خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نوزده

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نوزده

خوشحال از حدس زدن درست و رجوع به اعماق تاریک مغزم، با ذوق نگاهش کردم که با دیدن حالت چهره‌ام که نیشم تا بناگوش باز بود، باز هم خنده‌ای آروم اما مردونه سر داد و این درست لحظه‌ای بود که به یک دروازه آهنی بزرگ رسیدیم که جدا از زنگ زدگیش، قدمت این مکان تاریخی رو نشون می‌داد.
درواز آهنی در گوشه ها و جاهایی که ممکن بود انسانیزاد دستش بهش برسه با خزه و گل پوشش داده بود تا انسانیزاد هارو خر فرض کنه و زنگ زدگی این درواز زشت رو، کتمان کنه.
اما پشت اون دروازه میله‌ای که حتی بدون عبور ازش، می‌شد به انتهای اون مکان هم چشم دوخت، اسباب بازی های بزرگ و برقی و رنگارنگی قرار داشت که کلمه “شهربازی”رو، بوضوح در ذهن آدم پررنگ می‌کرد.
اما این که چرا اینجا اومدیم و چرا عموی باربد می‌خواست من رو سوار قطار نارنجی رنگ مرگ بکنه، گرچه خودش هم از اینموضوع حرفی نزده بود اما انقدر رنگ آمیزی اون قطار آتشین زیبا بود که اصلا بهش نمی‌اومد که قطار مرگ باشه، خودش می‌دونست و خدا.
با تعجب و درواقع کنجکاو و هیجان از دلیل حضورمون اینجا، به چهره عموی باربد زل زدم که نیم نگاهی بهم انداخت و بدون ذره‌ای توجه به حضورم در کنارش، راهش رو کشید و به سمت جلو رفت.
می‌گن کودک درون انقدر فعاله که بی توجه به سن و جایگاهت، نسبت به اطرافیانت بی توجه بشی اما نه انقدری که من رو مثل برغاله زنگوله پا، میون اون همه سر و صدا و شلوغی تنها بذاره!
یعنی انقدر دلش می‌خواست سوار بازی ها بشه؟
اصلا بهش نمی‌اومد که نقطه ضعفش، ترن هوایی باشه.
به خودم اومدم و میون اون شلوغی غیرقابل تحمل، سریعا مثل جوجه اردکی که از طایفه غرق شده ها جا مونده، خودم رو به عموی باربد که در این کیس مادرم به حساب می‌اومد رسوندم و نه تنها جرات حرف زدن نداشتم و داشتم از زیبایی ها راه ندادن بچه کوچیکی توسط مامور بازی ها به دلیل قد کوتاهش لذت می‌بردم که با دیدن رنجر و بازی مورد علاقه‌ام و شنیدن عربده های سوارشونده هاش و از ته دل، خوشحال و بی اختیار، با تن صدایی نسبتا بالا گفتم:
-آخ جون رنجر!
با شنیدن صدای نگران عموی باربد، به خودم اومدم:
-مطمئنی؟ آخه این وسیله هم خطرناکه هم مطمئن نیستم که امن باشه.
چقدر از این لذت بردم که انقدر درکش بالا بود که نگفت این وسیله برای “تو” امن نیست.
و برای انسانیزاد عنوان کرده بود.
مگه می‌شه یک انسان، دکتر باشه، بیرحمم نباشه، درکش هم فرازمینی باشه و تازه عاشق ماشین بازی بچه ها باشه؟!
عجیب احساس می‌کردم که خدا فقط برای بستن دهن من، این فرشته زمینی رو به زمین نازل کرده و بعدش هم به فاصله پلک زدنم، محوش کنه و بگه سک سک!
با فکر به این موضوع و این که روزی، عموی باربد در این دنیای فانی حضور پیدا نکنه، مغموم و باد کرده، به همراه چشمهای غمگینم، توی چشمهاش زل زدم که اخم گیجی بین ابروهاش نشوند و گفت:
-حالت خوبه؟ می‌دونی خب من هم این وسیله رو دوست دارم اما الان واقعا شرایطش مهیا نیست وگرنه خودم بهت پیشنهادش رو می‌دادم.
نفس عمیقی از این که نمی‌تونست ذهنم رو بخونه کشیدم و مغموم از این که این همه وقت، تنهایی براش عذاداری کردم، چشم چشم کردم تا با یافتن وسیله‌ای، خودم و خودش رو از این بلاتکلیفی مثل درخت ایستاده میون جمعیت خلاص کنیم که با لبخند پرسید:
-با سینما هفت بعدی چطوری؟

از پیشنهادش، ذوق عجیبی به دلم نشست و خوشحال، موافقت کردم که با اطمینان خاطر از موافقتم، بهم گفت که می‌ره بلیط بگیره و من هم همینجا بایستم تا به اصطلاح گم نشم و من هم درست بعد از این که موافقت کردم و رفتنش رو مشاهده کردم، راهم رو کشیدم و سمت کیوسک خوراکی ها رفتم.
مگه می‌شد سینماگردی، بدون هفتاد هشتاد تا خوراکی که توی بغلت باشه؟
ذوق زده از حجم خوراکی ها و پیرمرد خسته نشسته روی صندلی، با لحنی هیجانی گفتم:
-خسته نباشید! دوتا پشمک و یک بسته پفیلا کاراملی و چیپس سرکه‌ای و چیپس ساده و لواشک غیربهداشتی و دوتا رانی هلو بیزحمت. فقط پشمک هارو انقدر بزرگ بگیرید که نتونم جلوی پاهام رو ببینم.
نه که خیلی هم بدون پشمک جلوی پام رو می‌تونستم ببینم، تازه برای پشمک بیچاره هم شرط می‌ذارم.
پیرمرد اما با شنیدن سفارشم، با تعجب بهم خیره شد و از ترس این که در عرض چند سال می‌تونست این همه سفارش رو آماده کنه، آب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزونی که مشخص کننده وجود عزرائیل در کیسوسکش و در حال تر کردن لبش با چایی بود پرسید:
-چیز دیگه‌ای لازم ندارید؟
خیلی سوال بجا و مناسبی کرده بود اما با دیدن حالش، دهنم رو که برای سفارش بیشتر باز کرده بودم، با درک از دم مرگ بودنش، لبخندی زدم و با جواب منفیم، ازش تشکر کردم و پیرمرد هم دست به کار شد و در حین پشمک گیری بهم گفت که هرچقدر تنقلات دیگه می‌خوام، از جلوی ردیف خوراکی روبه روم بردارم و من هم با دیدن اون همه خوراکی غیربهداشتی و دوست میکروب و ویروس های متعدد، ذوق زده شروع به شخم زدنشون کردم.
با این که سفارشم در عین ساده بودن، قابل وضوح بود اما با دیدن پشمکی که اونقدر بزرگ نبود که جلوی پام رو نمی‌تونستم ببینم، بی اختیار لب برچیدم اما با دیدن بدن لرزون پیرمرد مهربونی که خوشحال در حال حساب کردن خوراکی هام می‌شد و با پولش، می‌تونست یک مغازه بالای شهر بزنه، بیخیال ضدحال زدن، منتظر از اعلام قیمتش، به چرتکه توی دستش خیره شدم.
خیلی برام جالب بود که هنوز هم هستند کسایی که هیچجوره دلشون با ماشین حساب صاف نمی‌شه و ترجیح می‌دن وقت ارزشمند طرف رو به بدترین شکل ممکن بگیرن اما باز هم با روش های سنتی حساب کتاب کنند.
تراول توی دستم رو نگه داشته بودم تا بعد از پنج دقیقه بهم قیمت کلی اجناسی رو که توی دستم سنگینی می‌کرد بهم اعلام کنه که صدای خسته اما خونسردش رو شنیدم:
-نه. اشتباه شد…
و باز چرتکه رو به حالت اولیه در اورد و باعث شد منی که دهنم رو به اندازه غار علیصدر باز کرده بودم، از حرفش، چشمهام به گشادی همون غار بشه و به دست لرزونش نگاه کنم که با گفتن کلمه “دو”، چهار تا از اون مهره های چرتکه رو به سمت بالا ببره.
خدایا مگه می‌شه؟
غلط کردم گفتم لذت می‌برم.
آخه چه وضعشه؟
سریعا برای این که دست از این نوع حساب کتاب برداره با استرس گفتم:
-نیاز نیست عموجان. بفرمایید.
و اومدم تراول رو به سمتش بگیرم که دستی، مانعم شد و جلوی چشم خودم، خیانت وارانه به منی که تراول در دست داشتم، تراول اتو کشیده تری به دست داشت و به سمت عمو پشمکی گرفت که با تعجب، اول به تراول و بعد به دست تراول دار نگاه کردم.
به محض این که هم زمان، من و عمو پشمکی به چهره فردی که بی احترام وارانه مانع پول دادنم شد، اون فرد مهربون گفت:
-بفرمایید. بقیه‌اش هم باشه برای خودتون.
عمو پشمکی اما با ذوق از دیدن پول، زودتر از من بیخیال سناریوی خیانت به رفتار، پول رو از دست طرف گرفت و ذوق زده گفت:
-دستت درد نکنه جوون.
عموی باربد هم مهربون جوابش رو داد و با لبخند رو به من گفت:
-بریم؟

من هم با دیدن جو مثبت اون صحنه، بیخیال حرف زدن شدم و هم شونه عموی باربد به راه افتادم و اول راه، پشمکی رو که براش گرفته بودم که در اصل خودش با پول دادن گرفته بود، به سمتش دراز کردم که خوشحال ازم تشکر کرد و با آرامش گفت:
-می‌دونی من از بچگی عاشق پشمک بودم. هرچند که ضررش خیلی بیشتر از اون حس خوشحالی جدا کردن رشته های مشخصی از باقی رشته های دیگشه اما خب، عشق و علاقه من نسبت به پشمک قدرتمند تر از دانایی مضراتش بود.
با لبخند از توصیفاتش و این که کلماتی که به کار می‌برد انقدر دلنشین بود که دوست داشتی تا قیام قیامت توی یک اتاق تاریک زندونیش کنی تا برات حرف بزنه، در حال قدم برداشتن سمت ورودی سینما که با نور های نئون تزئین شده بود گفتم:
-من هم پشمک خیلی دوست دارم. بیشتر از بقیه هله هوله ها برام ارزش داره ولی…
ولی گلبو انقدر بی عرضه بود که حتی نمی‌تونست حرف دلش بزنه.
اما عموی باربد کنجکاو پرسید:
-ولی؟
در همون لحظه شکر خدا، به ورودی سینما رسیدیم و عموی باربد هم با نشون دادن بلیط ها، به مامور سینمایی که خوشحال، آماده پرت کردنمون به بیرون سینما بود، ضدحال بدی زد و مامور سینما هم گنداخلاق از این که نتونست بهمون بخنده با لحن خشکی گفت که می‌تونیم بریم تو.
خوشحال از این که مشکلی بوجود نیومد، به همراه عموی باربد، صندلی هایی رو انتخاب کردیم که جدا از گوشه بودنش، به راحتی به پرده سینما دسترسی داشته باشیم.
و هدفمون هم از انتخاب کردن صندلی های گوشه، بیشتر صحبت کردنمون بود و همچنین، سنجیدن مقاومت مسئولین سینما!
گاز پرهیجانی به پشمکم زدم و عموی باربد هم در حالی که خونسرد و آدم وارانه تر از من پشمکش رو پاره می‌کرد رو به من گفت:
-گفتی ولی. ولی چی؟
من هم پشمک خیس شده توی دهنم رو یه جا از استرس سوالش قورت دادم که سوزش سطحی توی گلوم حس شد.
در اوج تاریکی، به عموی باربد زل زدم و آروم گفتم:
-کار خوبی نکردید که حساب کردید.
عموی باربد هم درست مثل من توی اون تاریکی که فقط برق نگاهمون پیدا بود، توی چشمهام زل زد و مهربون گفت:
-اتفاقا کار خوبی کردم. اگر می‌گفت به حساب من چیزی بردار هیچی برنمی‌داشتی.
با تعجب پرسیدم:
-نقشه کشیده بودید؟
خنده آرومی از سوالم سر داد و با شیطنت گفت:
-اینطور فکر کن.
لبخندی از زرنگی روی لبم نشست و بی اختیار گفتم:
-آخه اینجوری من موذب می‌شم. نه تنها نمی‌تونم لب به هیچی بزنم بلکه عذاب وجدان هم می‌گیرم.
عموی باربد با شنیدن حرفم، دست از پشمکش برداشت و با لحن بیرحمی که تاحالا این لحن رو ازش نشنیده بودم روبهم گفت:
-خیلی خب. پس باشما باید با زبون خودت حرف زد. شما لب به این خوراکی ها می‌زنی چون ما هردو باهم خریدیم. شما انتخاب کردی و من هم باید پولش رو می‌دادم. الان درست شد؟

از لحن بیرحمش، نه تنها ذره‌ای ترس توی دلم بوجود نیومد بلکه زدم زیر خنده و طولی نکشید که عموی باربد هم با خنده گفت:
-والا. خجالت می‌کشم و موذبم. اومدیم یکم خوش بگذرونیم. دوست داشتم حساب کردم.
با لبخند و از ته دل، ازش تشکر کردم که خشک در حالی که پلاستیک رو از دستم می‌گرفت:
-تشکر نیازی نیست. دیگه چی گرفتی؟ سینما بدون خوراکی نمی‌شه که.
خوشحال از این که یکی از تئوری های زندگیش، با من هماهنگ بود، پلاستیک خوراکی هارو توی بغلش ول دادم و با ذوق شروع کردم به توضیح فواید و مضرات و ساختار مولکولی هر کدوم از خوراکی هایی که گرفته بودم و عموی باربد هم با دقت به حرفهام گوش می‌داد.
وسط امتحان گرفتن از عموی باربد در مورد جهش ژنتیکی لواشک های امروزی بودم که با سروصدایی که ایجاد شد، متوجه شروع فیلم و درواقع بازی شدیم و عموی باربد هم عینک زرد رنگی به دستم داد و من هم با زدن عینک، وارد دنیای بازی شدم.
دایناسور ها بی توجه به اصراف شدن و حروم شدن بقیه موجودات زنده، روی جلبک های دریایی که می‌شد هزاران غذای خوشمزه ازشون درست کرد پا می‌ذاشتن و پلاسیده‌شون می‌کردن و این موضوع، من رو بیشتر برای حمله مسلحانه به بچه تی رکس بیشخصیت ترغیب می‌کرد.
گاهی هم انقدر از هیجان سروصدا می‌کرد که تی رکس، لحظه‌ای می‌ایستاد و رو به من نگاه عجیبی بهم می‌انداخت به طوری که از عمق چشمهاش، “خداوکیلی” پرسشانه و تعجب آمیزی پیدا بود.
اما من بی توجه، بی هدف شلیک می‌کردم و حتی به همون جلبک مادرمرده هم می‌زدم اما به اون تیرکس خرشانس، هیچ گونه تیری نمی‌خورد.
کاملا از عموی باربد غافل شده بودم اما ته دلم، احساس می‌کردم که به عنوان نفوذی، داره لابه لای بقیه باند تی رکس ها، اطلاعات جمع می‌کنه و چون اولین بارم بود که حضور در همچین سینمایی رو تجربه می‌کردم، نمی‌دونستم که این صحنه، برای همه مشترکه!
دستهام خسته از شلیک به تی رکس خندون در حال له کردن جلبک بیچاره، تفنگ رو به سمت پایین اوردم و نفس نفس زنون، به تی رکس بیشخصیت نگاه کردم که با نعره‌ای که از خوشحالی سر داد و صداش انقدر زیاد بود که یک تنه تونست زمین لرزه‌ای رو در مغزم ایجاد کنه، من رو مهمون سردردی ناگهانی کرد.
بی اختیار دستم رو به پیشونیم گرفته بودم و به سمت زانوهام خم شدم.
لعنتی!
انقدر سر درد بدی بود که احساس می‌کردم تموم رگ های سرم، دارن اعتصاب می‌کنن و با جمله “مرگ بر گلبو”، خواهان آزادی هستن.
اما بر خلاف تصوراتم که عموی باربد، با عموی تی رکس ها پیوند دوستی بسته بود، درست دوثانیه بعد از خم شدنم و محکم فشردن سرم توسط دستهام، با صدای نگرانی گفت:
-گلبو؟ گلبو چیشد؟
خیلی دلم می‌خواست حرف بزنم اما حالم بشدت بد بود.
شاید هم احساس می‌کردم که به محض باز کردن دهنم، اون رگ ها راه فراری پیدا می‌کنن و دست به دامن حلقم برای برتاپ رگ می‌شن.
عموی باربد هم با دیدن حالتم که حتی نمی‌تونستم جواب حرفش رو بدم، آستین بازوم رو گرفت و در حالی که بلندم می‌کرد ملایم گفت:
-پاشو دختر هیچی نیست. پاشو بریم بیرون.

به حرفش گوش دادم و همراه باهاش، قدم بر می‌داشتم اما هنوز هم سرم در حال ترکیدن بود.
هنوز هم دست هام رو محکم به سرم گرفته بودم و حتی راه رفتن برام سخت شد و لحظه‌ای ایستادم که عموی باربد، آروم گفت:
-چیزی نیست آروم باش. ببین رسیدیم. بشین اینجا.
و خودش کمکم کرد که بشینم و خودش هم کنارم نشست و نگران گفت:
-می‌تونی حرف بزنی؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم و در اصل حرفی نزدم.
حتی نمی‌دونستم که چرا سرم رو به علامت آره تکون دادم وقتی که نمی‌تونستم حرف بزنم.
عموی باربد هم نفس عمیقی کشید و رو به منی که چشمهام رو از درد محکم بهم فشرده بودم گفت:
-بیا یکم آب بخور. چشمهات رو باز کن. هیچی نیست احتمالا سروصدا زیاد بوده.
چشمهام رو آروم باز کردم و سعی کردم که که حداقل یکی از دستهام رو از روی شقیقه‌ام بردارم تا بتونم بطری آب توی دست عموی باربد رو از دستش بگیرم.
به هر زوری که بود، دست لرزونم رو از شقیقه‌ام برداشتم و بطری آب رو از عموی باربد گرفتم که بازهم در حالی که بطری دیگه توی دست خودم بود، عموی باربد انتهای بطری رو گرفته بود که مبادا از دستم بیوفته و ممنون این کار شریفش شدم.
به محض ورود اولین قطره آب روی زبونم، حالم کمی جا اومد و کمی از اون سردرد کم شد.
انگار که اعتصاب کننده ها فقط معطل یک قطره آب بودن تا بساط جکوزیشون رو به راه بشه.
عموی باربد هم مهربون گفت:
-آفرین. بیشتر آب بخور.
زبونم باز شده بود و از این رو، با صدای ضعیفی گفتم:
-می‌شه قرص بخورم؟
و واقعا هم الان به قرص احتیاج داشتم.
عموی باربد هم با مکث گفت:
-ببینم قرصت رو.
دستم رو سمت کیفم که توی دست عموی باربد بود دراز کردم و عموی باربد هم کیفم رو روی پام قرار داد.
چشمهام تار می‌دیدن اما تلاش می‌کردم که حداقل با حس لامسه، جایگاه قرصی رو که همیشه توی کیفم بود و همیشه هم ازش استفاده می‌کردم پیدا کنم که پس از چند ثانیه، حس لامسه‌ام برخلاف باقی دفعات، خوب کار کرد و قرص رو به سمت عموی باربد گرفتم و عموی باربد هم با دیدنش گفت:
-قویه ولی اگر می‌دونی که سرت خیلی درد می‌کنه بخور.
خوشحال از این که اجازه داد، اومدم قرص رو از پاکتش جدا کنم که خودش برام اینکار رو کرد و قرص رو توی دستم قرار داد.
بعد از خوردن قرص، چشمهام رو محکم بستم و باز سرم رو به دستهام فشردم که تکیه گاهشون، روی زانوهام قرار داشتن.
عموی باربد هم ملایم گفت:
-چیزی نیست الان حالت بهتر می‌شه.
ناراحت از این که عملیاتش رو با عموی تی رکس بهم زده بودم ازش عذرخواهی کردم که مهربون گفت:
-همین هم کلی خوش گذشت.
خوشحال از جوابش، نفس عمیقی کشیدم که سرم داشت کم کم وا می‌ذاشت.
با سوالی که توی ذهنم جرقه زد، با مکث، بدون این که سرم رو از دستم جدا کنم پرسیدم:
-چرا اینجوری شدم؟
با سوالم، سکوت عموی باربد رو به عنوان جواب تایین کردم و از سکوت، ناراحتی آهی کشیدم که مهربون گفت:
-چون قراره خوب بشی!
با تعجب از جوابش، سرم رو که حالا دردش خیلی خیلی کمتر از چند دقیقه پیش شده بود، از دستهام جدا کردم و به چشمهای مهربونش نگاه کردم.
توی چشمهاش اطمینان موج می‌زد.
هیچجوره به خودش اجازه نمی‌داد که بذاره ذره‌ای احساس منفی رو از چشمهاش بخونم.
کاملا مردانه!
جوابش، انقدری که شوکه‌ای کرده بود، حتی سردردم رو هم شوکه کرد و رفته رفته داشت با خداحافظیش خوشحالمون می‌کرد که عموی باربد هم مهربون گفت:
-رادین رو که می‌شناسی؟ همون که بار اول اومدی مطب و سربه سرت می‌ذاشت.
با لبخند از یادآوریش، سرم رو به علامت مثبت تکون دادم که با شیطنت گفت:
-متاسفانه یا خوشبختانه وقتی فهمید عمل داری همه تلاشش رو کرد تا توی تیم پزشکی باشه.
با تعجب اما بی اختیار پرسیدم:
-مگه اخراج نشدن؟
تک خنده‌ای کرد و با لحنی که کاملا مشخص بود که داره تموم تلاشش رو می‌کنه تا ذهنم رو به سمت دیگه‌ای سوق بده گفت:
-این بشر ماهی دو بار از اون بیمارستان اخراج می‌شه. هر دفعه هم می‌گه چرا من.
کنجکاو و با خنده پرسیدم:
-چجوری برمی‌گردن سر کارشون؟
نفس عمیقی کشید و با لبخند در حالی که به دست لرزونم نگاه می‌کرد گفت:
-هردفعه به یکی از همکاراش رو می‌اندازه. و واقعا هم اون بیمارستان بدون رادین هیچه برای همین همه با کمال میل قبول می‌کنن که مخ رئیس بیمارستان رو بزنن تا رادین دوباره بیاد سر کار.
با تعجب گفتم:
-چه باحال! چقدر خوبه آدم انقدر محبوب باشه.
لبخندی زد و خیره به چشمهام پرسید:
-می‌دونی چرا اوردمت اینجا؟
کنجکاو و سریعا برای این که به جواب برسم، سریع و بی مکث گفتم:
-نه. چرا؟

به قلم: سحرناز چوپانی
{از تمام کسانی که پارت هارو می‌خونن و نظر می‌دن کمال تشکر رو دارم. یکم سوال تفریحی بذاریم ببینیم رمان خون ها چقدر درگیر رمان هست:
تا حالا توی زندگیتون شخصی مثل عمو پشمکی حضور داشته؟ 😉 }

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت شصتو شش

  دیگه نمیتونستم باورش کنم. بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *