خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سه

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سه

اولین قدم رو که برداشتم اسمم رو دوباره صدا زد :
_ ستایش
ایستادم کفری به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ بله
_ ازدواج کردی ؟
دست به سینه بهش خیره شدم و بهش توپیدم :
_ به تو مربوط نیست
نیشخندی حواله ام کرد :
_ درسته به من مربوط نیست تو ازدواج کردی یا نه چون تو دیگه زن من نیستی اما دوست ندارم دیگه مزاحم خانواده من بشی وگرنه با من روبرو بشی .
_ من چندشم میشه بخوام با تو و خانواده ات روبرو بشم ، اگه امروز دیدی من اومدم دلیل داشت اون هم این بود که زن تو دستش روی دختر من بلند شده بود .
_ حتما دخترت یه کاری کرده .
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم به سمتش هجوم بردم و سیلی خوابوندم تو گوشش که شکه شده گفت :
_ چ غلطی کردی ؟!
_ حق نداری اسم دختر من و به زبونت بیاری ، قبلش بهتره دهنت رو آب بکشی همه مثل تو و خانواده هرزه و شیاد نیستند .
بعدش گذاشتم رفتم سوار ماشین شدم خداروشکر که دنبال من نیومد تموم بدنم از شدت عصبانیت داشت میلرزید
_ حالت خوبه ؟!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره من خوب هستم نیاز نیست نگران باشی راه بیفت .
اشکان راه افتاد که صدای آرامش بلند شد :
_ مامان
_ بله
_ اون آقا رو میشناختی ؟!
سرد گفتم :
_ نه
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ داری دروغ میگی
_ آرامش فعلا ساکت باش باشه ؟!
_ باشه مامان
به اندازه کافی امشب اعصابم خورد شده بود حوصله نداشتم دیگه جواب پس بدم ، سیاوش با حرفاش باعث شده بود روح و روان من خراب بشه باید سریع میرسیدم خونه قرص میخوردم سرم داشت منفجر میشد ، هیچکس نمیتونست بفهمه من چه دردی رو داشتم رو تحمل میکردم و چقدر واسه من سخت بود دیدن دوباره اش اما خداروشکر که تونسته بودم جلوش خونسرد باشم !._ ستایش چیشده چرا از وقتی اومدی خودت رو داخل اتاق زندونی کردی ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مامان میشه بعدا صحبت کنیم ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نه
روی تخت نشستم که اومد کنارم نشست خیره بهم شد میدونستم تا چیزی بهش نگم اصلا نمیره واسه همین نفس عمیقی کشیدم و خیره بهش شدم :
_ من امروز سیاوش رو دیدم
بهت زده گفت :
_ چی ؟!
تلخ خندیدم :
_ درست شنیدی من امروز سیاوش رو دیدم داشتم باهاش صحبت میکردم
چند بار چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ میشه یه چیزی من بگم ؟
_ آره
_ شاید توهم زدی مگه میشه بعد این همه سال …
وسط حرفش پریدم :
_ اون زن که دستش رو روی دختر من بلند کرده بود ؟!
_ خوب
پوزخندی زدم :
_ زن سیاوش بود
مامان چند دقیقه طول کشید تا به خودش بیاد بعدش گفت :
_ تو که قرار بود فراموشش کنی مگه فراموشش نکردی ؟!
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ مامان من فراموشش کردم درست اما …
_ اما چی ؟!
_ وقتی دیدمش حرفش رو شنیدم داغ کردم نمیدونم میتونی درک کنی که چی دارم بهت میگم یا نه
_ ببین ستایش تو دوران سختی رو گذروندی تا تونستی سیاوش رو فراموش کنی دوست ندارم دوباره برگردی به اون روز های سختی که داشتی پس باید فراموشش کنی شنیدی ؟!
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ مامان
_ جان
_ بیست سال گذشته بچه های من نوزده سالشون شده چه دلیلی داره من بخوام دوباره به سیاوش فکر کنم فقط با دیدنش حالم بد شد شاید نتونم درست بهت بگم اما با دیدنش یه احساسی بهم دست داد
_ چه احساسی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید
_ مامان میشه دیگه چیزی نگم ؟!

مامان من رو تو بغلش کشید و گفت :
_ تو هنوز عاشقش هستی درسته ؟!
_ آره
سرش رو تکون داد :
_ میدونستم عاشقش هستی
_ مامان
_ جان
_ دوست ندارم به هیچ عنوان دوباره ببینمش ازش متنفر هستم هم خودش هم خانواده اش همشون باعث شدند من نابود بشم اجازه نمیدم دوباره باعث نابود شدن زندگی بچه های من بشه اون یه عوضی به تمام معنا هست .
_ باشه آروم باش من اجازه نمیدم دیگه بهت نزدیک بشه همیشه پشتت هستم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست احساس خوبی بهم دست داده بود حداقل میدونستم چقدر من و دوست دارند
صدای در اتاق اومد از مامان جدا شدم ، دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد امید و آرامش اومدند داخل اتاق که متعجب پرسیدم :
_ چیشده ؟
امید با اخم زل زده بود به آرامش ، آرامش سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ معذرت میخوام مامان
_ چرا ؟
_ چون به شما دروغ گفتم من امشب همراه دوستم به مهمونیشون رفته بودم واسه همین اینجوری شد ببخشید
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ و الان داداشت بهت گفت بیای معذرت خواهی کنی درسته ؟!
_ نه
بلند شدم به سمتش رفتم روبروش ایستادم دستم رو زیر چونش گذاشتم :
_ به من نگاه کن ببینم
سرش رو بلند کرد خیره به چشمهای من شد :
_ جان
_ من میدونستم
چشمهاش گرد شد :
_ چی ؟
_ میدونستم یه مهمونی خانوادگی هست و دردسری نداره واسه همین چیزی بهت نگفتم بعدش من همیشه حواسم به بچه هام هست هیچ چیزی از من پنهان نمیمونه هیچوقت !.

_ ببخشید مامان من دوست نداشتم هیچوقت شما رو ناراحت کنم من فقط دوست داشتم تو این مهمونی باشم پیش دوستم ببخشید میدونم اشتباه کردم .
_ همین که اشتباهت رو فهمیدی و دیگه تکرارش نکنی خیلی خوبه من دوستت دارم به هیچ عنوان کاری نمیکنم باعث ناراحت شدن تو بشه .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست میتونستم بفهمم چی داره میگه اما باید با اشتباهش روبرو میشد تا درک میکرد تا دوباره تکراش نمیکرد
_ مامان
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ داداشم
با اخم به امید خیره شدم که دستش رو بالا برد و گفت :
_ مامان من اذیتش نکردم پس بیخود دارید اخم میکنید .
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ امیدوارم همینطور که میگی باشه
_ مطمئن باش همینطور هست
_ داداشت اذیتت کرد ؟!
_ نه مامان
_ پس چی ؟
_ امید باعث شد من بیام پیش شما و حالا به اشتباهم پی ببرم اولش از دستش عصبانی شدم فکر میکردم قصد داره من پیش شما خراب بشم اما بعدش فهمیدم چون من و دوست داره باعث شد بیام از اشتباهم بگم .
لبخندی روی لبهام نشست :
_ امید داداشت هست دوستت داره هیچوقت بد تو رو نمیخواد
_ مامان
به سمت امید برگشتم و گفتم :
_ چون
_ حالا باید واسه من کیک درست کنید چون شما باختید .
بعدش از اتاق خارج شد که آرامش زیر لب گفت :
_ شکمو
مامان هم داشت قربون صدقه اش میرفت ، وقتی از اتاق خارج شدند نفس راحتی کشیدم ، خواستم منم برم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن شماره شیوا دوست این سال های من کسی که روانشناس من هم بود با لبخند جوابش رو دادم :
_ جان
_ دیوث دیشب چ گرد و خاکی به پا کردی .
چشمهام گرد شد :
_ تو از کجا خبردار شدی ؟!

_ منم تو اون مهمونی حضور داشتم میخواستم بیام پیشت اما انقدر اتفاقات پشت سر هم بود که نشد
_ مشکلی نیست راستی شیوا من میخوام ببینمت کجا قرار بزاریم ؟!
_ فردا بیا من خونه هستم مطب نمیرم
_ باشه ممنون
بعد اینکه کلی صحبت کردیم گوشی رو قطع کردم و از اتاق خارج شدم ، تنها ترسی که الان داشتم ترس از دست دادن بچه هام بود چون بهشون گفته بودم من و باباشون چطور جدا شدیم هیچ واکنشی نشون ندادند میترسیدم وقتی فهمیدند سیاوش باباشون هست برن پیشش و من رو واسه همیشه تنها بزارند
_ مامان
با شنیدن صدای امید از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
لبخندی بهش زدم :
_ نگران نباش پسرم من حالم کاملا خوب هست
با شنیدن این حرف من انگار احساس خوبی بهش دست داد چون فقط ساکت شده بود و داشت نگاه میکرد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم قیافش حسابی عصبانی بود
_ جان
_ بیا اتاق کار من باید صحبت کنیم .
_ باشه
دنبالش رفتم داخل اتاق کارش شدیم که خیره بهم شد و گفت :
_ این چ کاری بود دیشب انجام دادی رفته ازت شکایت کرده .
پوزخندی زدم :
_ مهم نیست بیشتر از این حقش بود
با تاسف سرش رو تکون داد
_ چرا عاقل نمیشی !.
_ بابا هیچکس حق نداره دستش رو روی بچه های من بلند کنه حالا هر کسی خواست باشه .
بابا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ میدونی اون زن کیه ؟
_ آره زن سیاوش هست خوب که چی ؟

_ مثل اینکه خیلی دوست داری سیاوش بفهمه صاحب دوتا بچه شده هان ؟
با شنیدن این حرف بابا رنگ از صورتم پرید وحشت زده گفتم :
_ بابا منظورت چیه ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من میرم با سیاوش صحبت کنم خواهش میکنم بیشتر مراقب باش ستایش وقتی باعث میشی خانواده اش به ما نزدیک بشن شک نداشته باش میفهمن پس مراقب باش باشه ؟!
به سختی سرم رو تکون دادم ، بابا از اتاق خارج شد من وا رفته نشستم ذهنم حسابی مشغول شده بود یعنی سیاوش میفهمید ؟ نه نباید چیزی بفهمه وگرنه دخترم و پسرم رو واسه همیشه از دست میدم اشکام روی صورتم جاری شدند ، صدای پایی اومد
_ مامان
با شنیدن صدای امید دستی به چشمهام کشیدم اما دیر شده بود
_ جان
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ نه پسرم من گریه نمیکنم من …
_ مامان
ساکت شدم میدونم من و در حال گریه دیده بود ، اومد کنارم نشست و گفت :
_ میترسی من و آرامش بریم پیش بابامون شما رو ترک کنیم آره ؟
با شنیدن این حرفش شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد از کجا فهمیده بود با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم :
_ از کجا فهمیدید ؟!
_ مامان من و آرامش خیلی وقت هست میدونیم بابامون کیه ، اما ما دوستش نداریم اون شما رو ترک دوستتون نداشت حتی میدونم چیشد زن گرفت مامان ما شما رو دوست داریم حاضر نیستیم به هیچ عنوان شما رو ترک کنیم .
اشکام روی صورتم جاری شده بودند ، قلبم داشت از جاش کنده میشد اصلا باورم نمیشد
_ پسرم از کجا فهمیدی ؟
_ من و خواهرم دوست داشتیم واقعیت رو بدونیم اما هر وقت به شما میگفتیم ناراحت میشدید واسه همین …
_ واسه همین خودتون دنبال پیدا کردن واقعیت رفتید درسته ؟
_ آره
_ دوست دارید برید پیش پدرتون ؟
_ نه

_ مگه دنبال باباتون نبودید پس چرا دوست ندارید برید پیشش ؟!
_ مامان ما فقط قصد داشتیم بفهمیم بابامون کیه همین دوست نداریم بریم پیشش ما از زندگیمون راضی هستیم ، بابا بزرگ واسه ی ما به اندازه ای بابا بوده که اصلا کمبودش رو احساس نکردیم مگه میشه شما رو واسه همیشه ترک کنیم ؟
لبخندی روی لبهام نشست تموم ترس هایی که داشتم از بین رفت اینکه پسرم من و دوست داشت واسم یه نعمت بود ، با باز شدن یهویی در اتاق نگاهم به مامان افتاد صورتش رنگ پریده شده بود
_ مامان چیشده ؟
_ سیاوش اومده !.
_ چی ؟
_ پایین منتظر هست
بلند شدم که امید گفت :
_ مامان
پریشون بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان نترس باشه ؟!
_ چشم من به هیچ عنوان نمیترسم شما نگران نباشید .
بعدش همراه مامان به سمت پایین رفتیم ، خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ چی میخوای ؟
_ تو بعد من ازدواج کردی ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ اومدی ببینی من ازدواج کردم یا نه ؟
_ نه اومدم ببینم بچه هایی که همراهت بودند مال خودت هستند یا نه
دستام مشت شد که صدی اشکان بلند شد :
_ بهتر نیست دهنت رو ببندی
سیاوش نگاهش رو بهش دوخت :
_ چرا انقدر عصبی شدی ؟
_ چون داری بیش از حد صحبت میکنی !.
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم راستش حق داشت بیش از حد داشت صحبت میکرد

_ بسه
با شنیدن صدای داد من همشون ساکت شدند ، به سمت سیاوش رفتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ امید و آرامش بچه های من هستند ، بچه هایی که بعد طلاق تو از شوهر جدیدم داشتم میتونم شناسنامم رو نشون بدم ، اما نیاز نمیبینم چون شخص مهمی نیستی گمشو بیرون دوست ندارم یه آدم عوضی مثل تو داخل زندگی من سر و کله اش پیدا بشه .
انقدر محکم صحبت کرده بودم که هیچ جای شکی نذاشته بودم واسه همین بود که ساکت شده بود .
صدای اشکان بلند شد :
_ خوب تموم شد حالا میتونی بری .
سیاوش نگاه عمیقی بهم انداخت و خواست بره که بابا صداش زد :
_ سیاوش وایستا
سیاوش ایستاد که باعث شد نفس عمیقی بکشم میشد فهمید بابا چی میخواست بهش بگه درمورد شکایت ، دوست نداشتم بابا الان باهاش صحبت کنه ، سیاوش نگاهش رو به بابا دوخت و گفت :
_ بله
_ زن تو از دختر من شکایت کرده باید کاری کنه منصرف بشه .
سیاوش پوزخندی زد :
_ چرا باید همچین کاری بکنم دختر شما اصلا ادب نداشته که دست به همچین کاری زده !.
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد چجوری میتونست انقدر احمق باشه …
_ باشه پس منم شکایتم رو پس نمیگیرم .
سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چی ؟
_ همه شاهد هستند زن تو به نوه من تهمت زده و کتکش زده منم میتونم ثابت کنم پس منتظر باشید .
سیاوش اخماش رو تو هم کشید :
_ داری من و تهدید میکنی ؟
_ میخواستم درست حلش کنم اما خوب خودتون نخواستید واسه همین نمیتونم با شما سر و کله بزنم !.
با شنیدن حرفاش سکوت رو ترجیح دادم میتونستم بفهمم چی داره میگه
_ ببینید ما شکایتمون رو پس میگیریم و تموم میشه .
بعدش به سمتم برگشت نیشخندی زد :
_ حواست به دخترت باشه هرز نره
اینبار صدای خشمگین امید بلند شد :
_ کسی که باید مواظب باشه خواهر من نیست شمایید که دهنتون خیلی داره هرز میره ‌.
سیاوش خواست چیزی بگه اما پشیمون شد و گذاشت رفت ، سرم حسابی سنگین شده بود دستم رو روی سرم گذاشتم چشمهام سیاهی رفت و ….

با شنیدن صدای مامان چشمهام رو آهسته باز کردم خیره بهش شدم که لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ حالت خوبه عزیزم ؟!
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم حالم زیاد خوب نبود اما به سختی لب زدم :
_ آره
لبخندی روی لبهاش نشست اما میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده ، سر جام نشستم و گفتم :
_ سیاوش رفت مامان ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ آره
_ خوب شد که رفت من حسابی حالم بد شده بود مامان ، دیدید چجوری داشت برخورد میکرد .
_ من سیاوش رو قبلا دوست داشتم ولی الان حتی شده یه ذره هم دوستش ندارم مخصوصا بعد بلا هایی که سر تو آورد و باعث شد حالت خراب بشه ، بعدش ستایش تو که خیلی خوب میشناسیش
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره مامان من خیلی خوب میشناسمش میدونم چقدر کثیف هست .
_ آرامش و امید خیلی نگرانت شده بودند .
با شنیدن این حرف مامان سر جام نشستم و گفتم :
_ کجا هستند میخوام باهاشون صحبت کنم
_ داخل اتاقشون
_ میشه بهشون بگی بیان ؟!
_ آره
چند دقیقه طول کشید تا اومدند ، امید پرسید :
_ مامان خوبی ؟
_ آره
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد :
_ خیلی نگرانت شده بودم مامان میترسیدم چیزیت بشه حالا که حالت خوب شده خیالمون راحت شد .
صدای آرامش بلند شد :
_ مامان
_ جان
_ اون مرد بابای ما بود ؟!
سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم :
_ آره
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد :
_ هیچوقت دوست نداشتم ببینمش همیشه ازش بدم میومد و حالا که …
وسط حرفش پریدم :
_ آرامش
_ جان
_ شاید باباتون من و دوست نداشت اما اگه میفهمید شما بچه های خودش هستید در حقتون بد نمیشد .

امید اومد کنارم نشست پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ وقتی در حق شما انقدر بد هست چجوری باید دوستش داشته باشیم مامان ، اشکای شما باعث میشه ما ناراحت بشیم کی میتونه باعث و بانی ناراحتیای مامانش رو دوست داشته باشه ؟!
اشک تو چشمهام جمع شد پسرم خیلی عاقل شده بود ، دستش رو گرفتم و بوسیدم خطاب بهش گفتم :
_ حالا حتی اگه بخوام بمیرم دلواپسی ندارم چون میدونم پسرم انقدر مرد شده که مراقب خواهرش هم هست
امید ناراحت گفت :
_ اگه بلایی سر شما بیاد منم میمیرم مامان
_ هیس !.
ساکت شد ، چند دقیقه صحبت کردیم بعدش جفتشون از اتاق خارج شدند ، حالا تنها نشسته بودم داشتم به این فکر میکردم که نمیشه تا آخر عمر این واقعیت رو پنهان کرد اما من به سیاوش اصلا اعتماد نداشتم واسه همین نمیتونستم چیزی بهش بگم ..
در اتاق باز شد و سر و کله ی الناز پیدا شد ، دستش روی شکم برجسته شده اش بود
_ ستایش خوبی ؟!
اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو با این وضعیتت چرا اومدی ؟!
_ نگرانت شده بودم وقتی شنیدم سریع اومدم ، اون سیاوش عوضی ازت شکایت کرده بود ؟
_ نه
_ اما من …
_ زنش شکایت کرده بود
چشمهاش گرد شد چند ثانیه شکه شده به من نگاه کرد بعدش سرش رو با تاسف تکون داد :
_ حالا چی میشه ستایش قراره بعد این همه سال بری دادگاه ؟!
_ نه
_ من میرم با سیاوش صحبت کنم بعد اون همه بلایی که سر تو آورد چجوری روش میشه .
_ الناز
_ جان
_ دو دقیقه گوش بده به من ؟!
_ باشه گوشم با توئه
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ سیاوش شکایتش رو پس گرفت چون میدونست زن خودش مقصر هست و این وسط پای خودشون بیشتر گیر هست بعدش بابا جوری شستش که فکر نمیکنم دیگه اصلا سر و کله اش اطراف ما پیدا بشه !.
_ بابا خوب کاری کرد

_ الناز تا من حالم خوب بشه تو و مامان حواستون به آرامش و امید باشه دوست ندارم وقتی من تو حال خودم نیستم اتفاق بدی واسشون بیفته .
لبخندی زد و با آرامش گفت :
_ نگران نباش ستایش کافیه تو حالت خوب باشه ، بچه های تو خیلی عاقل هستند کاری نمیکنند چیزی بشه ما هم مراقبشون هستیم .
_ ممنون
بعد کلی حرف زدن الناز بلند شد رفت پیش مامان اما من بشدت اعصابم خراب شده بود چون دوباره داشتم به حالت قبل برمیگشتم ، با شنیدن صدای جیغ و داد نگران شدم یعنی چیشده بود به سختی بلند شدم به سمت پایین رفتم که صدای مامان اومد داشت با گریه میگفت :
_ یعنی چی آرامش دزدیده شده مگه همچین چیزی امکان داره باید پیداش کنیم ای خدا …
_ چی ؟
با شنیدن صدای من به سمتم برگشتند ، ستاره به سمتم اومد و وحشت زده گفت :
_ ستایش خوبی
_ دخترم کجاست ؟!
_ نگران نباش پیداش میکنیم به پلیس خبر دادیم …
چشمهام سیاهی رفت نشنیدم بقیه حرفاش رو ….
با احساس سردرد شدید چشمهام رو باز کردم نگاهم به مامان افتاد با دیدن چشمهای قرمز شده اش تموم اتفاقاتی که افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد سریع نشستم که مامان با آرامش گفت :
_ عزیزم تو باید استراحت کنی
_ چه استراحتی مامان دخترم دزدیده شده و حالا من استراحت کنم ؟
اشکاش روی صورتش جاری شدند :
_ هیچکس با ما دشمنی نداشت نمیدونم کار …
_ من میدونم
مامان زل زد تو چشمهام و متعجب گفت :
_ کار کیه
بدون توجه به حرفش بلند شدم مانتوم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم مامان داشت پشت سرم میومد
_ وایستا ستایش کجا داری میری
_ میرم دخترم رو بیارم
صدای اشکان اومد :
_ وایستا ستایش من میبرمت
_ باشه
همراه اشکان سوار شدیم که در عقب باز شد و امید نشست به سمتش برگشتم و گفتم :
_ پیاده شو
_ نمیشه هر جایی برید منم میام میخوام خواهرم پیدا بشه .
چاره ای نبود فقط سرم رو تکون دادم ، اشکان پرسید :
_ کجا برم ؟!
_ برو خونه سیاوش آدرسش هم همون خونه قدیمی !.

با شک پرسید :
_ سیاوش آرامش رو دزدیده ؟!
_ اشکان فعلا هیچی نگو چون نمیتونم بهت جواب بدم ، پس خواهش میکنم برو
_ باشه اما تو از کجا میدونی سیاوش همونجا زندگی میکنه ؟
_ از دوست آرامش پرسیدم .
اما بهش دروغ گفتم من از دوست آرامش نپرسیده بودم من همیشه واسه دیدنش میومدم اینجا داشت هر روز میومدم میدیدمش عشق چیز عجیبی بود که اصلا فراموش نمیشد من همیشه دوستش داشتم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ فقط دعا میکنم بلایی سر دختر من نیومده باشه وگرنه قسم میخورم باعث و بانیش رو میکشم .
_ نگران نباش حالا که فهمیدی کجاست سر وقت میرسیم .
زیاد طول نکشید که رسیدیم پیاده شدم ، دستم داشت میلرزید زنگ در رو زدم که صدای خدمتکار اومد :
_ بله
_ زود باش باز کن با سیاوش کار دارم .
_ شما کی هستید ؟!
_ ستایش
نمیدونم چقدر طول کشید تا در باز شد به سمت همون زن رفتم و گفتم :
_ تو باعث شدی دختر من دزدیده بشه .
ابرویی بالا انداخت :
_ چی داری میگی ؟
یقه اش رو داخل دستم گرفتم و داد زدم :
_ بگو ببینم دختر من کجاست زود باش تا همینجا دخلت رو نیاوردم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ داری اشتباه میکنی من هیچ بلایی سر دختر تو نیاوردم شنیدی ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، عین سگ داشت دروغ میگفت شک نداشتم یه بلایی سر دختر من آورده بود وگرنه الان دختر من کجا بود
_ زود باش حرف بزن …
_ چخبره ؟
با شنیدن صدای سیاوش دست از سر زنش برداشتم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ به زنت بگو دختر من کجاست وگرنه همینجا میکشمش
سیاوش اخماش رو تو هم کشید :
_ چی داری میگی زن من چرا باید دختر تو رو بدزده ؟!
بعد خودش زنش گفت :
_ آره من چرا باید دختر تو رو …
با زنگ خوردن گوشیش ساکت شد نگاهی به شماره انداخت خواست قطع کنه که سریع گوشیش رو گرفتم و اتصال رو زدم گذاشتم رو بلندگو که صدایی پیچید :
_ خانوم دختره رو به مقصد رسوندیم امشب کارش تمومه

با شنیدن این حرفش احساس کردم روح از تنم خارج شد چه بلایی داشت سر دخترم میاورد با چشمهای به خون نشسته داشتم بهش نگاه میکردم که سیاوش به سمت زنش اومد و با خشم غرید :
_ تو چ غلطی کردی آرمیتا ؟
رنگ از صورتش پرید :
_ سیاوش من من …
_ حرف بزن وگرنه میدونم باهات چیکار کنم .
_ دیر شده سیاوش فرستادمش بره جایی که دست هیچکس بهش نرسه ، امشب فروخته میشه .
خواستم چیزی بهش بگم اما سرم تیر میکشید ، دستم رو روی سرم گذاشتم و شروع کردم به فریاد کشیدن امید و اشکان اومدند اما چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ….
وقتی چشم باز کردم داخل بیمارستان بودم اشکان و امید کنارم بودند
_ مامان
_ دخترم کجاست ؟
اشکان با نگرانی بهم خیره شد :
_ نگران نباش پیداش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ داری جدی میگی ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
اما من داشتم دیوونه میشدم باورم نمیشد میدونستم دخترم پیدا نشده یه دلشوره بدی داشتم خواستم بلند بشم که اشکان سریع گفت :
_ تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی
_ وقتی دخترم نیست من چجوری میتونم استراحت کنم ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ پلیس دنبالش هست از اون زن شکایت کردیم افتاد زندان بلاخره پیدا میشه صبور باش تو نمیتونی با داغون کردن خودت کاری رو از پیش ببری درسته ؟!
_ اما …
_ ستایش
_ باشه
اما نمیتونستم استراحت کنم تا وقتی که دخترم رو پیدا کنم داشتم دیوونه میشدم کاش میشد
* * * * *
#آرامش

با ترس به مرد روبروم خیره شده بودم ، با چشمهای یخ زده اش داشت به من نگاه میکرد با تته پته پرسیدم :
_ تو کی هستی ؟
_ من صاحبت هستم
اشک تو چشمهام نشست و با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم بهم اجازه بده من برم اشتباه من و گرفتی من …
وسط حرفم پرید :
_ من تو رو خریدم بابتت پول دادم و حالا تو مال منی ، از اینجا فقط جنازه ات خارج میشه حالا دوست داری بری ؟

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

3 نظر

  1. مزخرفات جدید.
    ای خدایا چرا نویسنده ها فقط از هم کپی میکنن.
    یا بلدید فقط هرز نگاری کنید یا چرت گویی آخ اخاخا🤮🤮🤮🤮🤮

  2. حالا فصل سوم میشه زندگی ارامش همش چرتو پرت حالم به هم خورد

  3. همه رمانا شده عین هم منتها با اسمای و جزییات متفاوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *