خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو چهارده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو چهارده

 

لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ خیالم راحت شد
کیارش پرسید :
_ چرا باید حالش بد باشه میشه دقیق بگید منم متوجه بشم ؟
خاله عسل خیره بهش شد و جوابش رو داد :
_ چیز مهمی نیست که بهت مربوط باشه
حسابی اخماش تو هم فرو رفت ، بلند شد رفت سمت اتاقش ، که خیره به خاله عسل شدم و گفتم :
_ چرا باهاش اینطوری برخورد کردید ؟
_ میدونم تو باهاش صحبت کردی که اومد پیش من ازم معذرت خواهی کرد و اینم میدونم که باعث شد ناراحت بشی
_ اینطور نیست خاله عسل شما دارید اشتباه میکنید !.
_ نیاز نیست ازش دفاع کنی من پسرم رو خیلی خوب میشناسم
شرمنده سرم رو پایین انداختم نمیشد به خاله عسل زیاد دروغ گفت ، بلند شدم که پرسید :
_ کجا ؟
_ برم داخل اتاق پیشش میترسم عصبانی بشه
_ برو
به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا تو
داخل شدم در رو پشت سرم بستم که گفت :
_ فردا برمیگردیم خونه خودمون
با شنیدن این حرفش لب برچیدم چون حسابی دلتنگ خاله عسل میشدم اون هم خیلی زیاد
_ نمیشه همینجا باشیم ؟
سرد گفت :
_ نه
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که رفت روی تخت دراز کشید بهم اشاره کرد رفتم تو بغلش دراز کشیدم دستش دورم حلقه شد و چشمهاش بسته شد ، نمیدونم چقدر گذشت تا منم تو آغوشش به خواب فرو رفتم …
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ جان
_ کیارش رفت مسافرت خیلی عجله ای شد ، ما هم باید بریم جایی زود باش آماده شو
متعجب سرجام نشستم و پرسیدم :
_ کجا ؟

خیره بهم شد و گفت :
_ یه مدت میریم ویلای خانوادگی ما باید اونجا پیش بقیه باشیم
گیج سرم رو تکون دادم نمیدونستم قضیه از چه قرار هست ، کیارش مدت زیادی نبود که اومده بود پس چرا دوباره رفته بود همه چیز داشت مشکوک میشد اون هم خیلی زیاد جوری که اصلا نمیشد متوجه شد !…
_ خاله عسل
نگاهش رو بهم دوخت :
_ جان
_ چیشده چرا انقدر مضطرب هستید ؟
نفس عمیقی کشید :
_ چیزی نیست یه مشکلی پیش اومده این حال من واسه همین هست نیاز نیست نگران باشی
اما مگه میشد نگران نباشم حسابی استرس داشتم اونقدر که نمیشد پی برد
با ایستادن ماشین پیاده شدیم متعجب نگاهی به اطراف انداختم بنطرم همه چیز داشت عجیب میومد
داخل خونه شدیم با دیدن شیرین خانوم متعجب داشتم بهش نگاه میکردم که به سمتمون اومد ، خیره به خاله عسل شد و گفت :
_ چیشد تو که دوست نداشتی دیگه من رو ببینی ، پس واسه چی اومدی ؟
خاله عسل سرد جوابش رو داد :
_ همین الانش هم واسه دیدن تو نیومدم ، پس بیخود خیال واهی برت نداره
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ پس واسه چی اومدی ؟
_ قراره یه مدت اینجا باشیم
_ چرا ؟
_ به تو مربوط نیست
بعدش داد زد ؛
_ فلور
زیاد طول نکشید یه دختر جوون اومد خیره بهش شد و جواب داد :
_ بله خانوم
_ اتاق عروس من حاضر هست ؟
_ آره
_ راهنماییش کن
خواست چیزی بگه که شیرین خانوم داد زد :
_ وایستا ببینم تو چی داری واسه خودت میگی ، این دختره چرا باید اینجا باشه هان ؟
_ چون من دارم میگم
_ نمیشه

خاله عسل اخماش بشدت تو هم فرو رفت و پرسید :
_ چرا نمیشه ؟
_ چون اینجا خونه من هست و تصمیم میگیرم کی باید باشه کی نباید باشه
متعجب به خاله عسل خیره شدم چرا اومده بودیم اینجا خونه خواهرش زندگی کنیم که الان هم کلی حرف بارمون کنه ، زیاد طول نکشید که خاله عسل بهش توپید ؛
_ مثل اینکه یادت رفته اینجا خونه ی منم هست و هر جا دوست داشته باشم میرم پس نیاز نیست بیخود از خودت ادا دربیاری !.
با شنیدن این حرف خاله عسل ساکت شد ، نفس عمیقی کشید
_ پشیمون میشی عسل من خواهرت هستم اما تو بخاطر این دختره …
وسط حرفش پرید :
_ این دختره اسم داره ، اسمش هم آرامش هست عروس منه هیچکس حق نداره بهش توهین کنه
_ زود باش فلور اتاقش رو بهش نشون بده
همراه فلور راه افتادم در اتاقی رو باز کرد داخل شدم ، عکسای کیارش به دیوار چسپیده بود یه اتاق سیاه سفید خوشگل بود
_ خانوم چیزی لازم ندارید ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ نه ممنون
_ کاری داشتید صدام بزنید
سری واسش تکون دادم ، وقتی از اتاق خارج شد روی تخت نشستم چقدر همه چیز عجیب غریب شده بود
* * *
_ خاله عسل
_ جان
_ چرا اومدیم اینجا زندگی کنیم ؟
خیره بهم شد و گفت :
_ کیارش خواسته مدت کوتاهی که نیست اینجا باشیم
_ خونه شیرین خانوم ؟
پوزخندی زد :
_ خونه مال اون نیست نصفش مال من هست ، این خونه مال بابام هست نصفش مال من هست نصفش مال عسل من اجازه دادم عسل اینجا باشه اما نمیدونستم یه روزی قراره خودش رو صاحب اینجا بدونه
بی هوا در اتاق باز شد نور با عصبانیت اومد داخل اتاق و خیره به من شد و گفت :
_ تو با چه اجازه ای اومدی داخل این اتاق ؟

با شنیدن این حرفش حسابی گیج شده بودم ، نگاهی به خاله عسل انداختم که نگاهش رو به نورا دوخت و به جای من گفت :
_ چرا نباید داخل این اتاق باشه ؟

نورا که انگار تازه متوجه خاله عسل شده بود ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببخشید خاله متوجه نشدم شما هم هستید

_ خوب نگفتی ؟

انگار هول شده بود چون چند ثانیه ساکت شده به خاله عسل خیره شد بعدش جوابش رو داد :
_ چون این اتاق مال کیارش هست شما میدونید چقدر حساس هست دوست نداره کسی وارد اتاقش بشه بنابراین آرامش میتونه تو یه اتاق دیگه باشه

_ نیاز نیست کیارش خودش خواسته آرامش داخل اتاقش باشه

میتونستم ببینم نورا چقدر خشمگین شده اما واسه من اصلا اهمیت نداشت ، تنها چیزی که الان واسه من مهم بود این بود که خاله عسل پشت من بود تنهام نمیزاشت

_ ولی خاله عسل این اتاق ….

حرفش رو قطع کرد :
_ نورا شاید متوجه این موضوع نباشی اما کیارش دیگه شوهر تو نیست و هر مسئله ای که مربوط به کیارش باشه اصلا به تو مربوط نمیشه

نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منم نگفتم بهم مربوط میشه ولی نمیخواستم چیزی باعث عصبانیت کیارش بشه

بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب خاله عسل باشه گذاشت رفت
_ چرا انقدر عصبانی شده بود ؟

سرش رو با تاسف تکون داد :
_ همیشه همینه دوست داره صاحب همه چیز باشه الانم حسادتش نسبت به تو شروع شده

_ اما اون شوهر داره
پوزخندی زد :
_ اون تو فاز شوهرش نیست ، خیانت واسش یه چیز عادی شده پسرم نباید باهاش ازدواج میکرد ، فقط یه مدت عمرش تلف شد

_ خاله عسل
_ جان
_ کیارش هنوز دوستش داره ؟
قاطع و محکم جوابم رو داد :
_ نه

نفسم رو آسوده بیرون فرستادم میترسیدم کیارش هنوز احساسی نسبت به نورا داشته باشه ، خاله عسل بلند شد اما قبل رفتنش خیره بهم شد و گفت :
_ کیارش یه مرد هست که غیرت داره به هیچ عنوان نمیتونه عاشق همچین کسی بشه که بهش خیانت کنه پس نیاز نیست انقدر ترس داشته باشی

با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست داشت درست میگفت ، بعدش خاله عسل از اتاق خارج شد ، چرا من خوشحال شده بودم از اینکه کیارش عاشقش نیست نکنه داشتم بهش دل میبستم ، سریع دستم رو روی قلبم گذاشتم نمیتونست همچین چیزی امکان داشته باشه من بعد حامله شدن و بدنیا آوردن بچه برمیگشتم پیش خانواده ام !.
تو نشیمن نشسته بودیم که نورا خیره بهم شد و با طعنه گفت :
_ میدونستی کیارش الان داره عشق و حال میکنه تو بار ها ؟

_ منظورت چیه ؟

پوزخندی زد و خواست چیزی بگه که خاله عسل بهش توپید :
_ حد خودت رو بفهم نیاز نیست انقدر دروغ بگی !.

ساکت شد انگار زبونش بند اومده باشه ، با صدایی گرفته شده گفت :
_ خاله عسل من فقط داشتم …

_ تو من نمیخوام قصد و نیتت رو بفهمم اما دیگه درمورد پسر من اصلا صحبت نکن

شیرین خانوم که دیده بود با دخترش اینطوری رفتار کرده عصبی خندید
_ ببینم عسل چرا ناراحت میشی از شنیدن واقعیت خوب نورا که چیزی نگفت کیارش واقعا الان در حال عشق و حال هست

_ همه مثل شوهر دخترت نیستند
شیرین خانوم با عصبانیت داد زد :
_ تو دیگه داری شورش رو درمیاری عسل چجوری میتونی همچین چیزی به زبونت بیاری هان ؟

ابرویی بالا انداخت :
_ چیه ناراحت شدی ؟

شیرین خانوم با خشم از جاش بلند شد
_ این حرفت رو فراموش نکن و بخاطر داشته باش عسل تو این روزا خیلی باعث شدی من ناراحت بشم پس به هیچ عنوان فراموش نکن

_ بنظرم تو هم نباید فراموش کنی شیرین !.

جفتشون چند ثانیه بدون حرف به هم خیره شدند ، بعدش شیرین خانوم گذاشت رفت …

دوست نداشتم بخاطر من دعوا بشه اما اینطور که مشخص بود هیچ دعوایی بخاطر من صورت نگرفته بود همش بخاطر خودشون بود
صدای خاله عسل بلند شد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ اگه بیرون بودم به هیچ عنوان از اتاقت خارج نشو در اتاقت رو هم قفل میکنی شنیدی ؟
_ آره
ترسیده بودم چرا داشت همچین چیزی میگفت مگه قرار بود چه اتفاق هایی واسه من بیفته ، صداش زدم :
_ خاله عسل
به سمتم برگشت و گفت :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا اینطوری میگید ؟
_ من به شیرین اعتماد ندارم رفتارش رو که داری میبینی شاید بخاطر عصبانیتی که نسبت بهت داره خواست یه بلایی سرت بیاره واسه همین میترسم .
نفس عمیقی کشیدم واقعیتش منم میترسیدم بلایی سر من بیاره اما دوست نداشتم نشون بدم ترسیدم چون باعث میشد ضعیف جلوه داده بشم !.
_ خاله عسل کیارش کی میاد ؟
_ خیلی زود
نورا که تازه داشت میومد دوباره صدای مامان رو شنید اومد نشست خیره بهم شد و گفت :
_ چرا وقتی کیارش نیست پیش خانواده ات نرفتی ؟
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم که خاله عسل بهش توپید :
_ فکر نمیکنی بهت مربوط نیست ؟
نگاهش رو به خاله عسل دوخت و جوابش رو داد :
_ خاله مشخص هست شما امروز از یه چیزی عصبانی هستید که اینطوری دارید واکنش نشون میدید
_ نه عصبانی نیستم اما شما دارید باعث میشید اعصاب من خورد بشه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ جدی ؟
_ آره

_ خاله من هیچ حرف بدی به شما نزدم که باعث بشه شما تا این حد ناراحت بشید دارید شلوغش میکنید
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من دارم شلوغش میکنم ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که خاله عسل عصبانی تر از قبل بهش توپید :
_ اومدی داری تو زندگی شخصی عروس من دخالت میکنی توقع داری باهات آروم برخورد کنم ؟
_ من فقط سئوال پرسیدم نیاز به این همه جنجال نبود
میتونستم بفهمم چی داره میگه اما عصبانیت من هم دلیل داشت که اصلا نمیشد گفت پس ترجیح میدادم سکوت کنم در برابر تموم حرفایی که قرار بود بهم زده بشه
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ همراه من بیاد
_ چشم
بلند شد منم بلند شدم پشت سرش راه افتادم ، اما قبل رفتن چشمم به نگاه عصبانی نورا افتاد
داخل اتاق من شدیم خاله عسل خیره بهم شد و گفت :
_ من بیرون کار دارم داخل اتاقت میمونی در رو برای هیچکس باز نمیکنی شنیدی ؟
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
_ چون من دارم بهت میگم حالا فهمیدی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم که از اتاق خارج شد ، در رو قفل کردم رفتم روی تخت نشستم نمیدونستم چیشده که خاله عسل انقدر رفتارش مشکوک شده ، همینطور واسه کیارش نگران بودم چون نمیدونستم کجاست دلشوره عجیبی داشتم …
_ آرامش
به سمت شیرین خانوم برگشتم و سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ خانواده ات رو یه شب دعوت کنیم ؟
نگاهم به خاله عسل افتاد که خودش جوابش رو داد :
_ نه
_ چرا ؟
_ چون خانواده ارامش در حاضر اینجا نیستند اگه بودند شک نداشته باش دعوتشون میکردیم .

سرش رو تکون داد اما مشخص بود حسابی مشکوک شده البته زیاد واسه من مهم نبود چون میدونستم یجوری مخفی میکنند این موضوع رو ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ کیارش کجا رفته کی قراره برگرده ؟
با شنیدن این حرفش ساکت شده خیره بهش شده بودم چون نمیدونستم کیارش کجا رفته و کی قراره بگرده ، داشتم دنبال جواب میگشتم که خاله عسل گفت :
_ نیم ساعت دیگه میاد
چشمهام گرد شد یعنی کیارش داشت میومد اونم نیم ساعت دیگه ، مشکوک بهش خیره شدم شاید داشت دروغ میگفت اما تا جایی که میدونستم خاله عسل همچین نیتی نداشت ، بلند شدم رفتم سمت اتاقم حسابی تو این خونه گیج شده بودم چون نمیدونستم چخبر هست و قراره چی بشه !.
داخل اتاق کنار پنجره ایستاده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد به سمتش برگشتم هیچکس نبود جز نورا خیره بهش شده بودم که گفت :
_ منتظر اومدن کیارش نباش !.
اخمام رو تو هم کشیدم و پرسیدم :
_ منظورت چیه ؟
لبخندی روی لبهاش نشست
_ میدونی کیارش همیشه این شکلی بود میرفت پی عشق و حال خودش اما میگفت سفر کاری هست ، قرار بود بیاد اما نمیومد چون نمیتونست از معشوقه هاش دل بکنه این خصلتش بود واسه همین دارم بهت میگم تا ضربه نخوری
خونسرد بهش خیره شدم و جوابش رو دادم :
_ متاسفانه کیارش من و دوست داره واسه همین نمیتونم به حرفات گوش بدم چون هیچکدومشون رو باور ندارم !.
_ اما باید باور کنی چون من هیچوقت بهت دروغ نمیگم عزیزم
_ چرا باید بهت اعتماد کنم ؟
_ چون من زن سابق شوهرت بودم
_ از کجا معلوم دروغ نمیگی ؟
چشمهاش برق بدی زد :
_ چرا باید دروغ بگم ؟
_ چون طلاقت داده !.
_ اصلا اینطور نیست من اصلا همچین شخصیتی ندارم !.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *