خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت پنجاهو نه

رمان بهار/پارت پنجاهو نه

 

من و بهار کنار هم نشسته بودیم و زل زده بودیم به گیسو….
اونقدر فین فین کرده بود که صداش تو دماغی شده بود و به زحمت بالا میومد.
همه ی اینها به کنار دستمالهایی که پشت سرهم گوله میکرد و مینداخت رو میز یه طرف…
کوهی از دستمال فین فینی روی میز بود که کم مونده بود برای فتحش کمپین راه بندازیم.
حتی نمیگفت چشه و فقط یک ریز آبغوره میگرفت.
پگاه که دیگه مثل من کاسه صبرش لبریز شده بود گفت:

-دختر آخه حداقل بگو چته از ترس قلبمون اومده تو دهنمون!

دستمال دیگه ای از جعبه بیرون کشید و بعد خیلی آروم اونو گوشه چشمای سرخ و پف کرده اش کشید و گفت:

-بیچاره شدم پگاه ..بیچاره!

از وقتی اومده بود این کلمه رو صدبار باخودش تکرار کرده بود.پگاه عصبی گفت:

-خب لامصب اینو که هزار بار گفتی.بنال ببینم دقیقا چی شده!؟؟

دماغ عمل کرده اش رو بالا کشید و من من کنان گفت:

-من….من….من….

-الهی من از دست تو سکته کنم بمیرم امشب سوم و چهلم هم نمیخوام فقط خلاص بشم از توووو…. د بگو چته دختر! تو که منو کشتی!

بغضش ترکید.یکم گریه کرد و بعد آرومتر که شد بعد موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد و گفت:

-من باردارم!

برای منی که خیلی چیزی از این دختر نمی دونستم این مسئله چندان جای تعجب نداشت اما برای پگاه آره…و اون موقع بود که از حالت های نگاهش فهمیدم احتمالا اون دختر دوست پسر داره نه شوهر برای همین باردار شدنش شوکه اش کرد نه خوشحال…
پگاه با چشمهای درشت شده اش پرسید:

-بارداری؟؟؟

سرش رو تکون داد و همونطور که بیصدا اشک می ریخت جواب داد:

-آره…

پگاه دستشو روی سرش گذاشت و گفت:

-ای وای….چیکار کردی تو دختر!؟

سرش رو پایین انداخت وشروع کرد پر پر کردن دستمال کاغدی خیس توی دستش…چشمام روی صورتش به گردش دراومد.
دختر خوشگلی بود.
بینی عمل کرده اش به صورت کشیده اش میومد.چشمای درشتی داشت و لبهای صورتی قلوه ای.نوک بینیش بخاطر گریه ی زیاد سرخ شده بود و رو صورتش سپیدش رد اشکهاش جا مونده بود…
با صدایی که بخاطر گریه ی زیاد خش دار و گرفته شده بود جواب داد:

-گردن نمیگیره…..نمی گیره!

اینبار این من بودم که از شدت تعجب کم مونده بود دوتا شاخ بالای سرم دربیارم مگه میشد یه مرد که به خواست خودش با یه دختر رابطه داره حامله اش کنه و بعد هم خیلی راحت بچه رو گردن نگیره….
این یه …یه ترس بود.یه ترس بزرگ!
من بجای اون کم مونده بود نفسم ببره.با صدایی ضعیفی گفتم:

-آخه…آخه چرا گردن نمیگیره!؟؟

سرش رو بالا گرفت.اشک همینطور از چشماش سرازیر میشد.انگار راه چشمه ی چشماش باز شده بودن که اینطوری بی امون اشک می ریخت.
با غم گفت:

-نمیدونم…میگه بچه ی من نیست….میگم بابا بچه خودته مگه من لعنتی با کی جز تو سکس داشتم…!؟؟ میگه خب اگرم بچه من باشه باید بندازیش…نمیدونم چه غلطی بکنم!

تو سکوت به گیسو نگاه کردم. نمیدونم چرا حس میکردم اون آینده ی من باشه! یعنی ممکن مهرداد یه روز با من همچین رفتاری داشته باشه!؟
ولی اون خیلی دوستم داره…..
با سوال پگاه از گیسو ، از فکر بیرون اومدم:

-چند وقتت!؟

-کمتر از یه ماه…

-گند زدی گیسو…

-الان نمیخوام همچین چیزایی بشنون پگاه…بهم بگو چیکار کنم!؟

پگاه با تاسف آهی کشید و گفت:

-فقط یه راه داری….

 

پگاه با تاسف آهی کشید و گفت:

-فقط یه راه داری….

گیسو، اون دختر بشدت مستاصل، سراپا گوش به پگاه خیره شد و با اون صدای تو دماغی شده پرسید:

-چه راهی!؟؟

-اینکه به خانواده ات بگی !

صورت بی رنگ گیسو، سفید تر و بی روح تر شد از شنیدن این حرف.با وحشت گفت:

-چی؟؟؟ چیکار کنم ؟؟؟ به خانواده ام بگم؟؟؟ هیچ میدونی چی میگی!؟

پگاه پوفی کشید و گفت:

-چیه؟ فکر کردی قراره بگم برو بچه رو بنداز!

هر سه سکوت کردیم.بنظر گیسو انتظار شنیدن همین حرف رو داشت.اینکه ما بهش بگیم بچه اش رو بندازه.
سرشو تکون داد و گفت:

-من باید غلطی بکنم!

پگاه زد تو برجکش و گفت:

-غلطو که کردین خرجش یه کاندوم بود.اونم نتونستین بخرین؟ از گشادیتون بود..از گشادی تو که یه قرص نخوردی و از گشادی اون که یه کاندوم نتونست بکشه رو اون لامصب!نه جراتشو داری به ننه بابات بگی نه جراتشو داری بندازیش….ولی به خانواده ات بگو.شاید اونا نخوان بندازنش…

سرمو به سمت پگاه چرخوندم و گفتم:

-چرا مشاوره ی غلط میدی؟چرا باید بجه ای رو که باباش مسئولیتشو گردن نمیگیره قبول بکنه!؟؟

اینبار سرمو به سمت خود گیسو چرخوندم و گفتم:

-اون نطفه ی تو شکمت رو نمیخواد چه تضمینی هست خودت رو بخواد!؟برای چی باید اون بچه نامشروع رو نگه داری!؟ چجوری میخوای بزرگش بکنی؟؟ از لحاظ پول و مسائل مالی نمیگم…از خیلی جهتهای دیگه میگم…

ناخنش رو بین لبهاش گذاشت و عصبی وار شروع به جویدنش کرد.
نمیدونم چرا آینده خودم و داشتم الان تو وجود و تو نگاه های این دختر می دیدم.
ترسیدم…خیلی ترسیدم.
بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه یه آب قند درست کردم و اومدم پیشش.لیوان رو به دستش دادم و گفتم:

-باهاش صحبت کن …حرف یزنین باهم…اگه باهم ازدواج میکنید بچه ات رو نگه دار…

با زدن این حرف قدم زنان سمت پنجره رفتم و از پشت شیشه به بیرون خیره شدم.
درسته که ارتباط جنسی من و مهرداد سکس کامل نبود اما من اصلا نمیخواستم به همچین عاقبتی دچار بشم.
نمیخواستم روزی برسه که بار دار بشم و مهرداد اینقدر آسون، درست به آسونی دوست پسر گیسو به حال خودم رهام کنه…
تو سکوت به بیرون خیره بودم که تلفت گیسو زنگ خورد.
سرمو به سمتش برگردوندم.
اشکهاش رو کنار زد و گفت:

-خودش…

پگاه گفت:

-بزن رو آیفون ببینم چیمیگه ابن بی مرام…

گوشی رو زد رو ایفون و شروع کرد حرف زدن من و پگاه هم سراپا گوش شدیم.
پسره عصبی و با بددهنی پرسید:

-کدوم جهنمی هستی گیسوی جنده! وای به حالت اگه چیزی به حاجی بگی! پدرتو درمیارم

پس طرفش آقازاده بود.زل زدم به گیسو .با داد و خشم گفت:

-کثافت عوضی این گلیه که توکاشتی…یا یه فکری براش میکنی یا میرمو همه چیزو به بابات میگم

صدای داد پسره رو حتی ماهم شنیدیم

-تو این گه رو نمیخوری وگرنه زنده ات نمیزارم…اصلا از کجا معلوم اون بچه من باشه…تو با میلاد و روزبه لاس میزدی..با اشکان لاس میزدی…از کجا معلوم این تخم رو اونا تو شکمت نکاشته باشن؟

گیسو هاج و واج گفت:

-چیمیگی تو کثافت!؟؟ هان!؟ حالا دیگه این بچه شده تخم ترکه بقیه…

دلم میخواست دستامو روی گوشهام بزارم تا دیگه چیزی نشنوم….
این حرفها آدمو رنج میداد….

 

پگاه در اتاق خوابش رو بست و خیلی آروم و پاورچین از اونجا فاصله گرفت و اومد سمت من…گیسو بعداز یه دعوا و مشاجره ی تلفنی شدید با دوست پسرش و بعد از کلی گریه زاری به بدختی و البته تلاش زیاد پگاه تونست برای چند دقیقه هم که شده بخواب…
نزدیک که شد گفت:

-شاید باورت نشه ولی بالاخره خوابید…

از قیافه درهم برهم و خسته ی پگاه که خیلی برای اوضاع و احوال رفیقش احساس ناراحتی بهش دست داده بود ، کاملا مشخصی بود چه رنج و مکافاتی کشیده تا کشیده تا بالاخره تونست پگاه رو بخوابونه.

با صدای آرومی گفتم:

-نسکافه و کیک داغ درست کردم.بخوریم!؟

انگار که تنها همین رو میخواست نگاهی سراسر تشکر بهم انداخت و گفت:

-وای دقیقا همینو فقط از خدا میخواستم! من هی میگفتم یه بوی خوشمزه تو خونه پیچیده…

باهمدبگه رفتیم توی آشپزخونه اون پشت میز نشست ومن سرگرم برش زدن کیک داغ شدم و همزمان گفتم:

-دوست پسرش یه وقت آدرس اینجارو پیدا نکنه بیاد شر راه بندازه…!؟

-نه آدرس اینجارو نداره .حتی اگه شک کنه گیسو پیش من باز آدرس خونه آرتین رو نداره ..

نفس راحتی کشبدم و گفتم:

-خب خداروشکر…

فنجون نسکافه و تیکه کیک شکلاتی رو پیش روش گذاشتم با لذت گفتم:

-به به…واقعا هنرمندی!گیسو که بیدارشد باهمین ترکیب میارمش رو فرم…

اومدم و روبه روش نشستم.یکم با فنجون بازی بازی کردم و همونطور که میچرخوندمش گفتم:

-از مطب باهام تماس گرفتن

-خب!؟

-فردا عصر باید برم اونجا و مدارکم رو تحویل بدم.ظاهرا کارای تعمیر کلینیک تموم شده و فردا عصرهم کار من تقریبا شروع ..

پگاه هیجان زده گفت:

-خب اینکه عالیه دختر!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-آره…ولی…تمام وسایل و مدارکم خونه ی نوشین.. نمیخواستم برم اونجا که بازمهرداد رو ببینم و سوسه ام بکنه بمونم اونجا.دلم میخواست چند روزی پیشش نباشم تا عادت کنه به نداشتن و ندیدنم….و حتی خودمم عادت کنم

اون دیگه حالا همه چیز منو میدونست همه چیز رو…
درواقع چیزایی که هیچوقت جرات نکرده بودم با سهند که روح دومم بود درمیون بزارم حالا اون کاملا ازهمشون باخبر بود.منتظر حرفهاش بودم که خوشبختانه بهشون خاتمه داد و
با صدای آرومی گفت:

-مهرداد مگه صبح کارخونه اش نیست!؟

-آره هست

-پس صبح که مهرداد نیست بدو وبرای چند روزی که میخوای اینجا باشی وسیله های ضروریتو بیار…مثلا همون مدارکتو چون لباس رو نمیشه گفت ضروری…من کلی لباس دارم که هنوز مارکشون روهم نکندم بعد دوباره برگرد اینجا

پیشنهاد خوب پگاه منو مجاب کرد این بهترین کار ممکن تو اون شرایط.یعنی دیگه اصلا نیازی نبود راجب بهش فکر کنم برای همین گفتم:

-پس من صبح میرم اونجا…

-باشه عزیزم…

-گیسو تا کی میمونه!؟

یه تیکه از کیک رو دهنش گذاشت و همونطور که از خوردنش لذت میبرد گفت:

-نمیدونم مشکلش حل نمیشه مگر اینوپکه به خانواده اش بگه

من بجای اون وحشت کردمو گفتم:

-وای نه اگه خانوادش بفهمن چی!؟

پگاه لبخند زد و تیکه ی بعدی کیک رو گذاشت دهنش..
از حالت چشمها و نگاهش مشخص یود خیلی چیزا راجب گیسو میدونه که میگه خانواده اش بفهمن بهتر….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *