خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصتو هشت

رمان بهار/پارت شصتو هشت

 

با دستمال گوشه ی لبهاش رو تمیز کرد و بعد شیطنت وار انگشتشو تو ته مونده ی خورشت فرو برد و لیسش زد.
با انزجار نگاهش کردمو گفتم:

-ای پگاه نکبت! لیس میزنی انگشتتو!

خندید و گفت:

-آخه خیلی خوشمزه بود.چقدر تو آشپزیت خوبه به بهار.میگم بیا رستورانی بیرون بری چیزی بزنییم.با این دستپختی که تو داری حتما پول پارو میکنیم…

نیمچه لبخندی زدم و گفتم:

-شکمت سیر شد به فکر ایده پردازی افتادی!؟ لازم نکرده شما همون ظرفارو جمع کن رستوران زدن پیشکش…

سر شوخی و لج من لیسی به انگشتش زد و گفت:

-ولی ایده بدی نبود.بهش فکر کن…

ظرفهارو یکی یکی جمع کرد و همه رو برد توی آشپزخونه.منی که خودم یه جورایی بخاطر تنبلی پگاه و آشپزی بلد نبودنش اقریبا هر روز هم مرتبی و هم آشپزی رو انجام میدادم، باخستگی لم دادم روی کاناپه و دستم رو روی شکمم گذاشتم و آهسته مالوندمش.با اینکه پرخوری نکرده بودم اما حس میکردم یکم دلم درد گرفته.
پگاه بعداز شستن ظرفها اومد و کنارم نشست.
میدونستم همین روزاست که باید بخاطر اومدن آرتین از اینجا برم…
شاید فردا…شاید پسفردا…شاید…
رو کردم سمت پگاهی که لم داده روی مبل تا خستگی شستن ظرفهارو در کنه و بعد پرسیدم:

-آرتین کی میاد!؟

کنج لبهاش رو یه جورایی به معنای “دقیق نمیدونم”خم کرد و بعد جواب داد:

-دیشب که ازش پرسیدم گفت خودشم نمیدونه…شاید اومدنش چندروز طول بکشه شایدم اصلا همین فردا بیاد..مشخص نیست!

-سعی کن بفهمی کی قراره بیاد تا من بدونم کی باید از اینجا بلند بشم و باید کجا برم.حالا میشه گوشیت رو بدی؟میخوام زنگ بزنم به مامان…گوشی خودم رو صبح دادم همین تعمیرموبایل سر خیابون….

دستاشو سمت گل میز دراز کرد و با برداشتن تلفن همراهش اونو پرت کرد سمتم.تو هوا گرفتمش و گفتم:

-ترشی نخوری پرتاب کننده ی خوبی میشی…

اون خندید و من شماره ی مامان رو گرفتم.بوق سوم رو نخورده جواب داد:

-الو مامان…

با شنیدن صدای من خیلی سریع پرسید:

-بهار تویی!؟ دختر تو چرا هرچی من زنگ میزنم جواب نمیدی؟ فکر نمیکنی ممگنه دلواپست بشم!؟صدبار زنگ زدم به گوشیت.اگه نوشین بهم نمیگفت رفتی پیش دوستت من پامیشدم میومدم تهرون

حدس میزدم زنگ زده باشه روی گوشیم.البته اصلا دلم نمیخواست قسمت بعدیش اتفاق بیفته یعنی تماس گرفتن با نوشین.
حرفهاش رو که زد گفتم:

-گوشیم شکسته صبح بردم دادم واسه تعمیر حالا عصر تحویل میگیرم.خوبی؟ بهراد خوبه!؟

-آره ما خوبیم…

-پول دارین؟

-آره…داریم تو نگران ما نباش و به خودت برس. من خودمم یه کار خوب پیدا کردم…پولش بد نیست.اونقدری هست که بشه باهاش گذروند!

کنجکاو پرسیدم:

-کار خوب؟ این کار خوب چی هست حالا!؟

-توی یه شرکت مسئول ثبت محصولات شدم.حقوقش نسبت به تایم کاریش خوبه تو چطوری!؟چرا پیش دوستتی؟ آدم خوبیه؟ قابل اعتماد؟ چرا پبش نوشین نموندی!؟

درجواب همه ی سوالهای طولانی و زیادش گفتم:

-آره خوبه.تنها بود گفتم یه چندروزی اینجا باشم. راستی مامان…من اصل شناسنامه و اصل کارت ملیم رو لازم دارم هردروهم خونه نیاوردم.میتونی برام پستشون بکنی!؟

-پست لازم نیست.امروز اتفاقی نیمارو دیدم.ظاهرا بازم قراره بیاد تهران.میدم اون برات بیاره…

اصلا از اینکه بخوام دوباره با نیما رو به رو بشم خوشم نمیومد.برای همین خیلی زود گفتم:

-لازم نیست بدی به اون.خیلی ازش خوشم میاد میخوای بفرستیش سراغم!؟ بده به پست…

-من میخوام برات هله هوله بدم بیاره.چیزایی که دوست داری چجوری بدم پست!؟

میخواستم اصرار بکنم اونارو از طریق هرکسی جز نیما به من برسونه اما نشد.پگاه پشت خطی داشت و من مجبور شدم زود با یه خداحافظی به گفت و گوم خاتمه بدم و گوشی رو بدم دست پگاه…!

نگاهی به ساعت انداختم.باید کم کم آماده ی رفتن به کلینیک میشدم و قید چُرت بعدازظهر رو میردم.
خمیازه کشون نیم خیز شدم.
پگاه که تلفنی حرف زدنش تموم شده بود پرسید:

-چیمیگفت مامانت!؟

دلخور جواب دادم:

-هیچی..فقط میخواد منو حرص بده! میگم وسایلمو برام پست کن میگه میدم نیما…پسرعموم رو میگم

چون درکی از نفرت من نسبت به نیما نداشت پرسید:

-خب اون بیاره چه اشکالی داره…؟!

موهای ریخته روی صورتم رو دارم بالا و گفتم:

-اشکالش اینه من ازش خوشم نمیاد.کلا باهاش حال نمیکنم…باهیچکدومشون…خانواده ی پدری من هیچوقت آدمای خوبی نبودن هیچوقت…

-سخت نگیر…قراره فقط وسیله هاتو ازش بگیری.اتفاق دیگه ای که نمیخواد رخ بده…تو اینجوری فکر بکن!

نمیدونم! شایدم حق با پگاه باشه و اون درست بگه.
از روی مبل اومدم پایین و بعد گفتم:

-هوووف! کاش میدونستی چقدر ازش بدم میاد….من برم اماده بشم که خیلی فرصت ندارم

خمیازه ای کشید و گفت:

-گرچه اصلا دلم نمیخواد از ور دلم بلند بشی اما باشه

خندیدم وباخودم لب زدم:

“دوست دیوونه ی من”

 

مقابل آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
اون مانتوی بلندی که ترکیبی بود از رنگ آجری و رسی و یه جورای ناخواسته با رنگ رژلبم ست شده بود از نظر پگاهی که پشت سرم ایستاده بود بیشتر از بقیه ی لباسهام بهم میومد.
سرم رو برگردوندم و از روی شونه نگاهی بهش انداختمو پرسیدم:

-نظرت چیه!؟

لبخند زد.از اون لبخندها که سرشار از رضایت بودن.اومدسمتم.یکم از موهام رو که موج دار شده بود آورد بیرون و گفت:

-خوبه…ولی من بودم یکم بیشتر از این دکی جون پول میگرفتم !

ادکلنم از جلوی میز برداشتم و همونطور که به سر وگردنم میزدم برگشتم سمتش و پرسیدم:

-واسه چی دقیقا!؟

خندید و گفت:

-خب دیوانه تو خوشگلی دیگه!مگه نگفتی دوتا دختر اومدن گفتن میخوام حالت چشم و ابروش شبیه تو باشه ؟خب بازم هست کسی که بیاد و فکر کنه صورت تو حاصل تلاش دکی جون و هی بیان بگن مبخوایم فلان جامون شبیه منشیتون باشه…بهمان جامون شبیه منشیتون باشه…بابت اینا باس پول بگیری دیگه دختر! بقول آرتین تو این زمونه باید گرگ باشی وگرنه بصورت خودکار موشت میکنن!

خندیدمو بند کیفم رو انداختم روی دوشم و گفتم:

-برو بابا دیوونه همچین میگی انگار من آنجلینا جولی ام.چیزی لازم داشتی زنگ بزن واسه شام هم پیتزا میخرم نمیخواد به نشیمن گاه مبارکت فشار بیاری و بلندبشی…

انگشت وسطش رو برام بالا آورد و بعد راه افتاد سمت سمت حموم.ساعتم رو به مچ دستم بستم و از خونه زدم بیرون.
از واحد رو به رویی صدای بگو بخند میومد.
عجیب که به مجرد خصوصا دختر خونه دادن اینجا هرچند که بقول پگاه اگه همین دخترا نبودن من الان ممکن نبود اینقور راحت به زندگی عادیم ادامه بدم.
البته این نظر پگاه بود فقط….
دست درجیب از ساختمون زدم بیرون.
باید وقت برگشتن گوشی موبایلمو از تعمیرکار موبایل میگرفتم و دوباره زنگ میزدم به مامان.
شده التماسش کنم و بیخیال مدارکم بشم نباید اجازه میدادم اونارو بده نیما برام بیاره.
ازش بدم‌میومد.
هم از خودش هم از زنش هم از همشون…
هرگاه ذهنم‌میرفت سمتشون اون روزای بو عشق پنهونیم تو ذهنم‌مرور میشدن و حماقتهای بعدس….
من تو تب عشق نوید میسوختم و اون تو فکر مهناز بود.
حتی یادم اون روزا واسه فراموش کردنش راضی شدم با فرید وارد رابطه بشم.
فریدی که تافهمید اوضاعم چجوری هست فلنگو بست و رفت و حتی سعی کرد با روابط جنسی خودشو تو زندگیم موندگار بکنه…
چه روزای مزخرفی….چه روزهای بدی….

سر ایستگاه ایستادم ویه تاکسی گرفتم و با تکیه دادن سرم به شیشه اینبار به مهرداد فکر کردم.
برام خیلی خیلی عجیب بود که چیشده این یکی دو روز حتی به خودش زحمت نداد بیاد سراغم و این فقط یه معنی میداد…
اینکه همه چیز درست بود.اینکه اون به من خیانت کرد اون مهرداد لعنتی.
چقدر من احمق بودم.چقدر خر بودم…
به نوشین خیانت کردم بخاطر کی آخه!؟ بخاطر مهردادی که تو خونه ای که اونهمه خاطره ی مثلا خوب باهم داشتیم هزارتا کثافتکاری با دخترای رنگاورنگ انجام داده بود….؟
وقتی به این قسمتش فکر میکردم دلم میخواست از خجالت آب بشم برم توی زمین.
دلم میخواست بمیرم.
کاش به روزای قبل برمیگشتم…به روزای خیلی خیلی قبلتر…
به وقتی که برای اولین بار دیدمش.اگه واقعا میشد برگشت به عقب هیچوقت…هیچوقت اجازه نمیدادم کارم با اون به ابنجا برسه….هیچوقت!
کرایه رو حساب کردم واز تاکسی پیاده شدم.
مثل همیشه زودتر از موعود خودمو رسوندم کلینیک…
این خواست خودم بود.از لب جوب پریدم و قبل از اینکه سمت پله ها برم به طرف دختر گل فروشی که همون حوالی گل میفروخت رفتم.
یه دسته گل نرگس ازش گرفتم و بعد راه افتادم سمت کلینیک.
آقا نوری مثل همیشه تی گرفته بود دستش و با حساسیت همه جارو تمیز میکرد.
سلام کردم و گفتم:

-خوبی آقا نوری!؟

تی رو صاف نگه داشت و گفت:

-ممنون خانم احمدوند شما خوبی!؟ چه گلای خوش بویی…

چند شاخه اش رو به سمتش گرفتم و گفتم:

-بفرمایین…این چندتا هم مال شما…

خوشحال و راضی گلهارو عمیق بو کرد.لبخندی زدم و از کنارش رد شدم.
از نظر خودم خیلی کارا داشتم که باید انجام میدادم.کلی خرده کار که قبل از اومدن مراجعه کننده ها باید انجامشون میدادم.
کیفم رو روی میز گذاشتم و گلدون شیشه ای رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه ی نقلی کوچیک …گلدون شیشه ای رو پر از اب کردم و اسپرسو ساز روهم راه انداختم.
گلدون که پر از اب شد خوش بو کننده رو برداشتم تا همه جارو عطراگین کنم.
درست همون موقع یه نفر گفت:

-سلام! و خسته نباشید

اون صدای آشنا باعث شد سر برگردندم و نگاهی به پشت سر بندازم. از دیدن دکتر حاتمی تعجب کردم.دستپاچه لبخندی زدم و گفتم:

-س..سل…سلام استاد..

دستشو رو لنگه ی باز در گذاشت و گفت:

-سلام بهار خانم گل! میبینم که زودتر از همه اومدی اینجا!

چشمام در عرض چندثانیه از سر تا پاش رو برانداز کرد. یه پیرهن آبی پوشید

ه بود که فیت تنش بود و یه شلوار طوسی رنگ روشن هم پاش.
موهاشو رو به بالا زده بود و بوی ادکلنش لا به لای خوش بو کننده ای که من چنددقیقه پیش تو هوا پراکنده کرده بودم آهسته و رقص کنان به مشامم رسید.
سرم رو کج کردم و گفتم:

-زود اومدن من که جای تعجب نداره…زود اومدن شما جای تعجب داره ..

تو گلو خندید و گعت:

-چرا !؟

چشمامو ریز کردم و گفتم:

-از وقتی من یادم هروقت ما رفتیم مطب دکتر یه سه چهارساعتی منتظر می موندیم تا دکتر تشریف فرما بشه..اصلا هم فرقی نداشت چه تخصصی دازه

باز خندید و سرش رو تکون داد و گفت:

-نه ما از اون مدل دکتراش نیستیم.مریض های من برای من قابل احترامن…من همیشه تمام تلاشمو میکنم که زود و به موقع برسم البته اگه الان زود رسیدم بخاطر این بود که قبلش بیمارستان بودم و دیگه اگه میخواستم برم خونه و دوباره برگردم کلی طول میکشید و مردم معطل میشدن…

-پس باید حسابی خسته شده باشین!؟

سرش رو تکونی داد و گفت:

-بگی نگی آره…

-میخواین براتون یه اسپرسو بیارم!؟

با تعارف گفت:

-زحمتت نمیشه!؟

خیلی سریع گفتم:

-نه اصلا…

از درفاصله گرفت و گفت:

-پس اگه از نظر تو مشکلی نیست من برم بالا.یکم زیادی از پاهام کار کشیدم…

لبخند زدم و گفتم:

-باشه راحت باشین براتون میارم همونجا

لبخند زد و گفت:

-مرسی!

 

چند ضربه ی آروم به دراتاق زدم و بعد وقتی “بفرمایید داخل” رو شنیدم درو باز کردم و چندقدمی جلو رفتم.
لبخند زدم و گفتم:

-دوباره سلام استاد!

چشم از صفحه ی لپتاپش برداشت و گفت:

-دوباره علیک سلام !

آهسته خندیدم و به میز نزدیک شدم.لیوان بزرگ رو گذاشتم پیش روش و یه قدم فاصله گرفتم.
با گرفتن دسته ی لیوان اونو جلوی بینیش گرفت و با بوکشیدنش گفت:

-خیلی بهش احتیاج داشتم.واقعا ممنونم!

دستامو از جلو روی هم گذاشتم و صاف ایستادم.اون لطفهای زیادی درحق من انجام داده بود.حتی بانی اینکار خودش بود.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

-نوش جان!

لیوان رو گذاشت روی میز و پرسید:

-حال نوشین چطوره!؟ شنیدم بارداره!

-آره بارداره

-خیلی براش خوشحالم.باید بهمون شیرینی بده!البته ظاهرا قراره دو سه روز آینده یه مهمونی خونه هش ترتیب بده! یه مهمونی به سبک شگفت انگیز…

من از هیچ جریان توی اون خونه اطلاعی نداشتم برای همین پرسیدم:

-واقعا !؟مهمونی؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-آره مهمونی!خبر نداشتی!؟

آهسته جواب دادم:

-نه!

-چطور !؟

-چون یه چندمدتی پیش یکی از دوستام هستم.خانواده اش رفتن سفر من پیشش موندم

ابروهاش رو بالا برد و گفت:

-آهان! که اینطور…خود نوشین بهم پیام داد..گفت میخواد ترتیب یه مهمونی بده برای آخر هفته ولی فکر نمیکردم تواین مهمونی قراره خبر بارداریشو بده! تور اونجا میبینم!؟

دیگه دلم نمیخواست برم اونجا.اون خونه بهم حس بد میداد.
اما دلیل اصلیم این بود که
نمیخواستم با مهرداد چشم تو چشم بشم.
نگاه خیره ام رو از رمین برداشتم و جواب دادم:

-فکر نکنم! راستش خیلی وقت ندارم

دستشو دور لیوان حلقه کرد و گفت:

-مهمونی نوشین جمعه است و تو پنج شنبه و جمعه مطب نیستی …بیشتر به اومدن فکر کن!

اون حقیقت رو نمیدونست.اون هیچی رو نمیدونست.
نفس عمیقی کشیدم.نمیخواستم وقتی منشیش سر میرسه منو اینجا با دکتر ببینه.دیگه کشش دردسر به جون خریدن تو این یه مورد رو نداشتم.ودقیقا به همین خاطر از خیر همصحبت شدن با استاد حاتمی گذشتم و گفتم:

-بااجازتون من برم پایین! شاید یه وقت مراجعه کننده ها بیان…

بلند شد و گفت:

-خواهش میکنم.برو به کارت برس…

عقب عقب رفتم.فنجون رو بالا آورد و گفت:

-بازم بابت این اسپرسوی خوش بو و داغ ممنون!

لبخند زدم و از اتاقش رفتم بیرون.
استادحاتمی واقعا مرد جنتلمنی بود.اما نمیدونم چرا جدیدا حس و با بهتره بگم فکر میکردم همه ی جنتلمنهای دنیا یه گرگ درنده ی درون دارن که به موقعه اش اونو آزاد میکنن تا مارو تیکه پاره بکنن…
البته امیدوار بودم این فکر درمورد استاد حاتمی صدق نکنه.
لحن اون…صدای اون…برخوردش…کلامهایی که استفاده میکرد اینها همه به آدم انرژی و امید و محبت میداد و واقعا امیدوارم بودم همیشه همینقدر خوب باقی بمونه.همینقدر خوبه و فوق العاده!
دوباره برگشتم توی مطب دکتر صداقت.
مراجعه کننده ها یکی یکی سر رسیدن وبعضی ها هم تماس میگرفتن و من باید نوبت دهی رو به صورت مرتب انجام میدادم.
تا حدودای ساعت ده مطب بودم.اینبار بییشتر از دفعات قبل اونهم بخاطر تعداد زیاد مراجعه کننده هایی که اکثرا قصد تزریق فیلر رو داشتن.
تصور انجام دادنش هم برای من وحشتناک بود.
اینکه احساس کنی قراره یه چیزی تو لبهات یا زیر پوستت فرو بره منزجر کننده بود!
حدودای ساعت ده و ده دقیقه بود که شال گردنم رو دور گردنم انداختم و با جمع کردن وسایل و برداشتن کیف بعداز خانم یگانه از مطب زدم بیرون.
به پگاه قول داده بودم براش پیتزا میخرم برای همین درعین خستگی اول رفتم و دوتا پیتزا سفارش دادم و بعدهم تاکسی گرفتم و رفتم خونه.
سر خیابون پیاده شدم تا گوشیم رو از تعمیرکارموبایل پس بگیرم.
هیجان داشتم.یه هیحان مسخره همراه باترس…مدام از خودم میپرسیدم وقتی روشنش بکنم حتما کلی تماس بی پاسخ از مهراد دارم یا کلی پیام…
درو باز کردم و رفتم داخل.سلام کردم و با دادن فیش گفتم:

-آقای حقی موبایل من درست شده!؟

فیش رو برداشت گفت:

-این خیلی اذیتتون میکنه بعدا.به فکر یه موبایل دیگه باشین!

تو این شرایط اصلا نمیتونستم به این یه مورد فکر کنم.درحد یه زنگ زدن و یه پیام دادن هم که برام کار کنه کافی بود.
پولش رو حساب کردم و از اونجا زدم بیرون.
روشنش کردم و رفتم تو پیامک ها…
همونطور که حدس میزدم چندتماس بی پاسخ از دست رفته از مامان داشتم اما از مهرداد نه…
قدم زنان سمت خونه راه افتادن و همزمان شماره اش رو گرفتم.
بعداز خوردن چندبوق بالاخره جواب داد.

“سلام مامان…من الان گوشیمو از تعمیرکارگرفتم گفتم بهتون زنگ بزنم بگم وسایلم رو…”

حرفم تموم نشده بود که گفت:

“سلام بهارجان.من دادم به نیما…گفت هروقت رسید خودش باهات تماس میگیره”

کلافه نفس پر حرصی کشیدم و شروع کردم گله کردن:

” چرا دادی اون آخه مادر من!؟ من که گفتم نمیخوام اونو ببینم”

” من میخواستم برات یکم خرت و پرت بفرستم.چطوری میتونستم بدم پست؟! من نمیفهم چدا اینقدر از نیما بدت میاد”

ازش بدم نمیومد.ازش متنفر بودم.متنفر…و حرص من از این بابت بود که بهش سپرده بودم نده اون نیاره ولی ظاهرا همه ی مادرها عادت داشتن درنهایت کاری که خودشون میخواد رو انجام بدن!

“مامان جان‌کاش نمیدادی اون بیاره”

“دادم دیگه.‌.فقط گوشیت رو روشن نگه داریاااا…خاموش نباشه زنگ بزنه معطل بشه”

“هوف! باشه”

خداحافظی کردم و موبایلمو گذاشتم توی جیب لباسم و راه افتادم سمت خونه….

 

جعبه های پیتزارو، روی اپن گذاشتم و همونطور که دکمه های مانتوم رو باز میکردم، دو سه باری پگاه رو صدا زدم.
از اتاق خواب اومد بیرون و همزمان بندکمری لباس خواب بلند ساتنش رو بست و موهاش رو با کش مویی که دور مچش بود بالای سرش گوجه ای نگه داشت و گفت:

-سلام چطوری؟ خسته نباشی!

دکمه ی آخرمانتوم رو باز کردم.دستو مابین گردن و کتفم گذاشتم و با چپ و راست کردن گردنم جهت رفع خستگی ،گفتم:

-مرسی! پیتزا گرفتم بخور تا یخ نکرده! البته اگه تا الان سرد نشده باشن…آخه هوا خیلی سرد بود

اوت رفت تو آشپزخونه و من سمت اتاق.لباسهام رو عوض کردم و چنددقیقه بعد وقتی بیرون اومدم که همچنان درحال وررفتن با اون گوشی لعنتی بودم.
باید به پگاه میگفتم که چندجا واسه آگهی تماس گرفتم.
من سرسختانه تو فکر زندگی در یه مکان دیگه بودم.
از یه طرف دیگه دلم نمیخواست برگردم تو خونه ی مهرداد و از طرف دیگه خوب میدونستم اینجا خونه ی آرتین و همین امروز و فرداست که برمیگرده ایران.
نه خوابگاه داشتم نه مکان دیگه ای…تو این هوای سرد هم که نمیشد آواره ی کوچه و خیابون بشم!
صدام زد و گفت:

-سرد شدن…گذاشتم تو مایکرو..

اومدم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم.سر نوشابه رو باز کردم و یکمش رو سر کشیدم.پیتزاهارو آورد
و نشست رو به روم.
بهش نگاه کردم و گفتم:

-پگاه من دو سه جا تماس گرفتم…

صدای کشیده شون پایه ی صندلی رو کف سرامیکها باعث شد صورتم توهم مچاله ودرهم بشه.حتی دستهام رو گذاشتم روی گوشهام تا وقتی که اون جاگیر شد.
هنوز نشیمن گاهشو روی صندلی نگذاشته یه تیکه پیتزا گذاشت دهن خودش و گفت:

-تماس گرفتی؟ با کی تماس گرفتی؟

یه تیکه از پیتزا دهنم گذاشتم و گفتم:

-با یکی دو جا که سوییت واسه اجاره گذاشته بودن..یا اینایی که دنبال همخونه ان!

حیرون نگاهم کرد.حالت چشمهاش نگران بود.دست از خوردن کشید و گفت؛

-اینکار ساده نیستا….یعنی الکی نی…به هرکسی که نمیتونی اعتماد کنی میتونی!؟خطرناک..پردردسر و کلی دنگ ک فنگ داره

صدای بوق بوق گوشی بلند شد و این یعنی شارژ خالی کرده چشم ازش برداشتم و رو به پگاه گفتم:

-پگاه من نمیخوام برگردم خونه ی نوشین و مهرداد…اینجاهم که نمیتونم بمونم.تو میدونی منم میدونم امروز فرداس که آرتین برمیگرده…

حالا اوضاع کمی براش روشنتر شد.پکر و دمغ پرسید:

-تا این حد با مهرداد زدین به تیپ و تاپ هم!؟

تیکه پیتزارو رها کردم.چطور اشتهای آدم کور نشه وقتی بدترین اتفاقات زندگیش براش مرور میشن!؟مهرداد به من خیانت کرد و حتی روم نمیشد این خیانت رو به روی خودم بیارم…
خودم خیانت کردم چطور میتونستم از خیانت دیدن بنالم!؟ اون موقع لایق سرزنش نمیشدم!؟
لایق لعن و نفرت نمیشدم!؟ میشدم…قطعا میشدم.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-میتونی درک کنی دل کندن از کسی که دوستش داری چقدر سخت!؟به مهرداد وابسته ام…توی یه شرایطی سرو کله اش تو زندگیم پیدا شد که هم عاطفی ضربه دیده بودم هم مالی …اون هردوی این خلع هارو برای من پر کرد.الان برام سخت…
هرشب قبل از اینکه بخوابم حس میکنم به یه نفر شب بخیر نگفتم و اون یه نفر مهرداد…هرروز حس میکنم یکی داره از دور نگام میکنه و من باید بهش لبخند بزنم …هروفت تلفتم زنگ میخوره فکر میکنم اونه….پیامک میاد برام باز حس میکنم اونه…اون تو تک تک لحظات زندگیم هست هم درد هم درمون.هم زهر هم پادزهر…ته ته دلم دوستش دارم اما شوهر دخترخالمه…ته ته دلم عاشقشپ اما دستم به هیچ جا بند نیست…هیچ راهی وجود نداره بگم یه روز اون مال من مگه اینکه بخوام برای دخترخاله ام آرزوی مرگ کنم که از من برنمیاد…

خیره تو چشمهام گفت:

-خب برگرد پیشش…برگرد اگه اینقدر خاطرشو میخوای

آه عمیقی کشیدم و گفتم:

-نه نمیتونم خودمو راضی بکنم برگردم پیشش …خطایی کرده که بخشودنی نیست…

دستمو توی دست گرفت.نوازشم کرد و گفت:

-خودت رو سرزنش نکن…اگه میتونی برگرد پیشش اگه نیتونی برنگردو سعی کن بانبودن و نداشتنش کتار بیای.تو یه خانواده داری من همونم ندارم…پدرم یه جا مادرم یه جای دیگه.پولشون به دردم نمیخوره وقنی کنارش بهم عاطفه نمیدن…من احساسات تورو میفهمم و دلم نمیخواد از پیشم بری..

لبخند زدم تا جو عوض بشه.دلم رضا نمیداد به گرفتم دلش.چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:

-نگران نباش.آرتین که بیاد حسابی سرت گرم میشه.منم که همیشه دنبال یه جای ثابت بودم پس خیلی فکر من نباش و پیتزات رو بخور…

یکم سس قرمز ریختم رو تیکه ی پیتزا.حق با پگاه بود همه چیز که به همین سادگیا نبود.شک نداشتم واسه پیدا کردن خونه راه سختی ور پیش دارم.
بحث رو عوض کردم تا حال و هوامون عوض بشه.به گوشی اشاره کردمو گفتم:

-تازه شارژ کردما…ولی بازم داره عرعر میکنه. امیدوارم فردا منو لنگ نزاره چون صبح حتما نیما میاد تهرون…

نیشش تا بناگوش واشد و گفت:

-جو

ووون….من میرم واسه لواشکای مامانت.کاش فرستاده باشه

زبونمو کنج لبم کشیدم وبا تمیز کردن سس قرمز گفتم:

-نترس حتما میده میاره .اما بدترین قسمت تویل گرفتنش دیدن نیماست.

انگشتمو مکید و گفت:

-نیما زن داره!؟

سر تکون دادم و گفتم:

-آره رویا..کشته مردشه ولی بچه دار نمیشن تا اونجایی هم که من میدونم مشکل از خود رویاست.بارها به نیما خیانت کرده من خودم دوسه بارشو شاهد بودم ولی گفتم که.نیما اونقدر کورکورانه عاشقشه که نمیخواد همچین چیرایی رو راجب زنش بپذیره…

توصیفات و تعریفهای من رو که شنید خیره شد به یه نقطه و پلک هم نزد.انگار غرق فکر بود چون بعداز چنددقیقه همچنان خیره به همون افق دور گفت:

-چقدر خوبه…

-چی؟

-اینکه یه نفر اینقدر دوست داشته باشه که هرچی بقیه پشت سرت بگم باور نکنه…

دستمو جلو چشماش تکون دادم تا از هپروت بیاد بیرون و بعد گفتم:

-از عالم هپروت بیا بیرون.

.کنجکاو پرسید:

-چرا رویا به همچین مردی خیانت میکنه!؟

شونه بالا انداختم و گفتم:

-چمیدونم….لابد خوشی زده زیر دلش…بیخیال.پیتزاتو بخور یخ کرده!

از فکر بیرون اومد ومشغول خوردن شد…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

4 نظر

  1. جناب آقاپور ممنون از اینکه با وجود مشکلاتتون، پارت گذاری کردید ولی توی اطلاعیه تون عرض کردید که از این به بعد پارت گذاری به شکل منظم خواهدبود. پارت گذاری منظم طبق روال گذشته، یعنی هر سه روز یکبار؛ ولی الان چهار روز گذشته. بسیار ممنون میشم اگه پیگیری کنید.
    انشالله که حالتون بهبود پیداکنه.
    تشکر

  2. چقدر پارت گذاری منطمه واقعاممنونم 😕😐
    خوب این چه وضعشه اخه
    لطفامنظم پارت بزارین

  3. دارین رکورد میزنین جناب آقاپور

  4. سلام ، میشه اسم نویسنده رمان بهار رو بگین؟؟؟
    چرااینقدردیر به دیرپارت می زارین آخه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *