خانه / دسته‌بندی نشده / مامور جهنم/داستان کوتاه

مامور جهنم/داستان کوتاه

“مامور جهنم”
لحظه بازی قایم موشک خورشید و ماه بود. خورشید معمولا انقدر بی جنبه و خودخواه بود که از شمارش ماه، وجودش به رعشه در می‌اومد و با اون هیکل سنگینی که خجالت نمی‌کشید با اون هیکل و عظمت، در به در دنبال جایی برای پنهان شدن می‌گشت، با کمال خودخواهی، روش رو از زمین برمی‌گردوند.
حتی سک سک کردن هم بلد نبود و فقط به انتظار ماه انقدر بس می‌نشست تا خسته بشه.
درواقع، ماه هم کور بود و خورشید به اون تابلویی رو همونوقت پیدا نمی‌کرد.
اما خورشید این رو نمی‌دونست و هر روز، انگار که به این بازی بیش از اندازه علاقه داشته باشه، چشم روی احتیاج موجودات زنده به نور حیرت انگیزش می‌بست و با زبان بی زبانی رو به ماه می‌گفت “منم بازی!” .
روزی از این روز های مسخره بازی تصمیم گیری برای مکانیابی خورشید بود.
بهتر بود که از کلمه نزدیک غروب استفاده می‌کردم!
چون خورشید، هدفش رو پیدا کرده بود اما به دلیل حجم زیاد و همچنین، اضافه وزن بیش از اندازه، کمی طول می‌کشید تا خودش رو به سمت هدفش برسونه.
خوش آهنگ ترین ترانه‌ای که در حال حاضر، باعث نوازش پرده نازک و سوسول مانند گوش می‌شه، صدای ربنا و اذان موذن زاده‌ست که رحمی کنه و با صدای دلنشین و در وقت مناسبش، انسان های روزه‌ دار رو از این حالت صحرا زدگی نجات بده.
صحرازدگی احساسی بود که زمان روزه گرفتن به وجود آدم رخنه می‌کرد.
عوارضش هم از هر قرص و دارویی بیشتر بود.
سرگیجه در زمان دیدن پنیر پیتزای کش اومده از مستند انواع و اقسام پیتزاهای ایتالیا که تا به اون روز، یاد ندارم که همچین برنامه‌ای رو اون شبکه ساخته باشه و به محض شنیدن خبر فرا رسیدن ماه مبارک خداوند، اولین و آخرین برداشتش رو دقیقا پیشواز ماه رمضون گرفته بود.
تاری دید و افت فشار که به دلیل جنگ جهانی معده و مغز بود. معده که حالیش نبود چی به چیه و مثل نوزاد تازه متولد شده، اگر به خواسته‌اش نمی‌رسید قدرت این رو هم پیدا می‌کرد که چشم روی مغز ببنده به دلیل اعصاب نداشته‌اش، مکانیسم بدن رو کاملا بهم بزنه.
شکم پرست بی خاصیت!
و اسکار بدترین عوارض روزه گرفتن هم به خشکی لب و دهان می‌رسید که علت های متعددی داشت اما عذاب آورترینش، فوبیای دیدن #لواشک انار آویزون از لب یک بچه بود.
بخصوص که اگر مثل من، جونتون برای لواشک در بره و در صورت خونگی بودن که امتیاز بالایی به حساب می‌آد، سرش خون و خون ریزی هم راه بندازید.
و این بچه…
همون کسی بود که تا به اون روز، ذره‌ای علاقه به لواشک و از هیچ نوعی نداشت اما دقیقا با شنیدن معنی کلمات “روزه” و “روزه دار” و علی الخصوص، “خواهر روزه دار”، یخچال رو برای بدست اوردن انواع لواشک، زیر و رو کرد و برای تنوع، هرروز یک لواشک از دهنش آویزون و جلوی منِ مومنِ مظلوم، قدم رو می‌رفت.
دوازده ساله که برای هیچ چیز صبر نداره اما کافیه که کلمه “سحر” رو بشنوه.
گرچه به کلمه سحر هم اهمیت نمی‌داد و انقدر خواهر دوست بود که اگر خبر گروگان گرفتنم رو می‌شنید، خودش هم با هزار قرض، پولی دستی به گروگانگیر می‌داد تا دیگه امیدی به برگشتم نداشته باشه، اما اگر کسی، قدرت زیاد کردن پیازداغ ماجرایی رو به حدی داشته باشه که چیزی به این اسم اضافه کنه، حتی اگر با پایین ترین فرکانس صدایی باشه که احتمال به گوشِ انسان رسیدنش صفر باشه، حرفش به راحتی به گوش این بشر می‌رسید و پروسه به انقضا رسوندن کلمه “سحر” رو با نقشه های متعدد و برنامه ریزی شده به ساعت و ثانیه شمار، حتی دقیق تر از نقشه فرار از زندان شروع می‌کرد.
امروز نوبت لواشک انار و لواشک مورد علاقه من بود.
آدم روزه دار، دست و پاش به شکل بدی بسته‌ست و توی مهمونی خداوند متعال، باید دست به سینه بشینه تا مامور های جهنم به هر شکلی که می‌خوان، سطح مقاومتش رو بسنجن.
و مامور های جهنم ماه رمضون امسال من، اون بچه دوازده ساله لواشک به حلق و اون مستند کذایی از کش اومدن پنیر پیتزا بود که هر روز، هر زمانی که من هوس می‌کردم پای تلویزیون بشینم پخش می‌شد.
مامور های جهنم هرروز کارشون رو سروقت و بی نقص انجام می‌دادن و این من رو واقعا شرمنده خودشون می‌کرد.
به طوری که حتی لحظه‌ای، نگاهی به پس اندازم کردم تا شاید بتونم گوشه‌ای از محبت هاشون رو جبران کنم اما به محض باز کردن کیف پس انداز هام، با شنیدن صدای ویز ویز عجیب غریب و در عین حال عصبانی مگسی که توی کیف و سر میز افطارش، منتظر نامزدش نشسته بود و با زبان بی زبونی بهم فهموند که در رو ببندم تا سوز نیاد، بیخیال جبران معافات شدم و به انتظار ربنای معروف، کانال هارو زیر و رو کردم.
به قدری تشنه‌ام بود که دیگه حتی قادر به قورت دادن آب دهن خودم هم نبودم و به سرفه می‌افتادم.
خبری هم از اون دو مامور جهنم نبود.
بوی غذایی که درست مثل پردازش داده ها در کامپیوتر عمل می‌کرد، وارد یکی از سوراخ های بینیم می‌شد و به فاصله نیم ثانیه، از سوراخ بینی بعدیم خارج می‌شد.

انقدر این بوی ماکارونی قوی بود و ورود و خروجش رو از بینیم حس می‌کردم که لحظه‌ای، با حرکت رفت و آمد دستمال توی تام و جری به صورت دورانی، اشتباه گرفتم.
آدم روزه دار توی هیچ چیزی هم که تخصص نداشته باشه، بی اختیار از هر نوع بوی غذا، به ریز ترین مواد اولیه‌اش هم پی می‌بره و من انقدر از صدای وحشی گری شکمم خسته شده بودم که سعی کردم برای سرگرم کردن و در اصل، خفه کردنش، از اولین پروسه درست کردن ماکارونی تا آخرش رو براش تعریف کنم اما غافل از این که جنبه وقت گذاشتن براش رو نداشت و بعد از تعریف هر مرحله، صدای بم و کلفت “جــون” گفتنش، از این همه بی جنبگی، رعشه به تن آدم می‌انداخت.
در این جاست که جمله طلایی “مردم معده دارن” به وضوح قابل استفاده و قابل فهمه!
تا به اون موقع، انقدر نسبت به اون صدا، بی اهمیت بودم که درست چند لحظه قبل از افطار، با عربده‌ای که از اعتراض به بی اهمیتیم سر داد و باعث شد که سه جفت چشم آماده بیرون اومدن از حدقه بهم نگاه کنن، باز هم از سر آبروداری، بیخیال اون سه چشم، لبخند دندون نمایی بر لب نشوندم و سعی کردم با جمله معروف “چه خبر؟!” موضوع رو به سمت دیگه‌ای سوق بدم.
خیلی دلم می‌خواست این سه جفت چشم متعجب رو به معده بی آبروم نشون بدم تا شاهکارش رو ببینه اما متاسفانه، به دلیل وجود لایه محافظ گوشت و پوست، قادر به این کار نبودم و معده محترم هم، با دیدن بی تفاوتیم، دست به دامن قفل فرمون خیالی توی وجودش شد که درست نمی‌دونم کِی و کجا قایم کرده بود و آماده خلاص کردن خودم و خودش و فرمان های روی مخ مغزم شد که با صدای یکهویی و غیرقابل پیش بینی اما دلنشین اذان مغرب، قفل فرمون از دستش افتاد و ذوق زده، بر طبل پیروزی کوبید.
اگر با روحیات معده‌ام آشنا نبودم، صد در صد این طبل پیروزی رو با عربده دو سه ثانیه پیشش اشتباه می‌گرفتم.
معده من حالا دستمال به دور گردنش بسته بود و آماده فرود اومدن غذاها بر فرق سرش بود.
بخار بالا اومده از اون طلای نارنجی، انقدر شگفت آور بود که حیفت می‌اومد به خورد همچین عضو وحشی‌ای بدی.
اما چاره‌ای برای حفظ آبرو نداشتم و درست لحظه‌ای که بی اختیار و با زبان بیرون اومده از دهنم و به نشونه ذوق، برای خودم ماکارونی می‌کشیدم، با حرف مامور جهنم دوم، سعی کردم با اهمیت ندادن به حرفش، وجودم رو سرشار از عشق و علاقه کنم:
-یادتون باشه. امشب باید بازی کنیم.
اصولا کلمه ریشه دار “بازی” برای این مامور جهنم، این توصیف رو داشت و هرگونه توصیف غیر از این رو، حرام و کذب می‌دونست:
“بازی به عمل مفرحانه‌ای می‌گویند که حقوق دیگر بازیکنان خالی از اهمیت می‌باشد و تا من نگویم هیچ کس حق هیچ حرکتی ندارد. من به عنوان سرپرست بازی حق دارم قوانین را عوض و هر جایگزینی را که دلم خواست بگذارم. بازیکن هم مجبور به شرکت در بازی می‌باشد و غیر این صورت، از ادامه زندگی خود سیر و من دست از سر وی بر نمی‌دارم!”
همیشه سر بازی دعوا بود و اون هم به دلیل سست عنصر بودن و اعصاب زیر صفر مامور جهنم بود.
امشب هم نوبت پاکت قرص سردرد سوم همسایه دیوار به دیوارمون بود که بر اثر سروصدای ما، پاکت رو کاملا خالی از قرص بکنه.
چندباری هم به سرم زد که به بازی دعوتش کنم بلکه یک شب رو با سر درد از سروصدا نخوابه و به بدنش، استراحت موقتی بده اما به محض این که فهمیدم پرستاره و باید صبح زود توی بیمارستان حاضر بشه، بیخیال مختل کردن استراحتش شدم و به بازیی تن دادم که تا ساعت دو نصف شب هم ادامه داشت و هر نیم ساعت یک بار، ضربه مشت همسایه پرستار زحمتکشمون به دیوار مشترکمون به گوش می‌رسید.
پانتومیم از بازی های پرطرفداری بود که کمتر کسی حتی به حدس زدنش هم علاقه نداشت.
اما من، استاد حدس زدن حرکات پانتومیم بودم و حداکثر زمانی که صرف این حدس زدن می‌کردم، یک دقیقه بود و باعث می‌شد که طرف شدیدا اعصابش بهم بریزه.
به همون اندازه‌ای که از حدس زدن خوشم می‌اومد، از اجراش متنفر بودم و به بهانه های مختلفی از زیر اجرا در می‌رفتم.
اما اون شب، مامور جهنم شدیدا روی من تعصب پیدا کرده بود و بعد از اجرای جمله “سحر یا ثروت” به زور جیغ و داد و گریه همراه با انواع و اقسام خوراکی که تنها با سی ثانیه ایستادن و اجرا کردن، افت فشار پیدا کرده بود و پدرم هم مشغول آماده شدن برای خرید کیسه خون بود، من رو به وسط میدون فرستاد.
اصولا این مامور جهنم استعداد عجیبی در لنبوندن خوراکی های بی ربط داشت.
و این روز ها، هدفش شکستن رکورد گینس بود و با پنج دقیقه بعد از شام شروع کرده بود.
به طوری که تا جا داشت و نداشت شام می‌خورد و حتی لحظه‌ای هم شاهد ریزش غذا از گوش و بینیش می‌بودی اما پنج دقیقه هم طول نمی‌کشید که بعد از جمع کردن سفره، اعلام گرسنگی می‌کرد!

و این موضوع انقدر مارو به شک می‌انداخت که تصمیم گرفته بودیم خوشبینانه نسبت به این موضوع نظر بدیم و به تئوری معده‌اش مثل جوراب کش می‌آد، در اصل خودمون رو آروم کردیم.
تکه‌ای از پشمک صورتی رنگ رو روی چیپس پنیری قرار داد و بی توجه از اطراف، با ولع شروع به خوردن کرد و در اون لحظه با دیدن همچین صحنه‌ای، باعث شد که بالاکل ایده اجرای پانتومیمم از یادم پر بکشه.
جالب اینجاست که به طرز وحشتناکی از این ترکیب ذوق کرده بود و جوری این لقمه رو به سمت معده‌اش هدایت می‌کرد که انگار نه انگار که پنج دقیقه قبل، دو دیس پر ماکارونی چرب و ته دیگ دار رو توی معده‌اش فرو کرده بود.
البته بعید هم نبود!
اگر پدرم دیس رو با دستهاش محکم نمی‌گرفت، شاید فرق بین غذا و ملامین رو متوجه نمی‌شد و بی توجه به اندازه دهنش، دیس رو تکه تکه می‌کرد و به شکم مبارک می‌سپرد.
حالا که خوراکی مطلوبش رو پیدا کرده بود، آروم تر شده بود و زیاد به بازی و شرکت نکردنم توی بازی اهمیت نمی‌داد اما درست به فاصله قورت دادن لقمه دهنش و برداشتن لقمه بعدی، همون مامور جهنم سابق می‌شد!
در کل دو جا بیشتر این مامور جهنم رو نمی‌شد عصبانی دید.
زمانی که هر شیء الکترونیکی به چشمش می‌خورد و بدون ذره‌ای تجربه، پی به روش یا روش های انفجارش می‌برد و کار با اون وسیله الکترونیکی براش ذره‌ای اهمیت نداشت و در اصل انفجارش براش بیشتر اهمیت داشت.
و خوراکی، غذا، ته بندی، نذری، هله هوله، و یا هر شیء خوردنی و غیر خوردنی که می‌شد ازش خوراکی بدست اورد.
حتی زمان خواب هم آروم نبود و باعث می‌شد که بیشتر شب ها، به راز و نیاز و عبادت پروردگار بپردازم که گناهی که در گذشته انجام دادم که الان یادم نمی‌آد، باید انقدری بزرگ بوده باشه که باعث بشه که با یک موجود گراز صدا، هم اتاق بشم.
از عجایب این مامور جهنم این بود که برخلاف انرژی بالا و سروصدا و غر زدن هاش، به محض فرود اومدن سرش به روی بالشت، رگ مشخصی از گردنش قطع می‌شد و درست زمانی که یک میلی متر با بالشت فاصله داشت، صدای خروپفش، دیوار هارو هم به لرزه در می‌اورد.
نصف امتحاناتم رو به دلیل وجود این صدا و بهم ریخته شدن تمرکزم خراب کردم اما انگار نه انگار.
صدای خروپفش هم ریتم مخصوصی نداشت و درست مثل رفتارش، هیچوقت قابل پیش بینی نبود.
لحظه‌ای تن صدای بلند “خُـــــر” گفتنش به گوش می‌رسید و درست وقتی که انتظار داشتی پف بعدیش، بلندتر بیان بشه و به جرم پنهان کردن حیوان ناشناخته و مضر برای جامعه موجودات زنده، بریزن توی خونه و دستگیرمون کنن، یا اصلا پفی به گوش نمی‌رسید و یا انقدر آروم بود که باعث بوجود اومدن شک همراه با گیجی موقت می‌شد.
زبان صورتی چرکش که موقع خواب از دهنش آویزون بود، قیافه مضحکی رو به نمایش می‌ذاشت و سوژه ضبط فیلم راز بقا بود.
شبی از همین شب ها هم زمانی که از روی حسادت به منی که از راه تنفس از بینی مشکل داشتم و باید زیر سرم نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه می‌بود و ما همچین بالشت عجیب غریبی نداشتیم، به تقلید از من و حتی بیش از تقلید، چهار بالشت رو زیر سرش قرار داده بود و تقریبا می‌شد گفت که با وجود درد گردنش، تصمیم گرفته بود که مثل اسب سر بر بالین بذاره.
فقط به خاطر این که از من بهتر باشه.
من هم از سر لج بیخوابی شب گذشته، مشغول گرفتن دو فیلم شاهکار از این شیوه خواب شدم و فردای اون شب، صدا گذاری رو شروع کردم…
یکی از فیلم ها لحظه خروپفش و به همراه فیلتر خنده داری بود که بیش از صورتش، دهنش به چشم می‌اومد و دهنش کل صورتش رو گرفته بود.
و دومی، توصیف صفات شخصیت ناانسانی که به زور دلش می‌خواست لقب انسان رو از آن خودش کنه.
که اتفاقا جز پر بیننده ترین فیلم های خانوادگی به شمار رفت و حتی زندایی عمه شوهر خاله پدربزرگم هم خواستار این فیلم شد!
هر کنشی یک واکنش به همراه داره.
من اصلا دلم نمی‌خواست این مامور جهنم، از همین دوازده سالگی، قدرت کلامش از پدر و مادرم هم بیشتر باشه و تمام تلاشم رو می‌کردم تا کمی به صفات مناسب و مثبت انسانیزاد پی ببره!
اما نه تنها به این موضوع ترغیب نمی‌شد، بلکه از سر لج، همون لواشک انار بیچاره‌ای رو که حیف این طعم ترش و لذت بخشی که روی زبان این بی احساس بشینه، جلوی دید من روزه دار گذاشت و از عمد و با لحنی شیطنت آمیز گفت:
-هروقت پنج ساعت دیگه روزه‌ات رو باز کردی بخور!
حالا قضاوت کاملا با شماست…
اختیار تام دارید که با وجود این عادات غیر انسانی، یا مامور جهنمِ سهیل نام رو انتخاب و باعث برداشت لقب مامور جهنمش بشید.
و یا با اطمینان کامل هرزمان که اسم جهنم و مامور جهنم به گوشتون خورد، بی تردید، تصویر سهیل رو به حافظه بسپارید و قاطعانه لب تر کنید:
-مامور جهنم خود خودتی! بقیه ادات رو هم در نمی‌آرن!

پایان
به قلم: سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اطلاعیه(دیوان رمان)

سلام خدمت دوستان عزیز سایت دیوان رمان بازگشایی شده و میتونید ادامه رمان هارو بخونید …

یک نظر

  1. سحرناز عزیز
    خیلی خوب بود داستان های کوتاه بیشتر بنویسید
    و لطفا پارت بعدی پنج لیتر خون از دست رفته رو هم بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *