خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیست

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیست

عموی باربد هم نفس عمیقی کشید و خیره توی چشمهام، انگار که خواستار زدن حرف مهمی باشه و بعدش پشیمون شده باشه، به فاصله چند ثانیه نگاهش رو ازم گرفت و بدون لبخند اما تن صدایی آروم که براحتی از هر لالایی دلنشین تر بود لب تر کرد:
-ازت می‌خوام که یه سری چیزهارو رعایت کنی. نمی‌خوام به این ترس احمقانه اجازه ورود به وجودت رو بدی. می‌خوام خونسرد باشی و از این مرخصی به عنوان تمرکز و آرامش استفاده کنی.
نگران از حرفهاش و مخصوصا این که اینبار، مستقیما بهم نگاه نمی‌کرد، نگاهش کردم…
یعنی چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟
***یک هفته بعد***
با دیدن لبخند مهربون و چال روی گونه‌اش که چاه های تاریخی و عمیق هم به عمق این چال نمی‌رسیدن، بدون پلک و بی حرف، به هیکل مردونه و سیکس پک دارش نگاه می‌کردم که جدا از غرور، با نگاه گرمی نگاهم می‌کرد.
با این که لباس بلند و سفید رنگی به تن داشت، اما محال بود که وجود سیکس پک ورزشکاری زیر اون لباس، تشخیص دادنی نباشه.
دستش رو به سمتم دراز کرد و باعث شد که با تردید، به دستش نگاه کنم.
با دراز شدن دستش به سمتم، گل های بنفشه روی بوته ها، شروع به شکوفایی شدن و انگار که اون گل های خوش بو، به این صحنه مشتاق تر باشن، همگی به یک سمت و به سمت اون مرد جنتل من، روییدن!
دیگه احساس حساسیت اذیتم نمی‌کرد، اما با دیدن دستش که فقط تا مچ دستش مشخص بود و بعد از اون، آستین بلندی رو به نمایش می‌گذاشت، نگاهی به اطراف انداختم تا از وجود مزاحم مطمئن شم.
اما کی جرات داشت توی این دشت سرسبزی که با گل بنفشه پوشیده شده بود، مزاحم یک زوج عاشق بشه؟
مخصوصا در اوج لحظه‌ای که مشتاقانه، دستم رو به سمتش دراز کردم و در اون لحظه، حتی پروانه های رنگی، از میون دستهامون عبور کردن و گنجشکها، سرود تکرار شدنی عشق رو سرودن.
چشمم رو از روی دستهامون برداشته و به حلقه طلایی رنگ و نورانی بالای سرش چشم دوختم.
یعنی این حوری برای من بود؟
واسه خودم تا ابد؟!
داشت من رو به سمت گیت بهشت راهنمایی می‌کرد که با صدای گنگی، باعث شد که به اولین اخلاق منفی این حوری پی ببرم.
صدا اونقدری آهسته و گنگ بود که کنجکاوی هارو برانگیخته می‌کرد و حوری هم بیخیال پروانه ها و گنجشک ها، و مخصوصا بدون این که دستم رو بگیره، به افق اون دشت سرسبز و چمن های رقصان نگاه کرد تا با تمرکز، بتونه اون صدارو شناسایی کنه.
اما صدا، هرلحظه واضح تر می‌شد:
-ببو…هلبو…گلبو…گلبو…
با شنیدن اسمم، با ترس از غیرتی شدن حوری، به چشمهای روشنش نگاه کردم که لبخندی روی لبش نشوند.
این لبخند معانی مختلفی داشت و سردرگم از معنی واقعی، خسته به حوری محترم نگاه کردم که با نگاهش، به منبا صدا اشاره کرد.
همون افق!
اما من نمی‌خواستم به سمت اون صدا برم.
گرچه صدایی آشنا بود و متعلق به یک مرد، اما مطمئن نبودم که همین حوری، باز هم منتظرم می‌مونه.

دلگرفته نگاهش کردم که چشمهاش رو بست و با لبخند، هوای اضافه درون دهنش رو به سمت بیرون فوت کرد که باعث به پروازدراومدن قاصدک های زیادی از روی اون چمن های سبز خوشرنگ شدن.
قاصدک ها انقدر زیاد بودن که دور تا دورمون رو احاطه کردن و لحظه‌ای، یکی از اون بچه قاصدک هایی که از آثاری از تربیت خونگی نداشت، به روی بینیم نشست و با سک سک گفتنش، باعث شد که بی اختیار عطسه کنم و همزمان با عطسه که به ناگهان، چشمهام رو بستم، اون صحنه برای همیشه از جلوی روم، محو شد.
اون صدای گنگ، هنوز هم داشت اذیتم می‌کرد و بی توجه به درک موقعیت، فقط صدام می‌زد.
لای چشمهام رو کمی باز کردم که با برخورد نور زیادی به چشمهام، سریعا چشمهام رو بستم اما از فوضولی توبیخ اون شخص محترم که حوری نازنینم رو پروند، باز هم چشمهام رو باز کردم و با زدن چند پلک سریع، به اون نور اعصاب خوردکن عادت کردم.
نقطه دیدم، سقفی بود که نور مهتابی نصب شده روش، هیچ فایده‌ای جز کور شدن چشمم رو نداشت.
به محض باز کردن چشمهام، اون صدا قطع شد و انگار که فقط دنبال خراب کردن زندگی ملت باشه، دیگه صدایی به گوشم نخورد.
از چمن و پروانه و گنجشک هایی که برای سرود ملی تمرین می‌کردن، به سقف و مهتابی رسیدم.
اون هم سقف سفیدی که هیچ جذابیتی نداشت و هیچجوره نمی‌دونستم که چرا اینجام.
اما با درد خفیفی که توی سرم بوجود اومده بود، سوال های بوجود اومده توی ذهنم، بیشتر شدن و من هم به نشونه کنجکاوی، سرم رو کمی به چپ و راست چرخوندم که سمت چپم، دراور و وسایل بی ربط پزشکی، نظرم رو جلب کرد.
اینجا مگه اتاق خودم نیست؟
چرا لوازم پزشکی وجود داره؟
برای یافتن جواب، باز هم سرم رو به سمت راستم چرخوندم که با دیدن یک حوری بهشتی دیگه اما اینبار، بدون حلقه طلایی روی سرش، خوشحال و با صدایی گرفته گفتم:
-زود باش بریم تا باز کسی مزاحممون نشده.
این حوری جدید هم درست مثل حوری چند لحظه پیش، لبخند مهربونی روش لبش نشوند و مهربون اما کنجکاو پرسید:
-کجا بریم؟
با تعجب از این که از ماموریتش خبر نداشت، بی اختیار گفتم:
-بهشت دیگه!
این حوری، درست کنارم ایستاده بود و گوشی پزشکی دور گردنش هم، لحظه اول برام مشخص نبود.
گرچه تاری دید داشت اذیتم می‌کرد، اما از براق بودن لباس سفید رنگش، مطمئن شدم که این، حوری جبرانی اون یکی حوری بود.
با حرفم، لبخند روی لبش بیشتر شد و با خنده آرومی، توی چشمهام زل زد و پرسید:
-مگه قرار بود بری بهشت؟
گیج از سوالش، متوجه شدم که بعضی از حوری هایی که برای استخدام می‌آن، دارای حافظه های کوتاه مدتن و مشتری ها، باید همیشه به این نوع حوری ها، ماموریت هاشون رو یادآوری کنه.
خسته از حرف زدن و مخصوصا سردرد، فقط به کلمه “آره” اکتفا کردم که نفس عمیقی کشید و مهربون گفت:
-نگران نباش. حالا حالا دور بهشت رو خط بکش که بهت احتیاج داریم.
با تعجب و سریعا پرسیدم:
-یعنی تو حوری نیستی؟!

با تک خنده‌ای که سر داد، متوجه شدم که از اول آدرس رو اشتباه اومدم و کنجکاو از این که اینجا کجاست و من چرا اینجام و از همه مهم تر، این فرد محترم چرا مثل حوری ها لباس پوشیده، بهش نگاه کردم که مهربون گفت:
-تاری دید داری می‌دونم. یکم بگذره متوجه می‌شی که اینجا بیمارستانه و من هم دکتر هوتن شمس پزشک و جراح شمام.
کمی به مغزم فشار اوردم تا اسم و صمت این شیاد حوری مانند رو یادم بیاد که با سر درد ناگهانیم که نشونه یادآوری موفقیت آمیز بود، نگران، به عموی باربد که حالا چهره‌اش برام کاملا واضح بود نگاه کردم و لب زدم:
-من زنده‌ام؟ گفتم شما حلقه ندارید پس حوری نیستید…
با دیدن لبخند مهربونش اما موجود نبودن اون چال عمیق روی گونه حوری قبلی، دلگرفته از از دست دادن اون فرصت بخصوص، نگاهش کردم که عموی باربد هم دست هاش رو از توی جیبش در اورد و دست به سینه درحالی که نگاهم می‌کرد گفت:
-بله زنده‌ای. درواقع قرار هم بر این بود. مگه غیر از اینه؟
دلگرفته گفتم:
-آخه زنده موندن درد داره!
در جوابم، ابرویی بالا انداخت و کنجکاو گفت:
-چه دردی داره؟ یکم سر دردت جزئیه که با چندتا دارو خوب می‌شه. و یکم مراقبت که اون هم قاعدتا به مسئولیت خودت باید باشه. دیگه از چیش ناراحتی؟
با جوابش، کمی آروم شدم اما باز هم از چشمهای قهوه‌ای رنگش، چشم برنداشتم و بی اختیار پرسیدم:
-بیشتر از پنج لیتر خون از دست دادم. مگه نه؟
با سوالم، عموی باربد نفس عمیقی کشید و با لبخند اما تن صدایی آروم و دلنشین که از هر خوابآوری بهتر عمل می‌کرد گفت:
-نخیر. اگر هم از دست داده باشی اینجا بیمارستانه و پر از کیسه خون. اینجا تلاش می‌کنن تا حالت بهتر بشه. نه که تازه پنج لیتر خونه هم از دست داده باشی.
از جواب بی نقصش، راحت از هرگونه فکر آزاردهنده‌ای، چشم هام رو بستم و از ته دل و با صدای خفه‌ای که مطمئن نبودم که به گوشش می‌خوره گفتم:
-بابت همه چیز ممنونم!
عموی باربد هم با لحنی سختگیر گفت:
-من وظیفه‌ام رو انجام دادم. هنوز هم نمی‌خوای به خانوادت خبر بدی؟
با یادآوری حضور گشتاسب توی زندگیم، چشمهام رو به یک مرتبه باز کردم و سریعا جواب دادم:
-نه!
عموی باربد هم با مکث گفت:
-گلبو. امروز روز اولت بعد از عمل هست. یک نفر حتما باید بالای سرت باشه.
انگار رفته رفته، تمام احساساتم درحال بیدار شدن بودن.
لامسه، چشایی، بینایی، بویایی، شنوایی…
با این وجود، بی توجه به حرف منطقیش، مظلومانه نگاهش کردم و آروم گفتم:
-خیلی تشنمه.
عموی باربد هم نگاه ناراحتی به خودش گرفت و محکم گفت:
-تحمل کن. چندساعت دیگه می‌تونی آب و غذا بخوری. گوش دادی به من؟

مغموم از این که نمی‌تونستم آب بخورم، ناچار گفتم:
-داداشم بالای سر مامانمه.
و با یادآوری قولی که بهم داد کنجکاو گفتم:
-به دیدن مادرم رفتید؟!
عموی باربد هم با مکث، خیره به چشمهام اما جوری که از دیدن چشمهاش، قادر به جذب هیچ حس مشخصی نبودم جواب داد:
-بله. دوست و آشنایی هم نداری؟
کنجکاو و درواقع بی اهمیت نسبت به این موضوع همراه بیمار، التماس گونه نگاهش کردم و پرسیدم:
-حالش چطور بود؟
نفس عمیق و درواقع با حرصی که توسط عموی باربد به گوشم رسید، بهم فهموند که باید اول به سوالش جواب بدم.
اما من واقعا جوابی نداشتم.
از طرفی حرفش رو کاملا تصدیق می‌کردم اما از طرفی دیگه، هرچه بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم، انسان های کمتری توی ذهنم تردد می‌کردن.
با شنیدن تقه‌ای که به در خورد، کنجکاو به دری که سمت چپم و خیلی دور تر از اون وسایل پزشکی قرار داشتن نگاه کردم که با دیدن در باز و قامت بلند سپند، لبخندی آرامش بخش روی لبم نشست.
سپند هم با دیدن لبخندم، سلام گرمی سر داد و همراه با جعبه شیرینی، داشت به سمتمون می‌اومد که با دیدن عموی باربد، مکثی کرد و کنجکاو گفت:
-هوتن؟!
با تعجب از این که عموی باربد رو می‌شناخت، به دنبال جواب به عموی باربد که خودش هم به سپند خیره شده بود نگاه کردم که عموی باربد هم لبخندی زد و پرسید:
– تو اینجا چیکار می‌کنی؟
گیج از رفتار غیرطبیعی این دوانسان، منتظر تیتر مشخص یا اشاره‌ای برای روشن شدن قضیه بودم که نگاه سپند به چهره گنگم افتاد و مهربون پرسید:
-بهتری؟ ببخشید نتونستم زودتر بیام گشتاسب کارم داشت.
دستم رو خسته به چشمهام کشیدم و ملایم گفتم:
-خواهش می‌کنم. بازم ممنونم که اومدی.
سپند هم جعبه شیرینی رو روی میزی که انتهای تخت قرار داشت گذاشت و کنجکاو رو به عموی باربد گفت:
-انقدر غافل شدی ازمون که نمی‌گی مریضت کیه؟
عموی باربد هم مهربون گفت:
-نمی‌دونستم که می‌شناسیش. گلبو مربی باربده!
سپند هم چشمهاش از تعجب گشاد و بعد رو به من کنجکاو پرسید:
-تو چجوری پیر نشدی؟ اون بچه نیست که. هیولاست.
عموی باربد هم زد زیر خنده و من هم با لبخند رو به سپند گفتم:
-بچه به این خوبی. چیکارش داری؟ راستی من واقعا نمی‌دونستم که با آقای دکتر آشنایی داری.

با حرفم، لبخند گشادی روی لبش نشست و رو به من منتظر جواب داد:
-منم نمی‌دونستم که جراحت قراره هوتن باشه. من پسرخالشم.
باتعجب به عموی باربد که با لبخند بهم نگاه می‌کرد نگاه کردم که ملایم گفت:
-می‌دونم باورش سخته. سپند به خانواده پدریش کشیده.
حالا کمی برام قابل باور شده بود.
خوشحال از این که پرده از روی این قضیه رازآلود کنار رفته بود، در حالی که دستم رو ناشی از سر درد خفیفم، به سرم می‌کشیدم رو به سپند، بدون در نظر گرفتن ذره‌ای اهمیت وجود عموی باربد در اون جمع پرسیدم:
-گشتاسب به چیزی شک نکرد؟
سپند هم لبخند از روی لبش رفت و نیم نگاهی به عموی باربد انداخت و باز با نفس عمیقی گفت:
-برادرت خیلی شکاک و زرنگه. باور نکرده که رفتی خونه همکارت.
با لبخند تلخی، بدون این که به هیچ کدومشون نگاه کنم گفتم:
-از بچگی همینطور بوده. همیشه دلش می‌خواست که دیوار امنیت خانواده کم جمعیتمون، بلند و غیرقابل نفوذ باشه. با این که بعضی از اخلاقاش شدیدا اشک آدم رو در می‌آره اما بعد از گذر چند مدت، می‌فهمی که قصدش بد نبوده.
و رو به سپند کنجکاو پرسیدم:
-راستی، می‌شه بپرسم چه اتفاقی رخ داده بود که بیشتر اوقات با گشتاسب بودی؟
و برای این که سوءتفاهمی ناشی از فضولی پیش نیاد سریعا ادامه دادم:
-از این جهت می‌پرسم که گشتاسب به راحتی با کسی ارتباط برقرار نمی‌کنه.
واکنش سپند به سوال و حرفم، تکون دادن سرش به علامت مثبت بود و با اخم کوچیکی که بین ابروهاش بوجود اومد و لبخندی که درست بلافاصله اخمش، جاش رو به اون اخم کذایی داده بود، با لحنی مهربون گفت:
-راستش من خودم از برادرت خوشم اومده بود. اخلاق خشک اما در عین حال جذابی داشت. سر حرف رو باهاش باز کردم و بحث مادرت پیش کشیده شد…
با شنیدن دلیل جیک تو جیک شدنش با گشتاسب، نفسم توی سینه حبس شد و با تمام وجود، به بقیه حرفش گوش سپردم:
-یه سری توصیه ها و تبادل نظرها انجام شد. باقیش هم که دوستیمون گسترده تر شد.
و نیم نگاهی به عموی باربد انداخت و باز رو به من ملایم گفت:
-نگران چیزی نباش. مطمئنی که نمی‌خوای گشتاسب بیاد پیشت؟
عموی باربد هم سختگیر گفت:
-چرا. کار یه بار می‌شه شاید به موقع دستت به زنگ پرستار نخوره یا پرستار به موقع نیاد. امشب شب حساسیه گلبو.
دلگرفته رو به عموی باربد گفتم:
-خیلی ها مثل من، غریب به بیمارستان رجوع می‌کنن.
نفس عمیقی در جواب حرفم سر داد و با مکث در حالی که بهم زل زده بود، با تن صدای پایینی گفت:
-بعدا در موردش صحبت می‌کنیم.
و این یعنی این که فعلا، جلوی سپند نمی‌تونه به راحتی با روکش بالشت دارم بزنه.

به قلم سحرناز چوپانی
(اگر چنانچه که حوصلتون سر رفت یا فرصت خوندن داستان کوتاهی رو داشتید خوشحال می‌شم که داستان کوتاه مامور جهنم رو که در دسته بندی نشده ها قرار داره مطالعه کنید و با نظر هاتون، خوشحالم کنید 😉 )

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی …

2 نظر

  1. باشه حتما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *