خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هشت

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هشت

_ من که فکر میکنم آقا عاشقت شده وگرنه چه دلیلی میتونست وجود داشته باشه
_ اون اصلا قلب نداره بخواد عاشق من بشه فقط من و اذیت میکنه ، دوست دارم هر چه زودتر برگردم پیش خانواده ام خیلی دلم واسشون تنگ شده
_ نا مادریت خیلی عوضیه
چشمهام با درد بسته شد
_ اون خیلی عوضیه چون اولش باعث شد زندگی مامانم نابود بشه میدونی مامان من بعد طلاقش وقتی من و داداشم تو شکمش بودیم تو تیمارستان بستری بوده خیلی حالش بد بوده اما وقتی فهمیده باردار هست بخاطر ما تلاش کرده تنها امید زندگیش من و داداشم هستیم نمیدونم الان حالش چطوره خیلی نگرانش هستم .
چشمهاش گرد شد :
_ مامانت تا این حد عاشق بابات بوده ؟
پوزخندی زدم :
_ مامان من هنوز هم عاشق بابام هست اما به روی خودش نمیاره چون دوست نداره کسی از رازش با خبر بشه ، مامان من درمورد مخفی کردن ما از بابامون بهمون نگفت حتی اینکه تو تیمارستان بستری بوده من و داداشم وقتی هفده سالمون بود واقعیت رو فهمیدیم .
_ دنبال باباتون نرفتید ؟
_ رفتیم میخواستیم ببینیمش دیدیدمش اون با زن و بچه هاش خوشحال بود ما هم با مامانمو هیچوقت نمیخواستیم بهش واقعیت رو بگیم .
سرش رو تکون داد و گفت :
_ پس با این وجود حال مامانت باید خیلی زیاد بد شده باشه .
اشکام روی صورتم جاری شدند که مه جبین هول شده صدام زد :
_ آرامش آروم باش
اما من نمیتونستم آروم باشم قلبم به درد اومده بود از تصور اینکه مامان الان حالش چقدر میتونه بد باشه !.
یهو در اتاق باز شد نگاهم به کیارش افتاد با دیدن من تو این حال و روز خشمگین نگاهش رو حواله ی مه جبین کرد و داد زد :
_ چیکارش کردی هان ؟
دوست نداشتم مه جبین رو از دست بدم واسه همین سریع میون گریه گفتم :
_ مه جبین تقصیری نداره خواهش میکنم کاری بهش نداشته باشید

_ برو بیرون
مه جبین سریع با گفتن چشم از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست ، کیارش به سمتم اومد
_ بلند شو
ایستادم و با چشمهای گریون خیره بهش شدم که گفت :
_ واسه چی گریه کردی هان ؟
چشمهام با درد بسته شد میترسیدم بهش واقعیت رو بگم عصبانی بشه ، داشتم دنبال یه جواب میگشتم که دوباره صداش بلند شد :
_ به هیچ عنوان هم سعی نکن بهم دروغ بگی شنیدی ؟
با صدایی که حالا داشت میلرزید گفتم :
_ آره
_ خوب میشنوم
_ یاد خانواده ام افتادم دلم واسشون تنگ شد ، داشتم درمورد خانواده ام به مه جبین میگفتم واسه همین داشتم گریه میکردم قسم میخورم مه جبین هیچ تقصیری نداشت .
دستش رو زیر چونم گذاشت
_ به من نگاه کن ببینم
خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ وقتی حامله شدی بچه ی من رو سالم بدنیا آوردی میبرمت پیش خانواده ام
قطره اشکی روی گونم چکید
_ چرا گریه میکنی ؟
_ نگران مامانم هستم
_ نیاز نیست نگرانش باشی واسش پیغام فرستادم حالت خوبه ، حتی وقتی خواب بودی عکست رو واسش فرستادم پس مامانت میدونه جات خوب هست بهش اطمینان دادم
چشمهام گرد شد
_ شوخی میکنی ؟
_ نه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعیت داشت همچین چیزی اصلا تو ذهن من نمیگنجید
_ آرامش
_ بله
_ من هیچوقت دروغ نمیگم !.
_ من همچین چیزی نگفتم
_ میدونم اما نگاهت این و میگه ، هر وقت دلتنگ خانواده ات شدی بهم بگو
_ چیکار میکنید ؟
نیشخندی زد :
_ کاری میکنم ببینیشون و دلتنگیت رفع بشه
گیج پرسیدم :
_ چجوری ؟
_ دنبال من بیا

دنبالش راه افتادم نمیدونستم میخواد چیکار کنه ، داخل یه اتاق شدیم رفت پشت لپ تاب روشن کرد و بعدش من رو مخاطب قرار داد :
_ بیا
رفتم کنارش ایستادم خیره بهش شدم که گفت :
_ ببین
نگاهم به لپ تاب دوختم با دیدن مامان که کنار مامان بزرگ نشسته بود و داشتند صحبت میکردند اشک تو چشمهام جمع شد و با شدت روی صورتم جاری شدند که خاموشش کرد با التماس بهش خیره شدم و گفتم :
_ خواهش میکنم بزار ببینمش من خیلی زیاد دلم واسش تنگ شده بود
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ اول باید قول بدی گریه نمیکنی !.
_ باشه قول میدم
دوباره روشن کرد به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم خیره به مامان شده بودم حالا میدونستم چقدر دلتنگش هستم کاش میتونستم کنارشون باشم ، نمیدونم چقدر گذشت که خاموش کرد
خواستم چیزی بهش بگم که گفت ؛
_ واسه امروز کافیه
مظلوم بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ میشه من ببینمشون گاهی ؟
_ آره
با خوشحالی بهش خیره شدم :
_ ممنون
همچنان اخماش تو هم بود
_ دیگه حق نداری گریه کنی فهمیدی ؟
متعجب بهش خیره شدم مگه گریه کردن دست من بود !. ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ فهمیدی ؟
_ آره
بعدش خودش از اتاق خارج شد منم پشت سرش راه افتادم داخل سالن شدیم که نشست به من اشاره کرد ، با خجالت رفتم کنارش نشستم که صداش بلند شد :
_ من شوهرت هستم پس نباید از من خجالت بکشی شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
_ اما من ازش خجالت میکشیدم و نمیتونستم مخفی کنم همچین چیزی رو درست بود شوهرم بود اما واسم غریبه بود چون این ازدواج بدون عشق بود

داخل اتاق تنها نشسته بودم ، از صبح کیارش رفته بود هنوز برنگشته بود شب شده بود با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در باز شد مه جبین اومد داخل خیره بهم شد و گفت :
_ نورا اومده
چشمهام گرد شد :
_ واسه چی ؟
_ اومده دیدن تو الان پایین منتظر هست
_ اقا عصبانی نشه ؟
_ نمیدونم فعلا پاشو که پایین نشسته
بلند شدم و همراهش رفتم پایین نورا تنها نشسته بود
_ سلام ، خوش اومدی !.
سرش رو بلند کرد نگاهش رو بهم دوخت لبخندی زد
_ سلام ، ممنون
رفتم نشستم که پرسید :
_ پس کیارش کجاست ؟
اصلا خوشم نمیومد داشت اسم شوهرم رو صدا میزد اونوقت من بهش میگفتم آقا حالا هر چند این ازدواج موقت باشه و واسه مدت کوتاهی ، با صدایی سرد جوابش رو دادم :
_ خونه نیست
پوزخندی زد
_ نمیدونی شوهرت کجاست خیلی عجیبه یه زن از شوهرش خبر نداشته باشه
میدونستم قصدش چیه و عمرا نمیذاشتم به هدفش برسه
_ میدونم عزیزم اما خلاصه گفتم کجاست
سرش رو تکون داد که اینبار من پرسیدم :
_ فکر نمیکردم بیای اینجا
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ؟
_ چون قبلا زن کیارش بودی و طلاق گرفته بودید واسه همین یجورایی عجیب هست
خندید
_ طلاق من و کیارش باعث نشده رابطمون خراب بشه چون به هر حال ما دختر خاله پسر خاله هستیم .
چقدر حرفاش حس بدی بهم منتقل میکرد ، بعد گذشت چند دقیقه طولانی بلاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت :
_ شاید کیارش رفته پیش نجوا
متعجب پرسیدم :
_ نجوا کیه ؟
_ نمیدونی ؟
_ نه
_ دوست دختر سابق کیارش کسی که بخاطرش من از کیارش طلاق گرفتم .
میخواستم بپرسم مگه بهش خیانت نکردی پس چرا داری مزخرف میگی اما ترجیح دادم بهش چیزی نگم .

_ کیارش بهت خیانت کرد ؟
_ یجورایی !.
_ منظورت از یه جورایی چی هست میشه واضح صحبت کنی منم متوجه بشم .
لبخندی زد :
_ نجوا خیلی کیارش رو دوست داشت دختر خاله امون هست اما چون من و کیارش عاشق شدیم ازدواج کردیم اون میخواست هر طوری هست رابطه ما رو خراب کنه که موفق شد و من سر یه اشتباه از عشقم جدا شدم .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ منظورت عشق سابقه درسته ؟
خواست چیزی بگه که صدای باز شدن در خونه اومد ، نگاهم به کیارش افتاد لبخندی تحویلش دادم که صدای نور بلند شد :
_ سلام کیارش جان
با شنیدن جان آخرش یه تای ابروم بالا پرید چقدر این زن چندش آور بود داشت حال من رو خراب میکرد ، کیارش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تو اینچا چیکار میکنی ؟
_ اومدم دیدنت ناراحت شدی ؟
کیارش نگاهش به من افتاد ساکت شد ، اومد سمتم و گفت :
_ برو داخل اتاقت
دلخور باشه ای گفتم و بلند شدم تا برم اما نگاهم به نورا افتاد که چشمهاش از شدت خوشحالی داشت برق میزد چقدر یه آدم میتونست کثیف باشه اصلا نمیتونستم درکش کنم به هیچ عنوان ، به سمت اتاقم رفتم همین که داخل شدم در رو پشت سرم بستم .
نمیدونم چقدر گذشت که کیارش اومد داخل مشخص بود حسابی عصبانی شده
و این حالش همش بخاطر نورا بود
_ واسه چی رفتی پیشش هان ؟
به تته پته افتادم :
_ ببخشید من نمیدونستم نباید برم وگرنه نمیرفتم …
_ خفه شو
ترسیده ساکت شدم که رفت کنار پنجره ایستاد داشت سیگار میکشید ، هم حسابی ترسیده بودم ، هم نگرانش شده بودم چون اینطور که مشخص بود اصلا حال خوبی نداشت
_ آقا
سرد گفت :
_ بله
_ شما نباید عصبانی باشید
به سمتم برگشت
_ چی ؟

با اینکه ترسیده بودم اما خودم رو نباختم و ادامه دادم :
_ شما نباید عصبانی بشید و اجازه بدید نورا به خواسته اش برسه
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چه خواسته ای ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نورا اولش میخواست حسادت من رو تحریک کنه تا من با شما دعوا کنم بعدش وقتی دید من واکنش بدی نشون ندادم بیشتر تلاش کرد میخواست به خواسته اش برسه تا بین ما دعوا بشه که نرسید چون شما رسیدید ، ولی به مقصود دومش عصبانی کردن شما رسیده .
اخماش تو هم بود
_ کی گفته اونوقت من عصبانی هستم ؟!
_ نیاز نیست کسی بگه کاملا مشخص هست عصبانی هستید
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد به سمتم اومد که خودم رو از ترس جمع کردم متوجه شد ترسیدم چند ثانیه بهم خیره شد و گفت :
_ چرا از من میترسی ؟
_ از شما نمیترسم
ابرویی بالا انداخت
_ چرا دروغ میگی وقتی صورتت شده شبیه گچ هان
_ من دارم راستش رو میگم از شما نمیترسم اما از کتک هایی که قراره بخورم بشدت میترسم
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ تا وقتی کار اشتباهی انجام ندادی نیاز نیست بترسی شنیدی ؟
با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ آره
_ دیگه به هیچ عنوان وقتی نورا اومد از اتاقت خارج نمیشی شنیدی ؟
_ آره اما ممکن هست اینطوری واسه شما بد بشه !.
_ چرا باید واسه من بد بشه ؟
_ میترسم بره پشت سر شما چرت و پرت بگه واسه همین
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ گوه خورده بخواد درمورد من کوچکترین چیزی به زبونش بیاره ، من دوست ندارم با یه فاحشه صحبت کنی شنیدی ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
بعدش از اتاق خارج شد ، رسما این پسره دیوونه بود اصلا کار هاش مشخص نبود
روی تخت نشستم داشتم به حرف های نورا فکر میکردم یعنی کیارش واقعا پیش یکی دیگه میرفت اونم وقتی من زنش بودم ؟ نه نمیتونست همچین کاری انجام بده نورا فقط قصد داشت ذهن من رو نسبت به کیارش خراب کنه !.
سرم رو محکم تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم ، دوست نداشتم به همچین چیز هایی فکر کنم .

_ شنیدم دیشب نورا اومده بود درسته ؟
خیره به چشمها عسل خانوم شدم و جوابش رو دادم :
_ آره درسته
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ واسه چی اومده بود من که بهش هشدار داده بودم !.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نمیدونم هر چیزی گفت منم خونسرد جوابش رو دادم نذاشتم به خواسته اش برسه
_ چی میگفت ؟
تموم حرفایی که گفته بود رو واسش تعریف کردم ، وقتی حرفام تموم شد با خشم غرید :
_ هرزه خودش هر کاری دلش خواسته کرده بعدش اومده به پسر من تهمت میزنه
_ آروم باشید عسل خانوم
چند تا نفس عمیق کشید بعدش خیره بهم شد
_ ببخشید من یه لحظه عصبی شدم نمیتونم ببینم کسی به ناحق داره به پسرم تهمت میزنه
_ میدونم اما عسل خانوم
_ جان
_ نورا که طلاق گرفته با کسی که دوستش داشته ازدواج کرده پس دیگه چی میخواد ؟
پوزخندی زد :
_ چی میتونه بخواد آخه همش نقشه اس میخواد زندگی پسرم رو خراب کنه چشم نداره ببینه پسرم خوشبخت شده
چشمهام گرد شد
_ چقدر نیت قلبش بد هست وقتی شوهر داره خوشبخت هست دنبال خراب کردن زندگی شوهر سابقش باشه کسی که خودش بهش خیانت کرده
پوزخندی زد :
_ اون اصلا خوشبخت نیست !.
_ چی ؟
_ شوهر نورا یه آدم هوس باز هست که همش دنبال عیش و نوش خودش هست نورا واسش مهم نیست ، تنوع طلب هست حالا فهمیده واسه چی پسرم رو از دست داده پشیمون شده احیانن
_ یعنی میخواد دوباره …
وسط حرفم پرید :
_ آره میخواد دوباره باهاش باشه
دستم رو روی دهنم گذاشتم
_ چقدر عجیب
_ بیشتر شوکه کننده هست !.

_ کیارش هم دوست داره باهاش باشه ؟
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نه
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که با دیدن نگاه عسل خانوم هول شده گفتم :
_ ببخشید من …
وسط حرف من پرید و گفت :
_ دوستش داری درسته ؟
شرمنده سرم رو پایین انداختم نمیدونستم چه احساسی نسبت بهش دارم اون من و خریده بود و قرارداد بینمون نمیدونستم با این شرایط دوستش دارم یا نه اونم تو این مدت کوتاه
_ نمیدونم
لبخندی زد
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری مشخص میشه در اثر زمان
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم حق باهاش بود چی میشد گفت بهش دیگه
_ آرامش
_ جان
_ کیارش اون روز خیلی عصبی بود ؟
یاد اون روز که افتادم ترس بدی تو جونم افتاد چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ میدونی چیه !.
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی ؟
_ من میترسم
_ از چی ؟
_ وقتی کیارش عصبانی میشه میترسم خیلی زیاد چون هیچ چیزی رو نمیبینه بعدش وقتی به حرفش گوش میدم کاری میکنه که خوشحال میشم مثلا خانواده ام رو بهم نشون داد
_ چجوری ؟
_ فیلمشون رو نشونم داد انگار دوربین کار گذاشته !.
عسل خانوم شوکه شده گفت :
_ جدی میگی ؟
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه !.
_ ولی باور کنید کیارش وقتی خوب هست خیلی خوب میشه اما وقتی عصبانی بشه بیش از حد ترسناک میشه جوری که جرئت نمیکنی بری سمتش

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *