خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد :
_ خودم دیدمش داشت میرفت به منم پیشنهاد داد برم که گفتم دیگه اهلش نیستم چون من وقتی ازدواج کنم بشدت پایبند هستم
نورا با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم خیره به کیارش شد و گفت :
_ کارت درست نبود
_ چرا خاله ؟
_ نباید همچین حرفی بهش میزدی ، میدونم هنوزم عاشقش هستی و …
کیارش وسط حرفش پرید :
_ کی گفته من هنوز عاشق نورا هستم ؟
نیشخندی زد :
_ نیاز نیست کسی بگه من خودم میدونم
_ من عاشق نورا نیستم و بعد طلاق واسه همیشه از قلبم و زندگیم انداختمش بیرون از کسایی که هرزه هستند بشدت متنفر هستم و …
صدای بابا نورا بلند شد :
_ کیارش تمومش کن
کیارش نگاهش رو بهش دوخت و ادامه داد :
_ کسی که شروع کرد من نبودم خاله بود بعدش مگه دروغ میگم ، نورا یه زن متاهل بود که بهم خیانت کرد و با این کارش باعث شد خودش تحقیر بشه
شیرین خانوم بلند شد و با عصبانیت گفت ؛
_ اینجا دیگه جای من نیست .
بعدش همشون گذاشتند رفتن ، عسل خانوم خیره به کیارش شد
_ چرا باهاش دهن به دهن میشی ؟
کیارش ابرویی بالا انداخت :
_ توقع داشتید در برابر حرفاش سکوت کنم ؟
_ آره
_ اما میدونید من سکوت نمیکنم کسی که باید شرمنده بشه ما نیستیم اونا هستند که با وقاحت تمام دارند به حرفاشون ادامه میدن وقتش شده بود حسابی حالشون گرفته بشه !.
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم چی باید بگم بهت اصلا توقع نداشتم باهاشون اینطوری برخورد داشته باشیم .

_ من از همشون متنفر هستم دوست ندارم چشمم بهشون بیفته این رو خیلی خوب میدونند اما باز میان تا اعصاب من خراب بشه پس لیاقتشون همین هست
عسل خانوم غمگین بلند شد و گفت ؛
_ هیچوقت دوست نداشتم خانواده ام اینجوری از هم بپاشه
کیارش با خشم بلند شد
_ یعنی تقصیر من هست که اینطوری شده ؟ یا اون هرزه که وقتی زن من بود لنگاش رو واسه یکی داده بود هوا
عسل خانوم به سمت کیارش اومد
_ آروم باش من منظورم …
کیارش وسط حرفش پرید :
_ منظورت هر چی که بود خیلی خوب رسوندی
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ نمیدونم دیگه چی باید بگم هر چیزی که بود رو من بهت گفتم
کیارش گذاشت رفت که عسل خانوم به سمتم برگشت و گفت :
_ امشب باید اینجا باشی
_ آقا چرا عصبانی شد ؟
تلخ خندید :
_ مقصر من هستم نباید یه جوری باهاش حرف میزدم که اینطوری بشه اما واقعا قصد و نیت بدی نداشتم
_ درسته شما قصد و نیت بدی نداشتید اما نباید اینطوری باهاش صحبت میکردید
_ میدونم
_ عسل خانوم
خسته کنارم نشست و گفت :
_ جان
_ ببخشید که این سئوال رو میپرسم ، اما چرا نورا وقتی به آقا خیانت کرده دوباره روش میشه با خانواده شما در ارتباط باشه ؟
_ چون نورا تو خانواده ای بزرگ شده که اینا واسش عادی هست واسه همینه برخوردش خیلی ریلکس هست اما میتونم بفهمم پشیمون شده .
_ چرا ؟
پوزخندی زد :
_ چون شوهرش مشکل داره
چشمهام گرد شد :
_ چه مشکلی ؟
_ مشکلات روحی روانی داره و از یه طرف چشمش دنبال زن هاست واسه همین نورا ازش زده شده .

_ و لابد قصد داره دوباره برگرده پیش آقا ؟
عسل خانوم شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ این غیر ممکن هست چون کیارش بشدت ازش متنفر هست و هنوز نتونسته کار زشتش رو فراموش کنه یجورایی کیارش متعصب و غیرتی هست واسه همین تو این زمینه ها خیلی حساس هست
_ شما خودتون چی ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ منم موافق نیستم وقتی نورا عروس من هست بره رو تخت یه پسر دیگه و این باعث شرمساری هست ، دوباره دوست ندارم پسرم برگرده سمت نورا و خودم هم میدونم کیارش هیچوقت همچین کاری انجام نمیده
متفکر داشتم بهش نگاه میکردم منم بشدت تو همین مدت کوتاه که نورا رو دیده بودم ازش متنفر شده بودم نمیشد عاشق همچین آدمی شد
_ آرامش
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ کیارش میتونه با تو خوشبخت بشه
چشمهام گرد شد
_ چرا همچین چیزی میگید ؟
_ کیارش بعد خیانتی که نورا بهش کرد از همه زن ها زده شد به هیچکس نزدیک نشد و حالا با برگشت تو دوباره یه احساسی بهش دست داده که …
ساکت شد چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ اما رابطه ما …
وسط حرفم پرید :
_ میدونم رابطه شما چجوری هست اما وقتی کیارش چنین شرطی گذاشته حتما پشتش یه دلیل هست
_ نمیدونم
بعدش بلند شد
_ بیا اتاقت رو بهت نشون بدم استراحت کنی
_ میز رو جمع نکنیم ؟
_ صبح جمع میکنیم فعلا وقت خواب هست
_ باشه
به سمت اتاقی که گفت راه افتادم و داخل شدم ، مثل اینکه اتاق کیارش بود خیلی خوشگل بود اما یجورایی اتاقش انگار روح نداشت سیاه سیاه بود من اصلا از سیاهی خوشم نمیومد یجورایی باعث ترس میشد

 

نمیدونم چقدر گذشت که چشمهام بسته شد و خوابم برد …
_ آرامش
با شنیدن صدای عسل خانوم آهسته چشمهام رو باز کردم ، سر جام نشستم و گفتم :
_ جان
_ ظهر شده بیا نهار اماده است صبحانه هم نخوردی میترسم ضعف کنی .
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم ، وقتی از اتاق خارج شد کسل بلند شدم رفتم دست و صورتم رو بشورم از کجا به کجا اومده بودم هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی قراره زندگی من این شکلی بشه
اشک تو چشمهام جمع شد که سریع چند تا نفس عمیق کشیدم و پسش زدم الان وقت گریه کردن نبود میدونستم یه روزی میاد که منم بتونم برم پیش خانواده ام !.
سر میز نهار نشسته بودم بی اشتها داشتم با غذام بازی میکردم که صداش عسل خانوم بلند شد :
_ چرا داری با غذات بازی میکنی ؟
_ میل ندارم زیاد
_ چرا ؟
با شنیدن این سئوالش دوباره بغض به گلوم هجوم آورد
_ دلم واسه مامانم تنگ شده
متفکر بهم خیره شد و پرسید :
_ شماره مامانت رو میدونی ؟
چشمهام برق شادی زد :
_ آره
_ بیا باهاش صحبت کن
بلند شدم تلفن رو گرفت شماره مامان رو بهش دادم اما قبل اینکه اتصال رو بزنه خیره بهم شد و گفت :
_ به هیچ عنوان بهشون ادرس نمیدی چیزی درباره کیارش نمیگی شنیدی ؟
_ آره
بعدش اتصال رو زد نمیدونم چقدر گذشت که صدای خسته بابا بزرگ تو گوشی پیچید ؛
_ بله
_ بابابزرگ
چند ثانیه ساکت شد یهو داد زد
_ آرامش کجایی عزیز دل بابا بزرگ حالت خوبه ؟
_ آره من خوبم نگران نباشید
_ کجایی ؟
_ من …
با کشیدن گوشی از دستم نگاه وحشت زده و پر از ترس من روی کیارش نشست گوشی رو قطع کرد و فریاد کشید :
_ کی گفته تماس بگیری هان ؟

به من من افتادم
_ خوب من من …
با داد حرف من رو قطع کرد
_ تو چی هان ؟ مگه من بهت نگفته بودم به هیچ عنوان حق نداری با هیچکس از اعضای خانواده ات صحبت کنی پس تو چه غلطی کردی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم چی میتونستم بهش بگم وقتی مامانش بهم اجازه داده بود ، حسابی ترسناک شده بود اما من ترسیده داشتم بهش نگاه میکردم خواست دوباره چیزی بگه که صدای عسل خانوم بلند شد :
_ من بهش اجازه دادم
کیارش تیز به سمتش برگشت و با خشم غرید :
_ واسه چی همچین کاری انجام دادید ؟
با آرامش گفت :
_ دلش واسه خانواده اش تنگ شده بود فقط میخواست صداشون رو بشنوه فکر نمیکردم …
_ بسه مامان
بعدش دست من و گرفت و بهم توپید :
_ پاشو
بلند شدم که با خشم در حالی که تو چشمهام زل زده بود گفت ؛
_ گمشو تو برو آماده شو میریم
با قدم های لرزون به سمت اتاق رفتم تا آماده بشم چاره ای جز این نداشتم و حسابی وحشت زده شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم ، چشمهام با درد بسته شد .
وقتی آماده شدم رفتم سمت پایین صدای عسل خانوم بلند شد :
_ کیارش بهتره امروز آرامش پیش من باشه تو حالت خوب نیست
_ من حالم خیلی خوبه
بعدش به سمتم اومد دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ، سوار ماشینش شدم با سرعت داشت رانندگی میکرد مشخص بود حسابی خشمگین شده دستام داشت میلرزید نمیدونستم چه عکسل العملی باید نشون بدم کاش میدونستم اما نمیشد
با ایستادن ماشین با ترس پیاده شدم مثل یه جوجه مظلوم داشتم پشت سرش راه میرفتم همین که داخل شدم نگاهش رو بهم دوخت و سرم داد زد :
_ آدمت میکنم
اشک تو چشمهام جمع شد
_ من کاری انجام ندادم
عصبی خندید :
_ کاملا مشخص هست هیچ کاری انجام ندادی ، وقتی بهت گفتم باید چیکار کنی و تو به حرف من گوش ندادی .

_ من فقط دلم واسه خانواده ام تنگ شده بود مامانت گفت میتونم باهاشون صحبت کنم فقط نمیتونم بهشون بگم کجا هستم من …
_ فقط خفه شو صدات رو ببر وگرنه یه بلایی سرت میارم که تا عمر داری به هیچ عنوان فراموشش نکنی
چشمهام با درد بسته شد میتونستم بفهمم چی داره میگه ، داشت تهدید میکرد و من بشدت میترسیدم چون تهدید هاش عملی میشد و همشون خطرناک بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم باهام کاری نداشته باشید
نیشخندی حواله ام کرد
_ التماس فایده نداره
بعدش بهم نزدیک شد که باعث شد از ترس تو خودم جمع بشم …
* * * *
با درد چشمهام رو باز کردم احساس میکردم تموم استخونای بدنم شکسته شده نه به اون رفتار خوبی که باهام داشت تو جمع خانوادگیش نه به این خشونتش حسابی از دستش کتک خورده بودم و در اخرش یه رابطه دردناک باهام برقرار کرده بود که کم از تجاوز نداشت !.
_ هی
با چشمهای گریون بهش خیره شدم و ترسیده گفتم :
_ بله
_ میری به سر و وضعیت میرسی وقتی برگشتم دوست ندارم با این شکل و شمایل ببینمت شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش از اتاق خارج شد ، یکی نبود بهش بگه خودت باعث شدی من به این حال و روز بیفتم حالا چرا داری دوباره تهدید میکنی نمیتونستم بلند بشم تموم بدنم داشت تیر میکشید اشکام روی صورتم جاری شدند ، صدای در اتاق اومد با گریه نالیدم :
_ بله
صدای نگران مه جبین اومد ؛
_ میتونم بیام داخل خانوم
_ آره
در اتاق باز شد و اومد داخل با دیدن وضعیت من دستش روی دهنش قرار گرفت و گفت :
_ خدای من این چه وضعیتی هست واسه ی خودت درست کردی ؟
_ من درست نکردم اقا درست کرده

به سمتم اومد و گفت :
_ پاشو باید ببرمت حموم حالت اصلا خوب نیست
_ تموم بدنم درد میکنه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ چرا به حرفاش گوش نمیدی آخه مگه نمیدونی وقتی عصبانی میشه هیچکس جلو دارش نیست
_ نمیدونستم قراره اینطوری بشه خواهش میکنم بهم کمک کن بلند بشم
_ باشه بیا دستم رو بگیر ببرمت حموم
دستش رو گرفتم و بلند شدم رفتیم سمت حموم بهم کمک کرد بعدش لباس مناسب پوشیدم کنار اینه من رو نشوند موهام رو شونه کرد یه آرایش ملیح روی صورت بی روح من انجام داد
وقتی کارش تموم شد رفت اتاق رو تمیز کرد ، تموم مدت ساکت نشسته بودم وقتی کارش تموم شد اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و لرزون گفتم :
_ بله
نگران گفت ؛
_ میترسی ؟
_ کاش میتونستم برگردم پیش خانواده ام من هیچوقت همچین زندگی داغونی نداشتم
_ ببین آقا زیاد سنگدل نیست اما باید به حرفاش گوش بدی وقتی نافرمانی ببینه عجیب بی رحم میشه حالا طرف مقابلش هر کسی میخواد باشه
چشمهام با درد بسته شد زیادی بی رحم بود و این رفتارش اصلا قابل قبول نبود حداقل واسه من قابل قبول نبود
* * * *
_ خوبی ؟
ترسیده گفتم :
_ آره
اخماش رو تو هم کشید و گفت ؛
_ به حرفای هیچکس جز من گوش نمیدی شنیدی ؟
_ آره
سرش رو تکون و مشغول خوردن شد اما من اصلا نمیتونستم غذا بخورم همش میترسیدم ، یهو دست از غذا خوردن کشید
_ چرا نمیخوری ؟
_ من خوب من …
وسط حرفم پرید :
_ از من میترسی ؟

ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم وقتی میدونست ازش میترسم چرا داشت همچین سئوالی میپرسید ، واقعا آدم عجیبی بود با صدایی گرفته شده گفتم :
_ نه
_ به من دروغ نگو
دستم رو روی قلبم گذاشتم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ نیاز نیست بترسی تا وقتی که به حرفام گوش میدی و بر خلاف حرف من کاری نمیکنی ، حالا شامت رو بخور .
با ترس شروع کردم به خوردن درست بود میگفت نترس اما دست خودم نبود با بلا هایی که سرم اورده بود یه احساس ترس با من عجین شده بود
_ آرامش
_ بله آقا
_ فردا مهمون دارم به هیچ عنوان از اتاقت خارج نمیشی شنیدی ؟
_ آره
یعنی مهمونش کی بود که میخواست من داخل اتاق باشم گاهی بشدت عجیب غریب میشد
* * * *
مه جبین اومد داخل اتاق با دیدن من پرسید :
_ چرا اینجایی ؟
_ آقا دستور داد گفت مهمون دارم به هیچ عنوان نیا بیرون منم میترسم به حرفش گوش ندم واسم دردسر بشه .
لبخندی روی لبهاش نشست که متعجب شدم چرا داشت میخندید
_ مهمون آقا کیه مگه ؟
_ دوستش هست یه پسر مجرد خوشگل و مهربون
_ خوب این کجاش خنده داشت ؟
مه جبین آهسته گفت :
_ آقا روت غیرتی شده
شکه شده بهش خیره شدم بعدش با صدایی گرفته شده گفتم :
_ اصلا همچین چیزی نیست
_ اتفاقا همین هست من خیلی خوب آقا رو میشناسم و میدونم چی به چیه
_ آخه چرا باید بخاطر من غیرتی بشه ؟
_ لابد ترسیده عاشق دوستش بشی یا دوستش عاشق تو که غیر ممکن هست نمیدونم اما آقا خوشش نمیاد قبلا که اون دختره چندش نور هم زنش بود همینطوری بود آقا روش غیرت داشت خیلی زیاد واسه همین بعد خیانتش به هیچ زنی نزدیک نشد .
_ پس چرا من و خرید ؟!

_ من که فکر میکنم آقا عاشقت شده وگرنه چه دلیلی میتونست وجود داشته باشه
_ اون اصلا قلب نداره بخواد عاشق من بشه فقط من و اذیت میکنه ، دوست دارم هر چه زودتر برگردم پیش خانواده ام خیلی دلم واسشون تنگ شده
_ نا مادریت خیلی عوضیه
چشمهام با درد بسته شد
_ اون خیلی عوضیه چون اولش باعث شد زندگی مامانم نابود بشه میدونی مامان من بعد طلاقش وقتی من و داداشم تو شکمش بودیم تو تیمارستان بستری بوده خیلی حالش بد بوده اما وقتی فهمیده باردار هست بخاطر ما تلاش کرده تنها امید زندگیش من و داداشم هستیم نمیدونم الان حالش چطوره خیلی نگرانش هستم .
چشمهاش گرد شد :
_ مامانت تا این حد عاشق بابات بوده ؟
پوزخندی زدم :
_ مامان من هنوز هم عاشق بابام هست اما به روی خودش نمیاره چون دوست نداره کسی از رازش با خبر بشه ، مامان من درمورد مخفی کردن ما از بابامون بهمون نگفت حتی اینکه تو تیمارستان بستری بوده من و داداشم وقتی هفده سالمون بود واقعیت رو فهمیدیم .
_ دنبال باباتون نرفتید ؟
_ رفتیم میخواستیم ببینیمش دیدیدمش اون با زن و بچه هاش خوشحال بود ما هم با مامانمو هیچوقت نمیخواستیم بهش واقعیت رو بگیم .
سرش رو تکون داد و گفت :
_ پس با این وجود حال مامانت باید خیلی زیاد بد شده باشه .
اشکام روی صورتم جاری شدند که مه جبین هول شده صدام زد :
_ آرامش آروم باش
اما من نمیتونستم آروم باشم قلبم به درد اومده بود از تصور اینکه مامان الان حالش چقدر میتونه بد باشه !.
یهو در اتاق باز شد نگاهم به کیارش افتاد با دیدن من تو این حال و روز خشمگین نگاهش رو حواله ی مه جبین کرد و داد زد :
_ چیکارش کردی هان ؟
دوست نداشتم مه جبین رو از دست بدم واسه همین سریع میون گریه گفتم :
_ مه جبین تقصیری نداره خواهش میکنم کاری بهش نداشته باشید

_ برو بیرون
مه جبین سریع با گفتن چشم از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست ، کیارش به سمتم اومد
_ بلند شو
ایستادم و با چشمهای گریون خیره بهش شدم که گفت :
_ واسه چی گریه کردی هان ؟
چشمهام با درد بسته شد میترسیدم بهش واقعیت رو بگم عصبانی بشه ، داشتم دنبال یه جواب میگشتم که دوباره صداش بلند شد :
_ به هیچ عنوان هم سعی نکن بهم دروغ بگی شنیدی ؟
با صدایی که حالا داشت میلرزید گفتم :
_ آره
_ خوب میشنوم
_ یاد خانواده ام افتادم دلم واسشون تنگ شد ، داشتم درمورد خانواده ام به مه جبین میگفتم واسه همین داشتم گریه میکردم قسم میخورم مه جبین هیچ تقصیری نداشت .
دستش رو زیر چونم گذاشت
_ به من نگاه کن ببینم
خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ وقتی حامله شدی بچه ی من رو سالم بدنیا آوردی میبرمت پیش خانواده ام
قطره اشکی روی گونم چکید
_ چرا گریه میکنی ؟
_ نگران مامانم هستم
_ نیاز نیست نگرانش باشی واسش پیغام فرستادم حالت خوبه ، حتی وقتی خواب بودی عکست رو واسش فرستادم پس مامانت میدونه جات خوب هست بهش اطمینان دادم
چشمهام گرد شد
_ شوخی میکنی ؟
_ نه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعیت داشت همچین چیزی اصلا تو ذهن من نمیگنجید
_ آرامش
_ بله
_ من هیچوقت دروغ نمیگم !.
_ من همچین چیزی نگفتم
_ میدونم اما نگاهت این و میگه ، هر وقت دلتنگ خانواده ات شدی بهم بگو
_ چیکار میکنید ؟
نیشخندی زد :
_ کاری میکنم ببینیشون و دلتنگیت رفع بشه
گیج پرسیدم :
_ چجوری ؟
_ دنبال من بیا

چرا داشت باعث میشد قلب من شکسته بشه یعنی فقط واسش یه زن صیغه ای بودم داشت به همچین شکلی بهم نگاه میکرد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ خیلی بدجنس هستی چجوری میتونی همچین چیزی بهم بگی ؟
در حالی که زل زده بود داخل چشمهای من گفت :
_ یادت نرفته من اربابت هستم و تو نمیتونی اینطوری باهام صحبت کنی !.
ساکت شدم حق باهاش بود اون ارباب من بود ، سرم رو پایین انداخته بودم که صدای سردش بلند شد :
_ بریم داخل
همراهش داخل شدیم اما حسابی از دستش ناراحت شده بودم توقع نداشتم اینقدر سرد باهام برخورد کنه این رفتارش باعث میشد اعصاب من خورد بشه
_ آرامش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، ایستادم و مثل خودش سرد گفتم :
_ بله آقا
یه تای ابروش بالا پرید :
_ آقا ؟
_ خودتون خواستید اینطوری باهاتون صحبت کنم آقا !.
پوزخندی زد :
_ داری تلافی میکنی ؟
_ نه
_ کاملا مشخص هست
نفس عمیقی کشیدم دوست نداشتم چیزی بهش بگم که باعث بشه اعصابش خورد بشه چون همینطوریش حسابی باعث شده بود قلبم شکسته بشه
رفت نشست و گفت :
_ برو مامانم رو صدا بزن بیاد
_ باشه
رفتم سمت اتاق خاله عسل تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بله
_ خاله عسل کیارش باهاتون کار داره
_ باشه تو برو منم میام
رفتم پایین بهش گفتم خاله عسل میاد ، بهم اشاره کرد بشینم نشستم زیاد طول نکشید خاله عسل اومد نشست خیره بهش شد و گفت :
_ باهام کار داشتی ؟
_ دوست نداشتم ناراحتت کنم مامان اما خودت میدونی من با خواهرت مشکل دارم شاید اگه رفتارش درست بود ، اینطوری باهاش برخورد نمیکردم اما خودش همش سعی داره باهام کلنجار بره شاید متوجه شدید

خاله عسل بعد مکث کوتاهی جوابش رو داد :
_ منم اشتباه کردم باهات اون شکلی صحبت کردم ، نمیدونستم اینطوری باعث میشم بینمون فاصله بیفته کسی که باید رفتارش درست بشه خاله ات هست تو حق داشتی پسرم امیدوار هستم من رو ببخشی

لبخندی بهش زد و گفت :
_ مامان

_ جان

_ همیشه بهت افتخار میکنم چون بهترین جواب رو میدی ، میدونستی ؟

خاله عسل خندید :
_ خوب حالا حسابی از دستت ناراحت شده بودم که اینطوری باهام صحبت کرده بودی

_ دوست نداشتم ناراحتت کنم مامان خودت من و خیلی خوب میشناسی
سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد :
_ درسته خیلی خوب میفهمم رفتارم باهات بد بود اما همش تقصیر خودت بود

چشمهاش گرد شد :
_ تقصیر من بود ؟!

_ آره

_ مگه من چه کاری انجام داده بودم ؟
_ نباید اصرار میکردید

_ فکر میکردم رفتارت با خاله ات درست میشه

_ همچین چیزی اصلا ممکن نیست
_ کیارش
_ جان

_ خاله شیرینت دوستت داره من …
_ مامان !.

ساکت شد و بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ باشه دیگه دخالت نمیکنم چون دوست ندارم روابطمون بد بشه

کیارش با قدر دانی بهش خیره شد ، لبخند محوی روی لبهام نشست خداروشکر که رابطشون خوب شده بود این خیلی خبری خوبی بود چی میشد بهتر از این باشه

_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان

_ حالت خوبه ؟

متعجب از پرسیدن این سئوالش جواب دادم :
_ آره

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

5 نظر

  1. اقای اقاپور چرا این پارت انقد بهم ریخته اس؟؟؟😕

  2. ببخشید این نصفش ما پارتای قبل بود…
    اصا یجوری بود من نفمیدم چی به چیه… 🙁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *