خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با رمان پنج لیتر خون از دست رفته همراه بودن.
برای سرگرمی بیشتر شما در حین رمان براتون در هر پارت سوالاتی مطرح کردیم که خوشحال می‌شیم نظراتتون رو در پایان هر پارت از رمان بدونیم. ))

-جمعش کن این بازیارو رادین خان. خیلی دلم می‌خواد بدونم دکتر پیرزاده روی چه حسابی به تو مدرک داده. ببین من باید برم باربد صدام می‌کنه، روزی صد هزار مرتبه هم صبر بلند بالا برای کیمیا خانم می‌خوام.
و بدون این که بذارم واکنشی به حرف هام نشون بده و یا جوابی بده، گوشی رو روش قطع کردم.

همه رفیق دارن ما هم یه رفیقی داریم که بهترین ژن دنیا از آنشه و جالب تر اینجاست که از من انتظار داره تا به رفاقتمون افتخار کنم.
اما از حق نگذریم، شوخ طبیعی تنها نکته مثبت رادین خان نبود.
شاید شخصیتش رو برای بقیه به صورت طنز جلوه می‌داد اما عقلش بالغ تر از حد تصور بود.

برای همین هم همیشه توی سخت ترین موقعیت های زندگیم از تنها دوست این چندسالم که رادین بود طلب کمک و یه جورایی مشاوره می‌کردم و به نظرم رادین بیشتر باید روانشناس می‌شد تا متخصص مغز و اعصاب.
اما انگار تقدیر اینجوری رقم خورده که از این طریق، من و رادین رو باهم آشنا کنه و باعث شه که من علاوه بر بهشت که تا قبل از آَشنایی با رادین بهش اعتقاد داشتم، معنای واقعی جهنم رو هم درک کنم و دینم کامل تر بشه!

هنوز هم کنجکاوم بدونم که کیمیا روی چه حسابی به رادین بله گفته بود…
پیش باربد که نشستم با لبخندی که بهش روحیه بدم گفتم:
-امروز مرد کوچک آموزشگاه نرفته که پیش عموش بمونه؟

باربد هم در حالی که گاز کوچیکی به ساندویچ نگه داشته توی اون دستهای کوچولوش می‌زد با لحنی غمگین گفت:
-ولی خاله گلبو و سروناز نیستن که.

لبخند مهربونی روی لبم نشست و بی اختیار پرسیدم:
-آخه خاله گلبو مگه چیکار می‌کنه که تو انقدر دوستش داری؟

باربد هم بیخیال ساندویچ شد و با ذوق بلند شد ایستاد و با صدایی کمی بلند تر از معمول که نشونه هیجانش بود گفت:
-خاله گلبو مهربون ترین خاله دنیاست. من رو هم بیشتر از سروناز دوست داره همیشه هم بغلم می‌کنه. بهم نقاشی و شعر یاد داده. خاله الهه و خاله فرناز مثل خاله گلبو نیستن. خاله گلبو خیلی خوشگل تره. تازه عمو هوتن، خاله گلبو می‌گه که وقتی غذا می‌خوریم باید آشغالاشو بذاریم یه گوشه که مامان ها خسته نشن از روی زمین جمع کنن. منم یه روز که حامد آشغالای غذاشو پرت کرد اونور رفتم زدم تو گوشش.

با شنیدن حرف هاش، با تعجب بهش نگاه کردم و به زور جلوی خنده‌مو گرفتم و با تک سرفه‌ای که می‌خواستم بهونه دست بچه ندم گفتم:
-چه چیزای خوبی یادت داده خاله گلبو. نگفت نباید کسی رو بزنی؟ عزیزدلم باید مثل خاله گلبو با حامد درست صحبت می‌کردی نه این که بزنیش.

حقی که این بچه از الان داره قوانین خودشو پابرجا نگه می‌داره.
حتی توصیه هم نمی‌کنه و صاف می‌ره سر ادب کردن ملت.
باربد هم نشست سرجاش و درحالی که باز ساندویچش رو به اون دستهای کوچولوی بچگونه‌اش می‌گرفت خونسردانه گفت:
-چرا همیشه بهم می‌گه.

انگار که هم صحبتی پیدا کرده بودم و اون هم هم صحبتی که از گذشته من اومده، لبخندی روی لبم نشست و کنجکاو پرسیدم:
-پس چرا به حرفش گوش نمی‌دی؟

باربد هم با حرص بچگونه‌اش که بیشتر خنده دار بود تا ترسناک گفت:
-آخه هرچی بهش می‌گم گوش نمی‌ده.

ابرویی بالا انداختم و با تعجب به باربدی زل زدم که تا همین چند ثانیه پیش با شوق از دعوا صحبت می‌کرد.
شک داشتم که حتی با این شخصیت غریبه که نمی‌شناختمش حتی همکلام شده باشه.
درست مثل خودم.
باربد بیشتر از سنش می‌فهمید و من هم از بچگی تا به الان، اگر نسبت به کسی یا چیزی احساس مناسبی نداشته باشم زمین به آسمون هم که بیاد محاله که باهاش همکلام شم.

یه جورایی از این که باربد من رو الگوی زندگیش قرار داده بود و گاها رفتاراش ناخودآگاه شبیه من بود، هم خوشحال بودم و هم ناراحت.
خودم می‌دونستم که چه اخلاق غیر قابل تحملی دارم و حالا هم که باربد به دنیا اومده بود و هر لحظه داره بزرگتر می‌شه، تصمیم داره که مثل منی که توی طول زندگیم کل اعضای خانواده از دستم یکی یک سکته ناقص و کامل رو زدن، باربد خدایی نکرده اون هارو تا دم مرگ می‌بره و بیخیال خودش رو بیگناه می‌دونه.
با فکر به این موضوع، لبم به خنده باز شد و لپ باربد رو کشیدم و بعد از این که بهش گفتم غذاش رو بخوره، گوشیم رو برداشتم و به دلیل بلند بودن صدای کارتون باربد، رفتم توی آشپزخونه که هم صدا کمتر باشه و هم به باربد دید داشته باشم.

توی مخاطبینم دنبال حلما می‌گشتم تا با حرف زدن باهاش، به یک فکر درست و حسابی در مورد خانم خاله گلبو برسم بلکه این چندسال درس خوندن حلما به یه دردی بخوره.
بعد از کمی گشت و گذار، حلما رو توی مخاطبینم پیدا کردم و بهش زنگ زدم که با همون بوق اول، با کمال تعجب جواب داد:
-سلام داداش!

ابرویی بالا انداختم که با وجود این که از پشت گوشی مشخص نبود، اما مطمئن بودم که حلما از لحنم متوجه این حرکت از زبان بدنم می‌شه گفتم:
-علیک سلام. روی گوشی خوابیده بودی؟

حلما هم خمیازه‌ای کشید و گفت:
-تقریبا. خوبی؟

لبخندی از صراحت کلامش روی لبم نشست و گفتم:
-به خوبیت. در چه حالی؟ اونطور که می‌گن روحیه‌ات عوض شد؟

حلما هم با شنیدن سوالاتم، مکث کوتاهی کرد و با صدایی آروم اما لحنی که کلش بوی غم می‌داد جواب داد:
-بخدا هامان و الیکا خیلی ماهن. ولی این سفر اصلا مربوط به من نمی‌شد که من رو هم اوردن. داداش تو نگهداری از باربد سختت نیست؟ همش تو فکرتم همش می‌گم کاش اونجا بو…

پریدم توی حرفش و همراه با لبخندی که از مهربونی و دلسوزیش روی لبم نقش بسته بود تشروار گفتم:
-شما رو ده روز بردن اونجا که خوش بگذرونی. نه این که تازه به غم و غصه هات فکر کنی. بعدم تو که بیشتر از همه می‌دونی که نگهداری از باربد برای من مثل آب خوردنه. پس دیگه غصه‌ات برای چیه؟

حلما هم مغموم تر گفت:
-آخه تو صبح زودتر از معمول بیدار می‌شی، هم بیمارستان می‌ری، هم باربد رو می‌رسونی، هم برش می‌گردونی. چرا حس می‌کنم چند تا از مریضات رو هم به خاطر باربد کنسل می‌‌کنی؟
تک خنده‌ای از صحت کلامش روی لبم نشست و برای این که از این حال و هوای غم گرفته بیارمش بیرون خونسرد گفتم:
-به خاطر این که بهت زنگ زدم ازت امتحان بگیرم.

حلما هم کنجکاو، کلمه کلیدی حرفم رو تکرار کرد:
-امتحان؟

نفس عمیقی کشیدم و کلافه گفتم:
-می‌خوام ببینم این چندسال درسایی که خوندی رو انقدر متوجه شدی که بتونی به داداشت یه مشاوره بدی یا نه.
با ذوق و ناباور از شنیدن درخواست مشاوره ازش، لحن شادی به خودش گرفت و با مکث کوتاهی گفت:
-در خدمتم داداش. چیشده؟

با لبخند از حس کردن شادی لحنش و از این که من باعث و بانیش بودم، انرژیم چند برابر شد و به شوخی گفتم:
-اول برای این که بهتر حس بگیرم و با حرص بیشتری ماجرا رو برات شرح بدم زود بگو ببینم یار بی معرفتت که تورو با یه نخود تنها گذاشته معلوم نیست کجا رفته بهت زنگ می‌زنه؟ سراغت رو می‌گیره اصلا؟

مکث حلما، اینبار طولانی تر شد.
انقدر طولانی که هیچ واکنشی نسبت به حرفم نداشت.
صد در صد مطمئن بودم که صدام رو شنید و متوجه حرفم شد اما مکثش، نگرانم کرد و نگران پرسیدم:
-حلما؟

حلما هم مغموم تر از قبل گفت:
-آره داداش. زنگ زد.

از لحن حلما پوزخندی روی لبم نشست.
چندباری پیش اومده بود که حلما دقیقا با همین لحن، همین جمله رو تکرار می‌کرد و الان همگی به خوبی معنای این جمله رو متوجه می‌شدن.
از طرفی دلم می‌خواست برم هر خراب شده‌ای که هست برش دارم و پرتش کنم توی خونه زندگیش و از تمام دنیای بیرون محرومش کنم تا فقط خواهر من رو جلوی چشمهاش ببینه.

اما از طرفی دیگه، حلما انقدر برام ارزش داشت که ناچار، سکوت می‌کردم و جز خودخوری، هیچ چیزی رو جلوی حلما بروز نمی‌دادم.
حتی اگر هم حرف می‌زدم و الان به ظاهر بحث رو عوض می‌کردم، می‌دونستم که حلما انقدر احساساتی هست که بهونه شب زنده داری امشبش جور بشه و تا صبح خودش رو سرزنش کنه که چرا اصلا با من حرف زده.
از این رو، کلافه برای این که اذیتش نکنم، با این که می‌دونستم حرفهام تاثیری نداره گفتم:
-بیخیال عزیزم. فعلا داداشت مهم تر از شوهرته. اون بدنیا هم نباشه توفیری نداره ولی غرغرای داداشت یه دنیا ارزش داره.
حلما هم با لحنی که مشخص بود به زور لبخند زده گفت:
-غیر از اینم نباید باشه.

و با صدای بلندتری که نشونه هیجانش بود گفت:
-وایسا ببینم. هوتن تو از من مشاوره می‌خوای؟ چه معجزه‌ای پیش اومده مگه؟ اصلا مگه هوتن اهل مشاوره‌ست؟ باربد اذیتت کرده؟
هیچی…
فکر کنم انقدر آبروریزی هست اذیت شدن از سمت باربد که کارم به مشاوره بکشه.
اینم از تصورات خواهرمون…

با تک خنده‌ای گفتم:
-این کوچولو که کاری از دستش بر نمی‌آد وقتی خودش کپی برابر اصل خودمه. نه عزیزم، درمورد یه جنس مونثه…
همیشه لحظه شروع شرح ماجرا، سخت ترین لحظه‌ست.

نه این که بخوام بگم حلما چه فکری در موردم می‌کنه با این حرف.
اما هرچی هم که باشه حرف زدن با آشنا همیشه سخت تر از غریبه بوده و هست.
طبق انتظارم، حلما با شنیدن این جمله، گیج زد و پرسید:
-یعنی چی؟

راستش برای خود من هم حرف زدن در این رابط کمی دشوار بود.
من، هوتن شمس بیست و هشت ساله که توی تموم این سال ها اوج رابطم با دختر های غریبه یک چشم غره تیز و تند بود، الان بخوام برای بهتر شدن حال روحی یکی از اون دخترهای غریبه، قدم بردارم و از کسی کمک بخوام.
اما حلما، واقعا گیج تر از اونی بود که بشه تصور کرد.
نه تنها تو حرف زدن یه چیزو باید کاملا بهش توضیح می‌دادی، بلکه توی زندگی واقعی هم، گیج می‌زد!
جهت هارو برعکس متوجه می‌شد و عاشق جایگزین کردن مواد اولیه غذاها بود.

البته اسمش رو نمی‌شد گیج بودن گذاشت.
بیشتر تمرکز نداشت و دوست نداشت روی چیزی زیاد تمرکز کنه.
از این رو، برای اعصاب خودم هم که شده بود، چشمهام رو بستم و صحنه سکسکه غیر طبیعی خانم خاله گلبو رو یادآوری کردم و با همون چشم بسته، انگار که قدرت حرف زدن درونم شکل بگیره، شروع کردم به بیان کلماتی که حاصلش، سوال های جورواجور حلما شد…

مطمئن بودم که نصف بیشتر سوالاتش، بیشتر از سر فضولی بودن و من هم از عمد، با “نمی‌دونم” جواب می‌دادم و متوجه می‌شد که مچش رو گرفتم.
آخرش خسته گفتم:
-حلما جان! اگر سوالای بی ربطت مثل آشپریش چطوره و بیف استروگانف بلده درست کنه یا نه و پدربزرگ جد بزرگش چندسالشه و چشم راستش چندتا دونه مژه پایین داره تموم شد می‌شه راه حل هاتو اراعه بدی عزیزم؟
“عزیزم”ی که بیان کردم، اونقدر با حرص و غیض بود که حلما خنده‌اش رو خورد و مظلوم، بعد از تک سرفه‌ای که برای صاف شدن صداش سر داد گفت:
-خب داداش من باید کیسمون رو درست و حسابی بشناسم تا بتونم بهت مشاوره بدم.

نفس عمیقی کشیدم و درحالی که چشمم به باربد بود که غرق تلویزیون بود با حرص گفتم:
-شما فقط می‌خوای واسه پنج ثانیه فسفر بسوزونی بهم بگی که به چه روش های مختلفی می‌شه از همچین جنس دختری حرف کشید. این هدف و این مسئله چه ربطی به تعداد مژه های چشم راستش داره؟

حلما هم با لحنی که مطمئن بودم نیشش تا بناگوش بازه، برای دراوردن حرصم گفت:
-تعداد مژه های پایین پلک راستش!

اینجاست که به معنای واقعی جمله “ملت خواهر دارن. ماهم خواهر داریم” باید رجوع کرد.
یه بار توی زندگیم می‌خواستم از شخص ثالث برای حل کردن یه موضوع مهم کمک بگیرم که حلما ثابت کرد که من بمیرم هم دیگه نباید همچین کاری بکنم.
اما بیشتر دلم می‌خواست بدونم که راه حل های حلما که بیشتر می‌شد به معضل تشبیهش کرد رو بشنوم و ببینم واقعا توی اون دانشگاه چی بهشون یاد دادن.

هرچند که مطمئنم اولین راه کاری که می‌گه، باعث می‌شه بی خداحافظی گوشی رو روش قطع کنم و برم سر وقت استادی که بهش مدرک داده و انقدر ترورش کنم تا به دیار باقی بشتابه.
منتظر صدای حلما بودم و چشمهام باربد رو می‌پایید که حلما با جیغ ذوق زده‌ای گفت:
-فهمیدم!

مشتاق و بدون ذره‌ای فکر به سرعت پیدا کردن راه حلش که کمی مشکوک بود مشتاق گفتم:
-خب؟

حلما هم با تک سرفه‌ای، سعی کرد احساس غرورش رو پابرجا نگه داره و با لحنی قاطع و محکم که از هیجان، گوشی رو با دو دست به گوشم محکم چسبیده بودم و تا صداش رو بلند و رسا بشنوم گفت:
-اول می‌ری جایی که کار می‌کنه!
ابرویی بالا انداختم و فرصت رو برای متلک انداختن غنیمت نشمردم و برای این که سریع تر به مضمون اصلی برسم گفتم:
-خب؟

حلما هم با لحنی خونسرد که این خونسردی، توی کل فامیل به خونسردی جذاب معروف بود و در اصل به طرف نشون می‌دادی تره که هیچ، تربچه هم برات خورد نمی‌کنم شروع کرد به بیان جملاتی که به قول خودش، بهشون می‌گفت “راه حل”:

-بعد از همکاراش سراغش رو می‌گیری و می‌گی که با خانم خاله گلبو، راستی چرا اسمش اینجوریه؟ بیخیال الان هوتن جان گوش کن ببین چی دارم می‌گم. این نکاتو حتما یاد داشت کن. سراغ اون دختر خانم خوش شانسی رو که برای عروسیتون هنوز لباس نخریدم رو می‌گیری و با یه تیپ رسمی و شیک می‌ری پیشش. یه دسته گل هم براش می‌بری که فکر نکنه از توی تخم در اومده بیتربیت و خشک بار اومدی. البته دسته گلی که می‌گیری زیاد تزیینش نکن که بدونه زیادم بهش اهمیت نمی‌دی تا خودش رو دست بالا نگیره. اگر گل رو گرفت و از ذوق یه لبخند ملیحی زد و سرش رو انداخت پایین و یه کلمه هم حرف نزد که جواب منم مثبته و به عنوان خواهر شوهر بهت می‌گم که دختر خوبیه اما اگر از ذوق گرفت تو و بقیه همکاراش رو با خاک یکسان کردو سقف اون مکان رو اورد پایین نه تنها دختر جلفیه بلکه دختر پایه‌ای هم هست و در حد بیرون رفتن باهاش اشکال نداره ولی به درد زندگی نمی‌خوره.

در واکنش به تموم حرف هایی که واقعا جدی و با لحنی پر اشتیاق بیان می‌کرد، لبخند خونسردی روی لبم نشست و با صدایی که خیلی تلاش کردم به هوار تبدیل نشه اما لرزه توی صدام بشدت عصبانیتم رو عنوان می‌کرد گفتم:
-از این به بعد روزی صد هزار بار شکر به جا می‌آرم که کارای مطبت درست نشد که دیوونه هایی مثل خودت رو روانی تر به جامعه برگردونی!

و با خداحافظی خشکی، گوشی رو قطع کردم و سرم رو از روی تاسف تکون دادم.
موندم این افکارو با چه روشی به زبونش متصل می‌کنه و باعث بدبخت شدن ملت می‌شه!

بطری رو از توی یخچال در اوردم و با حرص، بیخیال حضور باربد که به قول هامان، این کار زشت جنبه تربیتی منفی رو به عهده داشت، مشغول سر کشیدن شدم که همین حرکت منفی سرشار از آرامش بود.
والا، پیتزا خوردن با چنگال کم بود که آب خوردن با لیوان هم با کلاسی حساب شد.
به نظرم پروسه پیچیده‌ایه!

بطری رو در می‌آری، لیوان رو آب می‌کنی، بطری رو می‌ذاری توی یخچال، در یخچال رو می‌بندی!
خب چه کاریه!
یه باره سر بکشن تموم بشه بره دیگه.
این رو هم باید به تجربیات زندگیم اضافه کنم که هرچقدر که زندگی سخت تر باشه، با کلاس تره!

بعد از قرار دادن بطری آب روی اپن، چشمم به باربد خورد که با نگاه متعجبش، زل زده بود به عموی بی ادبش!
لبخندی عصبی بی اختیار روی لبم نقش بست!
هیچی…

رادیو باربد، این کارم رو هم صد در صد به بچه های بالا که هامان و الیکا بودن گزارش می‌کرد و خدا می‌دونه که همین یه کار کوچیک، چقدر برام گرون تموم می‌شد.
یادم به حرفهای حلما که افتاد، ناخوداگاه ایده گلش، ذهنم رو درگیر کرد.
گل برای خانم خاله گلبو!
بد فکری هم نبود.
با یه بهونه سفت و محکم…

***گلبو***

بی اهمیت به اشکی که روی گونه‌ام در حال چکه بود به گشتاسب زل زده بودم.
گشتاسب هم پریشون دستی به موهاش کشید و مشغول گرفتن شماره یکی از مشتری هاش شد.
نفسم رو حبس کردم و چشمهام رو با قدرت بستم.
دلم می‌خواست انقدر نفسم رو نگه دارم تا این سکسکه لعنتی بند بیاد.

از چهل ساعت ساعت هم گذشته بود و این طولانی ترین مدتی بود که توی زندگیم سکسکه می‌کردم.
بازم دم گشتاسب گرم که برخلاف پارسال، اصلا حرفی در این باره نزده بود.
انگار خودش هم می‌دونست که اینبار، با سری های قبل فرق خیلی بزرگی داشت.

سری قبل سی و نه ساعت و پنجاه دقیقه سکسکه می‌کردم اما این بار از چهل ساعت هم رد شده بود.
نفسم دیگه بالا نمی‌اومد و دستم رو گذاشته بودم روی گلوم.
چند ثانیه‌ای بود که تونسته بودم خودم رو کنترل کنم و سکسکه نکنم.
خوشحال از این بابت، بیشتر نفسم رو نگه داشتم به امید این که این سکسکه برای همیشه قطع بشه اما درست لحظه خوشحالیم، بدنم متوجه ترشحات هورمون های خوشحالی توی بدنم شد و سیاه لشکر هاش رو بر علیه این هورمون ها، به صف کشوند.

و چون این سیاه لشکر ها، جاهل و ترسناک بودن، هورمون های خوشحالی زیاد دووم نیوردن و از ترس، زدند به چاک و این بار با صدای بلند تری، سکسکه محبوس شده توی گلوم، فریاد آزادی سر داد.
این یک سکسکه انقدر قدرتمند بود که سوزش زیاد و عجیبی توی گلوم حس کردم و قطره بعدی، با اشتیاق از چشمم پایین اومد.

سرم رو بین دستهام گرفتم و همراه با سکسکه هق زدم که ریتم موتور گازی جالبی رو اجرا کرد.
با این سکسکه چطور می‌تونستم برم آموزشگاه؟

((سوال امروز: به نظرتون سکسکه غیرقابل تحمل و طولانی گلبو طبق ایده حلما با یک شاخه یا یک دسته گل برطرف می‌شه؟))

به قلم سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

12 نظر

  1. تا الان که رمانتون خوب بوده.
    البته اگه مثل بقیه نویسنده ها بعدش تو فاز خراب شدن و روابط و نره.
    🙏

  2. جواب سوال:آره

  3. خب علائمی که گلبو داره شامل میشه به تاری دید ، سردرد ، سوزش گلو ، سکسکه مداوم و بی حسی موقت و چون خودش هم گفت از استرس و عصبی بودن زیاد به این مشکل دچار شده من دو تا تشخیص دادم ۱ خطر رشته های عصبی
    ۲ خطر سکته مغزی فکر می کنید چرا به نظر هوتن خطرناکه و سن گلبو رو توی ذهنش قرار داد ؟ و اینکه خیلی معلومه که بخاطر این هوتن دکتر مغز و اعصابه . بعد هم این سکته مغزی بیشتر توی زنان دیده میشه و بجای بالای مغز در پشت مغز اتفاق می افته و این بخاطر سکسکه ای هست که داره …
    امیدوارم خوب توضیح داده باشم

    • همون موقع که می گفت پس سرم درد می کنه
      باز هم دست نویسنده درد نکنه مطالعاتم توی یه جایی به درد خورد

  4. خیر برطرف نمیشه

  5. نه بابا چ انتظاراتی داریدا

  6. سلام خانم سحرناز عزیز.
    برای جواب سوالتون…
    با گل تنها که برطرف نمیشه,احتمالابایدجمله خاص یا رفتار خاصی هم همراهش باشه تا گلبو شوکه بشه وسکسکه اش بند بیاد…

  7. من تشخیص خطر سکته ی مغزی
    و یا خطر رشته های عصبی رو برای بیماری گلبو دادم که همه شون و علائم مخصوصا به سکته مغزی و جنسیتش نزدیکه و یه چیز دیگه اینکه این سکته بجای قسمت بالای مغز پشت مغز هست و بیشتر هم توی زنا اتفاق می افته . در کل واسه همینه نویسنده هوتن رو مغز و اعصاب گذاشته . و توی بخشی از رمان به سن کم گلبو اشاره شده و نه برطرف به تنهایی نمیشه
    البته سکسکه با شوک و ترس و حبس نفس بخاطر این دو مورد از بین می ره .

  8. از نظر من بر طرف می شه 😄😄😄😄

  9. بله چون سکسه با شوک و افتادن هرگونه اتفاق غیر منتظره برای فرد متوقف میشه

  10. ضمنا نویسنده ی عزیز واقعا دمت گرم دست مریضاد رمانتون عالیه یه رمان متفاوت و با حساب کتاب الان هر چی رمان دارم میخونم همه دارن به هم خیانت میکنن یا زن ارباب زوری میشن بعد اخرش عاشق هم میشن همه عین همن مال شما واقعا عالیه تو روخدا همینجوری نگهش دار❤

  11. یکی این یکی شاهدخت البته تا الان خوب بوده خواهشا از این به بعدم همین باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *