خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/فصل دو پارت دوازده

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت دوازده

 

زیرچشمی نگاه دقیقی بهم انداخت و اروم لب زد
-مطمئن نیستم از پسش بربیای یا نه…!
با دلهره گفتم
-حالا بگو ببینم با بقیش کاریت نباشه …!

لبخند ریزی زد و ادامه داد
-ادرس یه مکانی رو بهت میدم که … یعنی درواقع یه مخفیگاهه …!
وقتی النا بیاد برای گرد کردن قوا و نیروهاش به اونجا پناه میبره …خودم براش گرفته بودم …!

نگاه مستاصلمو به چشماش دوختم و گفتم
-خب میگی برم به اون ادرس؟!
چشماشو بست و با خونسردی گفت
-وسط حرفم نپر و خوب گوش کن…!

سرمو تکون دادم و بهش خیره شدم که با شونشو به دیوار‌ تکیه زد و ادامه داد
-باید خیلی مخفی و بدون سر وصدا بری به اون ادرس …کمین کنی و وقتی النا پاشو اونجا گذاشت توی یک حرکت کارشو تموم کنی …

سریع وسط حرفش پریدم
-النارو بکشم؟ خواهرمو؟!
با کف دستشو رو پیشونیش کوبید و غرید
-کدوم خواهر؟! تو شرمت نمیشه از داشتن همچین خواهری؟! پرو پرو جلوی من بهش میگی خواهر؟!

خواهری که جز بدنامی چیزی نداره جز بیچاره گی وبدبخت کردن شماها چیزی نداره اخه خواهر شد ؟!

سرمو تکون دادم و گفتم
-ولی اون از خون منه رایان!!

پوزخندی زد و گفت
-ایرین کجا سیر میکنی؟!
شماها حتی کنار هم بزرگ نشدین حتی از یه غذا نخورین یجا نخوابیدین ، کنار هم نبودین !! تو میگی خواهر؟!
مثل اینکه یادت رفته چه بلاهایی سرت اورد ؟! هوم؟
یادت رفته که تو رو فرستاد پَلوی من ؟ تو رو تبعید کرد میفهمی ؟! زندونیت کرد نفهم!!!

وقتی مردد بودنمو دید به سمتم هجوم اورد و با انگشتش تو شقیقم کوبید و گفت
-این لامصبو به کار بنداز اخه احمق …مگه همونی که بهش میگی خواهر‌ دستور کشتن تورو بهم نداده بود؟!

تا دیروز میگفتی خواهر شیطانی الان شد خوااااهر؟!
تو چته ایرین ؟!
دستپاچه لب زدم
-اره گفتم …الانم میگم ..النا خوی شیطانی داره …تعادل روحی و روانی نداره …مریضه ..ولی هیچ وقت به کشتن و مردنش هم فکر نکرده بودم ..!

با عصبانیت سرم داد زد
-تو واقعا یه احمق به تمام معنایی ایرین …!
خودت با زبون خودت داری میگی مریضه …مشکل روحی روانی داره …و اونوقت میدونی اگه دستش به تو اراز و من برسه چیکار میکنه ؟!

دو دستشو کنار صورتم گذاشت و سرمو بالا کشید تو چشمام زل زدو ادامه داد
-هممونو از دَم میکشه ایرین ..!
هممون سلاخی میشیم …!

سرمو با حرص تو دستاش تکون میداد و میگفت
-میشنوی ایرین ؟! اون جز بدبختی چیزی واسمون نداره بفهم !!!

چشماش مثل همیشه وحشی شده بود …مویرگ های ریز و درشت توی چشماش برای خودنمایی از هم سبقت میگرفتن …
عرق کرده بود …از گوشه ی پیشونیش دونه های ریز عرق پایین میریختن …

خط های عمیق و سطحی که با همدستی هم روی پیشونیش به رقص دراومده بودن …
عضله های دستش که با قدرت زیادی منقبض شده بودن و مثل دو تیکه سنگ سرم رو برای تاکید و قانع کردنم تکون میدادن …

این حالات و رفتارای رایان جرقه ی تو فکرم زد …
اینکه رایان هم از النا متنفره ….انگار به همون اندازه که منو اراز از النا نفرت داریم رایان ده برابرشو داشت …

ولی اینقدر تودار و درونگرا بود که هیچ وقت دلیل این همه نفرت و کینه رو نفهمیدم …

منو اراز به یک اندازه از النا تنفر داشتیم چون بلاهایی که سرمون اورد کم نبود درد و زخم هایی تو دلمون کاشت که تاوان سختی پاش دادیم …
درد جدایی ، درد دلتنگی ، درد تبعید …مزه ی تلخ جدایی از عشق و….

هیچ کدوم این دردها کم نبودن اسون نبودن ، قابل فراموش هم نبودن …

اما رایان یه پسر تنها و سرخود چه اسیبی از این شیطان خورده بود که با رد کردن پیشنهاد قتلش اینطور بهم ریخته بود ؟!
وبه این اطمینان رسیدم که شاید زخمی که رایان خورده خیلی عمیق تر و بزرگ تر از ما باشه …
دستمو روی ساعد دستش که حسابی سفت و منقبض شده بودن گذاشتم و خیلی اروم گفتم
-باشه رایان … اروم باش …اروم باش …

به چشماش زل زدم و این دوکلمه ی اروم باش رو چند بار تکرار کردم …
وقتی شل شدن عضله ی دستاشو زیر دستام احساس کردم نفس راحتی کشیدم …

دستاشو از کنار سرم برداشت و پشت به من تو موهاش فرو برد ..

صدای نفس هاش به گوشم میرسید که چقدر عمیق بودن وقتی قطع شدن صدای بمش بلند شد
-هیچ راه وچاره ای نیست ایرین …! تو یه مافیایی و میدونی کشتن ادم تو گروه ما عین اب خوردن میمونه پس نباید اینقدر خودتو دست کم بگیری …

وصرفا به خاطر اینکه خواهرته خودتو نباز …!
النا باید کشته بشه والسلام …!

باشه ی بلند ومحکمی گفتم که درجا به سمتم چرخید …
اروم تر شده بود …!
لبخند کجی زد و گفت
-خوبه انگار الان به خودت اومدی!! خوشحال شدم …!
در هر حالت که ندای پشیمونی سراغت اومد فقط کافیه واسه خودت زخم هایی که خوردی رو یاداوری کنی… کافیه به خودت تکرار کنی النا یه ریکس پرخطر وبزرگه واسمون یه سَمه …یه درد بی درمونه ….

هرچی هم شد به هیچ وجه نباید پاش به

عمارت باز بشه آندرستن؟!

سرمو با قاطعیت تکون دادم که لبخند شیطانی کنج لبش خوابوند و گفت
-خوبه!

نزدیکم شد و وقتی ادرسو کنار گوشم گفت به سمت در راه افتادم که پشت سرم گفت

-فقط تنها نرو ایرین …! خیلی خطرناکه ..!

پوزخندی زدم و سریع از در بیرون زدم …

وقتی نگهبانا درو بستن بدون نگاه کردن به پشت سرم سریع از الونک بیرون زدم …!!

باید مکانی که رایان بهم معرفی کره بود رو حداقل یبار تنهایی میدیدم و یه نگاه کلی مینداختم
وقتی سوار تاکسی شدم و ادرسی که رایان داده بود رو بهش دادم و ازش خواستم تا طولانی ترین مسیرو انتخاب کنه و هرچی شد باهاش حساب میکنم …

دلم کمی نفس کشیدن میخواست کمی خلوت کردن باخودم …یکم فکر کردن و یکم احساسِ یه ادم عادی بودن رو میخواستم …

برای چند ساعتم که شده دلم میخواست بشم ایرینِ ساده و بی غل وغش ، یه دختر معمولی و عادی دلم میخواست واسه یه مدت کوتاه هم که شده همه چی رو کنار بزارم و مثل یه شهروند عادی از پشت شیشه تاکسی به مردم زل بزنم …!

وقتی مسیرمون به پایین شهر کشیده میشد بیشتر مشتاق میشدم …! خیلی وقت بود از محلمون وفقر نشینی تو زندگیم خبری نبود …!
از بس لاکچری بودن رو تجربه کردم حالا محله هایی که یه روزی توشون بزرگ شده بودم حسابی برام غریبه شده بودن ..!

با تموم وجود دلم میخواست به مردم زل بزنم به رفت وامد ها …به دختر وپسرهای جوون …به خنده های بلند دختر بچه های توی پارک …!!

موتور بازیه پسرهای نوجوون…!
زوج های خوش خنده ای که دستاشونو توی هم گره
زده بودن و بدون داشتن وسیله ی نقلیه با قدم هاشون خیابونو به انتها میرسونن…!

ویا دیدن رد خنده از چهره ی مرد و زن میانسالی که توی یه ماشین معمولی و نه انچنانی به مقصدی حرکت میکنن …!!

دیدن خنده های واقعی ،چهره های به شدت معمولی ولی با کلی خوشبختی با کلی امید به فردا حسابی دل ادمو به جا میاره …!
باخودم فکر میکردم که بعضی وقت ها چقدر سخت میگیریم زندگی رو هم به خودمون هم به اطرافیانمون …!!

خیلیا ثروت رو یکی از راه های رسیدن به خوشبختی میدونن ..! اما وقتی تو موقعیتش قرار نگیرن هیچ وقت از مشکلاتشم باخبر نمیشن ،
نمیدونن دردهایی که قشر مرفه میتونه داشته باشه ممکنه بزرگتر باشه وسخت تر باشه …

خوشبختی یعنی همین سادگی ..!
خوشبختی یعنی همین معمولی بودن…!
خوشبختی یعنی توانایی خوشحالی کردن با تموم چیز هایی که داری …!
و
خوشبختی یعنی قانع بودن …!

اینقدر تو فکر و خیال فرو رفته بودم که حواسم به مسیرو رسیدن نبود تا اینکه با صدای راننده به خودم اومدم …!

-خانم ادرستون اینجاست ..!!
با لباس های شیک و انچنانیم از تاکسی پایین اومدم وبا حساب کردن کرایه ازش خواستم که منتظرم بمونه …!

کوچه پست کوچه های باریک … خونه های کوچیکِ ته بنبست اولین چیزایی بودن که به چشمم میخوردن …

بچه های قد ونیم قد که دنبال هم میدوییدن و صداشون کل کوچه و محل رو برداشته بود …

وقتی نگامو از خونه و کوچه که برداشتم تازه متوجه ی نگاه های خیره زنا و بقیه ی ادما رو خودم شدم …!

سرمو پایین انداختم و زیر چشمی یه نگاهی به خودم انداختم …!

یه شلوار قد نود پر از زاپ دار با یه تیشرت سفید رنگ کوتاه که با کمربند درشت شلوارم توشلوارم فرستاده بودمش و یه مانتو مشکی جلوباز بلند تا نوک پاهام و در اخر یه کفش مشکی با پاشنه ی ده سانتی ..
شال ابی روشن که قربونش برم بیشتراز گوشام محافظت میکرد تا موهام ..
موهای بلوند خامه ای که یه طرفش کوتاه ویه طرفش کنار صورتم ریخته شده بود …!
خالکوبی هامم که همش نه ولی همونایی به خاطر سه ربع بودن استین مانتوم خوشگل خودنمایی میکردن
حسابی داد میزدن که من یه دختر معمولی نمیتونم باشم …!

از کمالات خودم و قیافمم که نگم بهتره …
قد بلند و هیکل توپر و قیافه ی بی عیب و با چشمای رنگی … هر ادم لاکچری هم بود خیره میشد چه برسه به ادم های معمولی پایین شهری…

واسه به حداقل رسوندن این همه جلب توجه سریع شالمو جلو کشیدم و با گرفتن گوشه های مانتوم که سعی داشتن هرکدوم به سمتی برن و نزدیک کردنشون به هم دیگه ،نفسی کشیدم و با قدم های اروم واز گوشه ی دیوار راه افتادم …!

زیرچشمی حواسم به مردم بود که نگام میکردن اما سعی میکردم بیتفاوت جلوه کنم و به راهم ادامه بدم …!

در کوچیکی انتهای کوچه بود …!!
دستمو روی زنگ گذاشتم و محکم فشوردم ..!
وقتی جواب و صدایی نیومد با مشت به جون در افتادم و محکم کوبیدم …!!
وقتی صدای حرکت کفش هایی رو شنیدم عقب کشیدم و وایسادم …!

وقتی در باز شد مرد میانسالی که از چهرش داد میزد مصرف کنندس رو به روم قرار‌گرفت و باحالت خماری گفت
-بله امری داشتین ؟!
چشماش به زور باز میشدن …!

سرمو نزدیک تر بردم و اروم گفتم
-من از افراد رایانم اومدم مخفیگاهو ببینم …!!

با شنیدن اسم رایان چشماش گرد شد واز حالت هپروتی بیرون پرید ولی باز از رو نرفت…
سینه سپر‌ کرد و گفت
-به جا نیووردم؟! کدوم رایان ؟!

پوزخندی زدم و با گذاشتن دستم روی سینش محکم به داخل خونه هلش دادم ..
ضعیف تر از این حرفا بود که بتونه مقاومت کنه..!

با کوبیدن پام به در کاملاباز

شد و وارد خونه شدم و درو بستم …!
از دور خونه بود ولی اصلا اسم خونه نمیشد روش گذاشت …!

یه محوطه ی خیلی بزرگ و تاریک سرپوشیده ، همین!
نمیدونستم اسم چی روش بزارم که صدای همون مرد بلند شد …!

-اهاا شناختم شما باید النا خانم باشین درسته؟!
به طرفش برگشتم و گفتم
-افرین حافظه ی خوبی داری …! ولی من تورو جایی ندیدم..!

سرخوش خندید و گفت
-بلههههه خاااانم شما ندیدین ولی عکستون اقا رایان نشونم دادن ازم خواستن اینجارو تحویل شما بدم …!

سردرگم نگاه اجمالی به اطراف انداختم و با دوقدم حرکت گفتم
-اینجا خونه نیست !! چی بوده قبلا؟!

-خانم اینجا یه کارگاه چوبسازیه!! واسه خیلی وقت پیشه ..!
یه عده میگن واسه خودِ النا خانومه یعنی شما یه عده هم میگن واسه پدرتونه که از وقتی دخترش تو سه سالگی ناپدید شد دیگه سراغی از اینجا نگرفته …

کلا همه یه چی میگن دیگه …!
زیر لب با خودم گفتم
-اخه پدر ما گور نداره که کفن داشته باشه…هه..!

کنجکاو سرشو تکون داد و گفت
-چیزی گفتین خانم ؟!
ابرو بالا انداختم و گفتم
-نه ، حواستو جمع کن شتر دیدی ندیدی ، نبینم به کسی بگی من اینجا اومدما افتاد؟!
فقط به گوشم برسه با یه تیپا میندازمت بیرون شنیدی ؟!

تند تند سرشو تکون داد و گفت
-چشم خانم نه خانی اومده نه خانی رفته خیالتون راحت..!
-افرین ..

یکم پول از کیفم بیرون کشیدم و کف دستش گذاشتم گفتم
-یکم واسه خودت خرید کن و با هیچ کسم حرفی نمیزنی…!
سرشو تکون داد که از خونه بیرون اومدم…!

تاکسی همونجا منتظرم وایساده بود‌..
با قدم های تند خودمو به تاکسی رسوندم ..!

زیر نگاه های مردم احساس خفگی بهم دست میداد..
هیچ وقت ادمی نبودم که بخوام جلب توجه کنم ویا بخوام کاری کنم که تو چشم باشم …
واسه همین این حجم از نگاه ها اذیتم میکرد…!

تا سوار تاکسی شدم روبه راننده ادرس عمارت رو دادم و اینسری خواستم تا سریع به عمارت برسونتم…

این تایم نبودم رو حتما اراز فهمیده وباید یه بهونه ی تپل جور میکردم تا چیزی نفهمه …!
اگه بدونه پیش رایان هم رفتم که دیگه اصلا نمیخوام فکرشم کنم تا چه حدی عصبی میشه …!

تا پامو تو عمارت گذاشتم با سیلی محکمی از اراز تو گوشم غافلگیر‌ شدم..!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سیزده

کیارش بدون اینکه از حرفش عصبی بهش جوابش رو داد : _ خودم دیدمش داشت …

یک نظر

  1. پارت جدید دقیقا کی میزارید؟؟؟؟؟؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *