خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو دو

رمان شاهدخت/پارت چهلو دو

 

قدم بعدی رو بر نداشته بودم که دستم کشیده شد و به دیوار چسبوندتم
صورتش رو بهم نزدیک کرد… نگاه خیره ش روی لب هام ضربام قلبم رو بالا میبرد

به سمت لب هام کمی پایین اومد ولی قبل از شکار شدنم سرم رو به سمت دیگه ای چرخوندم
چند لحظه بی حرکت نگاهم کرد ولی با صدای قدم هایی ازم دور شد و به سمت پله ها رفت

دستی به پیراهن مردونم کشیدم و پشت سرش قدم برداشتم با رسیدن به پله ها با نیلو مواجه شدیم

نفسش رو فرستاد بیرون

نیلو_فکرم پیشت مونده بود مجبور شدم با یه بهونه ببام بالا

دانیار پوزخندی زد و از پله ها پایین رفت شونه ای برای نیلو بالا انداختم و از کنارش رد شدم که سریع دنبالم راه افتاد

بهش نگاهی انداختم

_بهونه ت چی بود پایین ضایعمون نکنی

ضربه ای به پیشونیش رفت و سریع دو پله ای که پایین اومده بود و بالا رفت
خودم رو به دانیار ریوندم و همزمان باهاش وارد سالن غذا خوری شدم

ایرج خان نگاه ریز شده ش رو بهمون دوخت و اوات با چشماش لبخند میزد بهم
بدون اینکه از نگاه ایرج خان مضطرب شم صندلی رو برای دانیار بیرون کشیدم
حرصش رو میشد از دست های مشت شده ش فهمید

نرگس _عشقم بیا پیش من

منتظر به دانیار نگاه کردم ولی با صدای خاتون به سمت ورودی سالن برگشتم

خاتون _ چه معنی داره به پسر نامحرم بگی عشقم … تو این عمارت حد خودت رو بدون

نرگس که توقع نداشت تک جمع باهاش اینطوری برخورد شه عصبی به خاتون نگاه کرد دانیار روی صندلی که بیرون کشیده بودم نشست و من هم کنارش

خاتون روبروی خان سر دیگر میز نشست
دلم ضعف میرفت از گرسنگی ولی تا خان شروع به خوردن نمیکرد جرات برداشت چیزی رو نداشتم

با برگشتن نیلو به سالن غذا خوری با دستم شکمم رو مالشی دادم تا صداش در نیاد و ابروم رو ببره

دانیار_نمیخواید شروع کنید

خاتون_دایان نیومده هنوز … فرنگ این فرهنگ رو یادت داده ؟

دست ها دانیار کنارش مشت شد قبل از اینکه صحبت دیگه ای رخ بده دایان با انرژی و سر و صدا سر میز صبحانه حاظر شد

دایان_به به جمعتون جمعه فقط جذابتون کم بود که اونم اومد

خاتون بهش لبخندی زد و اشاره کرد که پیش خودش بشینه

خاتون_خوش اومدی

دایان با قیافه وا رفته به جای خالی ای که کنار نیلوفر نشون کرده بود نگاه کرد و مجبورا کنار خاتون نشست

با بفرمایید خاتون همه مشغول شدند جرعه ای از چای خوردم و تیکه ی کوچیکی لقمی کردم
سنگینی نگاه دایان رو‌حس کردم سرم رو بالا اوردم و بهش نگاهم کردم

چشم و ابرویی برام اومد و‌سرش رو با تاسف تکون داد

نگاهم متعجب شد‌ که تیکه ی بزرگی از نون برداشت و داخلش پنیر و گردو گذاشت و خیلی شلخته جمعش کرد و گاز زد

سعی کردم جلوی خنده م رو بگیرم
میخواست هشدار بده که مثل دختر ها لقمه های کوچیک نگیرم

همونطور که دایان گفت لقمه هام رو بزرگتر کردم و مشغول خوردن شدم

با حس گرمی دست دانیار روی پاهام سر جام سیخ شدم
اب دهنم رو به سختی قورت دادم و با دستم سعی کردم دستش رو بردارم ولی بدون ملاحظه بع جمع دستش رو روی رون پام حرکت داد

اگر باز هم از سر سفره گرسنه بلند میشدم اجازه نمیدادم دانیار باز باهام بازی کنه

انگار قصدم و فهمید که پام رو محکم فشرد و دستش رو از روی پام برداشت

دانیار_شکر رو بهم بده

قبل از اینکه دست دراز کنم نرگس از سمت ویگه ی میز شکر رو برداشت و جلوش گرفت

نرگس_بیا عزیزم

اوات چشم غره ای بهش رفت و تیکه ی نون داخل دستش رو تو سفره گذاشت و با حرص به خاتون نگاه کرد

خاتون چشماش رو باز و بسته کرد تا تسلی‌ش بشه
با ابروی بالا رفته نگاهم رو ازشون گرفتم مادر شوهر و عروس بعید بود انقدر رابطه ی خوبه داشته باشند

صدای اردشیر خان بلند شد و همه توجه ها بهش جلب شد

اردشیر خان_امشب همه به عمارت اتابک خان دعوت شدیم … میخوان با دانیار بیشتر اشنا بشن
بهر حال کمتر از ۱ماه دیگه من از ارباب بودن فاصله میگیرم و دانیار جام میشینه
رفتار همتون باید اونجا مناسب باشه

رو به نرگس نگاه کرد

اردشیر خان_شما نیازی نیست بیاین تو عمارت بمونید

نرگس دست به سینه به پشتی صندلیش تکون داد و با اخم به دانیار نگاه کرد

نیلوفر هم از عکس العملش نیشش باز شد که سریع به سرفه افتاد دایان هول شد و سریع اب پرتقال براش ریخت و به سمتش رفت و جلوش گرفت

نگاه موشکافانه ی ایرج خان زوم شد روشون و با کنایه رو به دایان گفت

ایرج خان_ عمو جان من خودم میریختم براش نیاز نبود خودتو به زحمت بندازی از اون سر میز تا اینجا بیای

دایان که تازه متوجه سوتیش شده بود دستی پشت گردنش کشید
دانیار به خنده افتاد من ام سرم رو پتیین انداختمو سعی کردم خنده م رو بخورم

خاتون _فکر کنم باید برای یکی اینجا استین بالا بزنیم

قبل از اینکه دایان و نیلو بخوان عکس العملی نشون بدن اردشیرخان و برادرش همزمان گفتند
_اول نوبت دانیاره

اوات _دانیار شخصی رو‌خودش زیر نظر داره

نرگس بادی به غبغب انداخت و به نوک بینیش نگاه کرد ولی با ادامه ی حرف اوات باد نرگس خوابید

_ولی فقط ۱ماه دیگه وقت داره تا به ما معرفیش کنه وگرنه ما برای نیلو مزاحمتون میشیم خان داداش

خاتون_ امیدوارم با انتخابت مارو سر بلند کرده باشی دانیار
چون در غیر این صورت باید قید اون دختر رو بزنی

اردشیر خان تک سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه
اردشیرخان_دانیار کسی رو زیر نطر نداره
امشب قراره با دختر اتابک خان اشنا بشه
به امید خدا هرچه زودتر دستشون رو داخل دست هم بذاریم

متحیر به دانیار نگاه کردم
نگاهش مستقیم به نقطه ای از دیوار بود
لقمه ش رو داخل سفره انداخت و از جا بلند شد

_به کسی اجازه نمیدم تو زندگیم دخالت کنه

نگاهش رو به چشمای پدرش دوخت

_با رسم و رسومای عقب افتادتون حاصر نیستم زندگیم رو تباه کنم

بدون ت حه به صورت قرمز شده ی پدرش به سمت خاتون چرخید و با تمسخر ادامه داد

_اگر میخوای عروسی نوه های عزیزت رو ببینی زورتر اقدام کن و به امید من نشین وگرنه این ارزو رو با خودت به گور میبری و ….

با صدای داد پدرش ساکت شد و به سمت پدرش چرخید بدون هیچ عبا و ترسی اردشیر خان از عصبانیت میلرزید
از جا بلند شدم تا مابینشون قرار بگیرم

ولی دانیار مانعم شد و با دیتش عقب نگهم داشت

دانیار_حرف حق تلخه پدر

اردشیر خان از زیر دندون های کلید شده ش غرید

اردشیر خان_خیلی گستاخ شدی

دانیار چند لحطه بلند خندید و بعد از قطع شدن خنده ش دستش رو به ته ریشش کشید

_اگر اجازه بدی میخوام بیشتر از این گستاخ بشم …

با لبخند نگاهش رو از عموش شروع کرد و دور میز چرخوند و همزمان گفت

_باید بگم که به زودی زود به وصیت دانیال عمل میکنم و دختری که برام انتخاب کرده بود رو عروس این خونه میکنم

متعجب به نگاه حیرتزده ی دایان نگاه کردم ولی با شنیدن صدای سیلی که دوی صورت دانیار پایین اومد نگاهم رو به دانیاری که از شدن ضربه سرش به سمتم کج شده بود رو دادم ….

 

همونطور که میلرزید داد زد

اردشیر خان_ یک بار دیگه نمیخوام اسم اون دختر رو از دهن کسی بشنوم ،باره آخرت بود که همچین غلطی کردی دتنیار

صدای معترض دایان جمع رو به خودش آورد
دایان_بابا

پشت سرش صدای اوات تو گوشم پیچید

اوات_ اردشیر خان این چه کاری بود

دانیار منتظر نموند تا طرفداری های حضار رو شاهد باشه به سمت در سالن رفت نگاه ناباورم را بین جمع چرخوندم و به دنبال دانیار راه افتادم

وقتی از سالن غذا خوری خارج شدم اثری از دانیار پیدا نکردم احتمال اینکه به سمت کلبه رفته بود سخت نبود

با این حال از پله ها بالا رفتم تا نگاهی به اتاقش بندازم وقتی داخل اتاق ندیدمش دوباره راهرو رو طی کردم و با عجله پله هارو دوتا یکی پایین اومدم

از عمارت خارج شدم و به سمت کلبه پا تند کردم وسط راه بین درخت ها دیدمش

روی زانوهام خم شدم و نفسی تازه کردم

به سمتش رفتم … وقتی نزدیک شدم قرمزی انگشت های پدرش روی صورتش خیلی تو ذوق می زد

با شرمندگی به شاهکاره دیشب خودم سمت دیگر صورتش رو نگاه کردم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دستم رو بالا بردم و روی صورتش گذاشتم
نیشخندی بهم زد
دانیار_ چیه دلت سوخت؟ مگه حقم نبود؟
دستم رو از روی صورتش برداشت و پایین آورد

دانیار_ حتما حقم بود … اگر نبود یه دونه دیشب یه دونه امروز نثارم نمی‌شد

با اینکه دلم سوخته بود ولی یاد حرف دیشبش که می افتادم جیگرم آتیش میگرفت من دختری نبودم که دانیار فکر میکرد
حق به جانب دست به سینه شدم و گفتم

_اونی که من زدم حقت بود ولی اینکه امروز خوردی حقت نبود

به تنه درخت تکیه زد و دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشید

دانیار_ اونوقت میشه بگی چرا ضربه ی کاری شما حقم بود؟

نگاهم رو ازش دزدیدم و به تنه ی درخت دوختم

_ چون تموم کارهای این مدت فقط و فقط به خاطر بچه ها بود .
اگر دختر ناسالمی بودم برا همچین پیشنهادی ازت نمی خواستم محرم شیم

به چشماش زل زدم و محکم گفتم

_خیلی راحت مثل نرگس خودم را در اختیارت میذاشتم کی از شوهر پولدار بدش میاد

خندید و در آغوشم کشید

دانیار_پس چرا انقدر تلخ حرف میزنی ؟ چرا نمیزاری همدیگه رو بشناسیم؟

نمیخواستم دوباره رام حرفاش بشم باید درس می گرفت تا هر وقت و هر جا هر چیزی که دلش می خواست رو بارم نکنه

من تمومه داراییم رو پای این رابطه گذاشته بودم احساس، منطق و تربیتم رو….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

4 نظر

  1. اقای اقاپور مرسی از پارت جدید
    خدایی رماناتون عالین فقط اینکه پارت گذاری خیلی نا منظمه و الا عالیه همه چیز

  2. رمانتون واقعا عالیه فقط کاش زود تر پارت بذارین و لطفا به نویسنده بگین زودتر بنویسه که رمان بی نقص بشه ممنون

  3. رمان خیلی جذاب و عالیه فقط کاش زود تر یا بیشتر پارت بذارین🙁🙁❤

  4. تو رو خدا پارت جدید بزارین الان یه هفته اس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *