خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیزده

رمان اسارت عشق/پارت سیزده

 

رو زمین افتادم که بالا سرم غرید
-کدوم گوری رفته بودی هان؟!

چه راحت فروختنم …! فکرشم نمیکردم به این سرعت امارمو کف دست اراز بزارن ..!
دستمو گوشه ی لبم کشیدم که قطره خونی رو پوستِ نوک انگشتم افتاد و رو انگشتم کشیده شد…!!

همینطوری که زیرچشمی به اطراف نگاه میکردم از جام بلند شدم…!

دهنمو باز کردم تا یکم با دور برداشتن وسر وصدا کردن خطامو کوچیکتر جلوه بدم اما همین که لبهامو تکون دادم به بازوم چنگ زد و دنبال خودش کشید …!

تو اتاق پرتم کرد و بعد کوبیدن در بالا سرم غرید
-معلومه داری چه گوهی میخوری ایرین ؟! هااان؟!
فکر کردی کارای زیرزیرکی تو از چشمم دور میمونه ؟!
فکر کردی نمیفهمم کجا میری وپیش کیا میری و چیکارا میکنی؟هوم؟!

مثلا با کدوم مغزت پاشدی رفتی پیش اون مرتیکه هان ؟جواب بده..!
اب دهنمو پایین فرستادم و دست به سینه جلوش وایسادم و گفتم
-من نمیتونم مثل تو خودمو به بیخیالی بزنم اراز!!
النا نباید پاش به این عمارت باز بشه متوجه هستی یانه؟! میفهمی اصلا؟ رایان تنها راه ما برای نابودی الناست …!

به سمتم هجوم اورد که از ترس یکم خودمو جمع کردم و دستامو جلوی صورتم گرفتم ..
دوتا به شقیقم کوبید و گفت
-اخه این نخود مغز رو راش بنداز دیگه … اون مرتیکه ای که تو ازش کمک میخوای از افراد همون ادمه …!تو مغز پوکت فرو میره یا فرو کنم؟!

حق به جانب سرمو بالا گرفتم و گفتم
-من همه چی رو میدونم اراز…‌رایان اگه از افراد النا هم باشه طرف ماست …! کمکمون میکنه …!همونطوری که بهم کمک کرد بیام اینجا بازم کمکم میکنه …!

عصبی‌تر شد با چشمای بیرون زده موهامو تو مشتش گرفت و سرم غرید
-باز میگه کمک میکنه ..باز میگه کمک میکنه …!دِ اخه نفهم بفهم دیگه هیچ دلیلی نداره تا کمکون کنه داره ذهنیتتو خراب میکنه احمق ..!

از شدت درد تو ریشه موهام صورتمو جمع کردم و نالیدم
-اراز موهام موهام…!
یهو موهامو رها کرد که چند قدمی عقب تر رفتم …
همینطوری‌که دستمو روی سرم گذاشته بودم و موهامو میمالیدم لب زدم
-چی میشه یکم جنبه مثبتشو نگاه کنی اراز ..اگه به گفته رایان النارو گیر بندازیم کارش تموم میشه …
همه مون از شرش راحت میشیم واسه همیشه..!

-توف تو هرچی جنبه ی مثبتشه …اون بشر منفعت خودشو میبینه نه ما ایرین یکم مغزتو به کار بنداز …!

گیج از حرفاش به درو دیوار خیره شده بودم که به سمت بالکن رفت …
پشت بهم سیگارشو روشن کرد و کنج لبش گذاشت …

صدای اروم وخشدارش که بلند شد به نیم رخش خیره شدم
-درسته مافیایی شدی…! درسته یه چیزایی حالیته … نمیگم نمیدونی ..اما اونقدری که باید بدونی رو هنو نمیدونی مافیا کوچولو…!

با تکون دادن لبهام اداشو درمیاوردم که یهو به سمتم چرخید ..
سریع صاف وایسادم که با خشم به سمتم اومد وگفت
-دیدی هنوز بچه ای ..!

دستشو پشت کمرم انداخت و با هل ریزی که داد تو بغلش افتادم …!
بی وقفه لبهاشو روی لبهام گذاشت وعمیق بوسید …!

مات حرکتش شدم ..!
بی اراده دستامو دور گردنش حلقه کردم که با همون یه دستش از زمین بلندم کرد
پاهام از روی زمین جدا شده بود اما هنوز لبهام روی لبهاش بود…

با گاز ریزی که از لب پایینم گرفت خیلی اروم دستشو شل کرد که از بغلش سُر خوردم وپاهام به زمین رسید …

چونمو تو دستش گرفت و خیره به چشمام گفت
-نبینم پشت سرم بخوای گند بزنی ایرین!!! انوقت بدجوری باهات تا میکنم کوچولو ..!

به سمت درچرخید ،یه قدم برنداشته بود که زیر لب به طوری که نشنوه گفتم
-کاری که شروع کردمو تمومش میکنم …!
انگار شنید که خیلی تیز به سمتم برگشت ..میخواست به سمتم هجوم بیاره که جیغ خفه ای کشیدم و خودمو عقب تر کشیدم دستی که بین انگشتاش سیگارشو گرفته بود رو جلوم گرفت و عصبی گفت
-ایرین فقط یکبار دیگه …یکبار دیگه بفهمم سرخود شدی بدجور اون روی سگم بالا میاد …!
انوقته که با همین سیگار تو دستم نقطه نقطه ی بدنتو میسوزونم! فهمیدی؟!

سرمو تکون دادم که مردد از اتاق بیرون زد…!

خودمو رو تخت پرت کردم …
چه طور دست روی دست بزارم تا النا هرچی داریم و نداریم رو بیاد ازمون بگیره …
چه طور اینقدر بی تفاوت باشم به فردا واتفاق هاش فکر نکنم …
دلیل اینهمه خونسری اراز رو اصلا نمیفهمیدم …و تنها یه زنگی تو مغزم به صدا دراومده بود که بهم میگفت من حتما باید ماموریتمو تکمیل کنم …

با صدای رزا از خواب پریدم که بالاسرم وایساده بود..
-ایرین ؟! ایرین پاشو واسه شام..!
گیج وگنگ تو جام نشستم که رزا گفت
-پاشو با لباس های بیرون خوابت برده؟!

اوهومی گفتم و سریع بلند شدم ..بعد گرفتن یه دوش حسابی اماده شدم و خودمو به پذیرایی رسوندم …

با دیدن غذاهای رنگی که چیده شده بود دهنم اب افتاد ..!
اراز طبق معمول بالای میز نشسته بود کنارش نشستم با ولع به غذاهای رنگی زل زده بودم که با نشستن دستای گرم اراز روی رون پام از جام پریدم…

دست دیگشو روی گونم گذاشت وگفت
-تو خوبی؟! رنگت پریده !!
دستمو روی دستش گذاشتم و اروم گفتم
– خواب بودم تازه بیدار شدم ..

با لبخند دندون نمایی ادامه دادم
-و الانم خیلی گرسنمه ..!

لبخند محوی زد و شروع کرد برام غذا کشیدن ..!
چند قاشقی نخورده بودم که به طرز باور نکردنی میلم برگشت …انگار که معدم بهم ریخته باشه …چند روزی همین وضع و اوضاع بود اما از اونجایی که درگیری ذهنیم زیاد شده بود وقت فکر کردن به چیز دیگه ای رو نداشتم و الان که دوباره همون حالت برام پیش اومده بود بدون اینکه تغیری تو حالت و رفتارم نشون بدم خیلی اروم از پشت میز بلند شدم که اراز شوکه شده لب زد
-چت شد؟!
لبخندی زدم و گفتم
-هیچی سیر شدم دیگه ..!
متفکر نگاهی بهم کرد و گفت
-ولی گرسنه تر از این حرفا به نظر میومدی حتی رنگ صورتتم برنگشته مریض نشدی ؟!

هول شده لب زدم
-ن…ننن. نه بابا چه مریضی سیر شدم دیگه ..!
لبهاشو یه گوشه جمع کرد و سرشو تکون داد که سریع بشقابو برداشتم وبه سمت اشپزخونه پا تیز کردم که با صدای بلندش دوباره متوقف شدم
-ایرین ؟!
میز شامو مگه همیشه رزا جمع نمیکنه ؟!

چرخیدم واروم گفتم
-چرا چرا دلم خواست خودم بردارم …دختر بیچاره از صبح کلی کار میکنه گناه داره …

یه تای ابروشو بالا انداخت … با نگاش بهم میگفت که خر عمته..!
سریع خودمو تواشپزخونه انداختم و با پرت کردن بشقاب تو ظرفشویی گوشیمو بیرون کشیدم …
سریع تقویمو باز کردم ..
داشتم تاریخ هارو نگاه میکردم که باصدای رزا سرمواز گوشی بیرون کشیدم..!
-چی کار میکنی ایرینی ؟!
بهش خیره شده بودم که نگران لب زد
-وا؟ به تو چی شد دختر؟!

نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم تاریخی که روی صفحه ی گوشیم افتاده بود بهم داد میزد که چند هفته از ماهانت گذشته والان تو احتمالا بارداری احمق…!

لب پایینمو زیر دندونم کشیدم که دستای رزا روی دستام نشست …
-دِ بگو چی شده اخه اههه …!

گوشی رو به سمتش گرفتم و گفتم
-خودت ببین ..!
با گیجی گفت
-خب اینکه تاریخ امروزه چی شده؟ تولد کسیه؟
با لبهای اویزون گفتم
-فکر کنم حامله م رزا ..!

مثل بمب ترکید وبا جیغ بلندی که زد اراز سریع خودشو به اشپزخونه رسوند و گفت
-چیه چیه شده ؟چه خبره؟!
گوشی رو از دیتش قاپیدم و با زدن کف دستم به پشت گردنش گفتم
-هیچی شوهر عزیزم …رزا تو شرط بندی فوتبال برنده شده واسه همونه..

سرمو خم کردم و با چشمای گرد شده بهش فهموندم که لالمونی بگیر تا خودم زبونتو بیرون نکشم ..!
خداروشکر که تو این مسائل دوزاریش زود میوفته …سریع پشت بند حرفم گفت
-اره …اره برنده شدم ..هورااا..

اراز نگاه مرددی بینمون انداخت وگفت
-من نمیدونم رو چه حسابی تورو واسه بردیا گرفتیم اصلا خودمم تو حکمتش موندم …جیغ جیغوی خنگ ..!

با رفتن اراز نفس راحتی کشیدمو کنار اپن اشپزخونه وارفتم …
تو فکر فرو رفتم که یهو دستم توسط رزا کشیده شد …

تو اتاق خودش رفتیم و رو به هم گفت
-ایرین چته ؟ به خودت بیا !!! بچه خیلی هم خوبه …!

پوزخند تلخی زدم و گفتم
-تو این شرایط ؟! حالا که فردا معلوم نیست مرده ایم یا زنده بچه خوبه رزا؟!
بغضِ تو گلوم پیشروی کرد و نتونستم ادامه بدم
کنارم نشست وگفت
-تو به اراز اعتماد کنی هیچی نمیشه ایرین !!
حرفاشو گوش کنی مطمئن باش زمین نمیخورین …

عصبی از جام بلند شدم و غریدم
-معلومه چی میگی تو ؟! اه بابا چرا نمیفهمین … چه طوری دست روی دست بزارم اون کفتار بیاد همه چی رو خراب کنه … نکنه دلتون تیراندازی میخواد ؟ هاان؟!
دلتون میخواد به رگباری از گلوله بسته بشیم ؟!

رو زمین نشستم و سرمو بین دستام گرفتم….!
زیر لب با خودم گفتم
-حالا که میخواد بچه بیاد…ثمره ی عشقمون بیاد باید همچین بلایی سرمون بیاد …

طولی نکشید که گرمی دستای رزا رو روی دستام احساس کردم خیلی اروم سرمو تو بغلش کشید و گفت
-ایرین خودتو جمع کن این چه وضعشه یکی میخوابونم تو گوشتا ..!
هنو معلوم نیست حتی بچه ای باشه یا نباشه چی واسه خودت بریدی و دوختی اخه !!!
چه خبرته بابا ؟! چرا اینقدر استرس داری؟ چرا اینقدر بهم ریختی خاک برسر ؟! وقتی مردی مثل اراز پشتته تو از چی میترسی ایرین ؟!

با بغض به چشماش زل زدم و اروم گفتم
-از جون همون مرد میترسم رزا…!
خودم به جهنم …تحمل ندارم اسیبی به اراز برسه …!اگه … اگه فقط یه اتفاق کوچیک دیگه بیوفته چه طور تحمل کنم رزا ؟!
کم بدبختی کشیدیم؟ ‌کم مصیبت دیدم به لطف خواهر عوضیم ؟ اخه کم کشیدیم تو این همه مدت ؟
اینقدر بلاها سرمون اومده و کشیدیم که حتی فکر یه ضربه ی دیگه روحمو از بدنم بیرون میکشه میفهمی رزا؟..

صورتمو با دستاش قاب گرفت و اروم گفت
-اینهمه باختن از تو بعیده ایرین …!
چرا اینقدر خودتو باختی از الان ؟! تو الان زن ارازی …بزرگترین زن مافیایی…!
تو باید قوی تر از اراز باشی تا بتونی بهش روحیه بدی !!!

وقتی اشکی که از گوشه ی چشمم افتاد رو دید سیلی محکمی بهم زد که چشمام گرد شد
از جاش بلند شد و سرم فریاد کشید
-اگه تو یادت رفته کی هستی من یادت میارم احمق…!
دِ لامصب نباید بزاری ترست گند بزنه به ارادت …
نباید بزاری ترست بهت مسلط بشه ایرین …!

یکم تو فکر فرو رفتم و تو ذهن خودم دو دوتا کردم ..حرفِ حقو میزد …
تو هر شرایطی نباید باخت بدم .. من که همه چیمو فدای اراز کردم و میکنم دیگه از چی باید بترسم …!
حتی اگه لازم بشه از جونمم براش میزارم ….

کفِ جفت دستامو رو زمین کوبیدم واز جام بلند شدم ..
با نیمچه لبخندی پریدم بغلشو گونشو محکم بوسیدم…!

دستاشو بالا گرفت و گفت
-اخ خدا دعا نکرده شفا دادی دمت گرم حال کردم …!
یکی به شونش کوبیدم وهمینطوری که عقب هلش میدادم گفتم
-برو بابا من خودم یه تنه همه رو حریفم این اداهامو نبین …!
ابروهاشو تکون داد و زیر لب گفت
-بله کاملا مشخصه فقط خدا کنه دوباره جاده بغل نزنی که اینسری به یه سیلی ختم نمیشه…
از این همه پرو بودن و رک بودنش به خنده افتادم و به سمت در راه افتادم که پشت سرم گفت
-خب حالا کی بریم ازمایش بدیم برا اطمینان؟!

زیر لب گفتم
-بزار فردارو حلش کنم یه ازمایش که دیگه کاری نداره …!
-ایرین دیونه بازی در نیییاااا…
نزاشتم حرفشو کامل کنه که ازاتاقش بیرون زدم …!

همین که میخواستم وارد اتاقم بشم چشمم به در اتاق اراز افتاد …!
هنوز نصف بیشتر افراد عمارت وخدمتکارا فکر میکردن که من النام و نمیدونم این مسخره بازی کی تموم میشه ..!

اخه ادم تو خونه ی خودش باید اتاقش از شوهرش سوا باشه ؟! واقعا که…!

خیلی اروم در اتاقو باز کردم و یه پامو داخل نذاشته بودم که دلم تاب نیوورد
دوباره نیم نگاهی به در بسته اتاق اراز انداختم و در اتاقمو بستم …

تو تاریکی راهرو به سمت در اتاقش رفتمو یواشکی بازش کردم ….

طبق معمول با نیم تنه ی برهنه به پهلو دراز کشیده بود …
زانومو روی تخت گذاشتم و خودمو به سمتش کشیدم …
عطر تنش ادمو دیونه میکرد …
صورتمو نزدیک صورتش بردمو گونشو خیلی ریز بوسیدم …

پامو خیلی اروم از روی تخت برداشتم و به سمت در چرخیدم که یهو با حلقه شدن دستش دور شکمم و کشیدنم تو بغلش افتادم …
خیلی سرخوش خندید و زیر گوشم لب زد
-بوسه دزد …!
لبخند دندون نمایی زدم و به سمتش چرخیدم …
شیطنت از چشمای خمارش میبارید …
خیلی تند وتیز دوباره بوسیدمش…دستمو بالا گرفتمو باحالت شاعرانه ای گفتم

-مگه نشنیدی که دزدی بوسه از پرمنفعت ترین دزدی هاست..!
چون اگه از لب یار، بوسه ای دزدیدی واو تورا گرفت وخواست دزدیده اش را باز ستاند بوسه ی دیگری نیز باید بدهی….!
گونمو بین دندوناش کشید و با خیمه زدن روم گفت
-بعله…و این گونه بود که مافیایی من صائب تبریزی میشود …!
صدای خنده های جفتمون تو تاریکی و سکوت اتاق ادغام شده بود …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

یک نظر

  1. کی پارت گذاری میشه؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *