خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو سه

رمان شاهدخت/پارت چهلو سه

دستمو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم

_تلخی میبینم ناحق میبینم تلخ میشم تلخ حرف میزنم
هرچزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر چی دیدی یا هر چی شنیدی اینا هیچ ربطی به من نداره

انگشت اشاره م رو روی سینه ش کوبیدم

_نمیتونی من رو مقصر بدونی دانیار نمیتونی سر من خالی کنی …

نفسم رو بیرون فرستادم و با تاسف ادامه دادم
توقع نداری وقتی نرگس رو بر میداری میاری اینجا
با وجودمن حتی…

جملم رو ادامه ندادم سخت بود ببینم به نرگس بیشتر از من بها میده بیشر از من براش ارزش قائله
تک خنده ای زدم و پشتم رو بهش کردم

_تمام این مدت با اینکه خلاف عقایدم بود باهات راه اومدم ولی تو بدون اینکه از اومدن نرگس حرفی به من بزنی اون رو برداشتی و آوردی اینجا

دوباره به سمت چرخیدم و اینبار مستقیم داخل چشماش نگاه کردم

_باشه قبول من فقط کسی هم که قراره نیازتو برطرف کنه ولی قبل از این من خواهر زن داداشت بودم میتونستی به حرمت نازنین تمام مدت کمتر اذیتم کنی…

بغض تو گلوم رو قورت دادم با فکر کرد به اینکه ارزش دوست دخترش براش بیشتر از زن شرعیش بود دندونام رو بهم فشردم و گام بلندی به سمتش برداشتم و مشت محکمی به سینه ش کوبیدم

_ دانیار من زنتم، درست رسمی نیستم …

اشکی از چشمام سرازیر شد اروم لب زدم

_ولی شرعی هستم

با فشرده شدن به سینه ی مردونش حجم ریه م پر شد از عطر وجودش …

دانیار_من … من فقط…

همونطور که صاف تو بغلش وایساده بودم جمله ش رو قطع کردم

_هیس ادامه نده

ازش جدا شدم و اشکم رو پاک کردم

_شنیدنی ها رو دیشب شنیدم دانیار … تو دیگه ازادی با هرکسی که خواستی رابطه داشته باشی

ازش فاصله گرفتم وقتی فاصلمون به ۳ متر رسید بلند و محکم گفتم

_اینجا منتظرتونم ارباب … مزاحم خلوتتون نمیشه

دیگه وقتش بود به خودم بیام دانیار باید میشد همون اربابی که فقط نوک دماغش رو میدید

 

دست به سینه به سمت مخالف دانیار چشم دوختم
با دیدن نرگس که نزدیک میشد نفسم رو بیرون فرستادم و پشتم رو بهش کردم
حتی دیدن چهره ش حالم رو بد میکرد

صدای خش خش برگ ها زیر پاش نشون میداد که چند قدم فاصله داره

نرگس_دانیار کجاست

بدون اینکه جوابش دو بدم به دانیار نگاه کردم از نگاهم متوجه شد و قدم های بلند برداشت و سریع به سمت دانیار رفت

دستش رو روی جای سیلی که از پدرش خورده بود گذاشت

نرگس_عشقم ؟ خوبی؟ بمیرم برات الهی

کفری چشمم رو تو کاسه چرخوندم و نگاه ازش گرفتم اگر لال میشد یا من کر میشدم بهتر میشد

نرگس_چطور دلش اومد

دانیار_بسه نرگس انقدر اویزونم نشو خوبم من

میتونستم وا رفتن نرگس رو حس کنم کمی دلم خنک شد و ناخوداگاه لبخند گوشه ی لبم رو به سمت بالا شکل داد

نرگس_میدونم عصبانی هستی ولی من چه گناهی دارم اینطوری رفتار میکنی

در دل مار خوش خط و خالی نثارش کردم

نرگس_آمم دانیار من باید یه چیزی بهت بگم

پوزخندی زدم و دست به سینه شدم … پس الان وقت شروع بازی ش بود

دانیار_الان حوصله ندارم نرگس باید‌برم جایی باشه بعد

نرگس _ولی دانیار…

دانیار_گفتم الان نه

صدای نزدیک شدن قدم های محکمش به سمتم باعث شد برگردم

دانیار_میخوام برم روستای بالا میدم حاظر بشم ماشینو اماده کن

سری براش تکون دادم از کنارم گذشت و به سمت عمارت رفت

همونطور دست به سینه به نرگسی که از حرص و عصبانیت صورتش قرمز شده بود نگاه کردم

ابرویی بالا انداختم و به سمت حیاط راه افتادم
با رسیدن به حیاط به راننده اشاره زدم

_ماشینو اماده کن … ارباب میرن روستای بالا

سری برایم تکون داد و وارد پارکینگ شد… کاش زودتر نرگس میگفت دل دل میزدم‌ تا عکس العمل دانیار رو ببینم

همون حرفایی که بار من کرده بود رو بار نرگس هم میکرد
با صداش درست کنار گوشم از جا پریدم

نرگس_جایی هست که منم بتونم بیام

زبون به دهن گرفتم تا حرصم رو با کلمات سرش خالی نکنم

_از خود ارباب بپرسین

پوفی کشید و دستش رو به نشونه ی ولش کن تو هوا تکون داد و همونطور که صدای کفش های پاشنه دارش رو مخ بود به سمت عمارت رفت

 

حدود یک ربع بعد دانیار به حیاط اومد
با کت و شلوار خوش دوخت طوسی رنگی حسابی نفس گیر شده بود
نگاهم رو ازش دزدیدم حالا که اراده کرده بودم تا ازش جدا شم این صربان قلب کوفتی چی میگفت دیگه

به سمت ماشین رفتم قبل از اینکه در ماشین رو براش باز کنم دستش رو روی دستم گداشت و به سمت در راننده رفت و در رو باز کرد
به راننده اشاره زد پیاده شه

با پیاده شدن راننده نگاهش رو بهم دوخت

دانیار_بیا اینجا

متعجب ماشین رو دور زدم و نزدیکش شدم با دست اشاره زد تا پشت رُل بشینم

چشم غره ای بهش رفتم‌من رو با راننده ش اشتباه گرفته بود
_من رانندگی نمیکنم .. من بادیگاردم نه راننده

چشماش به سمت راننده حرکت کرد که باعث شد من هم نیم نگاهی بهش بندازم
با دیدن چشمای درشت شده ش شونه هام رو بالا انداختم و تخس دست به سینه شدم و شمرده تر گفتم

_من، رانندگی ، نمیکنم

با بیرحمی تمام تو چشمام نگاه کرد و همونطور که با انگشت اشاره ش داخل ماشین رو اشاره میزد گفت

دانیار_یا سوار میشی یا اخراجی

تا چند ثانیه ی اول شوکه بودم ولی دوباره رگ لجبازیم بالا زد و با چشمام خط و نشون کشیدم براش

_باشه رانندگی میکنم

پشت رُل نشستم دانیار ماشین رو دور زد و جلو درست کنارم جای گرفت
نیشخندی زدم و دنده رو جا زدم و راه افتادم

در باغ رو نگهبان با ریموت باز کرد و با گازی که به ماشین دادم ماشین پرواز کرد
نگاه بدجنسی به دانیار انداختم و بعد از رد کردن میدون روستا وارد جاده ای که به روستای بالا میرسید شدم

سر پیچ های شدید بدون اینکا ترمز بگیرم فرمون رو میچرخوندم

به پیچ سوم که رسیدم دانیار لب باز کرد

دانیار_چه وضع رانندگیه میخوای بفرستیمون تو دره

نیشم رو به مسخره براش باز کردم و سرعتم رو بیشتر کردم
دانیار با حرص نگاهم کرد ماشین پلیس و کنترل سرعت رو که دیدم بیشتر گاز دادم
بدون توجه به تابلوی ایست پلیس تزشون رد شدم
صدای اژیر ماشین پلیس بلند شد

دانیار_روانی مگه ندادی گفت وایسا چرا ردش کردی

_ترمز بلد نیستم

دانیار_نهان وایسا تو دردسر نندازمون

بدون توجه به حرف های دانیار و پلیسی که از بلندگوی ماشینش درخواست میکرد وایسیم پیچ های جاده رو رد میکردم

با دسیدن به پیج تندی که جلوتر بود کمی استرس گرفتم

دانیار_نهان من به جهنم تو خودت یه چیزیت میشه لج نکن وایسا نمیبینی چه پیچ تندیه
خواهش میکنم

با کلمه ی خواهش میکنمش چیزی تو وجودم سرازیر شد که باعث شد سرعتم کم ک کمتر بشه و درست با رسیدن بع پیچ رو ترمز زدم

شوکه به پیچ تند روبروم نگاه کردم که دانیار از ماشین پیاده شد و ماشین رو دور شد و در سمتم رو باز کردم دستم رو کشید و از ماشین پیادم کرد

منتظر داد زدنش بودم ولی لحظه ی بعد سفت تو اغوشش فشرده شدم

 

“دوستان عزیز بعلت این رمان از همگی معذرت میخوام چون واقعا نویسنده رمان خیلی کم کاره

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

4 نظر

  1. ممنون بخاطره رمان ولی توروخدا این نویسنده رو یه کاریش بکنید که ملتو علاف خودش نکنه و اینکه سایتتون عالیه

  2. ممنون از پارت جدید و ادمین
    اگر با نویسنده در ارتباطین لطفا بهش بگین بیشتر برای رمانش وقت بذاره رمان خیلی قشنگیه ولی اگر نویسنده مسئولیت پذیر باشه خیلی خوب میشه☺💙

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *