خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصتو هفت

رمان بهار/پارت شصتو هفت

 

مهر رو از منشی دکتر حاتمی گرفتم و برگشتم مطب.
وقتی اونجا بودم و منشی حواسش نبود یکی از کارتهایی که مشخصات دکتر روی اون نوشته شده بود رو برداشتم تا بیشتر مطمئن بشم اشتباهی در کار نیست.
پشت میز نشستم و به کارت نگاه انداختم.
از اونجایی که امکان نداشت دوتا فرزین حاتمی وجود داشته باشه که تخصصشون شبیه هم باشن پس ایمان آوردم که خودش و اشتباه یا شباهتی اتفاقی پیش نیومده!
تا حدودای نه و نیم توی مطب موندم.خانم یگانه پالتوش رو پوشید و گفت:

-بهار جان خسته نباشی گلم.فردا میبینمت خوشگل خانم!کلیدای اینجارو بده نوری.فعلا خدانگهدار

لبخند زدم و گفتم:

-به سلامت!

با رفتن خانم یگانه منم وسایلم رو جمع کردن و از مطب اومدم بیرون..درارو قفل کردم و بعد رفتم سمت آقا نوری که تو اتاقک نگهبانیش بود. دسته کلید رو گذاشتم رو پنجره ی کوچیک اتاقکش و بعدهم گفتم:

-خداحافظ آ…

حرفم رو کامل نزده بودم که خیلی اتفاقی با حاتمی که درست همون لحظه حین مرتب کردن پالتوی تنش از پله ها پایین میومد چشم تو چشم شدم.
چیزی که نمیخواستم اتفاق بیفته افتاد و اون منو دید.دیگه نتونستم خودم رو به ندیدنش بزنم و برم.موندم تا اومد و بعد گفتم:

-سلام استاد.خسته نباشید!

با خوش رویی و متانتی که همیشه درهمه حرکات و رفتارش مشخص بود جواب داد:

-سلام ممنون شما هم همینطور!امروز اولین روز کاریت بود؟

-بله استاد!

-خیلی هم عالی!

دوشادوش هم از کلینیک زدیم بیرون .هیچوقت حتی حدسش رد هم نمیزدم مطب اون هم اینجا باشه یه جورایی غافلگیر شده بودم.تو فکر بودم که پرسید:

-لبت چیشده!؟

آخ که این لب زخمی هم شده بود قوز بالای قوز.کاش اصلا میتونستم یه جوری پنهونش کنم.انگشتمو روش گذاشتم و دستپاچه گفتم:

-این.هیچی…چیز خاصی نیست!

بادقت بیشتری لبم رو نگاه کرد و گفت:

-چطور چیزی نیست! این عمیق!

سر پایین انداختم تا موقع دروغ گفتن باهاش چشم تو چشم نشم.اینجوری زدن یه مشت دروغ راحت تر بنظر می رسید:

-نه خیلی هم زخم عمیقی نیست پام سر خورد افتادم حاصلش شد این! چندان مهم نیست…

-بیشتر مراقب خودت باش از این به بعد! حالا خداروشکر آسیب بدتری ندیدی!

من پیاده راه میرفتم و اونهم همینطور.تعجب کردم چون انتظار داشتم سوار ماشینش بشه ولی حتی سعی نکرد اون طرف جوب بره.جایی که ردیف ماشینهای زیادی پارک بودن و من احتمال میدادم یکی از اونها برای حاتمی باشه.
برای رفع کنجکاوی پرسیدم:

-قصد پیاده روی کردید!؟

بهم نگاه کرد و پرسید:

-چطور !؟

-آخه سوار ماشینتون نشدین!

خندید و جواب داد:

-آهان از اون لحاظ! بخاطر طرح ترافیک و اینجور داستانا نتونستم امروز بیارمش بیرون! این یه طرف مسافرت رفتن اهل خونه هم یه طرف دیگه…مجبورم خودم برم یه چیزی بگیرم برای شام که امشب از گشنگی تلف نشم!

سلیس حرف میزد.چطور بگم.جنس صداش ، لحنش گفتارش جوری بود که آدم صداقت محضش رو همه جوره احساس میکرد.انگار اصلا با دروغ آشنا نبود.
موهای بیرون اومده از زیر شالم رو فرستادم داخل و گفتم:

-راستش منم دارم میرم یه چیزی بگیرم برای شام!

-واقعا!؟

-آره!

-یه چندروزی هست که پیش دوستمم.خیلی حال و حوصله نداشت گفتم شام امشب با من!

کیفش رو توی دستش جا به جا کرد و گفت:

-خب حالا چی میخوای بگیری؟ میپرسم چون میخوام کپی برداری بکنم! به هرحال شما دخترا بیشتر بلدید چی میشه گرفت که زود و سریع آماده اش کرد.

دستامو توی جیبهای گرم پالتوم فرد بردم و آهسته خندیدم.ایده ی جالبی برای انتخاب غذا داشت.
یکم فکر کردم و بعد گفتم:

-آاااا خب…خیلی خسته این یا نیمه خسته!؟

یکم فکر کرد تا جواب بده:

-نیمه خسته!

-اگه خیلی خسته این باید چیزی بگیرین که وقتی رسیدین خونه یه راست بشینین پای میز و شروع به خوردنش بکنید.اما اگه خیلی خسته نیستین میتونید از سوپرمارکت یه سری خرده وسیله بخرین درست کنید بخورید!

دستشو پشت گردنش کشید و گفت:

-خب…فکر کنم مورد دومی بهتر باشه چون احتمالا تا برگشتن پدرومادرم یه چندروزی رو باید مجردی زندگی رو بگذرونم!

کنار یه فروشگاه زنجیره ای ایستادم و گفتم:

-پس برید همینجا خرید کنید بهتره! من کمکتون میکنم اما خب خیلی با ذائقه تون آشنایی ندارم!

خندید و گفت:

-نگران اون موضوع ذائقه نباشید.من از اون دسته آدمام که هرچی بزاری جلوشون میخورن!

-عه پس بفرمایید داخل!

با احترام کناررفت و گفت:

-خانمهامقدم ترن!اول شما

-آخه استاد…

-آخه نداره…من تودانشگاه استاد هستم اینجا یه آقا که باید راه برای یه خانم محترم باز بزاره

احترام و نحوه ی برخوردش برام ارزشمند بود.لبخند زدم و با یه تشکر جلوتر از اون پله هارو بالا رفتم و وارد فروشگاه شدم.
هردو دو سبد برداشتیمو شونه به شونه ی هم راه افتادیم.
چیزایی که مدنظر من بود رو فقط باید تو یخچالها پیدا میکردیم.
تو ردیف یخچالها ایستادیم. دوبسته

 

باهمدیگه راه افتادیم سمت صندوق .هنوزم با تعجب به خریدهاش نگاه میکرد چون اصلا آشپزی بلد نبود.
به قیافه ی سردرگمش نگاه کردم و با لبخند گفتم:

-نگران نباشید استاد! من که گفتم خودم بهتون آموزش نحوه ی درست کردنشون رو میدم!

کارت عابربانکش رو بیرون آورد و باشوخ طبعی گفت:

-باشه! رو هیکلت حساب میکنم!

اینو گفت و کارتش رو به سمت متصدی فروشگاه گرفت و گفت:

-لطفا هردو سبد رو باهم حساب کنید!

خیلی سریع کارتم رو بالا آوردم و گفتم:

-نه استاد… شما نمیخواد زحمت بکشی من خودم حساب میکنم!

دستمو آورد پایین و گفت:

-وقتی استادت اینجاست شما کارتتو غلاف کن خانم خانما!

لبخند زدم و باخجالت سر به زیر انداختم.اگه میدونستم تهش قراره اون پول خریدهارو حساب بکنه اصلا چیزی نمیگرفتم.
کیسه های خرید رو برداشتیم و اومدیم بیرون بدون اینکه تو چشمهاش نگاه کنم، گفتم:

-مرسی استا….

حرفمو کامل به زبون نیاورده بودم که یه آن حس کردم چشمم به مهرداد افتاده.
یه نفر شبیه به اون یا شاید هم خودش تکیه داده بود به ماشینی و تماشام میکرد.مطمئن نبودم خودش هست برای همین ایستادم تا عابرها رد بشن و با دقت بیشتری اونور جاده رو نگاه کنم اما وقتی مسیر خلوت شد دیگه کسی رواونجا ندیدم.
سردرگم و گیج به رو به رو نگاه کردم.مونده بودم که اشتباه دیدم یا نه اینکه واقعا خودش بود.

-بهار خانم!؟ نمیایین پایین!

صدای استاد منو از فکر چیزی که واقعا نمیتونستم اسمش رو بزارم خطای دید بیرون کشید.
آخه واقعا احساس کردم باهاش چشم تو چشم شدم!
پله هارو باعجله اومدم پایین و خودمو بهش رسوندم.
صورت غرق فکرم رو که دید پرسید:

-چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-نه نه…چیزی نشده!

احساس میکردم مهرداد داره تعقیبم میکنه.البته اون دیدار چندثانیه ای شاید واقعا یه خطای دید یا یه تشابه بوده اما دقیقا از همون لحظه این فکر افتاد توی کله ام.
اینکه نکنه واقعا داره تعقیبم میکنه!؟
با استاد حاتمی سمت خیابون رفتیم تا تاکسی بگیریم همزمان شروع کردم به توضیح:

-هرکدوم رو که تونستین درست بکنید مرحله به مرحله تو تلگرام براتون توضیح میدم! ولی برای امشب بهتره همون گوشتهای سوخاری رو درست کنید.خیلی هم سخت نیست.تابه رو میزارید روی شعله ی گاز اجازه میدین یکم داغ بشه بعد روغن میریزن تو تابه بازم صبرمیکنید تا روغن داغ بشه بعدش میتونید گوشتهارو بندازین تو تابه…خیلی وقت نمیبره و قبل از اونکه روده هاتون به جنگ باهم بیفتن آماده میشه!

با لبخند گفت:

-تاحالا هیچوقت آشپزی نکردم ولی فکر کنم امتحانش جالب باشه.نتیجه ی زحماتم رو براتون ارسال میکنم!

خندید و با تکون دست تاکسی رو نگه داشت.چون مسیرهامون مختلف بود از من خواست سوار بشم و حتی خودش هم کرایه تاکسی رو حساب کرد.
اونشب حاتمی که واقعا نمادی از یه جنتلمن واقعی بود حسابی منو خجالت زده کرد.

بازم خجل ودرحالی که خودش همچنان باید منتظر تاکسی می موند نگاهش کردم و گفتم:

-راضی به اینهمه زحمت نبودم استاد!

درو بست و گفت:

-شاگرد نباید رو حرف استادش حرف بزنه! برو به سلامت!

تو تمام طول مسیر ذهنم پی مهرداد بود.هرازگاهی سربر می گردوندم و پشت سرم رو نگاهی مینداختم.شاید توهم زده بودم اما اینکارا اصلا از اون بعید نبود.
هرچند اگه میومد فقط خودشو سبک میکرد.
بعداز اون‌گند کاری هاش اصلا چطور میتونست تو چشمهای من نگاه بکنه؟؟
صورتم از ضرب دستش حتی حالا هم‌گز گز میکرد.
محال بود…محال بوداتفاقات بیتمون رو فراموش بکنم!
باید اینحال اینکه بخواد بیاد دنبالم و تعقیبم بکنه که ببینه کجا میرم و چیکار میکنم‌ و با کی حرف میزنم اصلا ازش بعید نبود.
توهم خیانت داشت و فکر میکرد چون خوشگلم قراره تمام مردها بیان سمتم و منم قراره به همشون اوکی بدم!

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنن به راه افتادم.
هرازگاهی برمیگشتم و پشت سرم رو نگاهی مینداختم تا مطمئن بشم اون در تعقیبم نیست.
ایستادم و منتظر موندم تا درهای آساسنور باز بشن اما درست قبل از اینکه در بسته بشه به نفر خیلی سریع و قبل از کیپ شدن درهای آسانسور پرید داخل….

 

درست قبل از اینکه در بسته بشه به نفر خیلی سریع و قبل از کیپ شدن درهای آسانسور پرید داخل وحشت زده عقب رفتم و چسبیدم به دیواره ی آسانسور… پلاستیکهای خرید ناخواسته از دستم افتاد و چشمام زوم شد رو صورت دختری که عین جن اومده بود داخل و من مدام فکر میکردم مهرداد!
ترس من رو که دید گفت:

-ببخشید اگه ترسیدن…واقعا ببخشید!

خم شد و خودش وسایل رو از روی زمین برداشت.به خودم اومدم و با کشیدن یه نفس عمیق اونارو از دستش گرفتم و گفتم:

-مرسی!ایرادی نداره…

لبخند زد و با تکیه دادن به عقب پای راستش رو از بالا اورد و کف کفشش رو به دیواره ی آسانسور تکیه داد و همونطور که آهسته آدامس رو لاای دندوناش میجوید گفت:

-شمارو میشناسم…

با دقت به صورتش نگاه کردم.هرچقدر بیشتر نگاهش میکردم و به ذهنم فشار میاوردم بیشترمطمئن میشدم تاحالا یکبارهم ندیدمش.
دست از فکر کردن برداشتم و گفتم:

-ولی من شمارو نمیشناسم

پاش رو پایین آورد و بجاش اون یکی پاش رو بالا برد و گفت:

-ما همسایه ی رو به رویی شما هستیم.حالتون بد بود کمک کردیم شمارو بردیم بیمارستان!

درست همون زمان آسانسور از حرکت ایستاد.هردو اومدیم بیرون و من گفتم:

-من خیلی ازتون ممنونم.دوستم بهم گفت چقدر کمک کردین.واقعا از کمکتون ممنونم!

لبخند زد و گفت:

-خواهش میکنم.

از من فاصله گرفت و رفت سمت واحد خودشون.دختر جوونی بود.تقریبا همسن و سال خودم.
کلید انداخت و رفت داخل درحالی که من همچنان درحال تماشا کردنش بودم.
باز جای شکر داشت که اونها اون روز اون لحظه بودن وگرنه ممکن نبود چه به روز من میومد.
در زدم و بعداز چند دقیقه انتظار پگاه درو برام باز کرد.
سلام کردم و خریدهارو دادم دستش بعدهم با پشت پا درو بستم و گفتم:

-تو آسانسور دختر همسایه رو دیدم! همونی که گفتی کمک کردن منو بردن بیمارستان!دختر مهربونی بود ازش تشکر کردم

خریدهارو گذاشت روی اپن و گفت:

-عه جدا!؟ خوب کردی…

اینو گفت و سرکی تو کیسه ها کشید.اونقدر گشاد تشریف داشت حاضر نبود به خودش زحمت بده یه چیزی درست بکنه.
رفتم سمت اتاق و بعداز عوض کردن لباسهام دوباره برگشتم سمت آشپرخونه.
بی حوصله نشسته بود ودستش رو گذاشته بود زیر چونه اش.
مرغهارو بیرون آوردم و گفتم:

-چیه!؟ چرا پکری!؟

نگاهش روی زخم لبم به گردش دراومد اما خیلی سریع چشمشو دوخت به میز و گفت:

-خودمم نمیدونم چه مرگم…فقط میدونم یه چیزیم هست. حالم رو به راه نیست! حالا حال منو بیخیال…حال خودت چطوره؟ اولین روز کاری خوش گذشت!؟

زیر گاز رو روشن کردم و بی حوصله تر و بی رمقتر از خودش جواب دادم:

-بد نبود…دختر و پسرای پولدار مثل ریگ واسه قیافه شون خرج میکردن…ژل لب.گونه…زاویه سازی فک هزارو یه چیز دیگه…مسخره است نه!؟

-چی مسخره است!؟

تکه های گوشت رو داخل تابه گذاشتم و همزمان جواب دادم:

-اینکه بعضیا صورت و فیس طبیعیشون رو دو دستی تقدیم جراح های زییایی میکنن…نمیدونم چرا خودشونو دوست ندارن! اصلا مگه خودشون چشه که میخوان خودشون نباشن!؟

بی رمقدخندید و گفت:

-داری به من تیکه میپرونی!؟

رو صورت دپرس و غمگینم لبخندی کمجون نشست.رو به روش نشستم و گفتم:

-تو که خوشگلی دیوونه!

نفس عمییقی کشید.شروع کرد با انگشت خطهای فرضی روی میز کشیدن و بعد گفت:

-زیاد که یه آینه نگاه کنی یادمیگیری هی به خودت گیر بدی…بعد مثل من مژه میکاری…مثل من با رنگ چشمهات هم نمیسازی…مثل من زاویه سازی فک انجام میدی…بیخیال…من اصلا فکر نمیکردم تو قراره بیای؟ همه اش باخودم فکر میکردم قراره تنها باشم امشبو…چطور پبش مهرداد نموندی!؟

حرف از مهرداد که به میون اومد دلگیر زل زدم به انگشتای توی هم قفل شده ام.
اتفاقها در آنی مثل برق و باد از جلوی چشمام رد شدن.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-حوصله اش رو نداشتم!

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-هیییی…پس دوباره کارتون به جرو بحث کشیده

انکار کردم:

-نه

انگار که همچی رو میدونه و ازش باخبره سرش رو تکون داد و گفت:

-چرا چرا….هیچ دختری از مردی که دوستش داره خسته نمیشه مگر اینکه باهم دعوا بکنن…

نمیخواستم در این مورد حرف بزنم.بلندشدم و خیلی آروم باخودم گفتم:

-نسوزن یه وقت…باید بهشون سر بزنم….

و با همین بهانه از اون فاصله گرفتم و رفتم سراغ مرغها.بهضی وقتها صحبت راجع یه موضوع اعصاب آدم رو راحت میکنه اما اینبار همه چیز برای من فرق داشت.
انگار ماجرا برعکس بود.
هرچه بیشتر راجع بهش صحبت میکردم بیشتر افسرده و عصبی میشدم….

 

نگاهی به جسد و لاشه ی گوشی همراهم انداختم.این دیگه برای من موبایل بشو نبود.
اما اعتراف میکنم بخاطرش هم احساس خوب داشتم هم احساس بد.
احساس خوبم بابت این بود که از پیامها و تماسهای مهرداد در امون بودم و احساس بدش ربط پیدا میکرد به عالم بیخبری….بیخبری از همه..اما من واقعا نمیدونستم بیخبری همون خوش خبریه یا چی !؟
باتری قراضه اش رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم.بنظر سالم نمیومد.ال سی دیش هم که جای خود داشت.
پر از رد شکستگی…
عین یه پازل داشتم تکه هاش رو کنارهم میچیدم که پگاه با قیافه ای زار اومد داخل.
سر بلند کردمو گفتم:

-فکر میکردم خوابیدی!

اومد و نشست روی تخت.موهاش روی صورتش پخش و ملا بودن و صوراش پکر و گرفته .پوزخندی زد وگفت:

-خواب!؟ کدوم خواب…اگه خوابو دیدی سلام گرم منو بهش برسون و بگو پگاه گفته “فاک یو”

آهسته خندیدم و پرسیدم:

-چیشده!؟تو پگای هجیشگی نیستی!درست و حسابی بگو ببینم چیشده..

مضطرب زانوهاش رو جمع کرد تو شکمش ودرحالی که عین آدمای عصبی و بیقرار خودش رو عقب و جلو میکرد گفت:

-رفتار آرتین رو اعصابم…قبلنا بیست و چاری آن بود اما الان…به زور مباد یه دوکلمه مه و میره…یه بای و یه اوکی.قفلی زده رو همین دو مورد

همونطور که با گوشی پوکیده ام ور میرفتم گفتم:

-نگران نباش عزیزم…حتما سرش شلوغ…برگرده دوباره مثل همیشه باهمین..خلوت کنین منم شر کم میکنم تا به قد تموم روزایی که پیش هم نبودین واسه هم ور ور بکنین…

ناخنشو بین لبهاش گذاشت و خیره به نیمرخم گفت:

-بهار…من…من حس میکنم آرتین فهمیده اینجا یه خبرای بوده..منظورم ماجرای گیسو و فرهام…

سرمو بلند کردم و گفتم:

-من بعید بدونم.چطوری ممونه فهمیده باشه وقتی اصلا ایران هم نیست!؟حساس شدی!

ناخن بلندش رو از لای لبهاش برداشت و گفت:

-نه آخه میدونی چیه!؟یه سوالای عجیب و غیرمعمولی می پرسید…

-مثلا !؟

-مثلا میگفت تو ساختمون خبری نشده؟؟ همچی اوکیه؟ اتفاقی نیفتاده!؟؟ چیزی هست که بخوای بگی…از همین سوالها دیگه…!

دکمه ی ای که تو پهلوی گوشی بود روبا مکث فشار دادم و گفتم:

-بعید بدونم ولی اگرهم نمیدونه فعلا چیزی نگو تا بعد که بیاد.همچی فیس تو فیس و حضوری باشه بهتر.. البته این نظر من.

سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت:

-آره من خودمم فکر میکنم اینطوری خیلی بهتر.چیه یه ساعت با اون گوشی ور میری!؟

تو دست گرفتمش و گفتم:

-روشن میشه ولی بعدش زود خاموش میشه.صفحه اش هم که کلا داغون…

نگاهی بهش انداخت و بعد گفت:

-این دیگه به درد خاله یازی هم نمیخوره.بفروش یکی دیگه بگیر…حالا کی این بلارو سرس آورده ؟ احیانا جزئی از دعواتون نبود!؟

سری تکون دادم و گفتم:

-نه از دست خودم افتاد.صادقانه بگم پگاه…اصلا و ابدا دوست ندارم دستم باشه ولی مامان عادت داره هرچندروز به بار زنگ بزنه…نمیخوام خاموش بودن خط مجابش کنه به خونه ی نوشین زنگ بزنه

دراز کشید و خمیازه کشون گفت:

-پس فردا حتما بده تعمیرکنن.راستی جرا من حس میکنم زخم لبت عمیقتر شده…!؟

حسش هرچی که بود درست بود اما من دوست نداشتم اون عمه چیز رو بدونه حتی با احساس صمیمیتی که باهاش داشتم.
چراغ خواب رو خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم و بعدهم گفتم:

-با اون پوسته ی خشک شده اش بازی بازی کردم کنده شد.راستی…میدونستی اونجایی که کار میکنم مطب دکتر حاتمی هم هست!؟

تو تاریکی گرچه حالت ثورتش رو نمی دیدم اما تعجب رو از لحتش احسلس کردم:

-جدی میگی!؟

دستامو روی شکم گذاشتم و جواب دادم:

-آره …خودمم اتفاقی فهمیدم..

پگاه خمیازه ای کشید و گفت:

-خوشبحالت که حوصله ی کار ورون داری من فقط حوصله ی خوردن و خوابیدن دارم.میگم حالا اجازه هست پیشت بخوابم….از تنهایی و تنها بودن بدم میاد

آهسته و بی رمق خندیدم و گفتم:

-آره اجازه هست!

-پس شب بخیر…

نفس عمیقی کشیدم و خیره به سقف گفتم:

-شب بخیر
..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

4 نظر

  1. چه عجب
    لطفا کامنت ی قبلم تایید کنین نه هرکدوم دوست داشتین
    چون کاملا در چارچوب سایت بودن فارق از هرگونه بی ادبی
    فقط دل بخواهی تایید میکنین

    لطفامنظم پارت گذاری کنین
    مچکرم

  2. سلام چرا پارت جدید رو نمیذارید؟

  3. ای بابا خب چرا اینجوری پارت گذاری میکنید؟ اگه نمیخواید بذارید، بگید تا ماهم پیگیر نباشیم اینقدر هی هرروز داریم سایت رو چک میکنیم و خبری هم نیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *