خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/فصل دو پارت یازده

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت یازده

به عمارت که رسیدیم کلاهو از سرم بیرون کشیدم که روسریِ کوچیکم سرخورد و پایین افتاد موهای بلوندم از یه سمت سرم روی شونه م ریختن

کلاهو تو بغل اراز پرت کردم و با قدم های بلند به سمت خونه راه افتادم نزدیک در ورودی پامو که میخواستم تو خونه بزارم با کشیده شدن موهام جیغ خفه ای زدم که صدای رزا رو شنیدم

-که از من نترس رزا اررررره؟ واسه من نقشِ النا میای سلیطه ؟!
موهام هنوز تو دستاش بود که دنبال خودش به پشت خونه کشید …

عصبی غریدم
-کندی این بی صاحبارو ول کن رزا !!
-عه عه عه تو خجالت نکشیدی ایرین ؟! چرا نگفتی که ایرینی هان؟!

-چه فرقی میکنه شوهرت که ما نرسیده بهت لو داده دیگه چی میخوای ول کن دوتا شوید داشتم رو سرم اونارم به فنا دادی ولشون کن…!

-پس چی ؟ فکر کردی شوهر منم مثل تو دوروعه؟ البته که میگه !!
دستامو رو دستش گذاشتم و مشتشو باز کردم با ازاد کردن موهام از چنگش نفسی کشیدم و گفتم
-اه چته بابا موهام از جاش دراومد …!

دست به سینه با چشمای ریز شده بهم زل زد که تک خنده ای کردم و گفتم
-حالا که فهمیدی ایرینم اجیتو بغل نمیکنی؟!
مثل بچه های دوساله اخمی کرد و روشو برگردوند ..

از پشت گردنش اروم گفتم
-اگه الان النا جلوت بود و منم مردهههه….

سریع چرخید و جلوی دهنمو گرفت وگفت
-عه نگو لامصب فکرشم داغونم میکنه…!

با لبخند دندون نمایی دستامو باز کردم و گفتم
-پس بپر بغل اجیت که دلم برات یه ذره شده بود ‌..

بی وقفه دستشو دور گردنم حلقه کرد و کنار گوشم گفت
-خیلی دلتنگت بودم ایرین خدارو شکر که برگشتی ورپریده..!

با صدای اراز از هم دیگه جدا شدیم
-چته رزا خانم تو روز روشن به زنم تجاوز جنسی میکنی؟!
خندم گرفته بود که رزا دست به کمرش زد و گفت
-واه واه همچین میگه زنم انگار چه تحفه ای هم هست !!
از بازوم گرفت و به سمت اراز هلم داد و ادامه داد
-مال بد بیخ ریش صاحبشه … بیا بابا اصلا نخواستیم واسه شما …!
دست اراز دورکمرم قرار گرفت وگفت
-البته که واسه من ، تو که زن من بودی به بیست وچهارساعت نمیرسید طلاقت میدادم …
بیچاره بردیا دیدما وسط فرق سرش کچل شده الان دلیلشو فهمیدم …!

بغضش گرفته بود پاشو زمین کوبید و رو به من گفت
-ایرین یه چیزی به شوهرت بگوهااا …!
ابرو بالا انداختم وگفتم
-لامصب چه میشه کرد حقیقته دیگه …تلخه میدونم!!
-تو هم از راه نرسیده رفتی تو جبه ی اون دیگه اره؟!

لبهامو تکون دادم و یکمم خودمو تو بغل اراز لوس کردم و گفتم
-دیگه هرچی باشه اقامونه میدونی دیگه..!

لبهاشو واسم کج وکوله کرد و گفت
-یه جور میگه اقامون اقامون انگار ما نداریم…!
باصدای بردیا نیشش تا بناگوشش باز شد
-زن منو تنها گیراوردین عی نامردا…!

تو جوابش گفتم
-نه بابا زن تو ما رو تنها گیر اورده!! فعلا یه تنه مارو داره میخوره …!

با دیدن بردیا ذوقی کرد و جلوش سینه سپر کرد وگفت
-به به اصلا اقامون حلال زادست میبینید!!!
اراز دستمو گرفت و همین طور که به سمت خونه میکشید گفت
-بله دیدیم اصلا شمارو به عنوان زنو شوهر نمونه باید تو گینس ثبتتون کنن …!
پامونو تو خونه که گذاشتیم بردیا پشت سرمون تک سرفه ای کرد که سریع برگشتیم و اراز رو مخاطب خودش قرار داد وگفت
-داداش باید باهات حرف بزنم درمورد اون موضوع …

زیرچشمی نگاهی بهم انداخت که فهمیدم نمیخوان جلوی من صحبت کنن …
خودم سریع دستای ارازو رها کردم و گفتم
-خب دیگه من میرم تو اتاقم لباسمو عوض کنم شماهم به کارتون برسین …!

اراز با لبخندی رو بهم گفت
-باشه برو بعدا میام بهت سرمیزنم …!

به سمت پله ها راه افتادم که زیر چشمی دیدم اراز و بردیا به سمت پذیرایی راه افتادن ..
دوتا پله رو بالا رفتم و از قصد پاهامو رو پله کوبیدم که قشنگ خیالشون راحت بشه که رفتم تو اتاقم …

حالا نقشه های یواشکی میکشین پشت سرم؟
خیلی اروم دوپله رو پایین اومدم وخیلی اروم و رو نوک پا به سمت پذیرایی راه افتادم …

تو چهارچوب در وایسادم و گوشامو تیز کردم ببینم چه خبره …!
صدای بردیا رو شنیدم که میگفت
-داداش این مرده انگار یه چیزایی میدونه …! رایانو دست کم نگیر ..!

اراز پوزخندی زد و گفت
-حالا چی میگفت ؟!
-وقتی شما رفتین یه چرندیاتی گفت که فکر کنم همچین الکی الکی هم نیست …!
میگفت که النا و افرادش میریزن اینجا …چه میدونم از این حرفا …

اراز خیلی بی تفاوت وخونسرد گفت
-خب بیان هیچ مشکلی نیست …!

اوف اراز اوف این خونسردیت منو دق میده اخر پسر…!
ببین چه راحت و بی تفاوت نگاه میکنه به این مسئله ؟!
ای بابا دِ اخه قربونت بشم افراد رایان خیلی بیشتر از ماست اگه بریزن اینجا به معنی واقعی کلمه بدبخت میشیم تموم.!

با شنیدن صدای بردیا جلوی افکارمو گرفتم که میگفت
-اراز چه ساده گرفتی تو اینارو ؟! مثل اینکه یادت رفته یارو واسه سازمان کار میکنه !!
حتی الانشم بیشتر افراد این عمارت

واسه النا و رایان کار میکنن نه ما ..! اگه اینا هم ملحق بشن به اونا دیگه واویلا خربیار باقالی بار کن …

ناخواسته دستامو بهم کوبیدم وزیر لب گفتم
-اخ که حرف دلمو زدی بردیا افرین !!! اون رزا دست وپا چلفی حلالت باشه ..!

با صدای دستم که تو سالن اکو شد صدای اراز بلند شد
-کی پشت دره؟ بردیا یه نگاه بکن ببین کی کمین کرده؟!

با چشمای گرد شده یه نگاه به اطراف کردم ..یاخدا چیکار کنم …
تو صدم ثانیه فکر کردم اگه به سمت پله ها برم حتما وسط راه میرسه و میبینتم …با دست توسرم کوبیدم و با چشمام اطرافو دید زدم …

با دیدن میز گرد وسط سالن نیشم باز شد …یه میز گرد وبزرگی بود که روش مجسمه ای بلند و سنگین قرار داده شده بود
سریع سمت میز رفتم وساتن کرم رنگشو بالا دادم و زیرش نشستم …

کفش های مشکی بردیا واسه چند لحظه جلوی در تکون خوردن و با برگشتنش نفس راحتی کشیدم …

یکم اون زیر نشستم و منتظر یه موقعیت مناسب میگشتم تا خودمو به اتاقم برسونم قبل از اینکه اراز متوجه بشه …

از بس یکی میرفت و یکی میومو کلافه شدم ..خونه نبود که کاروانسرا شده بود …

اینقدر پاهامو جمع کرده بودم که یه پام کلا خواب رفته بود جرات تکون دادنشو نداشتم…!
یکم که سالن خلوت تر شد وسکوت برقرار شد ساتنِ میزو بالا زدم که بیام بیرون با صدای اراز و بردیا همونجا خشکم زد وساتنو دوباره خیلی اروم رهاش کردم…

با حرفی که بردیا زد خون تو رگام خشک شد ..
-فکراتو بکن داداش ولی باس بگم که النا مثل یه گرگ زخمی میمونه …! بیرحم بود بیرحم تر شده ..
وشایدم الان کلی کینه و نفرت تو سینش جمع شده …تا نیششو نزنه راحت نمیشه تو خودت که بهتر میشناسیش …اگه بیاد ممکنه خیلی اتفاق ها بیوفته که اصلا خوشایند نیست …!

اراز خیلی محکم و مطمئن تر گفت
-منم همینو میخوام بردیا…منتظرم برگرده…!

خیلی جلوی خودمو گرفتم تا جیغ نکشم دستمو بین دندونم گذاشتم واز حرص گاز گرفتم …
اخه خنگ خدا اون برگرده همه رو از دم میکشه ..!

وقتی همه برن پشت النا چهطوری جلوشون دربیایم …
اینقدر حرص خورده بودم که دیگه مغزم از کار افتاده بود …
کفش های اراز و بردیا در جهت مخالف هم دیگه شروع به حرکت کردن یکم که دور تر شدن به طوری که صدای پاشون نمیومد ساتنو از حرصم محکم چنگ زدم و خودمو از زیر میز بیرون کشیدم …!

وقتی خون تو پاهام به گردش دراومد گز گز پاهام شروع شد …
صورتمو جمع کرده بودم و زیر لب النارو دارو دَسَتشو به فوش بسته بودم که صدای رزا با خنده ش تو گوشم پیچید
-چیکار میکنی ایرین ؟! نگو که رفته بودی زیر میز؟!
تا اره از دهنم بیرون پرید خنده ش اوج گرفت و بلند بلند خندید

حالا اعصاب من داغون شده اینم وقت گیر اورده بود …
با دستم به سینش کوبیدم و گفتم
-برو رزا حال وحوصله ندارما یه چی بارت میکنم جفتمون پشیمون میشیم …!

خندش قطع شد و قیافه ی ماتم زده به خودش گرفت و گفت
-مگه چی شده نگرانم کردی؟!
دستمو دور گردنش انداختم و گفتم
-پام خواب رفته بیا بریم اتاقم کار دارم…!

به اتاقم که رسیدیم رو تخت ولو شدم و ساعد دستمو رو پیشونیم گذاشتم …!
حالا با این بدبختی پیش رو چیکار کنیم اخه؟! …

رزا رو به بهونه ی رفتن به حموم پیچوندمش رفت تا قشنگ بشینم مخ نداشتمو جمع کنم ببینم چه غلطی باید بکنم…
اراز که انگار نه انگار عین خیالشم نیست ….درحالی که النا یه ادم معمولی نبود که بشه از خودش و کاراش چشم پوشی کرد …

الان از سابق هم خطرناک تر شده …!!
پام که به حالت عادی برگشت سریع از تخت پایین پریدم و لباسامو عوض کردم …

اگه حرفای رایان درست باشه ‌وبه گفته ی خودش بعد بیست وچهارساعت النا وافرادشو میفرسته اینجا پس باید کاری کنم که یه سرنخ ازش پیدا کنم …!

خیلی اروم بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه بیرون زدم و به گوله خودمو سر خیابون رسوندم …

از اونجایی که افراد عمارت خبرارو مو به مو کفِ دستِ اراز میزارن باید کارمو مخفی انجام میدادم …!

تو تاکسی نشستم و ادرس الونک رو دادم ….
زیر لب یه خدا بخیر کنه ای گفتم و پیش به سوی الونک …!

من به خاطر عشقم هر ریسکی رو تو زندگیم قبول کرده بودم …عشق مافیایی یعنی همین …یعنی تو وسط خطر هم که باشی باید از خودگذشتگی رو بلد باشی ….
باید یاد بگیری حتی تو اوج خطر واسیب برای عشقت دلبری کنی …
خیلی وقته فهمیدم تو گروه ما مافیایی ها ارامشی نیست …هر روزش پر از ماجراست و از فردامون خبر نداریم …!!

ما توی این شرایط سخت عاشق شدیم درحالی که مافیایی ها هیچ وقت عاشق نمیشن …!

ته دلم ترس و اشوب بود اما چاره ای هم نبود نمیتونستم مثل اراز دست روی دست بزارم و احتمالات رو ندید بگیرم …!

النا واسه هرجفتمون حتی گروهمون حکم سم داشت ..!
با اومدنش همه چی خراب میشد همه چی..!

وارد خونه شدم که محافظا با دیدنم از جاشون بلند شدن !!
یکیشون جلوتر اومد و گفت
-مشکلی پیش اومده النا خانم؟!

باز خوبه اینا هنوز پی نبردن که ایرینم ..!
اشاره ای بهشون کردم و گفتم
-میخوام با رایان حرف بزنم تنهایی…!
-اما خانم اقا اراز قدغن کردن که …

وسط حرفش پریدم و محکم داد زدم
-سرپیچی از دستور من یعنی سرپیچی از اراز خان برین کنار میخوام با رایان حرف بزنم وبرم …!

سری تکون داد و در زیرزمینو برام باز کردن …
تا وارد زیرزمین شدم رایان با خشم و نفرت از جاش بلند شد و به سمتم هجوم اورد وگفت
-خیلی پستی ایرین خیلی! این بود قرارمون؟! این بود جواب خوبی هایی که در حقت کردم؟! خیلی پستی …

وقتی دلش خنک شد دستمو بالا گرفتم و گفتم
-من زیاد وقت ندارم رایان اومدم ازت چند تا سوال کنم وبرم!! همین !
پوزخندی زد و ادامه داد
-اگه فکر‌کردی به سوالاتت جواب میدم و پاشدی تا اینجا اومدی باید بگم پس خیلی احمقی ..!

-حاضرم باهات معامله کنم ..!
هیستریک خندید و گفت
-پس این دفعه منو احمق فرض کردی که میام دوباره باهات معامله میکنم هان؟!
-چاره ی دیگه ای نداری رایان!! یا باهام معامله میکنی و من از اینجا نجاتت میدم ویا جواب سوال هامو از جای دیگه ای پیدا میکنم و تو انوقت همین امشب قبل از ریختن افرادت به اینجا به دست اراز کشته میشی…!

یه گوشه نشست و تو فکر فرو رفت …!
دست به سینه جلوش وایسادم و لب زدم
-خب چی میگی ؟! هستی ؟!

نگاشو از روی زمین تا صورتم بالا کشید و گفت
-چی میخوای بدونی ؟!
-درمورد برگشت النا هرچی میدونی بگو …!

-قبلا هم گفتم تا بیست وچهار ساعت اگه خبری به افرادم نرسه النارو برمیدارن و میان اینجا…!

خندیدم و گفتم
-اینکه کاری نداره با گوشی من زنگ میزنی و علایم حیاتی تو براشون شرح میدی انوقت میفهمن زنده ای و نمیریزن اینجا ….!

یه نگاه به قیافه م کرد و با صدای بلندی زد زیر خنده …
شوکه شده چند قدم عقب رفتم و گفتم

-تو چته؟! حالت میزونه؟!

از جاش بلند شد و همین طور که به سمتم میومد خیلی جدی لب زد
-من واسه سازمان سری بین الملل کار میکنم ایرین …!
کارم نابود کرد گروه و افراد شماهاست ..!
سازمان اونقدر بزرگ وهوشمنده که با این چیزا خام نمیشه …!

گیج از حرفاش سری تکون داد که یهو استین لباسشو بالا زد و گفت
-خوب نگاه کن …!‌
اشاره ای به ساعت مچی تو دستش کرد و ادامه داد
-ساعت مچی به نظر میاد دیگه نه؟!
زبونو روی لبهای خشک شدم کشیدم و همینطور که چشمامو به ساعتش دوخته بودم اره ای گفتم که سریع پشت بندش گفت
-نه دیگه نه خنگ خدا نهههه…. این ساعت نیست …
یعنی هست اما یه جی پی اس فوق حرفه ای توش به کار برده شده ….!

و وقتی منو بیست وچهارساعت توی یه نقطه ببینن که بدون حرکتم به دنبالم میان ..!
حس گری که توش به کار برده شده با باز کردن از دستم فعال میشه بازم میفهمن …!

ناباور عقب عقب رفتم که پشتم به دیوار‌ خورد ..!
زیر لب گفتم
-پس دیگه بی چاره شدیم …اومدنشون حتمیه…!

وقتی قیافه ی نگرانمو دید بعد مکث طولانی گفت
-ولی یه کاری هم میشه کرد .. همچین بی چاره هم نیستی هنوز…!

سریع به چشماش زل زدم و گفتم
-چه کاری ؟ چیکار‌ باید بکنم ؟!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

2 نظر

  1. پارت جدیـــــــــد؟

  2. ۵روز گذشته !😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *