خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصتو پنج

رمان بهار/پارت شصتو پنج

 

باهمدیگه از اورژانس اومدیم بیرون. بی توجه به نق و نوقهای پگاه، باند دور سرم رو باز کردم و انداختم تو سطل آشغال و موهام رو ریختم روی پیشونیم.
پگاه بازهم شروع کرد نق زدن:

-باز نمیکردی! آخه چه کاریه!؟

-چقدر تو نق میرنی و گیر میدی پگاه! چیزی نشده که.همچین میگی چه کاریه انگار از ده جا شکسته…

حرف که میزدم زخم لبم درد میگرفت.سروصدای ماشینها حسابی آزاردهنده بود.دلم میخواست فورا تاکسی بگیرم و برم خونه و بعدهم دوش بگیرم.
پگاه نگران گفت:

-تو الان گرمی دختر…حالیت نیست.

خنده ام گرفت.نگاهی معنی دار بهش انداختم و گفتم:

-این حرف وقتی قابل توجهه که چنددقیقه از اون اتفاق و حادثه گذشته باشه …پگاه جان من یه شب تو اورژانس بودم …مثل اینکه اصلا خودتم بودیاااا…

چونه اش رو خاروند و گفت:

-آره خب اینم حرفیه! حالا میخوای بری کجا!؟

سر خیابون ایستادم و گفتم:

-میرم خونه ی دوست مهرداد.

-چرا اونجا !؟

سرم رو پایین انداختم و نگاهی به کف دستم انداختم.پوسته پوسته شده بود.
همونطور که باهاشون ور میرفتم گفتم:

-مهرداد ازم خواسته! خواهش کرد یعنی…

امیدوار بودم اون باخودش فکر نکرده باشه اون پول هزینه ی…وای نه! فکرش هم دیوونه کننده بود.
من نمیخواستم تصور بونه پول میگرم و میرم.
با مکثی کوتاه،حرفم رو جور دیگه ای ادامه دادم:

-مهرداد دوست داره من اونجا باشم…

چرخید سمت منی که هی با پوسته های دستم ور میرفتم و بعد گفت:

-نکنه ترسیده پیش من باشی اتفاقی برات پیش بیاد!؟

با طمانینه نگاهش کردم:

-میزنمتا پگاه…

-باشه بابا شوخی کردم…

صورت خسته اش رو نگاه کردم.رفیق لحظات تلخ و شیرینم شده بود.
صورتش بدون آرایش حالت بی روحی داشت.لبخند زدم و پرسیدم:

-تنهایی که نمیترسی ؟ هان!؟

نفس عمیقی کشید و همونطور که دور و اطراف رو نگاه میکرد جواب داد:

-مگه میشه آدم از تنهایی خوشش بیاد…کی میای!؟

دستشو گرفتم:

-میام…سعی میکنم تا فردا حتما بیام پیشت…

-باشه…منتظرت میمونم

-پگاه؟

-جون!؟

-مواظی خودت باش

لبخند زد:

-چشم…تو بیشتر ولی…

هردو سوار دو تاکسی مختلف شدیم و اونجا بود که دیگه راهمون ازهم جدا شد.
دلم نمیخواست تنهاش بزارم اما از طرفی نمیتونستم هم خلف وعده بکنم.
از تاکسی پیاده شدم و رفتم سمت خونه.
با کلید درو باز کردم و رفتم واخل…
همه جا تاریک بود اما بوی گل نرکس حسابی توهمه ی فضها پیچیده بود.
جلوتر که رفتم چشمم به شیشه عطر گل نرگس افتاد.
شک نداشتم مهرداد چند روز گذشته باز اومده اینجا…
همیشه وقتی میومد اینجا اولینکاری که میکرد این بود که خوش بو کننده ی بوی گل نرگس رو برداره و هوارو عطرآگین بکنه و خب این خوشبو کننده اونقدر موندگار بود که همیشه بوش میومد.
نگاهی به پارکتها که از تمیزی برق میزدن انداختم.
حیفم میومد با اون کفشها تو اون خونه ی خوشگل قدم بردارم.
درشون آوردم و یه جفت دمپایی پوشیدم…

من دلم حموم میخولست ولی اینجا لباسی نداشتم.در فکر همین مسئله بودم. لباس، دوش آب گرم و خیلی چیزای دیگه…
دسته کلید رو گداشتم کنار تلفنی که روی یه سه پاییه قهوه ای رنگ قرار داشت و بعد سمت اتاق خواب رفتم.
اونجا بود که یادم اومد مهرداد یه چنددست لباس دست نخورده اینجا داره…خب فکر کنم چاره ای جز پوشیدن همونها نداشتم….

گوشه مانتوم و بالا آوردمو بو کشیدم.حس میکردم بو بیمارستان گرفته پس حموم از واجب ترین واجبات بود.
تعلل و فکر و دودلی رو کنار گذاشتم و راه افتادم سمت حموم….

 

گره ی بند کمری حوله رو سفت کردم و با پوشیدن دمپایی ها از حموم اومدم بیرون.
هیچکدوم از لوازم آرابشی بهداشتی ای که بعداز حمام رفتن استفاده میکردم رو همراهم نداشتم.من حتی لباس هم نداشتم.
موهایی که نم داشتن و آب قطره قطره ازشون چیکه میکرد و رو شونه ام میفتاد رو فرستادم زیر کلاه سفید روی سرم و بعد سمت میزتوالت رفتم.
یه عالمه کرم در شکل و سایزهای مختلف روی میز بود که نمیدونم از اول اینجا بودن یا اینکه مهرداد از اونها استفاده میکنه و اونهارو اونجا گذاشته!
بعداز یه نگاه کلی،یه کرم ویتامین برداشتم و به زیر چشمهام زدم و بعداز اون یکم آبرسان به پوستم صورتم مالیدم.
صورت که نرم و لطیف باشه و از اون حالت خشکی بعداز حموم دربیاد یه حس خوب به آدم دست میده.
از آینه فاصله گرفتم و راه افتادم سمت اتاق خواب.مجبور بودم از لباسهای مهرداد تنم کنم چون انتخاب دیگه ای نداشتم.
به در کمد چند لباس آویزون بود که همه برای مهرداد بودن.دست به کمر ایستادم و لباسهارو نگاه کردم.
پیرهن مردونه اش که به درد من نمیخورد.حتی شلوارش هم برای من مناسب نبود.
لباسهارو با دست کنار زدم و از اون بین یه لتیشترت و شلوارک سفید راه راه بیرون آوردم.
بنظر خوب میومدن.البته من انتخاب بهتر دیگه ای هم نداشتم!
تیشرت مشکی و شلوارک سفید راه راهش رو پوشیدم و بعد حوله رو روی مچ دستم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
همزمان گوشی همراهمو از روی میز برداشتم و شماره ی مهرداد رو گرفتم.
چند بوق که خورد بالاخره جوابم رو داد:

-جانم بهار…

صدای جوش و جوشکاری حسابی از اونور خط به گوشم می رسید.آزار دهنده بود.دماغمو چین انداختم و گفتم:

-خوبی؟!

-آره خوبم.کجایی؟ اورژانسی هنوز!؟

حوله رو تو حموم آویزون کردم و بعد گفتم:

-آره ساعت یازده مرخص شدم.

-جدا چه خوب!؟

صداش رو به سختی میشنیدم.گوشم سوت میکشید از بس از اونور سرو صداهای جور واجور میشنیدم.برای همین گفتم:

-تو کارخونه ای ؟

-آره.

-من اینجام…خونه ی دوستت…

خوشحال شد.چون تغییر لحنش رو به وضوح احساس کردم:

-واقعا!؟

-آره…

-خوب کردی من تا عصر خودمو می رسونم اونجا

-باشه منتظرتم…

گوشی رو کنار گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه.میدونستم مهرداد از خوردن غذای بیرون خسته اس برای همین تصمیم گرفتم خودم یه چیزی درست بکنم.
در یخچال رو باز کردم و دست به کمر نگاهی به داخل انداختم.
تقریبا خالی بود و جز دوسه تا تخم مرغ چیز دیگه ای نمیشد اون تو پیدا کرد و احتمالا همین دو سه تا تخم مرغ هم به لطف اومد و رفتهای گه گاهی مهرداد بود.
دفترچه تلفن رو برداشتم تا شماره ی سوپری مجل و شماره اشتراک رو پیدا بکنم.تو خاطرم بود مهرداد یکی دوبار از همین طریق یه چیزایی از مغازه سفارش داد.
چون تلفن اونجا قطع بود از موبایلم استفاده کردم و یکم خرت و پرت سفارش دادم.
میدونستم مهرداد جون میده واسه قورمه سبزی اما فعلا امکانات در حد پختن ماکارانی بود نه بیشتر!
تا اومدن سفارشها مشغول خشک کردن موهام با سشوار شدم.
سرو ریختم حسابی تو اون لباس ها مسخره و مضحک شده بود.
شلوارک مهرداد برای من تقریبا حکم شلوار رو داشت و تیشرتش به تونیک می مونند البته برای من! اما خب…چاره چی بود!؟
باید تا خشک شدن لباسهای خودم بهشون عادت میکردم.
زنگ در رو که زدن فهمیدم سفارشهارو آوردن.
شالمو روی سرم انداختم و با برداشتن کیف پولم راه افتادم سمت در.
چون لباسهای خودم تنم نبود مجبور شدم پشت در پنهون بمونم.
همین که درو باز کردم پسری که پیرهن و کلاه لبه دار آبی تنش بود با لبخند گفت:

-سلام خانم از سوپرمارکت باران سفارشاتتون رو آوردم

-بله ممنون…لطفا بزاریدشون همین جلوی در

چشمی گفت و یکم خم شد تا پلاستیکهای سفارشات رو بزاره رو پله .پرسیدم:

-چقدر باید بهتون بدم!؟

کمر راست کرد و گفت:

-110هزارتومن ناقابل…البته بعلاوه ی حساب پریروزتون…قابلتون رو نداره!

همونطور که پول ازکیف بیرون میاوردم گفتم:

-ولی من پریروز چیزی سفارش ندادم!

کاملا ممطئن گفت:

-چرا! دوپاکت سیگار ونستون نیم کیلو تخمه ژاپنی و دوتا آبمیوه ی بزرگ و دوتا ویتامین سی….

لبخندی زدم و دوباره کاملا مطمئن گفتم:

-اشتباه میکنید…من اصلا چیزایی که شما میکید رو سفارش ندادم!

سر تکون داد و گفت:

-سفارش دادین لیستتون رو من دارم هنوز تو جیبم…گفتین پول نقد ندارید دفعه دیگه حساب میکنید …اصلا قابلتونم نداره

اینو گفت ودست کرد توی جیبش و یه کاغذ تا خورده بیرون آورد و به سمتم گرفت….

نگاهی به کاغدی که داده بود دستم انداخنم.
آدرس و همه چیزهایی که گفته بود کاملا درست بودن اما همونقدر که من مطمئن بودم چیزی سفارش ندادم همونقدر اون مطمئن بود که من اینکارو کردم.
سر بلند کردم و گفتم:

-پولش مشکلی نیست میدم ولی من امروز اومدم ..اینجا نبودم یکی دوروز پیش که چیزی سفارش بدم!

پسره که حدودا 17-18ساله بنظر می رسید اما هیکل و جثه ی بزرگ و تپلی داشت یکم با دقت تر نگاهم کرد و بعد پشت سرش رو خاروند و گفت:

-چیبگم آخه…

شالمو دادم عقب تر و گفتم:

-منو خوب ببین…خودم بودم که اومدم دم در سفارشهارو ازت گرفتم !؟؟ قیافه ام رو منظورم…با دقت نگام کن

بیشتر نگاهم کرد.پر دقت تر وبعد گفت:

-نه الان که نگاه میکنم میبینم شما نبودی اون خانم چشماش آبی بود ابووهاش توهوا بودن لباشم اینجوری گنده بودن…

همزمان با زدن این حرفهالباش روغنچه کرد تا مثلا به من نشون بده اون زن چه شکلیه.پاک گیج شده بودم.همچین چیزی اصلا امکان نداشت چون جز ما هیچکس دیگه ای اینجا نمیومد .
کیف پولمو تودست گرفتم و گفتم:

-میتونم اسمتو بپرسم!؟

-سعید

لبهامو روهم‌مالیدم و بعد گفتم:

-سعید فقط من و یک آقا هرچندمدت یکبار میایم اینجا و کلید این خونه جز ما دست کس دیگه ای نیست! نه اینکه خدایی نکرده تو دروغ بگی نه ولی خوب فکر کن من احساس میکنم احتمالا اشتباهی پیش اومده …الان بحث پول نیست واقعا…چون من خیلی تعجب کردم آخه کلیداینجا فقط دست ماست

مطمئن تر از قبل گفت:

-من یادم هست آخ…همینجا اومدم اتفاقا یه آقا هم بود.اون ته واستاد گفت کارت بکشم من گفتم دستگاه پز همراهم نیست

کم کم همچی داشت یه جور دیگه میشد.بوی شک و اضطراب و خیلی چیزای دیگه میومد.
در لحظه بهم ریختم و حس آشفتگی بهم دست داد.
دست از فشار دادن لبم زیر دندونام برداشتم و گفتم:

-یه چند لحظه صبر میکنی!؟

مطیعانه گفت:

-چشم خانم!

باعجله رفتم داخل و گوشی موبایلمو برداشتم.تپیدن شدید قلبم از تصور اینکه حرفهای اون پسر درست باشن رو به وضوح حس میکردم.
باعجله برگشتم سمت در و بعد رفتم تو گالری گوشی.یکی از عکسهای مهرداد رو بهش نشون دادم و گفتم:

-این همون مرد !؟

درحالی تصویر رو بهش نشون دادم که شدیدا امیدوار بودم یه پاسخ آرامش بخش ازش بشنوم.
یه نه که تموم این نگرانی های منو رفع کنه و بتونم از ژرفای وجودم یه نفس راحت بکشم اما اون پسرک
بلافاصله جواب داد:

-آره خودش…مگه آقای موحد نیستن؟؟ مشتری سوپرمارکتن….

انگشتام شل شدن و گوشی از لای دستم سر خورد و افتاد زمین و هر تیکه اش یه وری رفت.
پسره فورا نگاهی به گوشی انداخت و گفت:

-اوه خانم گوشیتون درب و داغون شد.پوکید اصلا…

سر خم کردم و نگاهی به تلفن همراهم انداختم.واقعا مهم نبود که اوراق شد…
مهم نبود ال سی دیش شکسته…مهم نبود باتریش دراومده و مهم نبود که شده عین پرایدی که با تریلی هجده چرخ شاخ به شاخ شده!
غمگین پرسیدم:

-آقا پسر تو مطمئنی مردی که تو خونه بود همین آقای موحد بودن!؟

سرش رو جنبوند و جواب داد:

-باه خانم…مطمئنم.میشناسمشون…دست به انعامش خوب…

آه از نهادم بلند شد.بهم خیانت کرد اون مهرداد کثافت عوضی!؟
دست بردم توی کیف و دوتا تراول پنجاهی و سه تا ده هزارتومنی بیرون آوردم و به سمتش گرفام:

-بقیه اش انعامت

پولارو گرفت وخوشحال گفت:

-دست شوما درد نکنه خانوم با اجازتون..

باورم نمیشد.باورم نمیشد مهرداد بهم خیانت کرده!
پس چیشده بود اون دوست دارمها…اون تونمیری من بمیرمها….
چقدر من احمق بودم…چقدر من احمق بودم که فریب حرفهاش رو خوردم…چقدر احمق بودم….

 

هنوز هم مبهوت این اتفاق ناگوار و تلخ بودم.
اتفاقی که نه خودم نه ذهنم و نه احساساتم هیچکدوم نمیتونستن باهاش کنار بیان!
خم شدم و هرتیکه ی گوشی رو از یه جا برداشتم و بعدهم با بستن در عین روح مرده ای که سراز خاک بیرون آورده باشه با شونه های خمیده از راهرو گذاشتم.
وسیله های که سفارش داده بودم رو انداختم رد میز…
دیگه انگیزه ای برای درست کردن غذا برای یه خیانتکار نداشتم!
نشستم رو صندلی و غرق شدم تو هزارو یکجور فکر و خیال.
مغزم…مغزم درد گرفته بود از این فکرها…عصبی و کلافه انگشتامو تو موهام فرو بردم و به صورت عصبی شروع کردم به تکون دادن جنبوندن پام.
فقط منتظر بودم تا سروکله ی مهرداد پیدا بشه و حقیقت رو برای من روشن بکنه…
اصلا چه حقیقتی!؟ حقیقت رو اون پسر مثل روز برام روشن کرد…
میخواستم تف بندازم جلو پاش…پس اینجا پاتوق عیاشی هاش بود!
وقتایی که من نبودم اون باخودش دختر میاورد اینجا.دخترای لب پروتزی چشم رنگی! هه…
یه مدت که گذشت سر بلند کردم و نگاهی به ساعت دیواری انداختم.
ساعت چهارباید میرفتم مطب و الان دو ظهربود.
امیدوار بودم مهرداد زودتر خودش رو برسونه قبل از اینکه بدون گرفتن جواب سوالهام مجبور بشم برم سر کار.
بلند شدم و رفتم بالکن.
لباسهام رو از اونجا برداشتم و دوباره همونهارو پوشیدم هرچند هنوزم یکم خیس بودن اما من باید خودم رو از همین حالا آماده ی رفتن از این خونه ی کوفتی که ظاهرا محفل همخواب های اقا بود میکردم.
لباسهای خودم رو که پوشیدم تیشرت و شلوارک مهرداد رو پرت کردم رو تخت و دوباره برگشتم همونجای قبلی و نشستم.
اونقدر اونجا نشستم تا اینکه بالاخره صدای زنگ تو خونه پیچید.
مهرداد کلید داشت ولی من عصبی تر از اون بودم که بخوام جانب احتیاط رو رعایت بکنم و احتمال بدم کسی که نباید پشت اون درباشه.
با گام های بلند به سمت دررفتم و باطش کردم.
انتظار کس دیگه ای رو داشتم …هرکس و هرچیزی جط یه دسته گل ….
دستی که اون دسته گل رو جلوی صورتش گرفته بود رو میشناختم.
آشنا بود…به آشنایی صورتش!
اونقدر هیچی نگفتم تا دسته گل رو از روی صورتش کنار برد و گفت:

-انتظار داشتم هیچان زده بشی و بگی اوه بیبی…

پشت بند کلامش،بلند بلند به حرف خودش خندید.من اما شک نداشتم قیافه ام از برج زهرمار هم زهرمارترِ…
لبخند زد.دسته گل زیبایی که البته تو اون شرایط نه بوی خوشش و نه ریخت زیباش به چشمم میومد رو سمتم گرفت و گفت:

-گل بدای گل ترین دختر دنیا…

حس میکردم مویرگهای سرم از خشم زیاد درحال انفنجارن…حق من این نبود.واقعا حق من این نبود!
چطور میتونست راست راست تو چشمام نگاه کنه و ادای یه مرد وفادار عاشق رو بازی کنه!

با زهم سکوت کردم.سکوت و سکوت و سکوت….
اون اما قبراق بود و سرحال.اصلا چرا اینطور نباشه!؟
هرروز یه دختر میاره و باهاش حال میکنه منم بودم روزگار اینطوری به کامم بود حسابی کبکم خروس میخوند!
لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

-بهارم ؟ نمیخوای این دست گل رو ازم بگیری؟ دستم شکستا…درضمن…زودتر اومدم خونه و خودمم نیومدم داخل که سورپرایزت کنم…بگیر دیگه…

جلوی در وقت بگو مگو نبود.دست گل رو ازش گرفتم و کنار رفتم تا بیاد داخل.
کش و قوسی به بدنش داد و همونطور که جلوتر از من راه میرفت گفت:

-نمیدونی جه لذتی داره بجز خدمتکار یا خودت وقتی از سرکار برمیگردی اونی که دوستش داری درو به روت باز بکنه!
لذتشو با هیچی مقایسه نمیکنم….باهیچی!

پورخندی به تلخی سرنوشتم زدم و پشت سرش به راه افتادم.
بو کشید و گفت:

-هر وقت میومدم یه بوی خوشمزه از آشپزخونه میومد.چیزی درست نکردی..!؟دلم واسه دستپختت تنگ شده

اینو گفت و چرخید سمت منی که کنار کاناپه ایستاده بودم و برو بر با تاسف شدیدی نگاهش میکردم.
دسته گل و پرت کردم رو کاناپه.جاخورد و پرسید:

-دوستش نداشتی!؟

عصبی جواب دادم:

-چرا…چرا…بوی خوبی داره…ولی نه اونقدر که بوی گند بعضی چیزارو لاپوشنی کنه…

دستاشو به کمر تکیه داد و متعجب بهم خیره موند.
ظاهرا خودش هم فهمیده بود من چندان حال خوشی ندارم.
چندقدمی اومد جلو و پرسید:

-چیزی شده بهار!؟

بغضمو قورت دادم و با خشم گفتم:

-خودت چیفکر میکنی!؟

-من!؟ من باید چی فکر بکنم!؟

دندونام رو هم فشار دادم و با عصبانیت شدیدی گفتم:

-بسه دیگه بس…من همچی رو فهمیدم..همچی رو….

 

دندونام رو هم فشار دادم و با عصبانیت شدیدی گفتم:

-بسه دیگه بس…من همچی رو فهمیدم..همچی رو!

کنج لبهاش خیلی نرم روبه پایین خم شد.بی حرف کلمات من رو که آهنگ تند و ولوم بلندی داشتن رو میشنید ولی واکنشی نشون نمیداد.
دستمو به حالت اشاره سمتش دراشاره به سمتش دراز کردم و گفتم:

-تو منو فریب دادی…تو صادق نبودی با من….چطور تونستی!؟ چطور تونستی اینقدر حقیرانه رفتار بکنی!؟

با قیافه ای که شدت جاخوردنش رو نشون میداد ولی درست برخلاف من درآرامش گفت:

-بهار…من اصلا نمیدونم تو داری راجب چی حرف میزنی!واقعا داری راجب چی حرف میزنی!

خیلی مسخره است…مسخره است که از دروغ یه نفر باخبر باشی اما اون راست راست تو چشمات نگاه کنه و بازهم دروغ تحویلت بده.پوزخند پر تاسفی زدم و گفتم:

-تو با یه دختر اومده بودی اینجا آره؟

-چی؟ چیمیگی تو دختر !؟

با لحن تندی شمرده شمرده اما عصبی تکرار کردم:

-تو خوب میدونی من چیمیگم و راجب چی حرف میزنم! تو با یه دختر اومدی اینجا سعی نکن از من مخفیش کنی…دروغ کثیفت لو رفت…لو رفت….

رفته رفته وقتی جدیت و عصبانیت من رو با اون چشمای نافذش دید فهمید دیگه نمیتونه نسبت به این قضایا و حرفهای من خونسرد و بیخیال رفتار بکنه!
چند قدم برداشت تا فاصله مون کم و کمتر بشه و بعد گفت:

-بهار…تو چرا اینجوری وحشی شدی؟ هان؟ مثل بچه ی آدم بگو ببینم چه مرگت…تو که خوب بودی…زنگ زدی از من خواستی بیام حالا چیشده که شدم دروغگوی کثیف!

حالم از این حرفهای بی ربطش بهم میخورد.از اینکه سعی میکرد خودش رو خونسرد و آروم نشدن بده و قیافه ی یه آدم بی گناه رو به خودش بگیره.
با نفرت جواب دادم:

-تو بایه دختر اومده بودی اینجا…با یه دختر!

تیکه ی دوم جمله ام رو با دا به زبون آوردم که اصلا به مذاق اون خوش نیومد چون اومد سمتم و بازوم رو باخشونت گرفت و گفت:

-چرا چرت و پرت میگی!؟ این مزخرفات چیه آخه؟دختر کجا بود ..؟

نمیدونستم بقیه ی آدما چه متمدن چه غیر متمدن همچین مواقعی چه واکنشی از خودشون نشون میدن اما من واقعا حس میکردم به انسان شکست خورده ام که به طرز شدیدی علاقمند به خفه کردن طرف مقابلش با جفت دستهای خودش!

سرمو به تاسف براش تکون دادم و گفتم:

-پسره همچی رو بهم گفت و ناخواسته شد سبب خیر…ناخواسته دروغ تورو لو داد..

بالاخره کاسه صبرش لبریز شد.صداشو برد بالا و گفت:

-ای بابا ای بابا…هی میگه دروغ دروغ.آخه کدوم دروغ؟ چه آدم پدرسگی چه گهی خورده که تو اینجوری داری منو محکم میکنی!؟

با تاکید و خشم گفتم:

-سعی نکن اینقدر هی همچی رو انکار بکنی…

کاغذ سفارشاتش رو که از پسره گرفته بودم رو پرت کردم جلوش و ادامه دادم:

-این لیست خریدات برا همون داف چشم آبیه که آورده بودیش اینجا…
گفت نشون به اون نشون که تو پول نقد نداشتی و بهش گفتین دفعه بعدی بیاد واسه هزینه اش…اون خودش گفت تورو دیده…فکر کرده من همون دخترم…تو چطور میتونی مهرداد.چطور میتونی اینقدر ساده به من دروغ بگی…
چطور تونستی به جز من با کس دیگه ای هم باشی!؟
بگو ببینم…بجز من و اون داف لب پروتزی چشم آبی دیگه با چندنفری!؟ هان!

باعصبانیت داد زد:

-بسه دیگه بهار…اینقدر خزعبل نگو…هیچ دختری باهمچین مشخصاتی تو زندگی من نیست.هیچ دختری…میفهمی!؟

لبهاش انکار میکردن اما چشمهاش…چشمهاش غیرقابل اطمینان و اعتماد بودن.
دیگه نمیتونستم باورش کنم.
بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این مهرداده که داره دروغ میگه نه اون پسر….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *