خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سه

رمان عشق ممنوع/پارت سه

 

از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
رو به روم ایستاد و نگاه خریدانه ای به سر تا پام انداخت که باعث شد ضربان قلبم اوج بگیره.
لامصب چه قدر جذاب و نفسگیر بود!
یه تای ابروش و بالا انداخت و نجوا کرد
_فکر می کردم مردی!
نمی دونستم چی باید جوابش و بدم.
خدا لعنتت کنه امیر که من و توی همچین موقعیتی قرار دادی.
مثل خنگا نگاهش کردم که امیر تند ماست مالی کرد
_گفته بودم که اون رامتین زر مفت زده…اینم از یکتا…صحیح و سالم!
اون مرد بدون کوچک ترین توجهی به امیر من رو مخاطب قرار داد و ادامه داد
_رامتین به من گفت که پولا رو برداشتی و زدی به چاک!
با اینکه نمی دونستم قضیه پولا چیه و چه ربطی به یکتا داره اما لبخند هیستریکی زدم و گفتم
_میبینی که حالا اینجام! و این یعنی هرکسی اون چرندیات و تحویلت داده دروغ گفته.
سری تکون داد و چرخی دورم زد که با استرس دستام و مشت کردم.
پس کی این عذاب لعنتی تموم میشه؟

با تحکم زمزمه کرد
_حاضر شو…برمی گردیم به عمارت خودم!
امیر معترضانه گفت
_نمیشه سام!…یکتا همین جا میمونه، یه سری کارا هست که باید انجام بده.
مرد که متوجه شدم اسمش سامه پوزخندی زد و گفت
_کاری مثل خوابیدن با تو؟
_بس کن! من و تو توی یه طرفیم…چرا اینقدر با خصومت رفتار می کنی؟!
سرد جواب داد
_عادت ندارم با کسی دوستانه حرف بزنم حتی اون کسی که ادعا می کنه داره در یه سمت با من پارو می زنه.

 

امیر خیره نگاهش کرد و گفت
_این همه شکاک بودن خوب نیست سام…تو حتی به سایه خودتم مشکوکی!
بی توجه به حرف امیر، رو کرد سمت من و با تشر گفت
_چند بار باید یه حرفی رو بهت بزنم؟ گفتم برو حاضر شو.
دلم هوری ریخت!
امیر گفت توی این مدت کاره یکتا خوابیدن با مردا بوده پس اگه با سام می رفتم قطعا بدبخت میشدم و شرفم به باد می رفت.
با انزجار به امیر نگاه کردم تا بلکی اون یه کاری کنه.
امیر حداقل می دونست که من کی هستم و بهم نزدیک نمیشد.
البته امیدوار بودم…!
متوجه نگاه ملتمسانه ام شد و کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت
_یکتا اینجا میمونه…فراموش کردی! امشب رئیس میاد اینجا و یکتا باید اسپرم هاش و انتقال بده.
رسما وا رفتم و هاج و واج نگاهش کردم.
هر لحظه داشتم چیزایی رو می شنیدم که باورش برام واقعا سخت و غیره ممکن بود!
انتقال اسپرم؟
مگه اینا کی هستن که اسپرم هاشون مهمه!؟
وای یکتا…خودت و من و توی چه دردسر بزرگی انداختی!

سام چنگی میون موهاش زد و گفت
_باشه…پس منم امشب اینجا میمونم…این عمارت اینقدر اتاق داره که اندازه ی منم جا باشه.
دلم شور افتاد.
احساس کردم شک کرده که می خواد اینجا بمونه…
امیر با آشفتگی آشکاری دستی به ته ریشش کشید و گفت
_اوکی! بمون.

 

* * * * *
کلافه روی تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
مغزم رسما با انفجار فاصله ی اندکی داشت!
دلم می خواست می خوابیدم و وقتی بلند میشدم باز توی همون خونه کوچیک و قدیمی خودمون بودم.
با بابا و نامادریم…
حاضر بود زخم زبون ها نامادریم و کتک های بابام و تحمل کنم اما اینجا نباشم!
کاش یکتا الان پیشم بود تا یکی محکم توی گوشش بزنم و ازش بپرسم زندگی با اون زنیکه و بابای معتادمون سخت تر بود و یا با این آدمای بی رحم و خطرناک؟!

با یادآوری حرفای امیر راجب یکتا اشک توی چشمام حلقه بست.
بیچاره خواهره بدبختم…
مجبور شده بود با این عوضی ها بخوابه و اسپرم هاشون انتقال بده…
قبلا از یکی از بچه های دانشگاه که به شدت کتابای علمی مطالعه می کرد شنیده بودم که آدمای مهم مثل افراد حیاتی توی یه باند یا یه سازمان با هرکسی نمی خوابن.
اونا بر رفع نیاز های ج*ن*س*ی شون با زنایی هم بستر میشن که از هر نظر مطمئنن و هیچ بیماری ندارن.
کاره اون زنا رفع نیازه این افراد و انتقال اسپرم هاشونه…
آخه چه طور یکتا پاش به همچین جایی باز شده؟

عصبی توی جام نشستم و چنگی بین موهام کشیدم که تازه نگاهم جلب پنجره داخل اتاق شد.
اینقدر ذهنم درگیره یکتا بود که اصلا پنجره به این بزرگی رو ندیدم.
شاید می تونستم فرار کنم!
هیجان زده به سمت پنجره رفتم و پرده کنار زدم اما با دیدن حفاظ و میله ها به کل بادم خالی شد!
دماغ سوخته دوباره به سمت تخت برگشتم که همون لحظه دره اتاق باز شد و قامت امیر بین چهارچوب در نمایان شد!

 

یه قدم داخل اتاق گذاشت و درو پشت سرش بست که تند گفتم
_من می دونم یکتا توی این مدت اینجا چیکار می کرده…من حاضرم بمیرم ولی نقشش و بازی نکنم، من نمی تونم مثل اون باشم.
خیره نگاهم کرد و با بی رحمی گفت
_تو مجبوری که اون باشی.
جوش آوردم و بلند داد زدم
_پس ترجیح میدم بمیرم…من نمی خوام هربار با یه مرد بخوابم.
یه تای ابروش و بالا انداخت و به سمتم اومد که ناخوداگاه عقب عقب رفتم.
این روند تا جایی ادامه داشت که از پشت به دیوار خوردم.
مقابلم ایستاد و نزدیک گوشم پچ زد
_من گفتم هربار یک مرد؟ تو فقط باید تا یه مدت سام و مشغول کنی تا من یکتا پیدا کنم و گندی رو که زده جمعش کنم…فقط یه مدت کوتاه برای سام یکتا باش!
با انزجار نالیدم
_نمی تونم…نمی تونم.
_این یه درخواست نبود خانوم کوچولو…تو مجبوری!
پوزخند زدم.
_هیچ اجباری وجود نداره، نهایتش اینه که من و دیر یا زود می کشی دیگه همین الان راحت بشم بهتر از اینه که ذره ذره بمیرم.
با لبخند تمسخر آمیزی موهام و از توی صورتم کنار زد و گفت
_کی دلش میاد عروسکی به خوشگلی تورو بکشه آخه؟ سره صحبت من با اون نامزد و بابای نامردته…هر چند فکر کنم از مردن بابایی مثل اون خیلی خوشحال بشی اما نامزد بیچارت چی؟

و بعد لباش و به یک طرف کج کرد و ادامه داد
_اون پسره ی بیچاره هنوز 25 سالش نشده! باید بی رحم باشی که راضی به مرگش بشی و خودت و به اون ترجیح بدی.
با فک منقبض شده ای نگاهش کردم.
چه طور می تونست اینقدر بی رحم باشه!

با بغض لب زدم
_خیلی سنگدلی!
دستش و به سمت صورتم دراز کرد و خواست گونم و نوازش کنه تند سرم و عقب کشیدم و غریدم
_حالم ازت بهم می خوره…مطمئنم مسبب تموم بدبختیای یکتا تویی.
لبخند زد و دستش و عقب کشید.
_اشتباه نکن! کسی که مسبب بدبخت شدن یکتاس اون بیرون توی اتاق ته راهرو خوابیده…اتفاقا من خیلی هوای یکتا رو داشتم خانوم کوچولو ولی اون با بلند پروازی هاش خودش و بیچاره کرد…درست وقتی داشت همه چیز درست میشد و می خواستم بفرستمش یه کشوره دیگه تا راحت برای خودش زندگی کنه تموم پولای رئیس و سام و که پیش من بود دزدید و ناپدید شد…اگه سام بفهمه اون پولا غیب شده و دست یکتا خانومه زندش نمیزاره…کل دنیا رو زیر و رو می کنه تا پیداش کنه و فکر می کنی وقتی پیداش کرد چیکارش می کنه؟
به سختی آب دهانم و قورت دادم و زمزمه کردم
_می کشتش؟
زهرخندی زد و گفت
_می کشتش؟ آخ تو چه قدر ساده ای! مرگ برای کسایی که به باند و سام خیانت می کنن مجازات آسونیه…من نباید این حرفا رو بهت بزنم اما دیر یا زود خودت متوجه میشی که با چه کسایی طرفی!

به خاطر حرفاش؛ ناخوداگاه اشک توی چشمام حلقه بست.
هرچی سعی کردم تا از خودم ضعفی نشون ندم و اشکام نبارن اما موفق نشدم.
یه اشک سمج از گوشه چشمم چکید و گونم و خیس کرد.
در کمال ناباوری دستش و بالا آورد و با مهربونی اشکم و پاک کرد.
_تو چه بخوای چه نخوای وارد این بازی شدی خانوم کوچولو…بهتره نقش خواهره عزیزت و درست بازی کنی تا نه نامزدت آسیبی ببینه و نه اون دختره ی احمق!

 

ناچارا سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
اصلا مگه چاره ای جز قبول کردن هم داشتم!؟
لبخند کم جونی زد و گفت
_آفرین دختر خوب…می دونستم عاقل تر از این حرفایی که نامزد و خواهرت و فدا کنی.
لپم و از داخل گاز گرفتم و با حرص دستام و مشت کردم.
به سختی داشتم جلوی خودم و می گرفتم تا مشتی حواله ی صورتش نکنم.
مرتیکه عوضی توی هر جملش اسم آراد و یکتا میاورد و نقطه ضعف هام و بهم یادآوری می کرد.

* * * * *
بند ساکی رو که امروز صبح امیر بهم داده بود، محکم توی دستم فشردم و از پله ها پایین رفتم.
دیشب یه چیزایی درمورد کارای یکتا برام توضیح داد که دقیقا همون حدسیاتم بودن.
اما درمورد باند چیزی نگفت!
به پله ی آخر که رسیدم تازه نگاهم به سام افتاد.
کناره دره ورودی عمارت، منتظر من ایستاده بود و به نقطه نامعلومی از باغ خیره شده بود.
با ضربان قلبی اوج گرفته به سمتش رفتم و رو به روش ایستادم که متوجه حضورم شد و به سمتم برگشت.

بی پروا به چشمام زل زد و بی مقدمه پرسید
_دیشب با رئیس خوش گذشت؟
با خجالت سرم و پایین انداختم که بدتر ادامه داد
_از قیافت مشخصه که خوب بهت حال نداده…تو با س*ک*س وحشی ارضا میشی نه با ناز و نوازش!
صورتم از شرم داغ شد و نفسم برید.
دیگه حتی نمی تونستم یه دقیقه هم جلوش بایستم و به حرفاش گوش بدم.
خواستم از کنارش بگذرم و به سمت باغ برم که مچ دستم و محکم گرفت.

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *