خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصتو شش

رمان بهار/پارت شصتو شش

 

دیگه نمیتونستم باورش کنم.
بین مهرداد و اون پسر ذره ای شک نداشتم این مهرداده که داره دروغ میگه نه اون پسر…
اصلا من چرا از اون انتظار عشق و وفاداری داشتم وقتی اون خودش به زن خودش هم رحم نکرد و اومد سمتم.
همه چیز بین ما کم کم داشت به جرو بحث شدید کشیده میشد.
به سمت کیفم رفتم و گفتم:

-من دیگه یک دقیقه هم اینجا نمیمونم.حتی یک دقیقه! اینجا بمونه برای تو و همون دخترای جینگولی مستونت

با قدمهای سریع به سمتم اومدو دستمو گرفت و چنان به سمت خودش چرخوندم که حس کردم قراره ده دور دور خودم بچرخم.
با دوتا دستش خیلی آروم زد رو شونه هام و گفت:

-من دارم به تو میگم هرچی شنیدی اشتباه بوده…اشتباه…دختر چی کشک چی مگه اینجا روسپی خونه است من باخودم یکی رو بردارم بیارم هان؟؟؟

نه! فایده نداشت.اگه این دهن لعنتی من بسته می موند اون دوباره مثل همیشه خودش رو طلبکار نشون میداد و من رو بدهکار.
رفتم سمت کاغذ و برداشتمش.
اون یه مدرک بود.یه مدرک قوی.چسبوندمش به سینه اش و گفتم:

-اینا سفارشاتتن….یه دختر دوروز پیش اینارو سفارش داد ولی چون پول نداشت موکولش کرد به بعد…پسره گفت یه اقا اون ته راهرو واستاده بود که بنظر می رسید تازه از حموم اومده بیرون.بهش گفتم آقا پسر شاید اشتباه دیده باشی.
اونم گفت نه نه خانم اقای موحد بود میشناسمشون…مشتری همیشگیمون هستن.

بریده بریده گفت:

-خب …خب م…

پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم:

وای خدااا…مهرداد….ازت متنفرم…تو خیانتکاری…یه خیانتکار عوضی…دیگه نمیخوام باهات ادامه بدم

دوباره خم شدم کیفم رو برداشتم که برم اما دوباره مانع ام شد و گفت:

-ببین… من همچی رو برات توضبح میدم!

داد زدم و دستم رو از بین انگشتاش کشیدم عقب و با داد گفتم:

-آهاااان….پس حالا دیگه فهمیدی راجب چی حرف میزنم آره؟؟؟خیلی عالیه خیلی….تا چند دقیقه میش نمیدونستی اما الان همچی حل شده آره…داری حالمو بد میکنی….

چنان نعره ای زد که کیف از
دستم افتاد زمین:

-لعنتی میخوام باهات حرف میزنم میخوام توضیح بدم برات…

مثل خودش داد زدم:

-نمیخوام توضیحتو بشنوم نمیخوام…

سعی کرد نگه ام داره و مانع رفتنم بشه تا حرفهاش رو بزنه:

-تو اشتباه میکنی! اشتباه میکنی قضیه اصلا اونطور که تو فکر میکنی نیست!

با تاکید و نفرت گفتم:

-قضیا دقیقا همین…

-نه نه نیست…

من دروغهای مهرداد رو از بهر بودم.میدونستم همیشه جه حرفهای آماده ای تو آستین داره تا تقدیم طرف مقابلش بکنه و خودش رو از پای دار محکومیت بکشه پایین:

-سعی نکن دروغ تحویلم بدی…من نمیخوام.نمیخوام از تو حرفی بشنوم.هرچیزی که لازم بود رو شنیدم…هرچیزی…

با دست بهم اشاره کرد و گفت:

-تو از من بدت میاد.مثل اون اوایل دوستم نداری واسه همین همه اش دنبال بهونه ای تا ازم جدابشی…

-باشه باشه تودرست میگی…این تویی که همیشه درست میگی…این تویی که همیشه حقیقت رو میگی….

به خودش اشاره کرد و با همون قیافه ی طلبکاری که انتظارش رو داشتم گفت:

-آره آره معلوم که من راست میگم….من همیشه راستش رو میگم…همیشه

برجستگی رگهای گردن بلندش،سرخی چشماش، رنگ به رنگ شدن صورتش و دستهای مشت شده اش نشون از شدت عصبانیتش میداد.
چشمهاش…حتی اگه داد و هوار هم نمی کشید باز میشد شدت خشمش رو از چشماش دید!
ولی…چیزی که منو عاصی و بهم می ریخته میکرد این بود که بازهم مسیر رو به سمتی برد که خودش رو بیگناه نشون بده و منو گناه کار….
سرم رو اهسته تکون دادم و با خشم و بغض گفتم:

-برات متاسفم….برات متاسفم…برای خودمم متاسفم.برای خودم متاسفم که با آدم رذل و کثیف و دروغگوی خیانت….

حرفم تموم نشده بود که دستش رو بالا برد و سیلی خیلی محکمی به گوشم زد.اونقدر محکم که جاری شدن خون رو از لب زخمیم حس کردم.
ماتم برداز این حرکتش…از این کارش…
اون منو زد!
اماده ی اشک ریختنن بودم اما نه الان…
نه جلوی مهردادی که خودش رو صاحب و مالک من میدونست و فکر میکرد چون هزینه های زندگیم رو پرداخت میکنه باید هر طور دلش خواست باهام رفتار بکنه!
باید خیانتش رو ببینم و دم نزنم
بغضمو قورت دادم…
داستان غم همیشه همینطور.غم رو باید قورت داد حتی اگه مثل یه کلوخه ی خاروخاشاک باشه!
با نفرت و با چشمای آماده ی اشک ریختن گفتم:

-دنبالم نیا….باهام تماس نگیر…فقط از زندگیم برو بیرون…متوجهی؟

کیفم رو برداشتم و از جلوی چشماش رد شدم و رفتم بیرون…

 

کیفم رو برداشتم و از جلوی چشماش رد شدم و رفتم بیرون تما اون برای چندمینبار از پشت گرفتم و به سمت داخل کشوندم و بعد سد راهم شد.
کمرش رو تکیه داد به در و گفت:

-ببین…اعصاب من تخمی نکن و فقط پنج دقیقه گوش کن ببین چیمیگم…

با چه رویی همچین چیزی ازم میخواست؟ با چه رویی تو چشمام نگاه میکرد!؟ واقعا با چه رویی!؟
بانفرت گفتم:

-گفتم نمیخوام ببینمت…بروکنار….

سرشو بالا انداخت و گفت:

-نمیرم…

-برو کنار مهرداد برو….

قالتاقانه گفت:

-اصلا میدونی چیه؟زورم میرسه نمیرم کنار تا وقتی که حرفهامو نشنوی!

دادزدم:

-تو باهاش سکس کردی…تو با اون دختر سکس کردی با چه رویی میتونی تو چشمام نگاه کنی و برای دفاع از خودت وقت بخوای؟؟زت متنفرم…

دادزد و گفت:

-سکس نکردم…

-کردی کردی….برو کنار…

دستشو گرفتم و از سر راه کنارش زدم و بعدهم بدو بدواز اون خونه ی نفرت انگیز دور شدم.
از چشمام اشک سرازیر بود و از لبم خون…من دیگه چطور میتونستم همچین اتفاق تلخی رو از ذهنم بندازم بیرون!؟ چطور میتونستم باهاش کنار بیام!؟
بخاطرش به دختر خاله ی خودم خیانت کردم.
بخاطرش تمام شبهامو با عذاب وجدان خوابیدم اما الان عاقبتم ختم پیدا کرد به همچین موقعیتی….
تو خیابون با چشمهای اشکبار راه میرفتم و اتفاقات این روزای اخیر زندگیمو باخودم مرور میکردم.
اینکه چیشد که بهش دل بستم.
اصلا دقیقا همچی از کجا شروع شد از کدوم لحظه!؟
چرا باخودم به این ایمان رسیدم اون ارزش ورود به این رابطه رو داره!
چرا من لعنتی عاشقش شدم…
چرا بهش دل بستم…
چزا اونقدری وابسته اش شدن که قید همچی رو زدم و چشم رو همه نسبتها بستم و وارد رابطه با اون شدم!؟
پشت دستمو روی چشمهام کشیدم و اونقدر از اون خونه ی لعنتی دورشدم که از یه جایی به بعد خودمم دیگه نفهمیدم کجام !

این عاقبت رو دوست نداشتم چون فکر اینکه تمام این مدت برای مهرداد یه بازیچه یا یه همخواب بودم قلبم رو چنان به درد میاورد که حس میکردم داره تو سینه ام مچاله میشه!
عاجز از راه رفتن پناه بردم به یکی از پارکهای همون حوالی…
نشستم رو نیمکت و مات و مبهوت زل زدم به چمنها…
هنوز تو شوک بودم.هنوز نتونستم باخود و این اتفاق کنار بیام.
انگار لحظه به لحظه ناخواسته چیزایی تو ذهنم برام مرور میشدن که با چشم ندیده بودم.
بدون اینکه چشمام ب ای تجسم بهتر بسته بشن میتونستم جز به جز اتفاقهای افتاده بین مهر اد و اون دختره رو حدس بزنم.
احتمالا باخودش آوردش توی خونه….
اول ازهمه رفتن سراغ تخت و سکس کردن و بعدهم اون رفت دوش بگیره و اون یکی محض رویایی کردن لحظات کلی آت و آشغال سفارش داد.
وای خدا…داشتم روانی میشدم….روانی…

سرم رو پایین انداختم و زل زدم به زمین.قطره ی خون که چیکه کرد فهمیدم من با چه قبافه ای داشتم تو خیابونا راه می رفتم.
دستمالی از جیب کیفم بیرون آوردم و گذاشتم روی زخم لبم.
هرجور که حساب میکردم تهش باخودم به این نتیجه می رسیدم که فریب خوردم.یه فریب بزرگ….
فریب حرفهای عاشقانه اش.فریب نوازشهاش…
دل بستم به کسی که پایبند هیچکس نبود نه زن خودش نه منی که میگفت حاضره براش جون بده!
آه عمیقی کشیدم و دستمال رو چندمرتبه رو زخمم فشار دادم تا خونش رو بندبیارم.

باید تحمل میکردم.باید مثل یه آدم قوی رفتار میکردم من دختری بودم که سختی های زیادی رو تجربه و تحمل کرد.
باید با این یکی هم کنار میومدم….باید….
ساعت مچیم و زمان بهم یاداور شدن وقتی زیادی برای رفتار به کلینیک ندارم.
دست بردم توی کیفم و آینه ی جیبیم رو بیرون آوردم.

زخم خونی لبم که حالا کمی گسترده تر شده بود رو صورت سپیدم حسابی خودنمایی میکرد و من مطمئن بودم با جادوی گریم هم نمیشد پنهونش کرد. باید اینحال کمی تلاش برای نرمال نشون دادن ظاهرم تو اولین روز کاری لازم بود.
کیف لوازم آرایشیم رو باز کردم و یه خط چشم بیرون آوردم.
تو آینه خیره به چشمم با اون خط مشکی سعی کردم حالتی بهش بدم تا پژمردگیش بخاطر گریه مشخص نباشه… بعداز اون
مژهای بلند و سیاه رنگم رو با فرمژه برامده کردم و بعد کمی رژ به لبهام زدم.

درست همون موقع پسر جوونی که درحال گذر بود با دیدن من عقب گرد کرد و گفت:

-جوووون…چشاشو!

عبوس نگاهش کردم تا بفهمه اگه اینجام واسه جلب توجه عوضی ای مثل اون نیستم و بعدهم فرمژه ام رو سر جاش گذاشتم.
چندقدمی اومد سمتم تا شانسش رو امتحان کنه و بعد گفت:

-بمونم یکم با هم اختلاط بکنیم!

چقدر آماده بودم تلافی رفتار مهرداد رو سر یکی دیگه خالی بکنم.
بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

-برو رد کارت تا داد و بیداد راه ننداختم

اخمی کرد و با تکون دادن دستش توهوا گفت:

-هووو…چته چه وحشی….نخواستیم بابا….

راهشو که گرفت و رفت برگشتم سرجام.
فرصت چندانی نداشتم.خرت و پرتهامو توی کوله ریخنم و راه افتادم سمت ایستگاه تاکسی .
باید راس چه

 

فرصت چندانی نداشتم.خرت و پرتهامو توی کوله ریختم و راه افتادم سمت ایستگاه تاکسی .باید راس چهار خودمو میرسوندم به کلینیک چون اصلا دوست نداشتم روز اول کاری یه تصور بد از خودم برای بقیه بسازم.
یه آدم بی مسئولیت و بی نظم!
بعداز چنددقیقه انتظار بالاخره یه تاکسی جلوی پام ترمز کرد.اول گفتم دربست و وقتی گفت بیام بالا سوار شدم و آدرس رو دادم.
پشت صندلی راننده یه آینه چسبیده شده بود که لبخندی محوی روی صورتم نشوند.یکم سرم رو خم کردم تا بتونم خودم رو بهتر تو آینه ببینم و بعد شروع به مرتب کردن شال روی سرم کردم.
گمونم شکل رسمی تری داشت اگه لباس فرم میپوشیدم اما امیدوارم امروز استثانا بهم امان میدادن!
روز سخت و بدی داشتم.خیلی سخت.
سرم رو تکیه دادم به عقب و گوش سپردم به ترانه ای از سینا سرلک که از ضبط تاکسی پخش میشد.

از من چه مانده بعد تو جز ناتوانیم؟
جز سنگ قبر خاطره روی جوانیم…
بی عشق و بی عاطفه و هیچ وعده ای
ماندم چگونه سمتِ خودت میکشانی ام!
آن من که آزموده جهان را به عشقِ خویش
حالا برای همچو تویی؛ زندانی ام!
حال از نبرد بین تو اعتماد من؛ این از قمار بین من و زندگانی ام
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم؟!
هجوم زخم تو را نمیکشد، تن من!
برای کشته شدن چه کنم؟!

هزار و یک نفری به جنگ با دل من؛ برای این همه تن چه کنم؟!

چقدر حس نفرت نسبت به خودم پیدا کرده بودم.عصبانی بودم.هم از خودم و هم از مهرداد.مهردادی که دیگه سخت میتونستم باورش کنم.

-خانم کدوم قسمت نگه دارم !؟

صدای راننده تاکسی از فکر
مهرداد کشدندم بیرون سرمو بلند کردم و نگاهی به خیابون انداختم و گفتم:

-همینجا پیاده میشم.

پول کرایه رو حساب کردم و بعدهم از تاکسی پیاده شدم و رفتم سمت کلینیک.
اول یه نفس عمیق کشیدم و بعد مانتوم رو مرتب و صاف کردمو بالاخره از پله ها بالا رفتم.
همزمن نگاهی به ساعتم انداختم.3:45دقیقه بود و خوشبختانه دیگه نمیتونستم به خودم بگم بی نظم!
به نگهبان سلام دادم وگفتم:

-ببخشید آقای…

دست از تی کشیدن راهرو برداشت و گفت:

-نوری هستم!

-آهان بله.منم احمدوندم. اقای نوری میتونید درهای کلنیک رو باز کنید میتونم نوبت دهی رو شروع کنم

سرش رو تکون داد و گفت:

-باشه حتما!

رفتم داخل و پشت میز نشستم.
باید از همین حالا کارهارو انجام میدادم.
اونجا یه گنجه بود که جای خالی زیاد داشت و من دلم میخواست همه ی اون جاه های خالی رو گلدون بزارم برای همین به فکرم رسید اینبار وقتی رفتم دانشگاه اون شیشه نوشابه هایی که دانشجوها بعداز نوشیدن نوشابه اش مینداختن تو سطل رو جمع کنم و باهاشون گلدون درست کنم.
همزمان شماره ی پگاه رو گرفتم تا ببینم درچه حال.
میگفت ناهارو تخم مرغ خورده و الانم ولو شده رو تخت و تو تنهایی با گوشی خودش رو سرگرم کرده.
ظاهرا دوباره مجبور بودم برم ور دل خودش….
چقدر این زندگی نکبت بار شده بود!

حدودا ده دقیقه بعداز من خانم یگانه هم بالاخره اومد.
بشاش و پر انرژی گفت:

-سلام! چطوری!؟

به احترامش بلند شدم و گفتم:

-سلام ممنون! شما خوبی!

کیفش رو آویزون کرد و گفت:

-مرسی گلم.کی اومدی ؟

-خیلی نیست!

اسپری خوشبو کننده رو برداشت و همه ی فضاهارو خوشبو کرد و بعد خیلی اتفاقی چشمش به زخم لبم افتاد.متاسف و جاخورده پرسید:

-ای وای! لبت چیشده! چقدر ورم کرده.قاچ خورده اصلا…

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

-اگه نمیگین دست و پا چلفتی ام باید بگم تو حموم پام لیز خورد اینجوری شدم!

با تاسف گفت:

-آخ آخ ! چه قدر بد شد.حیف این لبای خوشگل…

لبخند زدم و سر به زیر انداختم…

 

رفت و آمد اونقدر تو کلینیک شلوغ بود که حتی وقت نمیکردم سر بخارونم.
اما نکته ی مهمی که من تو همون چندساعت نسبت بهش اگاهی پیدا کردم این بود که تقریبا اکثرا اون زنها و مردهایی که اینجا میومدن جز همون دسته از مردم بودن که پولشون از پارو بالا میرفت و این کاملا از وجنات و سکناتشون مشخص بود.عین ریگ واسه سروهیکلشون‌پول خرج میکردن.
فقط مونده بودم اون مدل دخترایی که صورتشون زاویه سازی شده بود، لبهاشون پروتز، گونه هاشون ژلِ، پیشونیشون لیفتِ، ابروهاشون میکرو، چشماشون لنزِ و مژه هاشون کاشتنی و موهاشون فیک دقیقا میخواستن بیان و کجاشون رو تغییر بدن !؟

داشتم نوبتهارو چک میکردم که یه دختر جوون که از مراجعه کننده ها هم بود اومد سمتم و گفت:

-خانم !

غرق کار بودم.اما صداش حواسم رو جمع کرد.سر بلند کردم و گفتم:

-بله بفرمایید!

دوتا دختر بودن.دو دختر جوون…سوای تمام بزک دوزکهاشون،لبهاشون رو اونقدر ژل زده بودن شده بود عین کون مرغ!
عینکش رو تودستش بالا و پایین کرد و پرسید:

-شما خودتون پیشونیتون رو پیش دکتر صداقت لیفت کردی؟!

تو شوک سوال مسخره و خنده دارش بودم که اون یکی دختر پرسید:

-لباتون رو چند سی سی ژل زدین!؟ کار خود دکتر شرافت!؟

کمکم داشت از حرفهاشون خنده ام میگرفت.یکیشون که شدت جراحی صورتش نسبت به اون یکی کمتر بود رو به دوستش کرد و گفت:

-ببین من میخوام حالت چشمها و ابروهام مثل این بشه…یکم کشیده رو به بالا…نمونه کار خود دکتر جون دیگه!؟

واقعا داشت خنده ام میگرفت.بریدن و دوختن و منو هم جز دارودسته ی خودشون حساب کردن.لب باز کردم که بگم من هیچکدوم از کارهایی که اونا گفتن رو انجام ندادم اما درست همون موقع خانم یگانه که نمیدونم کی حرفهای مارو شنیده بود سرو کله اش پیدا شد و قبل از اینکه من چیزی بگم رو به دخترا گفت:

-بله عزیزم! هم لیفت پیشونیشون و هم ژل لبهاشون رو پیش خود دکتر انجام دادن…منتها ژل ایشون یکم کمتر که نچرال تر به نظر بیاد!

متعجب به خانم یگانه نگاه کردم.خیلی راحت این دروغ رو برای تبلیغ کلینیک انجام داد و از صورت من مایه میذاشت.
واقعا نمیفهمم چه نیازی به اینکار هست وقتی دکتر خودش اونهمه مراجعه کننده داشت.
دختره رو به یگانه کرد و گفت:

-پس من میخوام مدل ابروهام و لبهام مثل ایشون باشه!

یگانه با زدن لبخندی عریض گفت:

-ای به چشم! نوبتتون که شد تشریف آوردین داخل حتما به دکتر بگین ایشونم دقیقا همین حالت رو روی صورتتون پیاده میکنه!

وقتی اون دو دختر رفتن و روی صندلی هاشون نشستن رو کردم سمت یگانه و پرسیدم:

-آخه چرا بهشون درو…

نذاشت حرفم رو کامل بزنم.دستمو رو گرفت و گفت:

-عزیزم کم کم یه چیزایی رو خودت متوجه میشی.یادت باشه یکی از ملاکهای انتخاب تو فیس خوشگلت هست دیگه…فیس تو یه جور تبلیغ هست دیگه!

-آخه…

تند تند گفت:

-آخه نداره دیگه قشنگم! حالت بجای این حرفها برو من مهر کلینیک رو از خانم سلطانی بگیر…من جوهر تموم کردم اینجا دادم اون

نگاهی پرسشگر بهش انداختم و پرسیدم:

-خانم سلطانی کیه!؟

-منشی دکتر حاتمی دیگه…توهمین کلینیک واحد دوم.

شدت تعجبم بیشتر شد.منشی دکتر حاتمی!؟ ناباور پرسیدم:

-دکتر فرزین حاتمی!؟

با عجله گفت:

-خب آره دیگه!

-مطبش اینجاست!؟

-یعنی نمیدونستی!؟؟ وای من برم الان صدای دکتر درمیاد! زود مهرو ازش بگیر و بیا…

یگانه ذهن منو درگیر خودش کرد و بعدهم رفت.میدونستم اینجا چندتا پزشک دیگه هم هستن اما هیچوفت فکر نمیکردم دکتر حاتمی هم یکی از این پزشکها باشه.
خودکار توی دستم رو گذاشتم روی میز و از سالن رفتم بیرون تا کاری که خانم یگانه بهم گفته بود رو انجام بدم.
با قدمهای مردد سه چهارتا پله ای که ختم میشد به واحد بغلی رو بالا رفتم و رو به روی درقهوه ای رنگش ایستادم.تا چشمم به اسم حک شده ی دکتر فرزین حاتمی روی قاب مستطیل شکل طلایی رنگ کنار در نیفتاد باورم نشد که اینجا واقعا مطب اون هست.
نفس عمیقی کشیدم و با باز کردن در رفتم داخل…..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت …

یک نظر

  1. چرا پارت جدید رو نمیذارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *