خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت سیزده

رمان عشق ممنوع/پارت سیزده

 

با برداشته شدن اون پارچه سیاه،چندین بار متعدد پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد.
خواستم دستم و بالا بیارم و چشمام و ماساژ بدم اما دیدم که دستام به صندلی بسته شدن.
خدایا آخه من کجام؟
کمی فکر کردم تا بالاخره خون به مغزم دوید و به خاطر آوردم چه اتفاقی برام افتاده…
داشتم می رفتم دانشگاه که یه ماشین کناره پام ترمز کرد و ازم آدرس پرسید.
اون موقع صبح خیابون خلوت بود اما چون راننده یه زن بودش به خودم این جرعت و دادم تا به سمت ماشین برم و راهنماییش کنم.
شاید هنوز یک کلمه هم از دهانم خارج نشده بود که همون زن ناگهان پارچه سفیدی جلوی صورتم گرفت و بعد دیگه چیزی متوجه نشدم و از هوش رفتم!
یعنی من و دزدیدن؟
اما آخه برای چی؟

سعی کردم افکار درهمم رو آروم کنم و به یه جواب درست و حسابی برسم که کسی نزدیک گوشم نجوا کرد
_حالت چه طوره یکتا؟
وحشت زده سرم و به طرف صدا چرخوندم که دیدم مرد هیکلی و قد بلندی پشت سرم ایستاده.
ترس و که توی چشمام دید، پوزخند زد و ادامه داد
_فکر نمی کردی پیدات کنم نه؟
به سختی آب دهانم و قورت دادم و فقط تونستم با تپه تپه جواب بدم
_مـ…ن…یکتا…نیستم!
باز هم یه پوزخند جدی اما تلخ تحویلم داد.
قدمی برداشت و روبه روم ایستاد که باعث شد عطر تلخ و مسخ کنندش توی فضا پخش بشه…
نگاه سردش و به صورتم دوخت و گفت
_دلت می خواد بمیری؟ یا شایدم می خوای صبرم و بسنجی!
با انزجار چهرم و جمع کردم و چیزی نگفتم.
این یارو دیگه کیه؟
چرا فکر می کنه من یکتام…! نکنه…؟
نکنه من و با خواهرم اشتباه گرفته!
با این فکر نفسم توی سینم حبس شد…
نه نه امکان نداره
آخه چه طور ممکنه این مرد من و با خواهرم که پنج سال پیش ناپدید شد اشتباه بگیره؟
وقتی دید سکوت کردم و چیزی نمیگم به طرفم خم شد و محکم چونم و بین انگشتاش گرفت…جوری که گفتم الانه که استخوانم خورد بشه!
عصبی غرید
_خودت می دونی که من خیلی صبور نیستم!

خنده بلندی سر داد و گفت
_ متعلقه؟
نگران نباش اونم درستش می کنم واقعاً همه نگرانیت اینه تو این اوضاع و احوال؟
می‌خواست نگرانی من چی باشه پولهای باد رفته ی اون
خواهر عوضی خودم
یا نه عشقی که این آدم به اون دختر مجهول داشت!
مهمترین چیز برای من همینه انتظار که نداری بیخیال باشم تا شما هر کاری دلت می خواد بکنید؟
دوباره سر جاش نشست و گفت

_همه چیز رو بسپار به من به این چیزا فکر نکن قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد فقط یه عقدخ ساده اس همین بعدش راحت میشی هیچکس سراغت نمیاد نمیتونه بیاد چون من رحم نمی کنم به کسی که به مال من به کسی که اسمش تو شناسنامه ی منه کسی که زن منه چپ نگاه کنه…
اون موقع است که دیگه راحت میتونم شر هر کسی و کم کنم بدون عذاب وجدان…
چاره ای جز قبول کردن نداشتم من اینجا یه اسیر بودم که هرچیزی که از من می‌خواستن باید بدون مخالفت انجام می‌دادم.
ازش رو برگردونم به سمت در خروجی رفتم که صدای قدم هاشو پشت سرم شنیدم
و این بهن فهموند که داره باهام میاد.
با هم از باغ گذشتیم و وارد عمارات شدیم به طبقه بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم.
اتاقی که از آخر همین هفته دیگه باید برای همیشه اینجا میموندم نمی‌شد ازکسی که باهاش عقد کردم جدا بمونم همه شک میکردن.

بی توجه به من پیراهنشو تز تنش در آوردو بالا تنه عضلانی ش به رخم کشید روی تخت دراز کشید و من اه از نهادم بلند شد که باز باید روی کاناپه بخوابم.
اول جلوی آینه رفتم و موهام شونه کردم لباس خوابمو از کمد برداشتم و به سمت حمام رفتم تا لباسمو عوض کنم وقتی برگشتم انگار به خواب رفته بود روی کاناپه دراز کشیدم و به این فکر کردم آخر هفته قرار بود چه اتفاقی بیفته و نامزدی اجباری برای من قرار بودچیا پیش بیاره!

تا آخر هفته ای که سام ازش حرف میزد از سمیر فراری بودم تمام مدت یا توی اتاق با در قفل نشسته بودم یاکنار سام بودم هیچ بهش فرصت ندادم که بهم نزدیک بشه یا حرفی بزنه یا کاری کنه از چشماش کاملاً معلوم بود که به خونم تشنه ست اما برام مهم نبود سام فکر همه چیز و کرده بود تا آخر هفته همه چیز به گفته سام خوب و عالی پیش می رفت و من دیگه خیالم راحت می شد امروز همون آخر هفته بود که سام گفته بود شب قرار بود نامزدیمونو اعلام کنه و بین همه باهم عقد کنیم کار خاصی برای انجام دادن نداشتم سام همه کارها رو خودش انجام داده بود برام لباس سفارش داده بود آرایشگر خواسته بود و تمام کارهای مراسم انجام داده بود بیخیال روی تختم دراز کشیده بودم که در اتاق به صدا در اومد چون طبق معمول در قفل بود با صدای بلندی پرسیدم کیه و صدای بهناز اومد که گفت
_ یکتا خانم آرایشگرتون اومده
با خیال راحت به سمت در رفتم و کلید توی قفل در چرخوندم دوتا زن با وسیله هایی که تو دستشون بود وارد اتاق شدند و بهم سلام کردن یکیشون با تحسین رو بهم گفت
_وای عروس خانوم شمایی؟ خیلی خوشگلی
لبخند کم جونی زدم و ازش تشکر کردم بهناز نزدیکم شد و گفت
_من پایینم هرچی احتیاج داشتی کاری داشتی فقط بهم خبر بده
باشه ای گفتم و از اتاق بیرون رفت خیلی با بهناز جور شده بودیم این مدت.
یکی از آرایشگرامن و روی صندلی نشوند و گفت
_باید زودتر کارمون رو شروع کنیم چون الانم دیر شده.
باشه ای گفتم و خودمو به دستشون سپردم وقتی آرایش صورت تموم شد شروع کردن به فر کردن موهام موهامو فر کردن و کمی بالای سرم جمع کردن و کمی روی گردنم باز ریختن هنوز به خودم توی آینه نگاه نکرده بودم اما از بس این دو نفر از من تعریف کرده بودن که خودمم عجله داشتم زودتر صورتمو موهامو ببینم
با اینکه میدونستم این نامزدی این عقد الکی و سوریه اما بازم یه هیجان خاصی داشتم مثل همه دخترا که وقتی میخوان عقد کنن هیجان دارن و استرس منم مضطرب بودم بالاخره و وقتی کارشون تموم شد پارچه ای که روی آینه اتاقم کشیده بودن و برداشتن و من صورت خودمو دیدم حق با اونا بود خیلی فرق کرده بودم من که اهل آرایش و به خودم رسیدن نبودم کاملاً از این رو به اون رو شده بودم.
لبخندی به خودم توی آینه زدم خوشحال بودم که زیبا به نظر میرسم اما وقتی به این فکر کردم که این عقد واقعی نیست و این زندگی که داره برام رقم میخوره خواستم نیست لبخندم جای خودشو به غم داد.

با صدای تقه ای که به در خورد در اتاق باز شد و قامت بلند سمیر توی چهار چوب درایستاد وحشت زده و دست و پامو گم کردم که وارد اتاقم شد و من بازم اشتباه کرده بودم درو قفل نکرده بودم منو عصبی و دیوونه میکرداین حماقتام.
اریشگرا که فکر کرده بودن داماد و شوهر آینده منه با خنده به بازوی همدیگه زدند و گفتند
_ما میریم بیرون شما دو تا مرغ عشق با هم تنها میزارید ایشالا که آقای داماد از کارمون راضی باشه.
سمیر با پررویی تمام گفت
_ کارتون که محشره دستتون درد نکنه.
آرایشگرا از اتاق بیرون رفتن و سمیر در اتاق و قفل کرد و به سمتم اومد قدم به قدم که بهم نزدیک می شد من عقب می رفتم تا نتونه به من برسه اما اتاق مگه چقدر طول داشت که من به این رفتن و فرار کردن ادامه بدم بالاخره به دیوار رسیدم و سمیر درست روبه روم ایستاد طوری که نفسای داغش روی پوست صورتم می خورد
صورت آرومش کم کم داشت به صورت وحشتناک و عصبی تبدیل می‌شد دندوناشو روی هم سایید و گفت
_ تو فکر کردی من با این حرفهای برادرم کوتاه میام فکر کردی که من میزارم یه دختر مثل تو زن برادر من بشه؛ فکر می‌کنی این نامزدی مزخرف سر میگیره؟
ترسیده آب دهنم و پایین فرستادم تا راه گلوم که خشک شده بود باز بشه بهش گفتم این عقد و نامزدی به خواسته برادر خودته نه من پس حق نداری که به من این حرف ها رو بزنی من سام و دوست دارم همونطوری که اون منو دوست داره میخوایم کنار هم زندگی کنیم و این عقد برای اینکه این واقعیت و به همه نشون بدیمه پس تو هم خواهش می کنم از اینجا برو بیرون ممکنه هر لحظه سام برسه و خیلی اتفاقات ناجوری بیفته
هستریک خندید و گفت
_فکر کردی من انقدر خرم ؟خوب گوشاتو باز کن اگه امشب این عقد سر گرفت من دیگه سمیر نیستم خودت خواستی تا اون روی سگ منو ببینی این بار تر خشک و با هم می سوزونم اگه قرار باشه برای اینکه تو رو از سر برادرم بازکنم قلب اونم بشکنم اینکارو می کنم شک نکن فقط پای توی هرزه رو از زندگیش کوتاه می کنم
سعی کردم از حصاری که برای من بین خودشو دیوار درست کرده بود رد بشم اما هر کاری می کردم مانعم می‌شد بالاخره خودش دستاشو از روی دیوار برداشت و من ازش فاصله گرفتم به سمت در اتاق رفت و گفت
_امشب از این خونه با تیپا میندازتت بیرون انوقت که دوباره میای و به پای من میوفتی تا کمکت کنم شب منتظرتم یکتا خانم

اینو گفت و با صدای بلند خندید و از اتاق بیرون رفت نمیدونستم چی
کار میخواد بکنه اما برام اهمیتی نداشت چون من یکتا نبودم و سام همه چیزو میدونه دیگه چه فرقی می کرد این آدم دیوانه می خواد چه کاری بکنه بعد از رفتن اون آرایشگرا دوباره به اتاقم برگشتن و با شوخی و خنده شروع کردند به تعریف کردن از سمیر تقصیری نداشتن منم دفعه اولی که سمیر ک دیدم با خودم گفتم چه صورت مهربونی داره و چه مرد خوشتیپ و خوش صورتیه اما واقعیتش چیز دیگه ای بود باطنش یه شیطان بزرگ بود و بس.
به کمک اون زنان لباسی که برام آورده بودن و پوشیدم یه لباس نباتی رنگ که پشتش کاملاً باز بود پایینش حریر و توری
لباس خیلی قشنگی بود که روی سینه اش و پشت خیلی بازبود کاملاً مناسب نامزدی بود اما بازم برای من زیادی باز به حساب می‌اومد اما اونقدر زیبا و خوشگل بود و توی تنم نشسته بود که نخوام غر بزنم بهونه بیارم واسه تن کردنش..
آرایشگرا با تحسین برام کف زدن و گفتن یکی از زیباترین عروسهای هستم که تا به حال دیدن بالاخره بعد از اینکه تعریف و تمجیداشون تموم شد از اتاق بیرون رفتن و من منتظر شدم تا مراسم شروع بشه و سام بیادنبالم.
انتظارم زیاد طولانی نشد در اتاق باز شد و سام با کت و شلوار مشکی رنگ پیراهن سفید و کراوات مشکی رنگش وارده اتاق شد توی این لباس و کت و شلوار محشر به نظر می‌رسید این آدم اگه خلاف کار نبود و تواین کارا نبود حتماً بدون شک یه مدل معروف می‌شد.
نگاه هم روش خشک شده بود و همچنان داشتم سرتا پاشو برانداز میکردم که صداش منو از از خیال بیرون آورد.
خیلی خوشتیپ شدم که اینطوری بهم زل زدی؟
بدون رودرواسی بهش گفتم آره واقعاً خیلی بهت میاد خوب به خودت رسیدی..
کراواتش محکم تر کرد و گفت مثلاً شب نامزدیه منه انتظار داشتی با لباس ورزشی بیام بین اون همه مهمون و خبر نامزدی بدم!

خندیدم و گفتم تصورت توی لباس ورزشی واقعا خنده داره تو حتی توی خونه هم با کت و شلوار و لباس رسمی میگردی من تا به حال ندیدم از این لباس‌ها بپوشی…

بیخیال دورم چرخید و گفت
_ نه خوب شدی لباسات بهت میاد آرایشت خوبه موهاتم خوب شده.

نمیدونستم اینو الان پای تعریف بذارم یا پای اینکه به لطف این آرایش و لباس خوب شدم انگشتشو از پشت روی لختی لباسم گذاشت و پوستم تا کمرم پایین کشید و گفت _میدونی بیشترین جایی که توی تنت دوست دارم کجاست ؟
سکوت کردم که مهره های کمر لمس کرد و گفت
_مهره های کمر لاغرت..
هیکلت خوبه و این باعث میشه که مهره های کمرت خیلی قشنگ از پشت خودشون به نمایش بذارن .

زبونم خشک شده بود نمیدونستم چی باید بگم از پشت سرش وکنار گوشم نزدیک کرد و گفت
_ من دخترهای لاغر و خیلی دوست دارم اما نه اونایی که مثل چوب خشک لاغرباشن
مثل تو که بدنشون هیچ ایرادی نداشته باشه تا خواستم

ازش فاصله بگیرم دستاش رو روی شونه هام گذاشت و منو سفت نگه داشت ادامه داد
_خواهرتم لاغر بود اما اون مثل چوب خشک بود دیگه زیادی لاغر بود اما تو متوازن و هماهنگی همه تنت با هم همخونی داره اینبار
انگشتاشو از سر شونم روی بازوهام سر داد من چشمام از این همه نزدیکی بستم لبمو گاز گرفتم _میدونی دارم به این فکر می کنم وقتی که عقد کردیم کی میتونه جلوی منو بگیره که از تو از کسی که اسمش توی شناسنامه ام هست لذت نبرم؟
چند قدم به جلو رفتم و به سمت چرخیدم
چشمکی بهم زد و به سمت در اتاق رفت و گفت
_ تا چند دقیقه دیگه یکی میاد بالا دنبالت آماده‌باش ..
نذاشت تا حرفی بزنم و از اتاق بیرون رفت مرتیکه روانی خوب بلد بود با اعصاب و روان من بازی کنه و دیوونم کنه.
دلم می خواست عصبانیتمو سر صورت موهام در بیارم و همه چیز و به هم بزنم اما واقعیت این بود از عاقبت کارم می ترسیدم چون سام میومد و سرمو گوش تا گوش می برید…..

بالاخره وقتش رسید و اومدن دنبالم دنبال اون خدمتکار از اتاق بیرون رفتم و به بالای پله ها رسیدم نفس عمیقی کشیدم و خودمو دست تقدیر که برام رقم خورده بود سپردم نگاهی به اطراف انداختم حتی یک نفر را هم نمی شناختم.
پله ها را آهسته پایین رفتم و سام با دیدنم به سمت پایین پله ها اومد و منتظرم ایستاد آخرین پل رو که رد کردم سام بازوش و به سمت من گرفت دستمو دور بازوش حلقه کردم و با هم به سمت مهمونا رفتیم.
از این جمع تنها کسایی که به نظرم آشنا می رسیدند امیر وداریوش رئیس سازمان بود و خود سمیر .

نمیدونم چرا تک تک آدمایی که اینجا بودن با اخم به من نگاه می کردن.
این که من می خوام با سام نامزد کنم چه دخلی به اینا داشت نمیدونم اما احتمالاً زیرخواب مفتی از دستشون در میرفت .
سام امشب با ابهت راه میرفت و اخماشو تو هم کشیده بود و صورت مغرور شو بیشتر به نمایش گذاشته بود که هیچ کس حتی جرأت نمی‌کرد سوالی ازمون بپرسه .

موزیک آرومی توی سالن پخش می‌شد و بعضیا داشتن وسط میرقصیدن وقتی کنار داریوش رسیدیم اون به سمت من اشاره کرد و خواست بهش نزدیک بشم تا خواستم دستمو از بازوی سام بکشم دستمو محکمتر چسبیده و هم قدم با من کنار داریوش رفتی رئیس که از نزدیک شدن سام انگار دلخور بود رو بهش گفت
_من با یکتا کار داشتم نه تو !

سام لبخند پیروزی زد و گفت
_از امشب دیگه منو یکتا از هم جدا نیستیم برای همین وقتی با یکتا کار دارین منم باید باشم.

رئیس که از جوابش شوکه شده بود متفکر بهش نگاه کرد و با دستش دوباره بهم اشاره کرد که برم انگار حرفی که می خواست بزنه نمی تونست جلوی سام بگه .
درسته که اون رئیس سازمان بزرگ قاچاق بود اما انگار از سام حساب می برد واقعیت این بود همه آدم هایی که این جا بودن از سام حساب میبردن و این باعث می شد من آرامش بیشتری داشته باشم.

وقتی سام با صدای بلندی رو به همه مهمونا گفت که تصمیم گرفته با من ازدواج کنه همه همینطور ناجور به ما زل بودن انگار که کاری که می خواهیم انجام بدیم گناه بزرگیه و آونها از این اتفاق ناراحت و دلخور بودن.
اما سام بیخیال همه اونا دستشو دور کمر من محکم تر کرد و منو به خودش بیشتر نزدیک کرد و گفت _امیدوارم امشب همون طور که برای ما شب خاصیه برای شما هم شب خاصی بشه و خاطره خوبی براتون باشه.

بعد به کسی اشاره کرد تا موزیک و عوض کنن یه موزیک خیلی آروم پخش شد و سام دست منو گرفت و به سمت وسط سالن برد با تعجب بهش نگاه می کردم که منو به خودش نزدیکتر کرد و آروم گفت
_ مگه نامزدی بدون رقصیدن عروس و داماد میشه؟
اهل رقصیدن و این چیزا نبودم اما الان مجبور بودم که باهاش همراه بشم و برقصم آروم خودمو با سام که کاملاً منو بین بازوهاش احاطه کرده بودتکون میدادم.
قدش از من خیلی بلندتر بود و سر من درست روی سینش نشسته بود طوری منو بغل کرده بود و با احساس می رقصید که ازش بعید بود احساسات ضد و نقیضی همه وجودمو گرفته بود این که الان خبر نامزدی اجباریم و اعلام کرده بودیم ناراحت بودم اما در عین حال از این که توی بغل این آدم داشتم میرقصیدم راضی بودم از اینکه این آدم من و به عنوان نامزدش معرفی کرده هم ناراضی نبودم .
خودم هم نمیدونستم چند چندم و چی می خوام و چی نمیخوام اما چیزی که این وسط کاملاً واضح بود این بود که من مثل اوایل دیگه از سام متنفر نبودم حتی با اینکه میدونستم اون آدم مناسبی نیست…

بعد از یه رقص دونفره رمانتیک که نمایش قشنگی به همه مهمونا ارائه داده بود از وسط سالن کنار رفتیم و کنار دیوار ایستادیم همه به سلامتی ما جام های مشروب شونو بالا بردن و به هم زدن و خوردن اما من سام داشتیم فقط نگاهشون می کردیم ندیده بودم سام مست کنه یا مشروب بخوره و این جای تعجب داشت رو بهش گفتم
تو مشروب نمیخوری؟
نگاهی به اطراف انداخت بدون اینکه به صورت من نگاه کنه گفت
_اهلش نیستم با بدنم نمیسازه.

با کنجکاوی پرسیدم یعنی چی که با بدنت نمیسازه؟
نگاهم کرد و گفت
_معده ام به الکل حساسه چون زخم معده دارم.
تازه فهمیدم که چرا این آدم اهل الکل نیست وگرنه واقعاً بعید بود…

بالاخره کمی که گذشت وخبر اومدن عاقد او داد دست و پامو گم کرده بودم استرس بدی همه وجودمو گرفت .

وارد سالن که شد منو سام روی صندلی هایی که از قبل برای ما آماده شده بود نشستیم.

نمیدونستم چرا باید چرا باید جلوی این همه آدم عقد کنین می تونستیم با یک عقد الکی و مثلاً محضری همه سر و ته همه چیز و هم بیاریم اما سام اصرار داشت که جلوی همه مهمونا عقدکنیم انگار می خواست به همه بگه که یکتا دیگه مال منه شما حق ندارین بهش چشم داشته باشید.
عاقد که شروع کرد به خوندن عقد سروکله سمیر پیدا شد و کنارش ایستاد .
خم شد و توی گوشش حرفی زد
سام بهش اشاره کرد که بره اما بازم اصرار کرد و اصرار کرد…
سام کلافه شده بود

رو به من کرد و آروم گفت
_ من چند دقیقه میرم پیش سمیر میخواد حرف بزنه باهام زود برمیگردم .
همین حرفا رو به عاقد گفت و با قدمایی بلند ازمون دور شد.

به جای چند دقیقه بیشتر از بیست دقیقه منتظر موندیم با اینکه میدونستم من هیچ خطایی نکردم و اصلا یکتا نیستم اما باز کمی ترس برم داشته بود که نکنه حرفی بزنه که به ضرر منم باشه
دیگه همه داشتن با هم در مورد اینکه سام چرا رفت و چرا نمیاد با هم حرف میزدن که عاقد نگاهی به من انداخت و گفت
_ خانوم قرار نیست آقای داماد بر گردن؟
نمی دونستم باید چی بهش بگم بگم برمیگرده یا نه ؟
چون واقعا خودم خبر نداشتم الان بین اونو سمیر چی داره میگذره…

بلاخره سام برگشت و کنارم نشست و دستمو توی دستش گرفت و با همون ابهتی که همیشه توی صداشو صورتش بود گفت
_شروع کنیم آقای عاقد

از این که اتفاق خاصی نیفتاده بود و بازم اینجا برگشته بود ته دلم خوشحال بودم وقتی صحبت به مهریه و این چیزا رسید فکر کردم الان سام میگه مهریه در کار نیست یا همون چند شاخه گل و این چیزا اما سام کاملاً برعکس چیزی که من بهش فکر میکردم رو به عاقد گفت _یه خونه به اسمش کردم و سندی از روی میز برداشت و جلوی عاقد گذاشت …
عاقد نگاهی بهش انداخت با خنده گفت
_خوب پس خدارو شکر آقای داماد از الان مهریه را هم پرداخت کردن عروس خانم دیگه وکیلم؟

سرم را پایین انداختم واقعاً خجالت می کشیدم که بله بدم چون احساس می کردم یه مراسم واقعی و من دارم واقعاً ازدواج می کنم اما بالاخره با همون خجالتی که توی وجودم بود آروم زمزمه کردم
بله و همین کافی بود که همه دست بزنند درسته با بی‌میلی و از روی اجبار اما بالاخره به خاطر حضور سام مجبور بودن خودشون رو خوشحال نشون بدن .

بعد از اینکه بله دادم سام انگشتر از توی جیبش بیرون آورد و توی انگشت من کرد و گفت
_ اینم نشونه نامزدی و عقد دیگه هیچ وقت نباید از انگشتت بیاریش بیرون.
برای تایید حرفش تنها پلکی زدم و جلو چشمای همه و مهمتر از همه جلوی چشمای سمیری که به خونم تشنه بود و گوشه ای ایستاده بود روی پیشونیم و بوسید…
از اینکه یه مرد اینقدر دقیق باشه و فکر همه چیز و کرده باشه متعجب بودم اما خوب این آدم همه نبود این آدم سام بود که با همه دنیا فرق میکرد .

بالاخره که عاقد همه امضاها و چیزهای دیگر را از ما گرفت بیرون رفت و دوباره همه برگشتن وسط و شروع کردند به رقصیدن سام کنارم بود اما حواسش کاملاً جای دیگه ای بود و اخمای صورتش باز نشده بود و معلوم بود خیلی عصبانیه خبری از سمیر نبود و انگار که از عمارت بیرون رفته بود .
آروم بازوشو لمس کردم و پرسیدم چرا اینقدر عصبی هستی سکوت کرد و حرفی نزد.
منم ترسیدم تا بیشتر از این سوال پیچش کنم کمی که گذشت سام ازم فاصله گرفت و گفت
_ الان برمیگردم جایی نرو با کسی حرفی نزن .
باشه گفتم اون از من دور شد نگاهم به راهی بود که سام رفته بود و از جلوی دیدم محو شده بود با حضور کسی کنارم و نشستن دستش روی بازوی برهنم از جا پریدم و به سمتش چرخیدم با دیدن امیر که با اخم های درهم نگاه میکرد رو بهش گفتم ترسوندیم این چه کاریه پوزخندی بهم زد و گفت
_ انگار واقعاً علف به دهن بزی شیرین اومده؟
میبینم که خیلی زود جای خودت و محکم کردی مثل خواهرت زرنگی توان..
ازش فاصله گرفتم و گفتم هرچی میخوای فکر کن
ما تصمیم گرفتیم که این کارو بکنیم چون بهترین کاربود.
امیر چند قدمی که ازش دور شده بودم و پر کرد و با یک صورت خبیث رو بهم گفت
_اما به این فکر کردی که من اگه به همه بگم تو یکتا نیستی چی میشه؟

چشمامو ریز کردم و گفتم پای خودتم میاد این وسط چندان برای من فرقی نمیکنه خندید و گفت

_ من خوب بلدم گیلیمو از آب بکشم بیرون اما تو نه یه دختر که به جای خواهرش عضو باند شده میتونه طعمه ی لذیذی برای این همه مرد باشه!
عصبی گفتم چی از جونم میخوای چشمکی زد و گفت
_ خود تو !
همون طور که سامو راضی کردی منم راضی کن…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *