسمش رو نیاری ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد
_ میترسم بابا !.

دستم رو داخل دستش گرفت و همونطور که داشت بهم نگاه میکرد گفت :
_ دیگه نباید بترسی ستایش تو خیلی سختی کشیدی تو سخت ترین شرایط پسرت و دخترت رو سالم بدنیا آوردی حالا باید بخاطر امید و آرامش زندگی کنی ما هم همیشه کنارت هستیم شک نداشته باش تنهات نمیزاریم .
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ بابا من اگه شما رو نداشتم چیکار میکردم ؟ خیلی احساس بدی هست که تو همچین لحظه ای …
_ هیس !.
ادامه ندادم چون بابا خواسته بود ساکت باشم ، کسایی که بدون هیچ چشم داشتی من رو صادقانه دوستم داشتند و بهم کمک میکردند
_ ستایش
بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ دیگه دوست ندارم تو اون حال ببینمت پس دیگه نباید اجازه بدی افکارت حتی شده واسه یه ثانیه بره سمتش باشه ؟!
_ باشه بابا
سخت بود فکر نکردن به سیاوش اما من میتونستم باهاش کنار بیام پس تموم تلاش خودم رو میکردم تا یه زندگی خوب بسازم واسه خودم و خانواده ای که داشتم !.
* * * * *
#چند_سال_بعد

صورت آرامش از شدت سیلی که خورده بود کبود شده بود ، دستام از شدت عصبانیت مشت شد
_ کی این بلا رو سر تو آورده ؟!
اشکاش روی صورتش جاری شدند ، دختر من ساکت و مظلوم بود آزارش به هیچکس نمیرسید حالا یکی دست روش بلند کرده بود ، صدای مامان بلند شد :
_ ستایش آروم باش
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ مامان چجوری آروم باشم ببینید چه بلایی سر دخترم اومده ؟!
بعدش صورتش رو داخل دستم گرفتم و گفتم :
_ آرامش به من نگاه کن ببینم
با چشمهای گریونش بهم خیره شد
_ چیشده کی این بلا رو سر تو آورده ، کسی تو دانشگاه اذیتت کرده ؟
_ نه
_ پس چیشده بهم بگو ؟
_ مامان من رفته بودم خونه دوستم مهمون داشتند
_ خوب
_ اونجا یه پسره بود من داشتم میفتادم پام لیز خورد که اون من و گرفت تو بغلش بعدش یه خانومه اومد داد و بیداد کرد من واسه دامادش عشوه اومدم واسه همین جلوی همه یه سیلی خوابوند تو گوشم منم اومدم .

دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
_ من و ببر پیشش باشه ؟!
چشمهاش گرد شد وحشت زده نالید :
_ مامان
_ زود باش
_ اما …
محکم اسمش رو صدا زدم :
_ آرامش
_ باشه
اشکان گفت ما رو میرسونه به آدرسی که داد رفتیم زنگ رو زدیم زیاد طول نکشید که در باز شد داخل شدیم ، درست گفته بود یه مهمونی بود جلوی همه ی اینا باعث شده بود دختر من تحقیر بشه منم کاری میکردم خودش تحقیر بشه ، به سمت آرامش برگشتم و پرسیدم :
_ کدوم هست ؟!
_ اون
یه خانوم که لباس قرمز پوشیده بود و به طرز زشتی آرایش کرده بود به سمتش رفتم و روی شونش زدم که برگشت سمتم از آرامش پرسیدم خودش هست که دوباره تائید کرد سیلی محکمی خوابوندم تو گوشش که کم مونده پرت بشه روی زمین .
خشمگین به من خیره شد و گفت :
_ زنیکه داری چ غلطی میکنی ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ تو باعث شدی گونه ی دختر من کبود بشه منم کاری باهات کردم که تا عمر داری فراموش نکنی ، از مادر زائیده نشده کسی بخواد دست روی بچه های من بلند کنه چه برسه به یه آدمی مثل تو
و به سر و وضعش اشاره کردم که منفجر شد :
_ دختر هرزه تو واسه ….
دوباره یه کشیده خوابوندم تو گوشش دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش قرار دادم و فریاد کشیدم :
_ کافیه یکبار دیگه لقب خودت رو به دختر من نسبت بدی تا خودم زنده زنده همینجا آتیشت بزنم .
آرامش دستم رو کشید و گفت :
_ مامان آروم باش
خواستم چیزی بگم که صدای آشنایی اومد ؛
_ ستایش
شکه شده به سمت صدا برگشتم سیاوش بود ، عوض شده بود خیلی زیاد اما نه جوری ک نشناسمش مگه میشد عشقت رو نشناسی خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم که صدای اون زن باعث شد به خودم بیام !.
_ الانم خود هرزه ات داری واسه شوهر من عشوه میای ‌.

بی اختیار به سمتش برگشتم و یه کشیده محکم تر از قبل خوابوندم زیر گوشش که باعث شد تعادلش رو از دست بده و پرت بشه روی زمین پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ خودت و شوهرت چه ارزشی دارید که من بخوام واسش عشوه بیام دیگه داری بیش از حد پیش میری ، کافیه یکبار دیگه ببینم به دخترم گفتی تو اونوقت هست که زندگیت رو جهنم میکنم شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من وحشت زده سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
پوزخندی بهش زدم :
_ خوبه
بعدش راه افتادم دست آرامش رو گرفتم و با هم خارج شدیم ، قلبم با دیدن سیاوش به طپش افتاده بود مگه میشد کسی رو که با زحمت فراموشش کردم ببینم و خونسرد باشم چند قدم بیشتر نرفته بودیم داخل حیاط که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ ستایش وایستا
با شنیدن صداش ایستادم سرد بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میخوام باهات صحبت کنم
به سمت آرامش برگشتم و گفتم :
_ برو تو ماشین عمو من میام
_ اما …
_ آرامش !.
_ باشه
بعد رفتن آرامش نگاهم رو بهش دوختم :
_ چی میخوای ؟!
به سمتم اومد فقط دو قدم بینمون فاصله بود ، با صدایی خش دار شده پرسید :
_ چرا به زن من حمله ور شدی ؟
با شنیدن این حرفش قلبم تیر کشید بعد این همه سال که دوباره همدیگه رو دیده بودیم داشت میپرسید چرا به سمت زنش حمله ور شدم ، چه توقعی داشتم من سیاوش من رو هیچوقت دوست نداشت همیشه واسش وسیله انتقام بودم پس باید عادت میکردم .
_ مطمئن باش بخاطر تو به سمتش حمله ور نشدم .
پوزخندی زد :
_ شک دارم چون بعد این همه سال پیدا شدن تو نمیتونه بی دلیل باشه .
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم و گفتم :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم من به هیچ عنوان قصد نداشتم باهات روبرو بشم برو از زن بی شرمت بپرس چی باعث شده بود من بیام .

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

4 نظر

  1. یا خدا بازم شروع شد. اخه این چه رمانی چرا واسه یبارم شده نویسنده زحمت به خودش نمیده یکم بهتر بنویسه.

  2. واای خدا این رمان چرا انقد چرتهههههههه

  3. این دیگه چیه بابا این همه زحمت میکشی مینویسی خوب یه چیز درس درمون بنویس

  4. واقعا چرته همه مردا توش خلن معلوم نیست دلیل کارهاشون چیه هی با یکی دیگه ازدواج می کنند خیانت می کنند بعد یه ده بیست سال می گند از اولم عاشق تو بودیم اولین آدم مزخرف ساشا بود بعد اشکان از همه مزخرفتر این سیاوشه یعنی گل سر سبد هر چی نامردیه معلوم نییست باز به چه دلیل احمقانه ای زن گرفته آخرشم ستایش با همین مرتیکه
    مزخرف که لایق هیچی نیست زندگیش رو ادامه می ده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *