خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت پنجاهو هفت

رمان بهار/پارت پنجاهو هفت

 

از لای دندونای بهم فشرده شدم گفتم:

-تو به حرفهام گوش نمیکنی.جوابی برای سوالهام نداری برای همین سعی میکنی با یه سری حرف پرت و دورم کنی از اصل قضیه…پس برو…برو و بیشتر از این رنج نده منو….برو…

اومد سمتم و پیش روم قد علم کرد و گفت:

-برم که خودت ببری و بدوزی و …بهار..بزرگترین حقیقت زندگی من این که هرچی دارم از پدرم دارم.هرچی که دارم و ندارم…آره..آره من یه بچه پولدارم که نقش پدرش تو زندگیش یه چیزی تو مایه های شوگر ددیه…آره…اینو تا ابد بکوبون تو صورتم ولی این حقیقت زندگی من..من هرچی دارم از پدرم.من حکم کارمند پدرمو دارم.خودتم که اون روز اونجا بودی…بودی دیگه نبودی؟؟؟ باتوام…جواب بده…بودی یا نبودی…

برای اینکه سروصدا راه ننداره گفتم:

-یودم بودم

-خب پس باید دیده وشنیده باشی که چیگفت…اره؟؟ گفت اگه بچه دار نشین هرچی هست و نیست رو ازمون میگیره…همین تو…همین خود تو…بگو ببینم من اگه من پول نداشته باشم اصن حاضری جواب سلاممو بدی!؟

با دلخوری گقتم:

-بس کن مهرداد…نمیخوام این دری وری هاروبشنوم..

شونه بالا انداخت و گفت:

-آره دری وری ان ولی حقیقتن…حقیقت محض و تلخ ..من نمیتونم به نداری فکر کنم…نمیتونم پراید رو به لندکروز ترجیح بدم…نمیتونم خونه تو یافت آباد رو به خونه تو جردن ترجیح بدم…من نمیتونم یه کیف پول که توش چهارصد هزارتومن پول هست رو به حساب بانکی که توش ده میلیارد پول ترجیح بدم….من عادت کردم به این سبک زندگی…از روزی که به دنیا اومدم توهمچین شرایطی زندگی کردم…

پوزخند زدم و دست به سینه پرسیدم:

-جالب شد…پس تو اون بچه رو بخاطر پول میخوای ..

سرش رو تکون داد و گفت:

-بیا بریم بیرون حرف بزنیم .. بیا خواهش میکنم

مچ دستش رو گرفتم و بردم بالا و با سرانگشت زدم رو شیشه ساعتش و گفتم:

-آقای مایه دار…به ساعت چهل میلیونی روی دستت اگه نگاه بنداری بهت میگه الان ساعت چند….بهت میگه الان وقت صحبت نیست

دستشو ول کردم و عقب رفتم.اما این بافث نشد که اون از چیزی که میخواد کوتاه بیاد چون بازهم گفت:

-بیا بریم…مهم نیست ساعت چند…

-مهردااااد….ساعت دوئہ… پگاه تنهاست….

-پگاه رو مگه موش میخوره…بیا بریم من خودمم برت میگردونم…زودباش…

-مهرداااد…

اصرارهاش گذاشتم لای منگنه.نمیدونستم چیکار کنم.دستمو گرفت و گفت:

-چیزی هم نمیخواد بپوشی..بیا بریم…

خودش درو بست و بعد منو همراه خودش برد سمت آسانسور….

 

انگشتمو رو شیشه ی بخار گرفته کشیدم و به نمای پوشیده از برفی که به لطف تیر چراغ برق تو تاریکی مشخص بود نگاه کردم.
برف پاک کن رو زد و بعد دستشو روی رون پاش گذاشت و گفت:

-من هیچی از بارداری نوشین نمیدونستم …تازه اون شب فهمیدم وقتی خودش برگه ی آزمایش رو داد دستم…قسم میخورم

چشمامو روهم فشردم.دستمو از رو شیشه برداشتم و گفتم:

-سوال من دغدغه ی من فکر و ذهن من چیز دیگه است.من میگم آخه تا کی…تا کی باید من و تو اینجوری دور از چشم بقیه باهم باشیم.تا کی!؟

چشماشو ریز کرد و زل زد تو چشمام و با جدیت شدیدی گفت:

-تا کی؟؟؟ تا کی یعنی چی!؟؟ روزی که قبول کردی دوستم داشته باشی من یه پسر مجرد نبودم!بودم!؟؟ بودم!؟

صدای دادش شونه هام رو لرزوند.
اینبار اون بود که یه حقیقتهایی تلخی رو میکوبوند رو سرم.
راست میگفت..من از اول اینو میدونستم.خیلی خوب هم میدونستم.
سرمو با تاسف پایین انداختم.
چرا حقیقتها همیشه تلخن!؟ چرا یه بارم حقیقت شیرین نیست!؟
دستامو دور تنم حلقه کردم و گفتم:

-من امتحاناتم تموم شده ..ده دوازده روز تعطیلات میانترم دارم میخوام اول هرجور شده تو خوابگاه یا هرجای دیگه یه جا پیدا کنم واسه بقیه ترم و بعدهم برگردم خونه مون..

دستش رو زد رو فرمون و با داد گفت:

-تو هیچ گورستونی نمیری هیچ جاااا هیچ جاااا…

گرچه توی ماشین بودم اما احساس میکردم با این داد و هوارهاش الان که کل دنیا باخبربشن ما اینجاییم واسه همین دستامو بالا آوردم وگفتم:

-داد نزن مهرداد داد نزن…

نه تنها ولوم صداش رو پایین نیاورد بلکه بلندتر از قبل گفت:

-تو دیگه شوروشو درآوردی بهار… هر اتفاقی میفته زود میخوای باروبندیلتو ببندی و بری جای دیگه…داری روانیم میکنی روانی…

دستامو رو سینه ام گذاشتم و گفتم:

-من لعنتی برای خود تو میگم…برای تو…برای تو که قراره بابا بشی…میفهمی؟؟!

سرش رو تکون داد و گفت:

-نه نمیفهمم نمیفهمم…چون من نفهمم…چون تو حق نداری از من دور بشی..حق نداری بری خوابگاه تو باید هروقت هرجا من لازمت داشتم پیشم باشی…حالیت …مثل حالا…دقیقا مثل همین حالا…

مثل روانیا حرف میزد.روانیای خودخواه:

-چیمیگی او مهرداد…این خودخواهی…

صداشو انداخت رو سرش و گفت:

-آره من خودخواهم…من خودخواهم….خیلی هم خودخواهم…خیلی….تو مال منی فقط من…

اینو گفت و کمربند رو از خودش جدا کرد و بعد اومد سمت من و یه جورایی تو همون فضای کم خیمه زد رو تن من و لبهاشو روی لبهام گذاشت….

یه آن اصلا نفهمیدم چی شد.فقط میدونم تو اون فضای نه خیلی راحت زیر تنش دراز کشیده بودم و لبهام اسیر لبهاش بود و سینه هام زیر فشار دستهاش حسابی درد گرفته بود.
سرمو تکون دادم و گفتم:

-مهرداد….مهر…داد….مهردا….د…..لطفا….مهرداد….

دست بردار نبود. و خواهش های من هم هیچ اثری روش نداشت.
دستامو روی شونه هاش گذاشتم و سعی کردم از خودم دورش کنم اما زورم نرسید…
و حتی دستهامو گرفت و بالا سرم نگه داشت تا نتونم تقلا کنم….

این رفتارش منو پشیمون کرد پشیمون از اینکه چرا وقتی فهمیدم الان دست کم از یه بمب نداره راضی شدم باهاش بیام بیرون …

 

این رفتارش منو پشیمون کرد پشیمون از اینکه چرا وقتی فهمیدم الان دست کم از یه بمب نداره راضی شدم باهاش بیام بیرون …
از یه جایی به بعد دیگه نتونستم به تقلاهام ادامه بدم ودرحالی که اون همچنان درحال بوسیدن و ور رفتن با بدنم بود فقط یه جمله گفتم:

-مهرداد احساس میکنم داری بهم تجاوز میکنی…

ظاهرا اون جمله ها کار سازتر از اون تقلاها بودچون خیلی زود یه خودش اومد و از روی تنم بلند شد و با نشستن سر جاش متاسف گفت:

-نمیخواستم اینطور بشه….نمیخواستم….

-ولی اینکارو کردی…

-ناخواسته بود…

خودمو بلند کردم و دکمه های باز شده ی بلوزم رو بستم و با حالتی عصبی گفتم:

-یا منو همین حالا برمیگردونی خونه ی پگاه یا دیگه تا عمرهم دارم نه اسمتو میارم و نه حتی حاضر میشم ببینمت!

فهمید چقدر دلخور و عصبی ام برای همین سعی کرد از دلم دربیاره:

-بهار من که گفتم ببخشید…یه لحظه اصلا نفهمیدم چیشد.عصبی شدم…

با غیظ پرسیدم:

-همیشه همینو میگی….بهونته…

-بهونه ام نیست…عصبی شدم

با خشم‌پرسیدم:

-منو میرسونی یا خودم پیاده تا خونه برم!؟؟

اگه منو نرسوند اینکارو میکردم بدون ذره ای توجه به پوششم.ولی خوشبختانه لج نکرد و گفت:

-باشه باشه…هرجا بخوای میرسونمت…

اونقدر عصبی بودم که مدام نفسهای عمیق و سنگین میکشیدم.تقصیر خودم.کی مقصرتر از خودم!؟
روزی که وسوسه به ادامه ی این ارتباط شدم باید فکر اینجاش رو هم میکردم.
مهرداد راست میگفت.روزی که قبول کردم باهاش وارد رابطه بشم میدونستم شوهر دختر خاله ام هست…و قطعا باید احتمال اینکه یه روز قراره بچه دار بشن رو هم میدادم….

چقدر همه چیز پیچیده شده بود.تودرتو و گیج کننده.سخت و تلخ!
سکوت رو شکست و گفت:

-تو نمیتونی پا پس بکشی یهار…من دوست دارم به هیچ قیمتی هم دست از سرت برنمیدارم…من میخوامت…من دوست دارم…

از عصبانیت زیاد به استصال شدید رسیدم و گفتم؛

-تو قراره بچه دار بشی..نوشین حامله اس

-خب باشه…فکر میکنی خود نوشین از سر یچه دوستی تصمیم گرقته خودشو به زحمت بندازه و دردسرای حاملگی رو بجون بخره؟؟ نخیر عزیز من! همه اش بخاطر پول خونه و ماشین و کوفت و زهرمار…بعدشم.تو فکر کردی من بچه دار بشم دیگه تورو نمیخوام؟ دیگه دوست ندارم؟؟

چیزی نگفتم.دست به سینه و عبوس زل زدم به روبه رو…
اگه با مهرداد بهم میزدم باید پولهاشو بهش برمیگردوندم و برگردوندن اون پول یعنی بدبختی…یعنی بی خانمان شدن مامان و بهراد!
نمیدونستم باید چیکار کنم و چه تصمیم بگیرم….عین خر گیر کرده بودم تو گِل…

 

نمیدونستم باید چیکار کنم و چه تصمیمی بگیرم….عین خر گیر کرده بودم تو گل…
نه راه پس داشتم و نه راه پیش!
میدونستم ادامه دادن غلط اما اینم میدونستم ادامه نداون یعنی بی پناه شدن تو این تهرون درندشت.
نفس عمیقی کشیدم:

-منو برسون خونه ی پگاه…

فهمید آرومتر شدم.لبخند زدم و گفتم:

-تو جون بخواه…

آینه رو دادم پایین و لبهام رو نگاه کردم.کبود شده بودن.چقدر من آخه باید از دست مهرداد و کارهاش حرص میخوردم.خشممو رو آینه خالی کردم و باعصبانیت زدمش بالا و گفت:

-اه اه…من با این کبودی چیکار کنم…چرا اینقدر منو حرص میدی!

یه دستش رو فرمون گذاشت و با دست دیگه اش چونه ام رو گرفت و سرش رو به سمتم چرخوند.نگاهی به لبهام انداخت و گفت:

-کبودِ ولی مگه میخوای دیدن کی بری که نگران کبودیشونی…؟

-نمیخواستم پگاه اینو ببینه!

با دستهام صورتم رو پوشوندم و آه پر تاسفی کشیدم و بعد گفتم:

-حالا چجوری برم خونه!

-یعنی چی چجوری بری خونه!؟

صدامو بردم بالا و با حرص و خشم و دلخوری گفتم:

-یعنی اینکه پگاه خواب ودرالان بسته اس…من چجوری برم…

برخلاف من و حتی برخلاف چنددقیقه پیش خودش،آروم و با خوشحالی گفت:

-الان که دیگه صبح…من تورو میبرم.برات صبحونه میگیرم بعدهم تا برسونمت ساعت شده 6…اونوقت دیگه نیازی نیست بگی ساعت دو-سه از خونه زدی بیرون

دستامو بالا آوردم و با فشار دادن پلکهام روهم گفتم:

-مهرداد ازت خواهش میکنم یه هیچوقت همچین مواقعی اینجوری منو آزار نده…درک کن که تو همچین موقع هایی به خلوت باخودم احتیاج دارم.

سرش رو تکون داد و گفت:

-من مثل تو فکر نمیکنم و نمیخوام هم بکنم.من تورو هیچوقت ول نمیکنم چه وقتی عصبی هستی و چه وقتی خوشحالی…

اینو گفت و ماشین رو نگه داشت و بعدهم پیاده شد.باخستگی و کلافگی سرم رو به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم.اصلا نمیدونم منو کجا آورده بود و حوصله کنجکاوی هم نداشنم.
حدودا ده پونزده دقیقه بعد بالاخره اومد.
خریدهاشو عقب گذاشت و بعد پشت فرمون نشست و گفت:

-برای تو و خودمون خرید کردم…کله پاچه واست گرفت با سنگگ داغ…

میدونستم اگه بهش میگفتم میخوای با این چیزا خرم کنی باز قشقرق راه مینداخت اما سکوت هم نکردم و گفتم:

-میدونی که این چیزا منو از اصل قضیه دور نمیکنه…؟

-باشه باشه..منم قصد خر کردن تورو ندارم پس بهتره بحثشو نکشی وسط…آرامش تو برای من ازهرچیزی تو دنیا مهمتره!

پورخند زدم و دیگه چیزی نگفتم.
ادامه ندادن این بحث فقط وقت تلف کردن بود چون درهرصورت اون باز همچی رو به نفع خودش تموم میکرد….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. ای خدا همش شد داد و هوار
    یا قهر و اشتی

  2. چقدر بهار احمقه خیی ببخشیدا ولی مردی که ادعای عششقش میشه و بخاطر عشقش نمیتونع قیدخونه ی تو یافت آبادو و موجودی ده میلیاردی و لنکروز و بزنه یا تعرفش از عشق اشتباهه یا خیلی خودخواهه که در هر دوصورت باید بزاریش لای جرز دیوار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *