خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت چهار

رمان عشق ممنوع/پارت چهار

 

کمی نزدیک تر اومد که تازه بوی عطر تلخ و مست کنندش به مشامم خورد.
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و ریه هام و از عطرش پر کردم.
لعنتی چه بوی مست کننده ای داشت!
موهام و از توی صورتم کنار زد.
اینقدر محوش شده بودم که بدون کوچک ترین حرکتی فقط خیره خیره نگاهش می کردم.
سرش و جلو آورد و نزدیک گوشم پچ زد
_این ضعف و تغییر ناگهانی تورو به پای چی بزارم؟ به پای یک ماه ناپدید شدنت یا رابطه خسته کننده دیشبت؟
با تموم شدن جملش تازه به خودم اومدم.
داشتم با ماست بودنم همه چیزو خراب می کردم.
سام آدم زیرکی بود و کوچک ترین خاطای من میشد یه سره نخ برای اون!
با غیظ دستم و از میون انگشتاش بیرون کشیدم و گفتم
_به پای دیدن قیافه نحثت بزار!
و بعد مقابل چشمان متعجبش، تند از عمارت بیرون زدم.
خودم و به وسط باغ رسوندم و نفس عمیقی کشیدم.
همین جوری اگه می تونستم پیش برم عالی بود!
باید اون یکی روم و نشون این جماعت گرگ صفت میدادم.

منتظر به یکی از درختا تکیه دادم تا بالاخره از عمارت بیرون اومد.
غضبناک نگاهم کرد و به سمت دره خروجی رفت.
حتی اخمش هم جذاب بود!
پشت سرش به راه افتادم و از دره خروجی عمارت بیرون رفتم.
با دیدن اون کوچه خلوت به فکر فرار افتادم…الان بهترین موقعیت بود!
از گوشه چشم نگاهی به سام انداختم.
داشت سواره ماشین مدل بالاش میشد و اصلا حواسش به من نبود.
نفس عمیقی کشیدم و اولین قدم و به قصد دویدن برداشتم که سینه به سینه شخصی شدم.
سرم و بالا آوردم و متعجب به امیر زل زدم.
_داشتی جایی تشریف میبردی خانوم کوچولو؟
دهن باز کردم تا یه مشت دروغ تحویلش بدم که دستم و گرفت و در حالی که داشت دنبال خودش من و می کشید گفت
_ماشین سام از اونوره!

 

به ماشین که رسید، درو باز کرد و منتظر ایستاد تا من سوار بشم.
چشم غره ای نثارش کردم و با اکراه سوار شدم.
دره ماشین و بست که همون لحظه سام گازش و گرفت و به راه افتاد.
با حرکت ماشین تازه متوجه شدم که طرف چپ نشستم و فرمون طرف راست هستش!
جلل جالب…تا حالا توی عمرم همچین ماشینی ندیده بودم.
حتی استادای پولدار دانشگاه هم همچین ماشینی نداشتن…!
روم و ازش گرفتم و از شیشه دودی ماشین با دقت به بیرون زل زدم تا آدرس خونش و یاد بگیرم.
باید می فهمیدم کجا و توی کدوم منطقه از تهران زندگی می کنه تا بعدا اگر تونستم از دستش فرار کنم به مشکلی برنخورم.
شاید ده دقیقه هم طول نکشید که مقابل عمارت بزرگ و شیکی ماشین و نگه داشت.
فاصلش با عمارت امیر شاید فقط چند خیابون بود.
چندین بار متعدد بوق زد که بالافاصله دره آهنی عمارت توسط مردی گنده و قوی هیکل باز شد.
با دیدن نگهبانای ریز و درشتی که وسط باغ عمارت ایستاده بودن به کل قید فرارو زدم.
لعنتی هرکی تورو میبینه از ترس زهر ترک میشه از بس گنده و عضله ای هستی…آخه دیگه نگهبان به چه کارت میاد؟

وارد باغ شد و ماشین و زیر پارکینگ سقف داری که درون باغ وجود داشت پارک کرد.
داشتم ماتم برده اون نگهبانای ترسناک و دید می زدم که صدای بم و مردونش طنین انداخت
_پیاده شو!
سری تکون دادم و از ماشین پایین اومدم.
حتی درای این ماشین هم عجیب و غریب بود…
بدون هیچ حرفی به سمت دره ورودی عمارت رفت و من هم دنبالش به راه افتادم.
توی این فاصله با خودم اتمام حجت کردم تا کمتر مثل ندید بدیدا رفتار کنم و بیشتر حواسم به رفتارم باشه اما با ورودم به داخل عمارت و دیدن لوستر بزرگ و الماس مانندی که از سقف آویزون شده بود همه چیزو به کل فراموش کردم.
مسخ شده به اون لوستر زل زده بودم که صداش بلند شد
_می خوای از جا درش بیارم که دیگه عین کلاغ بهش زل نزنی؟
به سختی نگاهم و از اون لوستر گرفتم و خوسنرد گفتم
_نه…یهو دیدی مامانت به خاطر این خراب کاریت دعوات کرد.

 

قدمی به سمتم برداشت و جدی گفت
_این زبونت خیلی دراز شده.
نیشخندی زدم و گفتم
_اتفاقا زبون من همون اندازیه که قبلا بود، مگه اینکه تو به تازگی مترش کرده باشی.
مقابلم ایستاد…تره ای از موهام و از توی صورتم کنار زد و زمزمه کرد
_نگران نباش عسلم، شب توی تخت خواب برات مترشم می کنم!
با حرص نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
وقتی صحبت این چیزا پیش میومد فکم به کل قفل میشد و نمی تونستم حتی کلامی حرف بزنم.

فقط از ته دل خدا خدا می کردم که متوجه این ضعفم نشده باشه…
سکوتم و نمی دونم به پای چی گذاشت که حرف و عوض کرد و گفت
_من با یه نفر یه قراره مهم دارم…تو برو بالا توی اتاقت و خودت و آماده کن، شب باید خوب بهم سرویس بدی!
دستام مشت شد.
به سختی نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله ها رفتم.
نمی خواستم اصلا به حرفاش و شب عذاب آوری که نزدیک بود فکر کنم.
ته دلم امید داشتم که بلکی خدا یه کاری کنه و فرجی بشه…
به آخرین پله که رسیدم صداش دوباره طنین انداخت
_یکتا…!
به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
هنوز به این اسم عادت نداشتم.
با تحکم ادامه داد
_از اون آشغالا به صورتت بمالی بد جور حالت و میگیرم…دوست ندارم وسط رابطه یه مشت سرب بیاد تو حلقم!
پس از اون دسته از مردا بود که حالشون از آرایش بهم می خوره!
هه…اصلا بهش نمیومد.
فکر می کردم از اوناس که عاشق زنایی میشن که خودشون و حسابی رنگی می کنن تا به چشم بیان.
چیزی نگفتم و آخرین پله رو هم بالا رفتم.
با دیدن طبقه بالا و نزدیک به شش شش دری که توی راهروش وجود داشت ماتم برد!
لعنتی…من که نمی دونستم اتاق وا مونده یکتا کدومه…!

 

مثل اینکه مجبور بودم اتاقا رو یه بررسی مختصر بکنم.
به سمت اولین اتاق قدم برداشتم و رو به روش ایستادم.
با کلی ترس و لرز دستگیره به سمت پایین کشیدم که دیدم قفله!
کلافه نفسم و به بیرون فوت کردم و سراغ اتاق دوم رفتم.
درش و باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
با دیدن روتختی مشکی رنگ پی بردم که این اتاق برای یکتا بوده.
اون همیشه عاشق رنگای تیره بود.
وارد اتاق شدم و برای اینکه مطمئن بشم که اشتباه نکردم سراغ کمد لباسا رفتم.
درش و باز کردم که نگاهم جلب لباسای زنونه و شیکی شد.
مثل اینکه از نظر پوشاک و امکانات خیلی هم به یکتا بد نمی گذشته!
یکی از لباس هارو بیرون کشیدم و دقیق نگاهی بهش انداختم.
دقیقا سایز من بود.
لباس و سره جاش گذاشتم و به سمت تخت رفتم و روش ولو شدم.

باورش برام سخت بود اما دلم عجیب برای بابا و اون خونه ی قدیمی تنگ شده بود.
دلم حتی برای زخم زبون های نرگس، نامادریمم تنگ شده بود!
فقط کاش از اینجا نجات پیدا می کردم، بعدش به جهنم که هرچی می خواست بشه.
بابا کتکم بزنه…سیاه و کبودم کنه…نزاره برم دانشگاه…اصلا همه چی به جهنم!
فقط نجات پیدا کنم و شرفم به باد نره.

مغموم از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم تا کمی موقعیت عمارت و بررسی کنم.
پرده کنار زدم و به بیرون نگاهی انداختم که نظرم جلب دختره جوون و خوش تیپی شد که داشت خرامان خرامان به سمت دره ورودی عمارت میومد.
شخص مهمی که سام باهاش قرار داشت این بود؟

از پنجره فاصله گرفتم و از اتاق بیرون زدم.
می خواستم توی اتاق بمونم اما حس کنجکاویم مانعم شد…باید می فهمیدم این دختره کیه!
توی راهرو یه جایی که خیلی توی چشم نباشه کمین کردم و به سالن پایین چشم دوختم.
دختره تا وارد سالن شد، سام به طرفش رفت و محکم بغلش کرد و بعد لب هاش و بوسید!
با اینکارش چشمام برق زد.
دیگه بهتر از این نمیشد…سام حق نداشت با کسی جز زنایی که سازمان براش انتخاب می کنه رابطه داشته باشه.
اما حالا؟
مشخص شد که یه معشوقه پنهانی داره.
می تونستم از این نقطه ضعفش استفاده کنم…شاید میشد یه جوری باهاش معامله کرد!
برای اینکه همه چیزو خراب نکنم و سام متوجه نشه که فال گوش وایستادم از جام بلند شدم و به اتاق برگشتم.

فکر کنم حدود دو ساعتی توی اتاق منتظر بودم تا اینکه بالاخره اون دختره رفت و سام صدام زد.
از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
به خودم قول داده بودم که قوی و محکم باشم! اگه می خواستم از این جهنم نجات پیدا کنم باید درست و حسابی جلوی سام می ایستادم و با اون معشوقه ی پنهانیش تهدیدش می کردم!
آخرین پله رو هم پایین رفتم و به سمتش قدم برداشتم.
کناره میز بیلیارد ایستاده بود و یه پیراهن مردونه جذب به تن داشت.
دوتا دکمه بالای پیراهنشم باز گذاشته بود که باعث شده بود سینه ستبر و عضلانیش در معرض دید باشه!
اون طرف میز بیلیارد ایستادم که تازه سرش و بالا آورد و بهم زل زد.
با دیدن همون لباسایی که به تن داشتم اخماش درهم رفت و غضبناک گفت
_مگه نشنیدی بهت چی گفتم؟ چرا آماده نشدی!
لبخند حرص در آوری زدم و با پرویی گفتم
_اگه منظورت از آماده شدن، پوشیدن یه لباس خوابه بازه شرمنده! بهتره از حالا به بعد اون معشوقه پنهانیت و صدا کنی تا بیاد و بهت سرویس بده.

 

خوب متوجه منظورم شد.
توقع داشتم داد و بیداد راه بندازه و تهدیدم کنه اما برعکس تصورم ریز ریز خندید!
به سمتم قدمی برداشت و درحالی که رگه هایی از خنده توی صداش موج می زد گفت
_واقعا متعجبم می کنی! تو که می دونی من به روش خودم زندگی می کنم و به روش خودمم میمیرم…کسی نمی تونه مانعم و یا حتی مشوقم توی کاری که می خوام انجام بدم باشه.
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم که رو به روم ایستاد.
انگشتش و روی لبم کشید و ادامه داد
_هر کاری می خوای بکن…دوست داری ماجرای معشوقه من و به امیر و یا حتی رئیس بگو! چون اصلا برام مهم نیست.
پاهام سست شد.
من و باش فکر می کردم به راحتی می تونم این بشرو تسلیم خواسته هام کنم.
دستش به سمت قفسه سینم سوق پیدا کرد که ناخوداگاه خودم و عقب کشیدم.
زهرخندی زد و گفت
_جدیدا خیلی ادای تنگا رو در میاری! اما نگران نباش، امشب دوباره میای زیرم حسابی گشادت می کنم.
و بعد لب هام رو نشونه گرفت و خواست سرش و جلو بیاره که همون لحظه از خوش شانسیم گوشیش زنگ خورد.
کلافه به سمت گوشیش که روی میز بیلیارد قرار داشت رفت و من نفسی از روی آسودگی کشیدم.

این وسط یه موضوعی بود که امیر اصلا بهش فکر نکرده بود.
من باکره بودم…اگه قبول می کردم و باهاش می خوابیدم قطعا لو می رفتم که یکتا نیستم.
پس هر طور شده باید بازیش میدادم.
اما خب چه جوری؟

 

گوشی و برداشت و کناره گوشش گذاشت و جدی لب زد
_بله؟
نمی دونم فردی که اون طرف خط بود چی بهش گفت که اخماش حسابی درهم رفت و غرید
_باشه بابا…الان میام!
عصبی تماس و قطع کرد و در حالی که داشت به سمت کتش که روی یکی از مبل ها افتاده بود می رفت، گفت
_من باید برم؛ یه کاره مهم برام پیش اومده.
از خدا خواسته فقط سری تکون دادم.
نیم نگاهی سمتم انداخت و انگشت اشارش رو گرفت طرفم
_وقتی برگشتم بهتره وضعت این نباشه!
جوری با تحکم این حرف و زد که رعشه به تنم افتاد.
کتش و پوشید و تند به سمت خروجی عمارت رفت.
با رفتنش نفسی از روی آسودگی کشیدم و روی مبل ولو شدم.
به خیر گذشت!
کمی که حالم جا اومد از روی مبل بلند شدم و تصمیم گرفتم یکم این عمارت و بررسی کنم.

به همه جا کم و بیش سرک کشیدم.
اکثر اتاقا قفل بودن ولی عوضش جای آشپزخونه و استخرو یاد گرفتم.
چون خیلی گشنم بود سرخود رفتم سره یخچال و یه چیزی نوش جان کردم.
ماشالله توی یخچالش یه خوراکی هایی پیدا میشد که من تاحالا توی عمرم ندیده بودم.
بعد از اینکه سیر شدم به اتاقم برگشتم و یه دوش گرفتم و لباسام و عوض کردم.
فکر کنم تموم این کارا نزدیک سه ساعت طول کشید اما توی این سه ساعت خبری از سام نشد.
چه بهتر!
دره اتاق و محض احتیاط قفل کردم و با خیال راحت روی تخت ولو شدم.
با اینکه خیلی نگران بودم و استرس داشتم اما زود چشمام سنگین شد و خوابم برد.

* * * * *
با تابیده شدن نوره شدید آفتاب توی صورتم، آروم لای چشمام و باز کردم.
خواستم فوشی نثار کسی که پرده رو کشیده کنم اما با دیدن سام مسخ شده توی جام نشستم.
مگه من دیشب درو قفل نکرده بودم؟!
با دیدن چشمای بازم نیشخندی زد و گفت
_پاشو…خورشید طلوع کرده.
کلافه دوباره توی جام دراز کشیدم و غریدم
_پاشم چیکار کنم؟ فتوسنتز کنم؟

 

به سمت دره اتاق رفت و در حالی که داشت درو باز می کرد گفت
_ده دقیقه دیگه پایین نباشی از صبحونه خبری نیست اون موقع واقعا دیگه باید فتوسنتز کنی.
و بعد از اتاق خارج شد.
برای یه صبحونه خوردن هم چه قدر باید از این بشر حرف می شنیدم.
کلافه توی جام نشستم و از تخت پایین اومدم.
به سمت سرویس بهداشتی که داخل اتاق قرار داشت قدم برداشتم و آبی به دست و صورتم زدم.
کارم که تموم شد موهامو بالای سرم بستم و خواستم از اتاق خارج بشم که نگاهم به عطری افتاد که روی میز آرایش قرار داشت.
هر طور که حساب می کردم این شیشه عطر دیشب اینجا نبود!
به سمت میز آرایش رفتم و شیشه عطرو از روش برداشتم.
همین که درش و باز کردم بوی تند و تیزش به مشمام خورد!
با انزجار چهرم و جمع کردم و تند درش و بستم.
هیچ وقت از عطری که بوی تندی داشته باشه خوشم نمیومد.

عطرو سره جاش گذاشتم و از اتاق بیرون زدم و خودم و به آشپزخونه رسوندم.
پشت میز ناهار خوری نشسته بود و در حالی که داشت جرعه جرعه قهوش و می نوشید یه روزنامه هم در دست داشت و می خوند.
بی هیچ حرفی رو به روش روی صندلی نشستم و زیرچشمی زیره نظرش گرفتم.
با اینکه تموم حواسش به روزنامه بود اما خوب متوجه نگاهم شد و گفت
_بدم میاد کسی اینجوری بهم زل بزنه.

 

سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم.
از خود راضی…
فکر می کنه حالا کی هست!

داشتم یه لقمه برای خودم می گرفتم که صداش بلند شد
_چرا از اون عطر نزدی؟ خودت گفته بودی برات بگیرم.
وا رفتم.
یکتا یعنی یه همچین عطر بد بو و تیزی می زد؟
با تپه تپه گفتم
_ک…دوم…عطر؟
_همون که روی میز آرایشت گذاشته بودم.
لبخند ساختگی زدم و زمزمه کردم
_گفتم رفتم حموم بعدش بزنم.

سرش و بالا آورد و یه جوری نگاهم کرد که یعنی خر خودتی!
لیوانش و روی میز گذاشت و لب زد
_عجیبه.
یه تای ابروم و بالا انداختم و موشکافانه پرسیدم
_چی عجیبه؟
_تو عادت داشتی همیشه اول صبح اون عطرو بزنی…یک ماه پیش قبل از اینکه یهو غیبت بزنه گفتی برات تهیه کنم.
نمی دونستم چی باید بگم.
هر حرفی که می زدم همه چیزو خراب می کرد و یه سره نخ به سام میداد.
اخه منو چه بازی کردن نقش یکتا!؟
دستام و مشت کردم و گفتم
_حالا امروز نخواستم بزنم…موردی داره؟
زهرخندی زد و غرید
_آره اینکه تو و امیر منو خر فرض می کنید مورد داره.

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *