خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو دوازده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو دوازده

_ من هیچوقت همچین کاری نکردم داری بهم تهمت میزنی
دستبند رو جلوی چشمهام گرفت و داد زد :
_ من این رو از جیب لباس تو بیرون اوردم چه تهمتی باید باشه هان دزد کثیف
بعدش دستم رو گرفت دنبال خودش کشید ، پرتم کرد داخل سالن اشکام با شدت روی صورتم جاری بودند خیره بهش شده بودم که سرم فریاد کشید :
_ آدمت میکنم
به هق هق افتادم :
_ کار من نیست شما دارید اشتباه میکنید !.
_ معلوم میشه کار تو هست یا نه همیشه عادتت شده دزدی کنی
یه گوشه ایستاده بودم داشتم گریه میکردم حسابی قلبم گرفته بود اصلا باورم نمیشد داشتند همچین تهمت کثیفی بهم میزدند ، صدای خاله عسل بلند شد :
_ داری چیکار میکنی شیرین دیوونه شدی ؟
_ من دیوونه نشدم این عروست دستبند من رو دزدیده بود از تو جیب لباس پیدا کردم
نگاه ناباور خاله عسل روی من نشست با چشمهای گریون سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم ، شیرین خانوم با تحقیر بهم خیره شد و گفت :
_ آدمت میکنم مطمئن باش
صدای داد کیارش اومد :
_ چخبره اینجا
با شنیدن صداش انگار دنیا رو بهم بخشیدن سریع بلند شدم به سمتش رفتم و گفتم :
_ قسم میخورم من هیچ کاری نکردم کیارش خاله ات داره بهم تهمت میزنه
شیرین خانوم اومد به سمتم با خشم بازوی من رو گرفت و بهم توپید :
_ من دارم بهت تهمت میزنم ؟
_ آره
نمیدونستم چی باید بهش بگم بشدت با شنیدن این حرفش قلبم گرفته بود انقدر که حد نداشت اصلا باورم نمیشد خواست موهام رو تو دستش بگیره که کیارش داد زد :
_ دستت بهش بخوره خیلی بد میشه
شیرین خانوم ازم فاصله گرفت ، کیارش بهش خیره شد و خونسرد پرسید :
_ شما مطمئن هستید که آرامش دستبند شما رو دزدیده ؟
_ آره
_ دوربین های خونه رو چک میکنیم مشخص میشه
چشمهام برق شادی زد اینطوری مشخص میشد

رنگ از صورت شیرین خانوم پرید هول شده گفت :
_ میخوای بگی من دارم دروغ میگم آره ؟
خیره بهش شد و جوابش رو داد :
_ نیاز نیست من چیزی بگم همش مشخص هست خاله چرا میترسید ؟
_ من نمیترسم اما تو داری بهم توهین میکنی متوجه هستی ؟
نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ باشه همه چیز معلوم میشه
گوشیش رو بیرون آورد و نمیدونم چیکار کرد با دقت داشت نگاه میکرد وقتی تموم شد اخماش رو تو هم کشید خیره بهم شد که سریع گفتم :
_ قسم میخورم کار من نبوده
نفس عمیقی و گفت :
_ میدونم کار تو نیست خاله خودش دستبندش رو گذاشت جیب تو
بعدش خیره به خاله اش شد و پرسید :
_ واسه چی همچین کاری کردی ؟
_ داری بهم تهمت میزنی
کیارش پوزخندی بهش زد :
_ من دارم تهمت میزنم
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد ، گوشی رو سمتش گرفت و نشون داد
_ پس خوب تماشا کنید
داشتم درست میدیدم خودش دستبندش رو داشت تو جیبم جا میداد
_ من من …
_ چیه چرا به من من افتادید ؟ وقتی داشتید همچین کار کثیفی میکردید فقط به این فکر میکردید تا زن من و یه گدا گشنه دزد نشون بدید
_ پسرم بسه
_ چرا باید بس کنم مامان ، این باید از آرامش معذرت خواهی کنه
نورا اخماش رو تو هم کشید :
_ یه اشتباهی پیش اومده قرار نیست بزرگش کنی کیارش
کیارش پوزخندی بهش زد :
_ اونی که داره بزرگش میکنه من نیستم بلکه شماها هستید که اصلا متوجه این قضیه نیستید
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بهتره تمومش کنید چون داری باعث میشی این قضیه خیلی بد بشه

کیارش خونسرد به شیرین خانوم خیره شد و گفت :
_ اگه یکبار دیگه ببینم سعی داری زن من رو بد جلوه بدی و درباره اش مزخرف بگی اونوقت هست که زندگیت رو جهنم میکنم شنیدی ؟

شیرین خانوم نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ داری اشتباه میکنی من …

_ بسه

بعدش دستم رو گرفت و همراه خودش کشید رفتیم سمت طبقه بالا داخل اتاق که شدیم در رو پشت سرش بست خیره بهم شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره

چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ نمیخواستم تنها باشی اما واسه سفر کاری مجبور شدم الان حالت بهتر هست
_ نه زیاد

پوزخندی کنج لبهاش نشست :
_ حساب اون زنیکه رو میرسم تا دیگه جرئت نداشته باشه همچین کاری انجام بده

_ مهم نیست تموم شد
_ واسه من تموم نشده هیچکس حق نداره با آبروی زن من بازی کنه
خیره بهش شده بودم خیلی زیاد دلتنگش شده بودم انقدر که حد نداشت
_ آرامش
_ جان

_ دلم واست تنگ شده بود
چشمهام گرد شد قبل اینکه چیزی بگم لبهاش روی لبهام نشست من رو روی دستش بلند کرد برد سمت تخت تقریبا پرتم کرد خودش هم روم خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن حسابی بدنش داغ شده بود دستش رفت سمت شلوارم که صدای در اتاق اومد ، عصبی گفت :
_ بله

صدای خاله عسل بلند شد :
_ کیارش باید صحبت کنیم
_ شب صحبت میکنیم مامان

بعدش صدای قدم هاش نشون میداد رفته ، حسابی خجالت زده شده بودم میدونستم فهمیده یه اتفاقی داره میفته
_ خیلی زشت شد

_ نه
_ آره

_ زن منی هر وقت دوست داشته باشم باهات رابطه برقرار میکنم این اصلا خجالت نداره

_ کیارش میدونم زن و شوهر هستیم حالا هر چند موقت اما زشت هست جلوی خاله عسل
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تو زن موقت من نیستی ، درضمن هر وقت دوست داشته باشم باهات رابطه برقرار میکنم اصلا به هیچکس مربوط نیست شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش احساس کردم تموم بدنم گر گرفته میدونستم به هیچکس مربوط نبود اما من خجالت زده میشدم ، با دیدن سکوت طولانی من دوباره گفت :
_ شنیدی یا نه ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
دوباره لبهاش روی لبهام نشست و این شد آغاز یه رابطه دیگه حسابی استرس داشتم ، صداش بلند شد :
_ درد نداری ؟
_ نه
سرش رو روی بالشت گذاشت و خش دار شده گفت :
_ بخواب
چشمهام رو بستم و تصمیم گرفتم حسابی پر انرژی بخوابم …
_ کیارش کارت اصلا درست نبود !.
خیره به خاله عسل شد و گفت :
_ مامان وقتی داشت به زن من بیخود تهمت میزد توقع نداشتید که ساکت باشم درسته ؟
خاله عسل نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ نه توقع نداشتم ساکت باشی اما این هم درست نیست اون خاله توئه
نیشخندی حواله اش کرد
_ اون خاله من نیست بهتره تمومش کنید
تند تند داشت نفس عمیق میکشید میتونستم ببینم چقدر قاطی کرده
بعدش بلند شد رفت ، خاله عسل غمگین بهم خیره شد :
_ انگار هیچوقت قرار نیست رابطشون درست بشه همیشه باید یه چیزی بشه
_ ببخشید
_ تو چرا معذرت خواهی میکنی ؟
_ همش تقصیر من شد
_ تو هیچ تقصیری نداری ، خواهر من حسابی بی شرم شده که هر کاری دوست داشته باشه داره انجام میده
صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ شما نباید انقدر اصرار کنید واسه درست شدن رابطشون !.

_ چرا نباید اصرار کنم ؟
_ چون با اصرار شما فقط کیارش از شما دور میشه ، کسی که داره بد میکنه کیارش نیست بلکه خاله عسل هست متوجه هستید ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید داشت خیره خیره بهم نگاه میکرد
_ نمیدونستم با اینکار دارم کاری میکنم پسرم از من فاصله بگیره
اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ مواظبش باش من دوست ندارم کیارش چیزیش بشه ، نمیدونستم تا این حد باعث میشم پسرم ناراحت بشه
بعدش خاله عسل رفت سمت اتاقش کیارش نباید باعث میشد مامانش ناراحت بشه باید باهاش صحبت میکردم به هر قیمتی که شده رفتم داخل حیاط منتظرش ایستاده بودم میدونستم میاد وقتی در حیاط باز شد خیره بهش شدم داشت میومد سمتم وقتی رسید خیره بهم شد و گفت :
_ چرا اینجا ایستادی ؟
_ منتظر شما بودم
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ واسه چی منتظر من بودی هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ میخواستم درمورد خاله عسل صحبت کنم
_ بگو میشنوم چی میخواستی بگی بهم ؟
_ میشه باهاش بهتر برخورد کنید ایشون فقط میخواستند رابطه شما و خواهرش درست بشه
_ این موضوع هیچ ارتباطی به تو نداره
ناراحت بهش خیره شدم و گفتم :
_ من زنت هستم !.
_ تو یه زن صیغه ای هستی واسه من
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم رفتارش خیلی عجیب بود

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *