خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو یک

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو یک

نگاهی به سپند که درگیر اشاره بازی چشم و ابرو با عموی باربد بود انداختم و متوجه شدم که این یک نوع بازی مثل پانتومیم هست که تنها تفاوتش با پانتومیم، دونستن اون موضوع بحث توسط اجراکننده و جواب دهنده بود و یه جورایی از این بازی خوشم اومد و می‌خواستم بگم منم بازی که با حس کردن سنگینی نگاهم، سرش رو به سمت پایین و به منی که دراز به دراز روی تخت افتاده بودم نگاهی انداخت و با لبخند مهربونی گفت:
-اما به نظرم گشتاسب گزینه خیلی مناسبیه. بهش فکر کن.
از این که مثل عموی باربد زور نگفته بود و بهم حق انتخاب داده بود، ذوق عجیبی ته دلم نشست.
انگار که بخوام به عموی باربد بفهمونم که نگرانی با تندروی پیش نمی‌ره، پلکی به نشونه تایید زدم و ملایم جواب دادم:
-حتما فکر می‌کنم.
و بیحال از این که درد سرم بیشتر و افتادگی پلک هام منجر به دید از کمر به پایین سپند بود گفتم:
-یدنیا ممنونم که اومدی.
و رو به عموی باربد و خسته از این که حتی قادر به عوض کردن حالات صورتم نبودم، نگاهی به همون اندازه کمر تا پایین انداختم تا جای تبیعیضی باقی نمونه و پرسیدم:
-آقای دکتر سردرد در حال ساقط شدن طبیعیه؟
با لحنی که مطمئن بودم از مهربونی این لحن، لبخند به لبش نشسته، همراه با تن صدای ملایمی که زمین تا آسمون با نگرانی چند لحظه پیشش تفاوت داشت جواب داد:
-بله طبیعیه. نگران نباش!
و همین جمله انقدری قدرت داشت که یک تنه، به جنگ مژه های پایینم رفت که با تمام قدرت، در حال خوابوندن کرکره مژه های بالایی و در نتیجه، بسته شدن پلکهام بودن و این جنگ، کاملا صلح آمیز بود.
با مذاکره‌ خفیف و کوتاهی، نتیجه گیری بر این که شد که عموی باربد زمانی که اعضای بدنم رو از نگرانی در بیاره، مژه ها هم مثل بچه آدم، روی هم دیگه فرود بیان و از این بی آبرویی دعوا جلوی این فرشته زمینی، لابه لای همدیگه قایم بشن.
ولی من هنوز هم معتقد بودم که عموی باربد، حوری جبرانی اون حوری فضول اما زیبا بود.
از طرفی هم از فضولی بیجای حوری اولی انقدری ناراحت بودم که با خودم می‌گفتم اگر سرش رو بر نمی‌گردوند تا بفهمه اون صدای ریز و گنگ از کجا می‌آد، وقتمون رو معطل نمی‌کرد و من هم نه تنها به خاطر دیرکرد پنج ثانیه‌ای، از بهشت طرد می‌شدم، بلکه به این دنیا هم برنمی‌گشتم و حداقل زمان کوتاهی رو برای اول کار، توی جهنم می‌گذروندم و از اونجایی هم که تموم آشناها و فامیل ها اونجا حضور داشتن، حداقل احساس غریبی بهم دست نمی‌داد.
برعکس اینجا که حالا باز به این دنیای خاکستری بیرحم، بازگشت کردم و نه تنها غریب و تنهام، بلکه عموی باربد هم با لحن تند اما مهربونش که اوج نگرانیش رو به نمایش می‌داشت، هر لحظه باعث جنگ اندام های داخلی گلبو می‌شد.
به محض این که صحبت از اندام های داخلی شد، سروران گوارش، اعلام حیات کردن و جدا از کل کل لفظی، معده که کمی عصبی و بی منطق بود، به محض خروج دوتا کلمه حرف از روده، شروع به خودزنی و جیغ و خفه کردن خودش با شال سبزآبی زاپاسش شد که به مرتبه، چشمهام بی اختیار باز شد و به نشونه اعتراض از بچه بازی معده، ناله بلندی سر دادم!
دستها یاری کردن و جلوی دهنم رو گرفتم تا مبادا کسی از این قشقرق مطلع بشه.
خوشبختانه این اولین باری بود که واکنش هام، ناخودآگا اما از سر منطق بودن.
انگار که دست عموی باربد، واقعا شفا و از زمانی که با مغزم حرف زده بود و بهش قول یک اسباب بازی مجسمه‌ای رو داده بود، حرف گوش کن و دستورات درستی رو صادر می‌کرد.
اما معده که خودش هم خواهان این اسباب بازی بود، فشار بیشتری به روده و کبد و شش و بچه های همیشه حاضر در صحنه وارد کرد و روی همه‌شون به ترتیب اسکی رفت که ناله های من بلند تر و احساس خفه شدن قطعی و غیرقابل بازگشتی، گلوم رو هم به اسارت و وارد این بازی کثیف کرده بود.
یک دستم به معده و داشت با اون دیوانه زنجیری، منطقی صحبت می‌کرد و دست دیگه‌ام، گلوم رو نرم نوازش و دلخوش و عاشق، باهاش از روزهای خوب آینده سخن می‌گفت که به مرتبه، صدای نگران و مردونه‌ای، لحظه‌ای تمام بازیکنان داخلی رو، ساکت کرد:
-چیزی نیست. چشمهات رو باز کن و من رو ببین.
و دستش روی دستی که گلوم رو همچنان ول نمی‌کرد نشست و یک عاشق رو از معشوقش جدا و پکیج نفیس بیست هزار ناسزا رو با تخفیف از آن خودش کرده بود.
اما این بار، لرزش ها و جیغ و داد های معده، ناشی از گلگی تاریک بودن مکانی بود که درش حضور داشت و نمی‌تونست به راحتی اون شخص محترم اما بی احساس رو ببینه و رسما این حرکاتش که زیرسر کنجکاوی خونه خراب کن بود، از باقی حرکات بیشتر و آماده بی آبرویی بود که صدا باز هم تکرار شد و اینبار، لحنی محکم و مطمئن به خودش گرفت:
-راحت باش. اجازه بده معده‌ات آروم بشه.
معده بیشخصیت و پسر ندیده با شنیدن این حرف، اجازه هیچ پرسشی نداد و درافشانی رو شروع کرد.

اما انگار که دسیسه‌ای بیش نبود و به محض آروم شدن معده، سوزش ناشی از خودزنی هاش، باعث خم شدنم توی خودم شد که این واکنشی کاملا ناخودآگاه بود و نه تنها هیچ دردی ازم دوا نکرد، بلکه باعث فشردگی معده و سیخونک هاش به روده و شش و باقی بازیکنان شد که اینبار هم صدایی که به محض آروم شدن معده متوجه شدم متعلق به عموی باربد هست، به دادم رسید:
-دراز بکش دختر اینجوری بدتر درد به سراغت می‌آد. یه نفس عمیق بکش تا برات آب بریزم.
انگار که با شنیدن کلمه “آب”، عصبانیت تموم بازیکنان بخوابه و مثل بچه آدم، اعضاوار رفتار کنن، هیچکس جیکش در نیومد.
حتی معده بی آبروی هوچی که از خیر هرچی آبرو بود گذشته و تا درجه آخر، رسوایی هارو ادامه داده بود.
اما عموی باربد، هیچجوره به روی خودش نیورده بود و اصلا انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش، شاهد چه صحنه خفت باری بود.
مغموم از این شرایط، به پتوی کاغذی روی پام نگاه می‌کردم و با انگشت اشاره‌ام، خطوطی نامفهوم و فرض به روی پتوی سفید رنگی که با کفن میت هیچ فرقی نداشت کشیدم.
یه جورایی از ته دل آرزو می‌کردم که کاش حداقل باربد اینجا بود و آبروریزی می‌کرد که آبروریزی هاش از این مصیبت، هزاران برابر کمتر و حتی بعضا دلنشین تر بود.

عموی باربد هم لیوان آبی رو به سمتم گرفت و ملایم، رو به منی که به آبی که حتی به نصف لیوان هم نرسیده بود نگاه می‌کردم پرسید:
-می‌تونی نگهش داری؟
بی حرف و در اصل، خجالت زده از این جنجال، دست لرزونم رو همتراز با لیوان در دست عموی باربد بالا اوردم و با فشار کوچیکی، لیوان رو از دستش گرفتم که اول، دستش رو رها نکرد و بعد از این که کمی از استحکام دستم مطمئن شد، آروم آروم دستش رو کاملا جدا کرد و محکم در حالی که توی چشمهام زل می‌زد گفت:
-خیلی آهسته آب بخور. فعلا هم همینقدر کافیه تا بعدا که بتونی درست آب بخوری.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و لیوان رو به دهنم نزدیک کردم.
به محض باز شدن دهنم و اون هم به زور چسبیده شدن لبهام از خشکی بهم دیگه، از ترس این که کنترل دستم رو از دست ندم و آب رو به مرتبه همراه با لیوان توی دستم توی حلقم فرو کنم، لرزش دستهام بیشتر و لرزش ها، باعث خروج قطرات خوش شانس آب و برنده این مسابقه پرش از مانع، و فرودشون روی زبونم شدن.
به محض نشستن اول قطره آب، چشمهام باز تر با انرژی بیشتر ناشی از تشنگی، ادامه آب رو تقریبا سر کشیدم و باز هم با این که تشنم بود اما می‌دونستم که عموی باربد از دستم عصبانی می‌شه که به دستورش عمل نمی‌کنم، مظلومانه برای آب بیشتر، به چشمهای قهوه‌ای رنگ تیره‌اش چشم دوختم که لبخندی که روی لبش نشوند، باعث ایجاد چروک های ریزی در انتهای چشمهاش شد و لب تر کرد:
-من مگه نگفتم یکدفعه نخور برات خوب نیست؟ اگر آروم آروم می‌خوردی باز هم می‌تونستم بهت آب بدم اما الان یکم اوضاع فرق می‌کنه باید منتظر بمونی.
در اوج نگرانی و حتی مهربونی، منطقش انقدری بالا بود که انگار با زبونش جادو می‌کرد.
نفوذ کلامش حداقل برای من یکی بشدت تاثیرگذار بود.
از این رو، سرم رو به نشونه تایید تکون دادم اما با یادآوری تنها بودنم و مخصوصا به موقع رسیدن عموی باربد توی اون اوضاع بحرانی چند دقیقه پیش، نگران و با صدایی خفه ناشی از سوزش گلوم که داشت با چاقوی پنهانی، به روی استخوان گردنم چوب خط می‌کشید گفتم:
-من، کسی اینجا نیست. شما، شما از کارتون زدید؟ من حتی دکمه رو هم نزدم.
در جواب حرفم، نفس عمیقی سر داد و شماتت بار نگاهم کرد که سرم رو از ناراحتی، پایین انداختم و باز به جون کفن کاغذی روم افتادم که قاطعانه گفت:
-نه از کارمم نزدم. و می‌دونستم که این حالت انقدر اضطراریه که به فکر هیچکس نمی‌رسه که دکمه رو بزنه. مخصوصا وقتی که مثل تو از خواب بیدار می‌شه.
این از کارش نزده بود اما با این که مثل فرشته نجات در لحظه پدیدار شده بود احتمال دو چیز رو ثابت می‌کرد.
یا نیروهایی از ماوراءطبیعه بهش از اوضاع این بیمارستان خبر می‌دادن که احتمالش بیش از اندازه بود.
و یا این که خودش به جای گشتاسب پیش مونده بود که این احتمالش شدیدا کمتر از گزینه اول هست.
اما با این حال، زبون به دهن نگرفته‌ام و بدون این که نگاهش کنم با صدایی گرفته پرسیدم:
-اون نیروها از چند دقیقه قبلش بهتون خبر می‌دن یا همون لحظه که متوجه حال بد بیمار می‌شید خودتون رو می‌رسونید؟
با لحنی که گیج بودنش رو به وضوح حتی بدون دیدن چهره‌اش نمایان کرده بود پرسید:
-نیرو؟
تئوری های بی نقص و ریشه دارم رو براش با لحنی خسته و صدایی گرفته توضیح دادم که درست لحظه به اتمام رسیدن حرفم و درست لحظه‌ای که می‌خواستم نقطه برای جمله‌ام بگذارم، پرید وسط نقطه بیچاره‌ای که از اول جمله منتظر نوبتش بود و حالا با بیان جملات عموی باربد، نقطه به جایی دور دست و غیرقابل تردد پرت شده بود و با لبخندی خونسرد پرسید:
-چرا فکر می‌کنی که تئوری دومت دور از واقعیته؟

مطمئن بودم که این سوال، فقط محض اطلاعات عمومی پرسیده می‌شه و می‌خواد از طرز فکر کردن و فلسفه پشت ایجاد تئوری های بی نقص و در عین حال نزدیک به واقعیت سر در بیاره.
هرچند این که تئوری به نظر خودم به واقعیت این دنیای فریب دهنده و خاکستری، نزدیک نبود اما آروم و به نشونه فکر جواب دادم:
-آخه شاید چون شما پزشک هستید و تعداد مریض هاتون هم بالا هستند ماشالله خب نه تنها وقت سر خاروندن ندارید بلکه حتی اگر هم داشتید طبیعتا مریض داری نمی‌کردید.
لبخند روی لبش، بیشتر شد و نمی‌دونستم که این لبخند، به نشونه تحسین از طرز فکرم بود، یا خوش خیالی بیش از اندازه‌ام و ندیدن مگس هایی که در مطب عموی باربد، کازینوی کوچیکی راه انداخته و شب به شب بساط پوکرشون به راهه.
کنجکاو برای فهمیدن دلیل لبخنده عموی باربد، با سکوتی که حتی صدای نفس هام هم قادر به شکستن این سکوت نبودن، به انتظار عموی باربد، به چشمهاش زل زدم و رسما رنگ پوستش از کمبود تنفس، در حال تغییر به رنگ بنفش بود و یک جورایی، دلم نمی‌خواست که با تنفسم، این سکوت هیجان انگیز رو بشکنم که عموی باربد، به نشونه افشا کردن دلیل لبخندش، دهن باز کرد و مهربون گفت:
-همه حرفهات درست ولی جدا از پزشک بودنم انسانم. چرا مریض داری نکنم؟ مگه این فقط کار خانواده یا پرستاره؟ بعد هم این که…
و درست لحظه‌ای که منتظر برای ادامه حرفش گوشهام رو تیز کرده بودم، اخم نگرانی بین ابروهاش نشوند و پرسید:
-حالت خوبه؟ نمی‌تونی نفس بکشی؟
با حرفش، نفس هام دروازه لبهام رو گشودن و فریاد آزادی سر دادن که یکهویی خروجشون، باعث سوزش ریز سینه‌ام و قادر نبودن به داخل کردن هوای بیرون به ریه هام شدم.
رسما بدن بی جنبه‌ای پرورش داده بودم.
چنگی به کفن جان انداختم و سعی بر نفس های عمیقی که منجر به پاره کردن ریه هام داشتم کشیدم که عموی باربد، چست چابک نرم و نازک ماسک اکسیژنی رو بهم وصل کرد و درجه اکسیژن رو تقریبا زیاد کرد تا اکسیژن های موجود در دستگاه هم ناز نکنن و به زور وارد این ریه های پرظرفیت بی ظرفیت بشن و نگران گفت:
-چیزی نیست. پیش می‌آد نگران نباش. نفس بکش.
از نگرانیش و مخصوصا این که در اوج نگرانی دوست داشت که من رو از نگرانی در بیاره، لبخندی ناخودآگاه اما رضایت بخش بر لبم نشست و سرم رو پایین انداختم.
چه چیزی می‌شد به این فرشته زمینی و حوری جبرانی گفت؟
تا دیروز و شاید هم تا قبل از شهربازی، فرشته های زمینی واقعی و بدون بال رو تنها در وجود بچه هایی می‌دیدم که بدون توجه به پرت کردن ماست با قاشق به روی لباس های همدیگه، می‌خندیدن و از کسی کینه به دل نمی‌گرفتن.
اما رفته رفته، طولی نکشید که متوجه وجود فرشته های بدون بال، در دنیای آدم بزرگ ها هم شدم و چقدر حس شیرینی بود زمانی که متوجه بشی که یک غریبه، پایه شهربازی باشه و انقدر هم مهربونی در وجودش به سن بلوغ رسیده باشه که با این که از غریب بودن هزاران آدم تنها در بیمارستان آگاهه، اما پیشت بمونه و مثل بتمن، جونت رو در زمان نزدیک به مرگی که عزرائیل با جیغ و گریه می‌گه “ولش کن این مال منه!” نجات بده.
نفس عمیقی از این حس خوب کشیدم که با دیدن دست عموی باربد که روی درجه دستگاه تنفس چرخید، متوجه شدم که کم کم در حال کم کردن شدت اکسیژنه و در همون حال هم ملایم گفت:
-ممنون از این که بهم اعتماد کردی!
کنجکاو بهش نگاه کردم.
من اعتماد کردم؟
مگه نباید اعتماد می‌کردم؟
اگر تا دو ثانیه دیگه توضیح نمی‌داد که دلیل تشکرش چیه بی اختیار مشغول خیالبافی می‌شدم و با تئوری اولم یعنی قاتل بودن و جا زدن خودش به جای پزشک جراح و برای امتحان دروسی که در خونه خونده بود من رو بازیچه خودش قرار داده بود شروع می‌کردم.
از این رو، گیج و به نشونه پرسش، از پشت ماسک که صدام رو کمی ناواضح جلوه می‌داد پرسیدم:
-چرا نباید اعتماد می‌کردم؟
عموی باربد هم مهربون، لبخندی روی لبش نشوند و با نفس عمیقی گفت:
-تو خیلی آروم بودی. انگار که ترس از چیزی نداشتی. حتی بعد از عملت هم آروم بودی و هستی. تا کسی نبینتت نمی‌تونه بفهمه که در حال حاضر چی داره اذیتت می‌کنه وگرنه خودت که حرف نمی‌زنی. آروم بودنت توی عمل واقعا بهم آرامش داد.
بی اختیار و کنجکاو پرسیدم:
-مگه همه رو بیهوش نمیکنین؟

لبخندش بیشتر شد و جواب داد:
-چرا ولی یه سری اتفاقای میوفته که ما حتی با وجود بیهوش بودن بیمار هم متوجه استرس شدیدش می‌شیم.
“آهان” تقریبا بلندی از پشت ماسک گفتم و با لبخند و یه جورایی از ته دل رو بهش گفتم:
-من از شما ممنونم. به خاطر همه چیز. شکتون، معاینه و آزمایش، شهربازی، عموی تی رکس، نجاتم از حساب کتاب عمو پشمکی، پیام های انگیزشی و مخصوصا بیمارستان و عمل و حضورتون اینجا.
از بکارگیری کلماتی که به شهربازی مربوط می‌شد، خنده ریزی سر داد و بعد از اتمام حرفم کنجکاو و میون خنده پرسید:
-عموی تی رکس چیه دیگه؟
دستم رو روی قفسه سینه‌ام گذاشتم و با وجود این که بیشتر حرف زدنم، مساوی با کمبود اکسیژن بیشترم بود، اما بیخیال نشدم و گفتم:
-اون روز توی سینما من عینک رو که زدم دیدم تی رکس داره جلبک بیچاره رو له می‌کنه. بعد من فکر کردم که صحنه فیلم برای شما فرق می‌کنه شما یک نفوذی هستید که اعتماد عموی تی رکس رو جلب کردید تا باندشون رو به خاک سیاه بشونید.
با لبخند اما ابرویی بالا رفته که نشونه سرزنش بود نگاهم کرد اما طولی نکشید که لبش به خنده باز شد و همراه با سری که از روی تاسف تکون می‌داد خنده ریزی سر داد.
خوشحال از این که دلیل خنده و خوشحالی الانش، من بودم، با لذت به صدای خندیدنش گوش می‌دادم که بعد از خندیدنش مهربون گفت:
-جدا از سر درد ناگهانیت اون روز خیلی خوب بود.
لبخندم از بین رفت و با سری پایین، مغموم گفتم:
-من خرابش کردم. دست خودم نبود.
عموی باربد هم محکم و برای این که دست از این طرز فکر بردارم گفت:
-خودت هم داری می‌گی که اون سر درد دست خودت نبود پس ناراحتی چی هستی؟
و مهربون ادامه داد:
-به این فکر کن که دیگه همچین سردرد هایی رو حس نمی‌کنی. نه دیگه دستت سر می‌شه و نه تاری دید یکهویی باعث ترست و خراب شدن حالت می‌شه.
با فکر به این موضوع، ذوق عجیب و غیرقابل وصفی ته دلم جا خوش کرد و لبخند گشادی که از لبه های ماسک هم بیرون زده بود، گواهی این خوشحالی رو می‌داد.
از فکر به این موضوع، برق خوشحالی توی چشمهام نشست و به مرتبه، همون برق، تحمل نشستن توی چشمهام رو نداشت و سرسره مانند از روی گونه هام سر خورد که باعث لبخند بیشتر عموی باربد شد.
یعنی دیگه وسط کار سرگیجه نمی‌آد سراغم؟
خسته نمی‌شم؟
سر اون مار بزرگ صورتی رنگ دارای مشکل بینایی برام تار نمی‌شه؟

با تصور تمام این نکات، اشک های بیشتری از سر شوق، به نوبت و با رعایت فاصله اجتماعی، از چشم هام پایین اومد و این سرسره بازی، حسادت حنجره رو هم برانگیخته و شروع به دراوردن صدای فیل زخمی رو داد که عموی باربد، مهربون برای این که آرومم کنه ملایم گفت:
-دختر خوب گریه چرا؟ گریه نکن خواهشا اینجوری سرت بیشتر درد می‌گیره. می‌دونم ذوق داری اما خوشحالیت رو جور دیگه‌ هم می‌شه بروز بدی.
وسط گریه برای این که بیشتر برام حرف بزنه و گوشهام رو بیشتر با صدای مردانه اما در عین حال ملایم نوازش کنه پرسیدم:
-چطوری؟
شاید سوالی احمقانه بود اما گلبو، واقعا هم احمق شده بود.
انگار که دوست داشته باشم فقط برام حرف بزنه، خالی از هرگونه بهونه و منطق!
منتظر نگاهش کردم که با نفس عمیق اما پر انرژی گفت:
-خب. خیلی روش ها هست که بتونی باهاش انرژی و خوشحالیت رو تخلیه کنی اما الان که شرایطت کمی خاص و باید نگران سرت باشی، فعلا بهترین راه کشیدن نفس عمیق و اینه…
و از کشوی کنار تخت، همونجایی که لوازش پزشکی قرار داشت، اسباب بازی آکواریمی رو در اورد و رو به من کنجکاو با لبخند گفت:
-باربد کلافه‌ام کرد که خاله گلبو چرا آموزشگاه نمی‌آد. تا حدودی بهش توضیح دادیم که حالت خوب نیست. اون کوچولو هم این رو بهم داد و گفت بهت بگم که هروقت مریض می‌شه با این انقدر بازی می‌کنه که مجبور بشه برای تخلیه انرژیش غذا بخوره و در نتیجه خوب می‌شه. من هم امتحان کردم، معتاد کنندست ولی خوبه.
و بازی رو توی دستم قرار داد.
بازی به شکل یک گوشی تلفن پلاستیکی زرد رنگ بود که آکورایوم کوچیکی به جای صفحه گوشی دکمه قرار داشت و با دوتا دکمه هایی که پایین آکورایوم قرار داشتند، باید تموم حلقه های پراکند در آکواریوم رو توی دو شمشیر موجود وسط آکواریوم می‌انداختی.
رسما دکمه های برای این قرار داشتن که با فشارشون، فشاری به آب وارد بشه و حلقه های رنگی و پلاستیکی، به پرواز در بیان.
ذوق زده از این که اون کوچولو همچین اسباب بازی مهیجی رو برام فرستاده بود، اسباب بازی رو با پشت و رو کردنش آنالیز کردم که با دیدن برچسب زیبای خفه پشت اون اسباب بازی، لبخندم تلخ اما بیشتر شد و رو به عموی باربد و دلگرفته گفتم:
-این اسباب بازی رو سروناز به باربد هدیه داده بود!
عموی باربد هم با تعجب نگاهم کرد که با آه ناراحتی ادامه دادم:
-این کوچولو از هر فرشته‌ای هم پاک تره! امیدوارم که لایق این هدیه باارزش باشم!

به قلم: سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

4 نظر

  1. چرا پارت نمیزارید؟

  2. چرا پارت بعدی رو نمیزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *