خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو پانزده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو پانزده

 

_ همچین شخصیتی داشته باشی یا نداشته باشی بازم من به حرفات اعتماد نمیکنم چون به کیارش اعتماد دارم میدونم چقدر دوستم داره
به وضوح میتونستم ببینم با این حرف من چقدر خشمگین شده اما اصلا واسه من اهمیت نداشت
_ پشیمون میشی چون …
_ چرا باید پشیمون بشه ؟
با شنیدن صدای کیارش دقیقا از پشت سرش ساکت شد ، به سمتش برگشت چشهای نورا بهت زده بود و چشمهای من از شدت خوشحالی داشت برق میزد
چون نورا ضایع شده بود و این باعث میشد بفهمه کیارش به من دروغ نمیگه ، کیارش منتظر بهش خیره شد و پرسید :
_ خوب چرا ساکت هستی ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مهم نیست
بعدش خواست برم که کیارش صداش زد :
_ نورا
_ بله
_ قرار نیست هر وقت نیستم بیای با مزخرفاتت ذهن زن من رو مسموم کنی
نورا شوکه شده بود ، فکر نمیکرد کیارش حرفای ما رو شنیده باشه ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من قصد نداشتم …
وسط حرفش پرید :
_ مهم نیست چه قصدی داشتی چون کاملا مشخص بود ، فقط دارم بهت هشدار میدم دفعه آخرت باشه
نورا نگاه بدی بهم انداخت و از اتاق خارج شد ، کیارش به سمتم اومد دستش رو دور کمرم حلقه کرد
_ چرا ساکت بودی ؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ ساکت نبودم جوابش رو دادم اما نورا میخواست ثابت کنه من اشتباه میکنم
_ و لابد خودش درست میگه ؟
_ آره
_ همیشه تا این حد چندش بود ، باید یه درس بهش بدم تا یاد بگیره نباید سرش تو زندگی من باشه
_ آقا
_ بله
_ میشه باهاش کاری نداشته باشید ؟
_ چرا ؟
_ چون دوست ندارم یه کینه الکی به دل بگیره و باعث بشه مشکل پیش بیاد

_ تا وقتی من زنده هستم از هیچ احدی نباید بترسی میفهمی ؟!
_ آره
با حضورش احساس امنیت میکردم درست بود که من رو خریده بود اجازه نمیداد برم پیش خانواده ام اما حداقلش این بود حواسش بهم بود
_ آرامش
با شنیدن صدای بم شده اش سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم که حسابی خمار شده بود ، خم شد لبهام رو کوتاه بوسید و من رو به سمت تخت برد این بود شروع یه رابطه دیگه …
* * *
_ خاله عسل
_ جان
_ امروز حواستون به کیارش باشه دوست ندارم دعوا بشه پیش بیاد .
_ چیشده مگه ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد ، لبخندی کنج لبهاش نشست و گفت :
_ نیاز نیست نگران باشی اون خودش میدونه داره چیکار میکنه
_ اما من حسابی ازش میترسم
_ اصلا نیاز به ترس نیست
با اومدن شیرین خانوم و نورا ساکت شدیم ، شیرین خانوم پوزخندی زد :
_ کیارش برگشت انگار بهش گفتید زود برگرده
اینبار من گفتم :
_ نیازی نیست بخاطر حرفای بی اساس شما کیارش رو بیاریم اون کارش تموم شده برگشته .
چند ثانیه ساکت شده بهم خیره شد ، بعدش با عصبانیت زل زد تو چشمهام و گفت :
_ زبون در آوردی
_ از اولش زبون داشتم نیاز نیست واسه خودتوت حرف دربیارید
_ آرامش
کیارش اسمم رو صدا زده بود
به سمتش برگشتم دقیقا کنارم ایستاده بود اصلا متوجهش نشده بودم ، اومد کنارم نشست دستش رو دور شونم انداخت و گفت :
_ چرا سعی میکنی بهش توضیح بدی ؟ اون اگه میخواست بفهمه که تا حالا فهمیده بود فقط قصد داره ذهن تو رو نسبت بهم مسموم کنه اما نمیدونه من چقدر عاشقت هستم !…

 

با شنیدن این حرفش گر گرفتم یعنی واقعا عاشقم شده بود ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان

_ تو حرفاش رو باور میکنی ؟
_ نه
واقعا هم حرفاش واسم مهم نبود من به کیارش اعتماد داشتم ، بعدش ازدواج ما موقت بود که اونا نمیدونستند ، حتی زن عقدیش هم نبودم فقط یه صیغه محرمیت بود ، اینبار شیرین خانوم خطاب به کیارش گفت :
_ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی
_ من خودم رو اصلا دست بالا نگرفتم ولی شما با رفتارتون حرفاتون دارید ثابت میکنید چقدر پیگیر من هستید
_ کیارش

به سمت نورا برگشت سرد گفت :
_ بله
_ مامان قصدی نداشت که داری شلوغش میکنی !.

کیارش ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ تو چه قصدی داشتی از حرفات ؟

نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت چیه ؟

_ حرفایی که داخل اتاق داشتی بهش میگفتی چه معنی میتونست داشته باشه ؟

_ معنیش بد نبود
_ کاملا مشخص بود
بلند شدم خواستم برم که کیارش صدام زد :
_ آرامش

_ جان
_ کجا ؟
_ میرم تو حیاط قدم بزنم هوای اینجا یخورده سنگین هست
بلند شد دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت :
_ بریم
راه افتادیم حسابی حالم بد شده بود تو همین مدت کوتاه که گذشته بود

_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا احساس میکنم خوب نیستی ؟

میدونستم نمیشه بهش دروغ گفت چون زود متوجه میشد
_ خوشم نمیاد زیاد با کسی بحث کنم مخصوصا با ادمایی مثل نورا و شیرین خانوم چون یه ذره هم شعور و شخصیت ندارند

_ درسته نورا و خاله شعور و شخصیت ندارند ، اما نورا عصبانیتش و نفرتش نسبت به من کاملا مشخص هست واسه همین دوست ندارم هیچ اتفاقی واست بیفته واسه همین بهتر هست زیاد باهاشون دهن به دهن نشی میدونی دارم چی بهت میگم ؟
لبخندی بهش زدم :
_ آقا من کاری به کسی ندارم فقط میخوام هر چه زودتر خواسته شما رو عملی کنم تا بتونم برم پیش خانواده ام اما مشخص هست اونا با من مشکل دارند
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ هر مشکلی هم که داشته باشند باید با حرف زدن حلش کنند
_ آقا
_ بله
_ نورا هنوز به شما علاقه داره ؟
کمی خیره بهم شد و بعد گذشت چند ثانیه جوابم رو داد :
_ نورا هیچوقت عاشق من نبوده فقط بخاطر موقعیت خوبی که داشتم باهام ازدواج کرد
چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم ، نورا که خودش خانواده اش ثروت داشتند پس چرا باید بخاطر همچین چیزی باهاش ازدواج کنه !.
_ بنظرم شما دارید اشتباه میکنید
خیره بهم شد و پرسید :
_ چرا اشتباه میکنم ؟
_ چون خانواده اش پولدار هستند در رفاه بوده همیشه چرا باید بخاطر موقعیت شما باهاتون ازدواج کنه ؟
پوزخندی زد :
_ تو نورا رو خیلی خوب نمیشناسی اما من سالهاست باهاش ازدواج کردم واسه همین خیلی خوب میشناسمش میدونم اطراف من چخبر هست
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم دیگه نمیشد سئوالی پرسید
_ آرامش
_ بله
_ بابات دنبالت هست
متعجب بهش خیره شدم ، یجورایی شوکه شده بودم مگه فهمیده بود دخترش هستم ؟ شاید مامان بهش گفته بود و متوجه شده بود زنش من رو دزدیده ، به سختی پرسیدم :
_ چرا باید دنبال من باشه ؟

_ چون واقعیت رو فهمیده اینکه تو دخترش هستی و زنش تو این قضیه دست داشته
با شنیدن این حرفش داشتم دیوونه میشدم ، اشک تو چشمهام جمع شد
_ کی بهش گفته ؟
_ مادرت
میدونستم مادرم متوجه شده اون زن کثیف باعث شده این همه بلا سر من بیاد واسه همین رفته سراغش ، چند دقیقه گذشت بعدش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ نمیشه با مامانم صحبت کنم ؟
با شنیدن این سئوال من چشمهاش یخ بست و لحنش سرد شد
_ نه
کیارش واقعا گاهی سنگدل میشد باید بهم اجازه میداد ، تا بتونم مادرم رو ببینم اما اون همچین کاری انجام نمیداد و باعث میشد حال من بد بشه
_ میشه حداقل بهش …
_ نه
بعدش خودش راه افتاد سمت خونه ، اشکام با شدت روی صورتم روون شدند چرا باعث میشد انقدر اذیت بشم چرا من رو نمیبرد پیش خانواده ام داشتم از دوریشون دیوونه میشدم هیچوقت اون زن رو نمیبخشیدم باعث شده بود زندگیم داغون بشه .
داخل خونه شدم میدونستم چشمهام حسابی قرمز شده داشتم میرفتم سمت بالا که صدای شیرین خانوم بلند شد :
_ چیکار کردی شوهرت انقدر عصبانی شده ؟
انقدر غمگین و ناراحت بودم که دوست داشتم عصبانیتم رو سر یکی خالی کنم واسه همین خیره بهش شدم و گفتم :
_ به شما هیچ ربطی نداره بین من و شوهرم چیشده ، بهتر هست به جای سرک کشیدن به زندگی بقیه ، حواستون به زندگی خودتون و دخترتون باشه .
با دهن باز شده داشت بهم نگاه میکرد ، دیگه واینستادم که چیزی بهم بگه
داخل شدم ، کیارش داشت سیگار میکشید
_ چرا با خاله انقدر بد صحبت کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ هر کسی باید حد خودش رو متوجه بشه حق نداره اینطوری صحبت کنه
به سمتم برگشت ، سیگارش رو خاموش کرد بهم اشاره کرد برم سمتش رفتم روبروش ایستادم که گفت :
_ وقتش که بشه خانواده ات رو میبینی ، من به مادرت پیغام فرستادم
متعجب داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ بهش گفتم که جای تو امن هست و به وقتش برمیگردی پیشش پس نیاز نیست نگران باشی .

_ واقعا برای مامانم پیغام فرستادی ؟
_ آره
قطره اشکی روی گونم چکید ، پس یعنی مامان دیگه اصلا دلتنگ من نمیشد پاهام داشت سست میشد رفتم نشستم که اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا انقدر ناراحت شدی ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ یعنی مامان دیگه دلتنگ من نمیشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ مامانت همیشه دوستت داره این چه حرفیه ؟
_ نمیدونم یهویی به ذهنم اومد کیارش من میخوام خیلی زود حامله بشم و بعدش برگردم پیش خانواده ام ، هیچوقت تا این اندازه دلتنگشون نشده بودم !
_ با این شرایط برگردی پیش خانواده ات قبولت میکنند ؟
خیره بهش شدم :
_ من هر طوری باشم خانواده ام من رو قبول دارند ما همیشه تو شرایط سخت پشت همدیگه بودیم
پوزخندی زد :
_ مسخره است هیچوقت هیچکس پشت آدم درنمیاد !..
بعدش بلند شد از اتاق خارج شد ، نمیدونستم منظورش چیه اما میدونستم از این حرفش یه قصدی داشت که اینطوری گفت
بلند شدم از اتاق خارج شدم خواستم برم پایین که در اتاق نورا باز بود و داشت صدای کیارش میومد نتونستم بیتفاوت رد بشم رفتم فالگوش ایستادم صدا داشت واضح میومد ، کیارش خطاب به نورا میگفت :
_ چون شوهرت یه عیاش خوشگذرون هست و هر شبش با یه دختر سپری میشه نمیتونی بیای ذهن زن من رو مسموم کنی شنیدی ؟
با عصبانیت بهش توپید :
_ خفه شو شوهر من عیاش نیست حق نداری بخاطر حسادتت بهش تهمت بزنی
کیارش با صدای بلند خندید :
_ چرا باید به شوهرت حسادت کنم ؟ فکر کردی عاشقت هستم ؟ من به دخترایی مثل تو حتی نگاه هم نمیکنم میفهمی ؟
_ نه چون تو همیشه عاشقم بودی ، همین الانش هم دیوونه من هستی پس بیخود واسه من فاز برندار
_ شاید یه زمانی فکر میکردم عاشقت هستم اما الان چندشم میشه حتی به این موضوع فکر کنم ، زن من پاک و معصوم هست مثل تو قبل ازدواجش بکارتش رو به باد نداده عاشق سادگیش و پاکیش هستم اون رو به صدتای مثل تو عوض نمیکنم

با شنیدن این حرفش سریع فاصله گرفتم رفتم پایین همین حرفش واسه من کلی معنی داشت ، کیارش کسی نبود بهم خیانت کنه اون من رو دوست داشت خیلی زیاد و همین موضوع باعث شادی قلبم میشد !.
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم که پرسید :
_ پس چرا انقدر تو فکری ؟
واسش تعریف کردم چی شنیدم وقتی حرفم تموم شد ، لبخندی زد
_ من به پسرم افتخار میکنم چون همیشه بهترین حرفا رو میگه
میدونستم کیارش هیچوقت به نورا نزدیک نمیشه بهش اعتماد کامل داشتم خیلی زیاد
با رفتن کیارش صدای داد نورا پشت سرش بلند شد :
_ مطمئن باش تاوان این کارت رو پس میدی !.
گیج بهش خیره شده بودم چجوری میتونست همچین حرفایی به زبونش بیاره اصلا نمیتونستم بفهممش
_ نورا
به سمت خاله عسل برگشت انگار تازه متوجه شده بود تنها نیست دستش مشت شد
_ بله
_ مامان بابات بهت یاد ندادن مودب باشی !.
_ نه به شما یاد دادن
مثل اینکه نورا فراموش کرده بود خاله عسل بزرگترش هست و هر جوری دوست داشته باشه نمیتونه باهاش صحبت کنه
_ بهتره مواظب حرفات باشی نورا واست گرون تموم میشه دیگه میفهمی ؟
_ شما هیچ کاری نمیتونید بکنید همین که پسرتون زندگیم رو نابود کرد کافیه
_ پسرم زندگیت رو نابود کرد ؟
_ بله
قهقه ای زد :
_ تو در حال رابطه نامشروع بودی همین که پسرم بهت لطف کرد و طلاقت داد برو خداروشکر کن وگرنه کیارش میتونست بدترین بلا رو سرت بیاره

با شنیدن این حرفش سریع فاصله گرفتم رفتم پایین همین حرفش واسه من کلی معنی داشت ، کیارش کسی نبود بهم خیانت کنه اون من رو دوست داشت خیلی زیاد و همین موضوع باعث شادی قلبم میشد !.
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم که پرسید :
_ پس چرا انقدر تو فکری ؟
واسش تعریف کردم چی شنیدم وقتی حرفم تموم شد ، لبخندی زد
_ من به پسرم افتخار میکنم چون همیشه بهترین حرفا رو میگه
میدونستم کیارش هیچوقت به نورا نزدیک نمیشه بهش اعتماد کامل داشتم خیلی زیاد
با رفتن کیارش صدای داد نورا پشت سرش بلند شد :
_ مطمئن باش تاوان این کارت رو پس میدی !.
گیج بهش خیره شده بودم چجوری میتونست همچین حرفایی به زبونش بیاره اصلا نمیتونستم بفهممش
_ نورا
به سمت خاله عسل برگشت انگار تازه متوجه شده بود تنها نیست دستش مشت شد
_ بله
_ مامان بابات بهت یاد ندادن مودب باشی !.
_ نه به شما یاد دادن
مثل اینکه نورا فراموش کرده بود خاله عسل بزرگترش هست و هر جوری دوست داشته باشه نمیتونه باهاش صحبت کنه
_ بهتره مواظب حرفات باشی نورا واست گرون تموم میشه دیگه میفهمی ؟
_ شما هیچ کاری نمیتونید بکنید همین که پسرتون زندگیم رو نابود کرد کافیه
_ پسرم زندگیت رو نابود کرد ؟
_ بله
قهقه ای زد :
_ تو در حال رابطه نامشروع بودی همین که پسرم بهت لطف کرد و طلاقت داد برو خداروشکر کن وگرنه کیارش میتونست بدترین بلا رو سرت بیاره

_ من به کیارش خیانت نکردم شما باعث طلاق ما شدید چون همش دخالت میکردید دیدش رو نسبت به من مشکوک کردید شما اگه دوستش داشتید اون شب …
خاله عسل بلند شد رفت روبروش ایستاد و با عصبانیت بهش توپید :
_ دوست داشتی وقتی میدیدم داری چه غلطی میکنی ساکت باشم تا به هرزه بازیات ادامه بدی آره ؟
_ من اینطوری نگفتم شما دارید اشتباه میکنید چون من اصلا همچین آدمی نبودم و نیستم اون موقع من حالت عادی نداشتم و شما خیلی خوب میدونستید
با چشمهای ریز شده بهش خیره شد :
_ وقتی حالت عادی نداشتی که باهاش س*ک*س داشتی ، ولی وقتی نیمه شب که فکر میکردی شوهرت نیست رفتی پیشش حالت عادی داشتی .
ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد هیچ جوابی نداشت بده یهو گذاشت رفت دوست داشتم همچین برینم بهش که اصلا خودش رو نتونه جمع کنه !.
_ خاله عسل
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ نیاز نیست با همچین کسی دهن به دهن بشید اگه این شخص ادم بود میشد یه چیزی ولی خودتون که میبینید چه شکلی هست پس چرا با صحبت کردن باهاش وقتتون رو تلف میکنید
_ خواهرم باعث شد زندگی دخترش خراب بشه اگه دخترش رو جوری تربیت میکرد که …
ساکت شد نفس عمیقی کشید و سرش رو با تاسف تکون داد ، لابد دوست نداشت چیزی بگه اومد کنارم نشست ، که پرسیدم :
_ شما نورا رو دوست دارید درسته ؟
_ متاسفانه آره چون دختر خواهرم هست من شیرین رو هم دوست دارم خودشون کاری میکنند بین ما فاصله باشه !.

_ احساس میکنم شیرین خانوم هم شما رو دوست داره فقط دخترش بهش یه دروغ هایی گفته اینطور نیست ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ کاش همین که میگی بود اما شیرین کاملا خبر داره چه اتفاق هایی افتاده و خودش انتخاب کرد با من مشکل داشته باشه وگرنه من دوستش دارم !.
_ درسته
جفتمون نشستیم اما من حسابی تو فکر فرو رفته بودم دوست داشتم یه کاری کنم خاله عسل خوشحال بشه اما این اصلا ممکن نبود تا وقتی که خودش نمیخواست ، اسمم رو صدا زد :
_ نورا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا تو اینطوری گرفته هستی ؟
_ چیزی نیست !
_ مطمئن باشم چیزی نشده ؟
_ آره
با تردید سرش رو تکون داد ، سئوال های زیادی باعث شده بود ذهنم مشغول بشه اما جرئت پرسیدن نداشتم !.
* * *
_ مامانت با نورا دعواشون شد
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ واسه چی ؟!
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ این دختره آدم بشو نیست میدونه نقطه ضعف من مامانم هست عمدی میره اذیتش میکنه .
_ خاله عسل جوابش رو داد ساکت شد !.
_ اون ساکت بشو نیست مگر اینکه خودم کاری کنم واسه همیشه زبونش بسته بشه
ترسیده داشتم بهش نگاه میکردم این حرفش یه نوع تهدید بود
_ داری تهدید میکنی ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون نورا فقط با عملی کردن تهدید سر جاش میشینه
_ بلایی سرش میاری ؟
_ نه
_ پس میخوای چیکار کنی ؟
نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت و گفت :
_ وقتش که بشه خودت میفهمی !.

با دیدن دختری که از بازوی کیانوش آویزوون شده بود ، چشمهام گرد شد این دختره کی بود که به خودش اجازه داده بود اینقدر راحت باشه از شدت عصبانیت داشتم میترکیدم اما به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم ، نورا اومد کنارم ایستاد و گفت :
_ از حسادت داری منفجر میشی نه ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ نه
پوزخندی زد :
_ از نگاهات کاملا مشخص هست اما بهتره جلوی خودت رو بگیری چون همیشه قرار هست از این صحنه ها ببینی !.
دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما خوب ترجیح میدادم ساکت باشم در برابر حرفاش چون اینطور که مشخص بود همشون همین بودن خودخواه ، خاله عسل صدام زد :
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ بیا باهات کار دارم
سرم رو تکون دادم و راه افتادم اما حسابی حالم گرفته بود ، اونقدر که حد نداشت !
_ نورا چی داشت بهت میگفت ؟
_ داشت میگفت حسودیت شده بهتره عادت کنی از این حرفا شما که نورا رو میشناسید
بهم خیره شد و گفت :
_ نیاز نیست نگران باشی علاقه ی کیارش نسبت به کیانا خواهرانه هست
پوزخندی زدم :
_ اما اینطور که مشخص هست علاقه ی کیانا همچین برادرانه نیست
_ داری اشتباه میکنی ، الان تحت تاثیر حرفای نورا قرار گرفتی اما به زودی خودت متوجهش میشی که …
وسط حرفش پریدم :
_ من میدونم اطرافم چخبر هست واسه همین ترجیح میدم ساکت باشم ، بعدش من و کیارش یه ازدواج قراردادی هست نیاز نیست بهم بگید چیزی درسته ؟
کمی خیره بهم شد بعدش سرش رو تکون داد واقعا عصبانی شده بودم و این اصلا دست من نبود چجوری اصلا همچین چیزی امکان داشت همین داشت باعث میشد حالم بد بشه !. کیارش به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده ؟
_ چی ؟

_ چرا یه گوشه ایستادی اخمات اینقدر تو هم هست چیزی شده ؟
دوست داشتم بهش بگم همش بخاطر تو هست اما نمیخواستم فکر کنه خبریه و من رو ضایع کنه واسه همین جوابش رو دادم ؛
_ نه چیزی نیست
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد ، که خاله عسل صداش زد :
_ کیارش
کیارش خیره بهش شد و گفت :
_ جان
_ بین تو و کیانا رابطه ای هست ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ نه
_ مطمئنی ؟
_ آره مامان واسه چی دارید میپرسید ؟
_ پس بهتر هست بهش نزدیک نشی چون این اصلا درست نیست
بنظرم داشت درست میگفت این نزدیک شدن اصلا خوب نبود چون کیانا عاشقش بود از برق تو چشمهاش مشخص بود ، کیارش پرسید ؛
_ چرا ؟
_ به چشمهای کیانا یه نگاه بنداز داره داد میزنه عاشقت هست !.
چه خوب پس بلاخره فهمید خوبه تا چند دقیقه پیش میگفت بینشون هیچ رابطه ای نیست !
کیارش نگاهش رو بهم دوخت :
_ تو این مزخرفات و به مامان گفتی آره ؟ واسه همین هست حالت گرفته است ؟
چشمهام گرد شد
_ کیارش چی داری میگی ؟
عصبی خندید و با صدایی که سعی میکرد پایین باشه خطاب بهم گفت :
_ به هیچ عنوان نمیتونی رابطه من و کیانا رو خراب کنی پس بهتره همیشه این رو تو ذهنت داشته باشی ازدواج ما موقت هست به وقتش تموم میشه تو زندگی من جایی نداری که بخوای حسادت کنی به کسایی که اطرافم هستند دفعه آخرت باشه !

واقعا نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش خیره به چشمهای عصبانیش شدم و گفتم :
_ من نه عاشقت هستم که بهت حسادت کنم نه میخوام که عاشقت بشم چون وقتی برگردم پیش خانواده ام خیلی چیز ها هست که باید بهشون رسیدگی کنم ، اگه میبینی پیشت هستم چون مجبور هستم تا اون شرط مزخرفت رو عملی کنم برگردم پیش خانواده ام تنها خواسته ام برگشت به کشورم هست نیاز نیست الکی جو برت داره فکر کنی عاشقت هستم یا روابطت بهم مربوط هست میتونی از مادرت بپرسی من اصلا درمورد تو باهاش صحبت نکردم فقط مامانت پرسید نورا چی بهت گفت منم حرف نورا رو بهش گفتم همین نیاز نبود انقدر توهین کنی !
بعدش از کنارش رد شدم نمیتونستم بیشتر از این کنارش وایستم چون واقعا داشت اعصاب من رو خورد میکرد
تو حیاط ایستاده بودم حسابی ناراحت شده بودم ، کیارش حق نداشت بهم توهین کنه ، کسی کنارم ایستاد و صدای خاله عسل بلند شد :
_ خوبی ؟
_ شما چی فکر میکنید ؟
_ رفتار کیارش اصلا درست نبود این و خیلی خوب میدونم !.
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خاله عسل من دیگه دوست ندارم درمورد کیارش صحبت کنیم میشه ؟
_ آره
_ ممنون
_ دوست داری برگردی پیش خانواده ات ؟
لبخندی روی لبهام نشست خیلی زیاد دلم واسشون تنگ شده بود نمیدونستم مامانم بدون من داره چیکار میکنه من شدیدا وابسته بودم به مامانم چون همیشه تو لحظه های سخت پشت و پناه من بود
_ آره خیلی زیاد !
_ من بهت کمک میکنم
چشمهام برق شادی زد :
_ جدی ؟
_ آره
داشتم با شادی بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ اما قبلش باید حامله بشی و یه بچه واسه پسرم به دنیا بیاری این خواسته ی هممون هست
ناراحت بهش خیره شدم کاش بدون هیچ خواسته ای بهم کمک میکرد برم پیش خانواده ام این خیلی سخت بود

هیچکس وجود نداشت که بخواد بهم کمک کنه اونم بدون اینکه واسش منفعت داشته باشم ، حتی خاله عسل هم اولویت اولش پسرش بود !
_ آرامش
با شنیدن صدای نور خیره بهش شدم و گفتم :
_ دیگه چیه ؟
_ من حرفاتون رو شنیدم حتی میدونم ازدواجتون قراردادی هست میخوام بهت کمک کنم میخوای ؟
خیره بهش شدم میدونستم نورا اصلا قابل اعتماد نیست منم دنبال دردسر نبودم واسه همین بلند شدم و جوابش رو دادم :
_ من عاشق کیارش هستم میخوام واسه همیشه پیشش باشم ، نمیدونم این حرفایی رو که میگی از کجا در آوردی اما باید بفهمی هیچ چیزی باعث نمیشه علاقه ی من نسبت به کیارش خراب بشه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو واقعا دیوونه هستی فقط عمرت داره تباه میشه !
_ عمرم هم تباه بشه به تو ربطی نداره نیاز نیست به من کمک کنی تو اگه …
_ چخبره ؟
با شنیدن صدای کیارش ساکت شدم نگاهم رو بهش دوختم قبل اینکه بخوام چیزی بهش بگم نورا پیش دستی کرد و گفت :
_ اتفاقی نیفتاده فقط زنت داشت میگفت ازدواج قراردادی دارید بهش کمک کنم برگرده پیش خانواده اش
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم قبل اینکه از خودم دفاع کنم کیارش سیلی محکمی خوابوند تو گوشم که پرت شدم روی زمین با چشمهای گریون بهش خیره شدم و نالیدم :
_ چیکار میکنی ؟!
_ پس میخواستی بهم خیانت کنی اره ، واسه چی مزخرف گفتی بهش …
وسط حرفش پریدم :
_ قسم میخورم داره دروغ میگه چرا به حرفاش گوش میدی
خاله عسل اومد :
_ چیشده ؟
کیارش لگد محکمی تو شکمم زد
_ الان ادمت میکنم
و شدت ضربه هاش بیشتر شد حرفای خاله عسل هیچ فایده ای نداشت با احساس خون که بین پاهام جاری شد صدای وحشت زده خاله عسل بلند شد :
_ خون !
کیارش دست از زدن من برداشت ، چشمهام سیاهی رفت …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *