خانه / رمان / ویروس ته تغاری (داستان کوتاه)

ویروس ته تغاری (داستان کوتاه)

“ویروس ته تغاری”
آغاز قرنطینه خانگی و ماجراهایی که از هزاران هزار ماجراجویی جنگلی، خطرناک تره!
خیالاتی بودن همیشه خوب نیست. ترس خیالی هم که بدتر!
همین یه مورد هم کافی بود تا کرونا جان که توی این موقعیت جز جان، لقب دیگه‌ای نمی‌شه بهش بست، هر روز صبح، لحظه بیدار شدنم روی میزم بشینه و در حال کشیدن دوسیب، چشمک عاشقانه‌ای بهم بزنه که همین حرکت سبکش، باعث شد که روزانه، یه الگوریتم مخصوصی رو برای شستشوی دستهام بچینم.
از یکشنبه تا پنج شنبه که روزهای پرکاری هستند، انقدری دستهام رو با صابون می‌سابم که دقیقا به اندازه شصت و چهار صدم سانت از پوست دستم از بین بره و کرونا جان پوست رو از گوشت نتونه تشخیص بده و باعث خطای دیدش بشه.
جمعه و شنبه هم که استثنائا روز های کم کاری هستن و بیشتر از زیر کار در می‌رم، شستشوی دستهام حدودا از سی و پنج صدم تا چهل و دو صدم پوست دستم رو از بین می‌بره اما فوق العاده حس دلنشینیه و درست لحظه بستن شیر آب، دوسیب کرونا جان تموم و از ذهنم پر می‌کشه.
صبحم رو که با شستن دستها شروع کردم و تا چند لحظه خودم رو از همکلام شدن با کووید خان بیمه کردم، رفتم تا به توصیه بعدی پزشکان و کادر درمان فداکار عمل کنم.
خوردن گرمی، علاوه بر ایمن سازی بدن، احساس آرامش و لبخندی پایدار رو روی لبها به جا می‌ذاره.
من دیوونه چاییم!
و فقط به عشق تحمل نکردن روی ماه رعب انگیز کووید جان، شروع کردم به دسته بندی مواد خوراکی سرد و گرم و در نتیجه، یه معجون عالی با استفاده از این مواد غذایی برای خودم درست کردم که قابل حل شدن توی چایی باشه.
البته با ترکیبات مقوی اعم از دارچین به همراه تخم خربزه و پونه آسیاب شده و زعفران دم کرده برای بوی بهتر و گل سرخ برای حس آرامش بهتر و نیمروی چرخ کرده و شلغم برای بیمه شدن از سرماخوردگی. که همونطور که ذکر کردم، هرکدوم از این مواد غذایی سرشار از ویژگی های مثبت برای اعضای مختلف بدن هست.
هرچند که رنگ و غلظت چایی معمولی رو نداشت و بیشتر ته مزه ساندویچ پنیر کپک زده با اسانس بوی جوراب پدربزرگ مرحومم رو می‌داد اما سلامتی، بهای گرانبهایی داره و برای این که زودتر به این شیوه درمان خانگی عادت کنم، قرار گذاشتم که هر سه ساعت و نیم، این معجون مقوی رو نوش جان کنم تا از ویروس های بدتر از کرونا هم بیمه بشم.
ترسم موقعی بیشتر شد که انسان های دارای سیستم ایمنی ضعیف اطرافم هم بعد از اثر این معجون موثر، دیگه قید زندگی باهام رو زدن و خواهرم از بوی منتشر شده از اون معجون، یک هفته به علت مسمومیت استنشاقی بیمارستان بستری شد.
به طوری که پزشک ها گفتن این ماده مسمومی که به مشام خواهرم خورده با کمی دوز بالا می‌تونست باعث کمای طولانیش بشه.
خواهرم عاشق گل و گیاه بود و بیشترین غصه‌اش از بستری شدن توی بیمارستان، نبود شخصی برای رسیدگی به گیاهاش بود و من هم که توی این اوضاع قرنطینه، دنبال یه کار مشخص برای انجام دادن می‌گشتم، مسئولیت آبیاری گلهای گوشتخوارش رو به عهده گرفتم.
درست لحظه‌ای که همه به سوپر من کشورشون ایمان می‌آرن، خواهرم در اون لحظه از شدت ذوق، زد زیر گریه و با جیغ درست قبل از این که برای شستشوی معده ببرنش گفت:
-نذار…
و بعد فریادش قطع شد که من به خوبی منظور جمله‌اش شدم و برای دلداری بیشتر جواب دادم:
-نگران نباش آبجی نمی‌ذارم گلهات احساس تنهایی بکنن.
تاحالا گل آب نداده بودم و پروسه درست آبرسانی به گیاه رو هم بلد نبودم.
اما با دیدن ساقه خمیده گل گوشتخوار خواهرم که از غم در حال شکسته شدن کمرش بود، دلم سوخت و برای این که تک خواهرم رو ناامید نکنم، بحث رو مهندسی بردم جلو.
از وسایل های اندازه گیریش برای یافتن مساحت خاک در گلدان استفاده کردم و دقیقا به همون اندازه، آب پارچ رو توش خالی کردم.
نه یک میلی لیتر کمتر و نه یک میلی لیتر بیشتر!
احساس خیریت خاصی گلوم رو چسبیده بود هرچند که غلظت خاک، به مرتبه تغییر کرد اما دلم روشن بود که این حجم از آب براش شاید حتی کم هم باشه.
فقط یکم توی حمل و نقل پارچ آب ها مشکل داشتم چون خواهرم دوازده ها گلدون گل داشت اما به عشق کمک به محیط زیست، این سختی رو هم با یاد خداوند متعال پشت سر گذاشتم.
پدر و مادرم هنوز درگیر کارهای خواهرم بودن و می‌تونستن تا هروقت که بخوان بیمارستان بمونن چون از پرستار ها هم نکات ایمنی رو بیشتر رعایت کرده بودن.
لباس محافظی رو که کادر درمان تنشون می‌کنن جای دید داره و می‌تونن جلوشون رو ببینن اما مادرم اصرار داشت که کرونا انقدر هدف گیریش دقیقه که باید این جای دید هم بسته بشه و همین شد که پدرم جلوش رو ندید و باعث شد که از پله های بیمارستان بخوره زمین و کمرش مثل چوب کبریت از وسط بشکنه!

حالا دیگه دوتا از اعضای خانوادمون بیمارستان بستری بودن و من چون ته تغاری بودم مادرم حاضر نشد من توی اون محیط بمونم و بودن برادرم کافی بود اما قبل از رفتن بهش قول دادم که از خونه کاملا محافظت می‌کنم.
درحال بستن پاکت تخمه خربزه بودم که با دیدن صف مورچه هایی که توی یک خط مشخص حرکت می‌کردن، تصمیم گرفتم که لحظه کوتاهی از این تنهایی رو به این مورچه ها افتخار بدم و یه جا جمعشون کردم و دوتا از مورچه هایی رو که واسه خودم جمع کرده بودم و تصمیم داشتم پرورششون بدم، برداشتم و روی کاسه برعکس شده گذاشتم.
بچه که بودم عموم که عاقد بود گاهی وقت ها من رو به محل کارش می‌برد تا آمار زوج هایی رو که باهم ازدواج و پس از شیش ماه توی همون موسسه طلاق می‌گرفتن رو بنویسم و به محض این که آمار نجومی شد، یک حسابدار واقعی رو استخدام کرد.
اون دو مورچه خجالتی رو ارزیابی کردم و درحالی که چهارزانو با صدو ده کیلو وزن روی اپن نشسته بودم، به یاد عموم گفتم:
– قبلت موکلتی مورچه خاتون لموکلی مورچیدون… نه مورچه خاتون خیلی سرتره من راضی به این وصلت نیستم.
و مجلس رو با رهایی مورچه ها توی سینک ظرفشویی مختل کردم که لحظه برگردوندن سرم متوجه غیبت مورچه خاتون شدم.
فکر کنم از شدت شکست عشقی رفته بود یه گوشه تا عکس ها و نامه های یارش رو پاره کنه.
تا حالا دغدغه فکری داشتید؟
دغدغه فکری اونیه که لحظه‌ای که داری از وجدان بالات برای پدر و مادر خسته‌ات آشپزی می‌کنی، با نظریه های علمی ور بری که این نه تنها باعث بیشتر شدن دانشت می‌شه، بلکه تمرینی برای گسترش خلاقیت هم می‌شه.
به عنوان مثال، چرا انیشتین گفته ای مساوی با ام سی به توان دو؟ چرا از حرف ای استفاده کرده؟ چرا مثلا نگفته اس یا پی؟ برامم اصلا مهم نیست که ای در انگلیسی مخفف کلمه انرژیه. از نظر من ای مخفف کلمه انیشتین هست که این هم باز سیاستی رو در بر داره که انرژی و انیشتین جفتشون با یک حرف شروع می‌شه.
و اینجوری بود که برای رو کردن ذات کثیف حروف، فرق بین نمک و شکر رو متوجه نشدم و به جای نمک، بسته شکر رو توی روغن داغ خالی کردم که با دیدن شعله آتیش که زیر یک ثانیه زبانه کشید و صدای بلند انفجاری که ایجاد کرد، تا نیم ساعت مشغول فوت کردن دود انفجار آشپزخونه بودم و با موهایی سیخ سیخی که درست شبیه انیشتین خدابیامرز شده بود، با نفس نفس و دستهای لرزونی از سر ترس، به اولین شماره اضطراری توی گوشیم زنگ زدم و بی توجه به آتیش، پنج تا ساندویچ از رستوران سر کوچه سفارش دادم.
درست لحظه تایید سفارشم، شارژم تموم شد و دیگه عجل مهلت نداده بود که به آتش نشانی هم زنگ بزنم.
برای یک بار هم که شده بود، حرف کادر درمانی و پزشکان زحمت کش و فداکار رو زمین ننداختم و برای طلب کمک هم که شده، از خونه بیرون نرفتم تا مبادا کار این دوستان عزیز تر از جان رو سخت تر بکنم.
از این رو، تنها برگه‌ای رو که کنار دستم بود برداشتم و شروع کردم به نوشتن لیست مهم از کارهایی که پس از مرگم باید انجام بشه تا روحم آروم بگیره و کار خانواده‌ام هم آسون تر بشه:
-اگر به عزرائیل درود فرستادم بدونید که یه کله پاچه توی دلم بود و نتونستم به خاطر کرونا برم بخورم. هر پنج شنبه یه کله برام خیرات کنید.
اصلا دلم نمی‌خواد در مورد پتو انداختن توی اون آتیش بوجود اومده از شکر بگم و بالاخره به هر بدبختی که بود، آتیش خاموش شد و پس از چند روز، کرونا جان قدرتمند تر از همیشه، تلاشش رو برای سلطنت یابی کل زمین بیشتر کرد به طوری که هیچجوره نمی‌تونستیم از خونه بیرون بریم.
انقدر بیکار شده بودم که حاضر بودم برای تنوع، هرکاری بکنم.
چشمم به رادیوی روی طاقچه که افتاد، ذوق زده به سمت رادیویی که سالم بود و فقط یکم خس خس می‌کرد تقریبا تاختم.
از زمان دبیرستان آدم فنی بودم و با این که هیچوقت هیچ چیزی رو توی زندگیم درست نکرده بودم اما کاملا هم خراب نکرده بودم.
اما عجیب نسبت به این خس خس جزئی رادیو، احساس مسئولیت می‌کردم. بی مهابا درش رو باز کردم و زیر لب گفتم:
-خب این ترکیب رنگ سیم مشکی قرمز زرد از لحاظ مد و فشن اصلا درست نیست. باید این سیم سبز رو ببرم وصلش کنم به سفید و…
و خلاصه کمی بازی بازی با سیم های رادیو، بعد از عیب یابی رادیو که متوجه نشدم خس خسش از کجاست، بعد از این که از ترکیب رنگ هاش برحسب مد سال خوشم اومد، رادیو رو بستم و گذاشتم کمی استراحت کنه.
خواهرم بعد از مرخص شدن و دیدن وضعیت گلهاش، یه برچسب بزرگ روی در اتاقش زده بود و ورود من رو بشدت ممنوع کرده بود حتی منی که دوست عزیزش بودم.

اما از برادرم شنیده بودم که در حال حاضر مشغول ضدعفونی کردن سقف اتاقشه و اون هم به خاطر این که یه جمله از اینترنت خونده بود که خفاش ها برعکس می‌خوابن.
در حال صحبت با برادرم بودم که با صدای بلند جریان برق، سریعا به سمت هال رفتیم که در اون لحظه، پدرم رو دیدم که در حال تمرین رقص بندری بود و انقدر رقصش طبیعی و لرزش بدنش یکسان بود که لحظه‌ای به سمت گوشیم رفتم تا با آهنگ امشو شوشه هم وزنش کنم اما با شنیدن جیغ مادرم که پدرم رو بدلیل استفاده نادرست از رادیو سرزنش می‌کرد، در خفا به سایه ها پرداختم و تا بیست و چهار ساعت، از اتاقم بیرون نیومدم.
کرونا هرچقدر هم که بد بود اما خوبی هایی هم داشت که چشمگیر و بسیار مفید برای جامعه بود.
یکی از این خوبی هاش این بود که کادر درمان فداکار و زحمت کش رو بسیار مسئولیت پذیر جلوه می‌داد و این باعث می‌شد که با تمام وجود، برای این قشر از فرشتگان زمینی از ته دل دعا کنیم.
توی اون اوضاع هم، همسایه روبه رومون که ازم پول طلبکار بود، هردفعه که می‌دید پنجره اتاقم رو برای عوض شدن هوا باز می‌کردم موشک بازی هاش شروع می‌شد و اول فکر کردم داره با اون ریش و هیکل باهام بازی می‌کنه اما وقتی برگه هارو باز می‌کردم، می‌دیدم که در اصل پول نداشتن من براش اندازه شپش هم مهم نیست و هرجور که هست پولش رو می‌خواد.
همون موقع شصتم خبردار شد که ضربه‌ای به مغزش خورده که زبون نداره زنگ بزنه و همچین چیزی رو از طریق صدای خودش بهم بقبولونه پس برای این که کار خیری کرده باشم و هزار تومنی رو که بهش بدهکار بودم بهم ببخشه، زنگ زدم به اورژانس و گزارش یه مورد ابتلا به کرونا رو دادم غافل از این که ضربه مغزی هیچ ربطی به کرونا نداره.
از اون روز دیگه افلاطون خان رو ندیدم اما همین روزا که فرارغیرقانونیم درست بشه یه نامه عذرخواهی ضدعفونی شده براش می‌فرستم.
کرونا انقدر توی زندگی من تاثیر گذار بود که بهم فهموند من استعداد ذاتیم، فنی بودنمه و همه فن حریفم.
گرچه یکی دو بار از سر حواس پرتی پای آتش نشان و پلیس و اورژانس و مامور های امنیتی و اینترپول رو به این خونه باز کرده بودم اما اگرهم من نبودم، خانوادم زیادی راحت بودن و هیچ دغدغه‌ای نداشتن که با فکر کردن بهش، تنومند تر از مشکلات زندگی رها بشن.
من افتخار می‌کنم به این که برای خانواده‌ام امتحان الهی محسوب می‌شم و بهشون قول می‌دم که تا پای جون، این روحیه فنی بودنم رو حفظ کنم.

((تقدیم به تمام کسانی که وقت گذاشتند و این داستانک رو خوندن. مخصوصا تمام تمام فرشتگان زمینی که مارو شرمنده فداکاریشون می‌کنند))
پایان
سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت نودو پنج

  جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: -بگیرش….الان همشون …

6 نظر

  1. نویسنده عزیز اشکال نداره متنتو کپی کنم؟

  2. سلام من رمان دانشجو شیک علی و رها و اورین میخواستم

  3. اگر در واتس اپ پیجی دارین بفرستین ممنون میشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *