خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصت ویک

رمان بهار/پارت شصت ویک

‌‌

از اونجا که اگه دیگه میموندم منو به عنوان قاتل بروسلی و عامل اصلی جدایی آنجلیناجولی و بردپیت پعرفی میکردن خیلی زود تصمیم به رفتن گرفتم.
ولی قبلش باید از نوشین خداحافظی میکردم .زشت بود اگه بیخبر می رفتم.یه نوع بی احترامی بود.
پاجو از آخرین پله هم پایین گذاشتم.من باید می رفتم
منتها قبلش باید حال اون زنهای لعنتی رو جا میاوردم حتی اگه حرفهاشون درست و بجا بوده باشه.
کیف به دست به سمت اون نشیمن خصوصی که بانورپردازی های جالب و کاناپه های زرد و مشکی جلوه ی خاص و زیبایی پیدا کرده بود رفتم.
نزدیکایی ورودی ایستادم و بار دیگه با یه سلام توجه هاشون رو به خودم جلب کردم:

-سلام…ببخشید که باز مزاحم گپ و گفتتون شدم اومدم خداحافظی بکنم!

نوشین به سمتم چرخید و گفت:

-پس دیگه میری!؟؟

سرم رو تکون دادم:

-آره یه چند روزی باید پیش پگاه بمونم تا وقتی خانواده اش برگردن…و گفتم قبل رفتن هم خداحافظی کنم هم اینکه یه مورد مهمی رو بهت بگم

نوشین پرسید:

-چی ؟

نگاه همشون سمت من بود.لبخند زدم و گقتم:

-به عنوان دانشجوی رشته ی پرستاری و کسی که کتابهای روانشناسی خیلی خیلی زیادی رو مطالعه کرده بهت توصیه میکنم در این روزهای قشنگ زندگیت با کسایی همنشین بشی که به تو امید و عشق بدن…حرفهای خوب برات بزنن..توروشاد بکنن نه اینکه باحرفهای خاله زنکیشون و یا شاید اتفاقایی که ممکنه تو واقعیت براشون افتاده باشه بندازنت تو شک و تردید و کاری بکنن تا تو نتونی از زندگی لذت ببری…اینجور آدما با حرفهاشون به تو حس بد میدن و تو این حس بد رو وارد زندگیت میکنی و همین باعث میشه روزا و لحظه های بد جایگزین لحظه های خوبت بشن…

مکث کردم.نگاهی به قیافه های جا خورده و حتی عصبانی اون زنهای فضول انداختم و ادامه دادم:

-و به عنوان نکته ی آخر…
معمولا حسودها همچین حرفهایی میزنن.اطرافت خالی از آدم باشه بهتره تا توسط یه تعداد حسود و تاریک ذهن احاطه شده باشه.
روز خوبی داشته باشین خانما…
دوستت دارم دخترخاله! مواظب خودت و بچه کوچولوی عزیرت که لیاقت بهترینهارو داره باشه…فعلا تا چندروزی از شر من درامانی…

تصنعی خندیدم و بعدهم بوس از راه دوری براش فرستادم و از جلوی چشمای درشت شده شون رد شدمو رفتم.
قیافه هاشون تماشایی شده بود.
هاج واج داشتن منو تماشا میکردن.
من در مورد واقعیت کور نبودم.من میدونم با مهرداد رابطه مخفیانه اشتباهی داشتم اما درتلاش بودم.
درتلاش بودم تا این اشتباه رو رفع کنم.
داشتم از مهرداد دور میشدم.دور میشدم که به نداشتن و ندیدنم عادت کنه ولی اونا حق نداشتن اونجوری درمورد من حرف بزنن….حق نداشتن قضاو تم کنن…
اونا آخه چه بدونن نداری و بدبختی چیه!؟
چه میدونن اجاره سر ماه یعنی چی!؟ چه میدونن ؟؟
یه مشت زن پولدار لعنتی ان که بزرگترین غم زندگیشون شکسته شدن ناخنهای کاشته شده شون هست!
زنهایی که تو آسمون راه میرن و زمین رو لایق قدم برداشتن نمیدونن…
زنهایی که تا فکشون گرم میشه همه رو از دید زاویه ی مزخرفشون قضاوت میکنن!

باعجله از خونه زدم بیرون.اونقدر بابت سر رسیدن مهرداد نگرانی داشتم که ترجیح دادم از مسیر دیگه ای خودم به خیابون برسونم.

باعجله قدم برمیداشتم و از شدت راحتی درونی نفس های عمیق میکشیدم.
خالی شده بودم.سبک شده بودم از اینکه همه اون حرفهایی که تو گلوم مونده بود رو به زبون آوردم.
اصلا گاهی لازم…
گاهی لازم حرفهایی که تو گلوت گیر کرده رو به زبون بیاری…
تا سبک بشی.تا از خشم درونت کاسته بشه…
و من الان این احساس رو همجوره حس میکردم.همجوره…
سر خیابون ایستادم و تاکسی دربست گرفتم و آدرس خومه ی پگاه رو دادم.
خدایااا…

میشه از این روزای سخت عبور کنم!؟ میشه روزی برسه که دیگه مجبور نباشم با مهرداد بمونم و این عذاب وجدان لعنتی رو تجمل کنم!؟

من کار میکنم.روی پای خودم می ایستم و خودم خرج خودم رو درمیارم تا دیگه به پول اونا احتیاجی پیدا نکنم…
من همچی رو حل میکنم…حل میکنم.
وقتی راننده ماشین رو نگه داشت اطلاع داد که رسیدیم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم…

خود پگاه در رو به روم باز کرد.
سلام کردم و اومدم داخل.
دستمام از سرمای زیاد یخ یخ شده بودن.
کیف رو کنار گذاشتم و پرسیدم:

-گیسو هنوز هست!؟

با تکون سر و یه نگاه یه پشت سرش خیلی آروم جواب داد:

-آره هست….داره برای فالورای گلش فیلم میگیره و از نگرانی درشون میاره…

متعجب یهش نگاه کردم.
نمیدونم چرا اینجور چیزا همیشه برام غیر معمولی و عجبب بود.
کیفم رو گذشتم کنار میز و به سمت شومینه رفتم جایی که گیسو نشسته بود اونجا و پشت به شومینه درحالی که گوشی موبایلش رو روی یه بالشت گذاشته بود و پشتش هم یه لیوان قرارداده بود تانیفته،بقول پگاه برای فالورای گلش فیام میگرفت.
زار زار گریه میکرد و گفت:

-فالورای گلم…ممنون از دایرکتهاتون…ممنون از نگرانی هاتون…من واقعا این مدت حالم خوب نبود برای همین این مدت براتون استوری و پست نذاشتم…خیلی بده یه نفر که تمام زندگیت رو به پاش می ریزی بااحساساتت بازی کنه…
قلب که بدرد بیاد واقعا انگیزه ی نفس کشیدن هم نمیتونیم داشته باشیم چه برسه به استوری و پست…

من احتیاج به گرم کردن خودم داشتم اما اون جوری نشسته بود که منظره ی پشت سرش شومینه باشه.
رو به روش ایستادم و با تکون دست لب زدم:

-سلام!

سرش رو بلند کرد و گفت:

-عه ! دوست خوشگلمم اومده…بهار خیلی خوشگل بچه ها…خیلی سلام بهار جون…

با ایما و اشاره ازش پرسیدم میتونم به شومینه نزدیک بشم و وقتی گفت آره فورا به سمتش رفتم و دستهامو رو به آتیش گرم شومینه گرفتم.
دختر عجیبی بود و دنیای جالبی داشت.
با اینکه از دوست پسرش باردار دشه بود اما اصلا واسش مهم نبود.
حالاهم که نشسته بود اینجا و واسه فالورهای گل گلابش لایو میگرفت.

پگاه با سه لیوان قهوه اومد پیشمون.نشست رو گلیم فرش و گفت:

-قهوه درکنار شومینه حسابی میچسبه!

گیسو با لبخند و شوخ طبعانه محض شوخی گفت:

-بهار جان هی ازتو تعریف میکنن…میگن چه نیمرخی…
بیا پیشم شاید یکم آمار لایو من بره بالا!

خندیدم و به صفحه گوشیش نگاه کردم.خوشبحالش…خوشبحالش که اینقدر دغدغه هاش ساده و پیش پا افتاده بودن…
براشون دست تکون دادم و بعدهم رفتم پیش پگاه نشستم.
فنجون قهوه رو برداشتم که پرسید:

-وسایلتو آوردی!؟

-آره…

-مهرداد هم اونجا بود!؟

غرق فکر انگشتمو رو لبه ی فنجون چرخوندم و جواب دادم:

-نه! خوشبختانه نبود…

درست همون موقع یه پیامک اومد رو صفحه گوشیم.
با دیدن اسم مهرد پورخندی زدم و زیر لب زمرمه کردم:

-چقدرم حلال زادس…پیام داده!

گوشی رو برداشتم و پیامکش رو باز کردم و باچشم خوندمش:

” بهار اومده بودی خونه؟؟؟”

پس فهمیده بود.نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

“آره.از عصر باید برم کلینیک.مدارکم رو نیاز داشتم”

بافااصله جوابم رو داد و گفت:

“من هنوزم نمیدونم تو کار میخوای چیکار؟من هستم تا همه جوره ساپورتت کنم..تو رقم بده من نامردم اگه پنج ثانیه بعدش نزنم به حسابت.پس بیخیال کارشو”

کلافه نفسمو بیرون فرستادم و گوشی رو گداشتم کنار…
دوباره شروع شده بود.
فکر میکردم دیگه قانع و راضی شده اما انگار این داستان همچنان ادامه داشت.
پگاه کلافگیم رو که دید پرسید:

-چیشده؟ چیگفت!

-هیچی…حرفهای کهنه و قدیمی و تکراری…میگه کار میخوای چیکار…رقم بگو واریز بزنم ولی نرو

چشمکی زد و گفت:

-خدا بده از این شانساااا..بده از این عابر بانکا….

 

قبل از ورود به کلینیک آینه ی کوچک جیبیم رو از کیفم بیرون و آوردم و نگاهی به صورتم انداختم.
همه چیز تاحدودی مرتب بود
لبهامو روهم مالیدم و به محض اینکه حس کردم یه نفر داره بیرون میاد فورا اون آینه ی کوچیک رو غلاف کردم و به راه افتادم.
مشخص بود هنوز کسی رو نمی پذیرفتن چون من اونجارو خالی از مراجعه کننده دیدم.
همینکه وارد شدم نگهبان اومد سمتم و گف:

-ببخشید خانم ولی شما نمیتونید بیاید داخل انشالله از فردا نوبت دهی هست…

لبخند زدم و خیلی محترمانه گفتم:

-نه من منشی جدید دکتر صداقت هستم!

-آهان…پس بفرمایید..

اون کلینیک رو از لحاظ طراحی داخلی وحتی صندلی و مبلمان و موردهای دیگه اونقدر بهش رسیده بودن که به محض ورود تصور میکردی وارد یه کاخ شدی!
و خب البته به همین خاطر بود که مدتی همه چیز رو تعطیل کروه بودن.
میخواست اینجارو با توجه به منطقه اش که تقریبا میشد گفت منطقه ی مایه داراست هماهنگ کنن که البته اونجور که من میدیدم کاملا هم موفق بودن…
از مسیری که باهاش آشنایی نسبی داشتم رد شدم وارد مطب دکتر صداقت شدم.
دکتری که تقریبا انواع و اقسام جراحی های زیبایی رو انجام میداد!
منشی قبلی یعنی خانم یگانه با دیدن من گفت:

-به به! خانم احمدوند… حال و احوال!؟

باهاش دست دادم و وقتی یه لبخند روی صورتم کاشتم
گفتم:

-ممنون از لطفتون.. خداروشکر خوبم…یه سری از مدارکم رو آوردم.راستی شما هنوز همینجایین!؟فکر میکردم دیگه نمیبینمتون

لبخند زد.من این دخترو هیچوقت بدون لبخند ندیدم.پوشه های توی دستشو مرتب کرد و گفت:

-آره دیگه قسمت شد بمونم…دکتر نذاشت برم.منتها جاهامون عوض میشه.. تو میای جای من و منم به همون دستیاربودنم ادامه میدم

خوشحال از این اتفاق و اینکه قرار نیست کس دیگه ای جای این دختر خوش برخورد رو بگیره گفتم:

-پس چقدر خوب که من قراره با شما همکار بشم

-مرسی عزیزم…آماده ای که تمام نکات رو بهت بگم و وظایفت رو بهت آموزش بدم!؟

با انرژی و علاقه گفتم:

-بله البته!

تقریبا تا هشت شب اونجا توی کلینیک بودنو خانم یگانه با صبر و حوصله همه چیز رو برام توضیح داد.
کار من از فردا ساعت سه و نبم بعداز ظهر شروع میشد و تا هرزمان که دکتر میلش میشکید تو مطبش بمونه باید منم می موندم…
و البته کار من همون نوبت دهی به مراجعه کننده هابود!
حدودا هشت-هشت و نیم بود که از خانم یگانه خداحافظی کردمو اومدم بیرون…
تو اون هوای آزاد سرد یه نفس عمیق کشیدم و دست درجیب به راه افتادم.
میخواستم خودمو به ایستگاه برسونم اما نمیدونم چرا با اینکه نگاهم رو به جلو بود حس میکردم یه نفر درتعقیبم برای همین ناخودآگاه ایستادم و بعد به عقب نگاه کردم.
چشمم که به ماشین مهرداد افتاد دهنم از تعجب باز موند.
داشت منو تعقیب میکرد!؟
واقعا داشت اینکارو میکرد!؟
پوزخندی عصبی زدم و به سمتش رفتم.
در ماشین رو باز کردم و نشستم.
خیره به رو به رو با خشمی که حس میکردم دیگه توانایی کنترل کردنش رو ندارم پرسیدم:

-تو داشتی منو تعقیب میکردی!؟

صدای خونسردش عین این بود که صدتا ماشین همزمان باهم بوق بزنن:

-تو اسمشو بزار تعقیب من میزارم نگرانی!

سرمو باعصبانیت به سمتش چرخوندم و گفتم:

-چرا داشتی منو تعقیب میکردی مهرداد!؟ چراااا

دستشو تو موهاش کشیدو اینبار نه اونقدر ریلکس بلکه دلخور و گله مند و شاکی گفت:

-چون تو اومدی خونه ولی نموندی…از عمد وقتی اومدی که من نباشم…داری ازم فرار میکنی …چرا…تو بگو چرا…

درست اینکارم عمدی بود اما به خیلی دلایل منکرش شدم و گفتم:

-عمدی درکار نبود.اومدم مدارکمو ببرم چون بهشون نیاز داشتم…

پوزخند زد:

-باشه تو گفتی منم باور کردم…

-این عین حقیقت…میخوای باور کن میخوای نکن…

با دست به عقب اشاره کرد و بحث رو اینبار سمت کار جدید من برد:

-بگو ببینم…یعنی تو قراره از این به بعد هرشب تا این موقع اینجا بمونی!؟

-شاید حتی بیشتر

پوزخندی عصبی زد:

-بس کن بس کن بس کن…

-نه تو بس کن عزیز من…ما قبلا راجب این موضوع باهم حرف زده بودیم.نزدیم!؟؟
من قراره بیام سرکار همین…

یه نفس عمیق کشید.نفسی که شونه هاش باهاش بالا و پایین شدن. بعداز یه مکث کوتاه شمرده شمرده گفت:

-ماهیانه چقدر قراره بهت بدن…ده برابرشو بهت میدم!

کلافه دستامو بردم بالا و مستاصل نالیدم:

-ولی خدا باز شروع شد!مهرداد جان…مهرداد عزیزم تورو خوا در این مورد بهم گیر نده…

با بدبینی گفت:

-من تورومیشناسم….میشناسمت…پول بیاد دستت مهرداد بی مهرداد…

داد زد:

-مهرداد بی مهرداد.

انگار اون فکرمو خونده بود!

 

انگار اون فکرمو خونده بود.
انگار حسش بهش گفته بود رفتن من یه تدارک برای نموندنم هست.
نه اینکه بخوام نارو بزنم نه…ولی یه آدم بی منطق و بیفکر هم میدونست ورود به زندگی یه مرد متاهل که قراره صاحب فرزند بشه درست عین سقوط آزاد میمونه اونم بدون کمربند بدون هیچ حفاظتی!
و من داشتم سقوط میکردم…
اجازه دادم چنددقیقه ای همه چیز بینمون آروم باشه.
یه سکوت ولو کوتاه گاهی میتونست جورو آروم آروم بکنه…
لب پایینیم رو تو دهنم فرو بردم.بی مقدمه که نمیشدحرف از رفتن زد.
اصلا مگه میشد از رفتن گفت؟؟؟
اونم منی که اگه مهرداد حمایتهاشو ازم دریغ میکرد میفتادم تو خنسی…
با صدا و لحن آرومی شروع کردم حرف زدن:

-وقتی پدرم رسما ورشکست شد و مجبور شدیم همه داروندارمون رو بفروشیم و بیایم پایین شهر من ازهمون روزهم درس خوندم هم کار کردم…
تو شیرینی فروشی کار کردم، تو کافه…تو رستوران…لوازم آرایشی ، هایپراستار وخبلی جاهای دیگه….

مکث کردم و بهش نگاه کردم تا واکنشش رو بیینم.ابروهای درهم گره خوردش همچنان شدت ناراحتیش رو میرسوندن اما…از اونجایی که دیگه چم و خم و قلقش دستم اومده بودم میدونستم داره حرفهام رو گوش میده و نسبت به قبل آرومتر…
این درست همون موقعه ای بود که بهش میگفتن تا تنور داغ باید….

-مهردا من اون موقع هم پدرم بهم پول میداد ولی بازم کار میکردم. کار کردن من تو کلینیک معنیش این نیست که قراره اونقدر اوضام توپ بشه که دیگه به تو فکر هم نکنم…اونم با این چندرقاز درآمد…

داشتم دروغ میگفتم یعنی در واقع نصف حرفهام راست بود نصف دروغ…این راست و دروغ قاطی شده بود تا من کارمو بخاطر تعصبها و ترسهای اون از دست ندم!
میخواستم کار کنم.پول دربیارم و کم کم خودمو بندازم رو غلتک تا دیگه نیازی به حمایتهای اون نداشته باشم!

دستشو چندبار زد رو فرمون و گفت:

-زن نباید کار بکنه…زن بخواد کارکنه دستش بره تو جیبش ادعاش میره تا آسمون هفتم….همه ی زنها پتانسیل این رفتارو دارن…توهم داری…

-من؟؟ من مهرداد….؟!

با تاکید فراوان گفت:

-آره آره دقیقا….همین نوشین…اگه سرکار نمیرفت اگه نصف این مال و املاک به نامش نبود جرات نمیکرد به من بگه تو…

کلافه ام میکرد با حرفهایی که اتفاقا گاهی درست بودن اما من نمیخواستم باشن:

-من و نوشین فرق داریم…چون هم جنسیم دلیل نمیشه شبیه هم باشیم…

هروقت میخواستم خودمو بابت دروغهایی که بیشتر واسه آروم کردن جو میگفتم شماتت کنم یادم میومد من گناه بزرگتری انجام دادم برای همین این گناه یه جورایی راه رو برای گناه های بعدی هموار میکرد.
پوزخند زد و با تاسف سرش رو به سمت دیگه برگردوند.
اسمش رو صدا زدم:

-مهرداد…مهرداد…

صدایی ازش نشنیدم:

-تو منو تعقیب کردی بعد خودتم قهر میکنی!؟

حرفی نزد.قهر کرده بود میدونستم.
باید رامش میکردم.باید دوباره کاری میکردم باهام خوب بهش و راحتم بزاره نه اینکه همچنان باهام رو دنده لج بمونه!

-فقط عصرها قراره بیام اینجا..اونم از سه و نیم چهار تا هشت نه شب…کارمم کار راحتیه فقط نوبت دهی و دادن ویزیت…پولشم خیلی نیست ولی من اینکارو دوست دارم چون راحت.چون تایمش خیلی نیست…

بازم حرف نزد.کاش یه چیزی میگفت.کاش دست از این حرفها و کارهاش برداره تا من برای خودم شرایطی به وجود بیارم که کم کم ازش فاصله بگیرم.
با ناز و ادایی که صرف جهت رام کردنش گفتم:

-مهرداد….مهرداد منو نگاه کن…نگام کن… برام آلوچه میخری؟؟ خیلی هوس کردم.ذرت مکزیکی هم میخوام و پیراشکی…اتفاقا هرسه این مغازه ها به ردیف کنارهمن…نگاه کن….میخری برام!؟

همچنان تو فاز قهر و دلخوری بود.دستمو به سمتش دراز کردم و رو بازوش گذاشتم:

-آشتی نکنی نیشگونت میگرماااا…گفته باشم!

بی حوصله دستمو پس زد و گفت؛

-بیخیال …اعصاب ندارم…

نیشگونش گرفتم و خندیدیم.اخ بلندی گفت و بالاخره سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-ول کن بهار…ول کن

خندیدم و فشار انگشتامو بیشتر کردم:

-ول نمیکنم…

یا درد گفت:

-جاش میمونه دختر…نکن بهار…نکن جون مهرداد…

-بخند تا ولت کنم…بخند…

از سر ناچاری و بخاطری اهرمی مثل فشار انگشتای من و درد دست خودش بالاخره خندید و گفت:

-باشه باشه ول کن…آاا…ببین…

چون لبخند و باز شدن سگرمه هاش رو دیدم ولش کردم و گفتم:

-آفرین! حالا پسر خوبی شدی پاشو برو سفارشات منو بگیر.خیلی هم بگیر!

نگاهی به کبودی و سرخی دستش انداخت و گفت:

-خدا بگم چیکارت کنه…جاش میمونه این!

شونه بالا انداختم:

-تقصیر خودت بود.حرف گوش میکردی اینجوری نمیشد

چپ چپ نگاهم کرد و بعد با برداشتن کیف پولش از ماشین پیاده شد…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

یک نظر

  1. سلام
    جناب آقاپور نظرتون مبنی بر بارگذاری پارت جدید چیه؟ با این روند پارت گذاری شما، ما کاملا رشته ی داستان از دستمون میره. قبلا پارت گذاری تون منظم تر و هر سه روز یکبار بود اما الان اینطور نیست.درضمن، پارت جدید رو وقتی میذارین، خیلی کوتاهه. لطفا پیگیرتر باشید تا آمار بازدید سایتتون بالاتر بره.
    تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *