خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو شش

رمان شاهدخت/پارت چهلو شش

 

شمشیرم رو از رو بسته بودم هرچیزی که میگفت قصد کوتاه اومدن نداشتم

با رسیدن به جاده ی خاکی سرعتش دو پایین اورد و برای کمتر تکون خوردن ماشین با احتیاط رانندگی میکرد

بعد از ۱۰ دقیقه با کلافگی از جاده ی خرابی که باهاش دست و پنجه نرم میکردیم بهش توپیدم

_اینجا کجاست منو اوردی ؟

نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه کلمه ای از دهنش خارج شه دوباره به روبرو نگاهی انداخت

با حرص گوشه ی لبمو گاز گرفتمو رو برگردوندم
اگر دلش بازی میخواست من هم بازی میکردم

بعد از ربع ساعت وارد جنگل سرسبزی شد از زیبایی جنگل به وجد اومدم
عاشق سرسبزی جنگل بودم

دستم رو روی دکمه ی پایین بر ماشین گذاشتم که با توقف ماشین پشیمون شدم و بجاش در رو باز کردم

نفس عمیقی کشیدم تا هوای تازه رو به ریه هام بکشم

با حس دستش دوی کتفم به سمتش چرخیدم

دانیار _با من بیا

متعجب نگاهش کرد دستم رو داخل دست بزرگ و مردونه ش گرفت و به سمت قسمتی که درخت ها بیشتر و مرتفع تر بود کشوند
از لابلای درخت ها رد شدیم تا سد راهم شد

دانیار_یکم مونده …از اینجا چشاتو ببند

_چیکار میخوای کنی

سوالم رو بی جواب گذاشت و با دستمال گردنی که از داخل جیبش دراور سریع چشمام رو باهاش بست و دوتا یازوهام رو‌گرفت اروم با خودش هدایتم میکرد

_کجا میریم ؟

همچنان سکوت کرده بود

_نمیخوای بگی ؟

دانیار_هیششش

درست کنار گوشم گفته بود پخش شدن نفس گرمش روی گردنم ضربان قلبم رو بالا برده بود

با وایسادنش من هم همراه خودش نگه داشت و بوسه ی داغش روی گردنم نشست و به تند تر شون صربان قلبم‌کمک‌ کرد

با شل شدن دستمال از روی چشمام با دستم پایین کشیدم

با چیزی که میدیدم دهنم باز مونده بود
این رو توی رویاها و عکس ها میدیدم واقعیتش باور نکردنی بود

متعحب به سمتش برگشتم که با لبخند بهم نگاه کرد …

دانیار_چطوره؟

 

دوباره به کلبه ی مثلثی نگاه کرد نا خوداگاه دوتا دستام روی دهنم گذاشتم

_اینجا معرکه ست

دست گرمش پشتم قرار گرفت و به سمت کلبه هولم داد

دانیار_بریم داخلشو ببین

ذوق زده به سمت کلبه قدم برداشتم … دانیار کلیدش رو جلوم گرفت

دانیار_بازش کن

کلید رو متحیر ازش گرفتم و وارد قفل در کردم و چرخوندمش با باز شدن در چراغ ها خودکار روشن شدند

به فضای لوکس داخل کلبه نگاه کردم

_کی اینجارو گرفتی؟

ابرویی بالا انداخت و روی کاناپه نشست

دانیار_برای تو گرفتم اینجارو

ناباور سر تکون دادم
_چی؟

روی تشک کاناپه چند ضربه زد

دانیار_بیا اینجا بشین

بدون لجبازی به حرفش گوش دادم کنارش نشستم ، به سمتم چرخید و ارنجش رو روی شونه م گذاشت و انگشت هاش روی پوست گردنم بازی کردند

دانیار_ روزی که دانیال و خانواده داشتن میومدن تهران و اون اتفاق براشون میوفته …

مکث میکنه بیرون زدن رگ هاش نشون از غم و غصه ش میداد

دانیار_اونروز با مامان و بابا حرف زده بود تا من رو بکشن ایران و تو رو جفت و جورم کنند ولی…

ناباور نگاهش کردم

دانیار_مخالفت الان پدرم رو درک نمیکنم … الان تو اینجایی و من میخوامت … میخوام که مال من شی

سرم رو شوکه تکون دادم

_ولی من اون موقع بچه بودم سنم به ازدواج نمیخورد

خندید و سرش رو تو گردنم یرد بوسه ی ریزی روی گردنم زد و همونجا زمزمه کرد

دانیار_۲سال هم که دوست دخترم میشدی الان زنم بودی و مامان پسرم

عقب کشیدم و مشتم رو روونه ی بازوش کردم که بین راح دستم رو تو دستاش گرفت و روی کاناپه دراز کشم کرد

_ولم کن پرو نشو … برو اونور

خندید و بوسه ش روی چونه م نشست

دانیار_ قهر میکنی خوشگل تر میشی

اَداش رو دراوردم و با دستام به عقب هولش دادم ولی بدون ابنکه تاثیری داشته باشه نزدیکتر شد

دانیار_بادیگارد مارو باش از پس من بر نمیاد چه برسه دشمنام

با غیض دستم از پشت دور گردنش گذاشتم و لحظه یه بعد جامون عوض شد حالا اون زیر بود و من رو …

دوتا دستاش رو بالای سرش نگه داشتم به مسخره گفتم

_چی میگفتی ؟

 

لبخندی زد و با موهای کوتاه روی سرم بازی کردو و‌گفت

دانیار_داشتم میگفتم که….

مکث کوتاهی کرد و‌ لحظه یبعد دوی هوا معلق بودم از پشت روی زمین کوبیده شدم و دانیار هم روم خیمه زد جوری که وزنش دوم سنگینی نکنه

دانیار_ شما شاید برای همه پهلون باشی ولی برای من موشی

بدون مکث سرش رو تووگردنم فرو کرد و بوسه ای تو گودی گردنم کاشت

دانیار_امشب همینجا میمونیم

با چشمای درشت شده نگاهش کردم‌…

_امکان نداره … شب باید بری مهمونی

دانیار_اگر مشکل اینه که‌…

بوسه ی دیگه ای اینبار روی چونم زد و بعد مکث ۲ثانیه ایش ادامه دادد

دانیار_امشب من جایی نمیرم .

به مسخره خندیدم‌و گفتم

_نه بابا؟

روی زمین خوابید رو من رو روش کشید و محکم دست هاش رو دورم حلقه کرد تا نتونم تکون بخورم

این نزدیکی دیگه داشت‌کلافه م میکرد .

_ولم کن دیگه زیادی پسر خاله شدی

کنار گوشم لب زد

دانیار_زنمی

حس خوبی که زیر پوستم به چریان افتاده بود رو خفه کردم و اخم هام رو توهم فرو بردم

_ دور برت نداره … اون صیغه محرمیت هیچ ارزشی…

دوباره جاش رو عوض کرد و روی من قرار گرفت قبل از تموم شدن جمله م لب هاش رو تو دهنش کشید و شدوع کرد به بوسیدن همیق لب هام

لب پایینم رو تو دهنش فرو برد و مکید که جیغ ارومی کشیدم … خندید و بالاخره با یک بوسه ی کوتاه به بوسه ی عمیقش پایان داد

دانیار_امشب اینجاییم که بهش ارزش‌بدیم

 

ابروهام بالا پرید

_امشب باید بری مهمونی که بابات ترتیب داده

کنادم د راز کشید و یک وستش رو از زیر کمرم رد کرد و دوتا دستش رو دورم حلقه کرد و سرش رو‌تو گردنم جا کرد

دانیار_من قرار نیست برم

_میخوای بابات سرتو بذاره رو سینه ت ؟

دانیار عطر موهام رو عمیق بو کشید که خودم کنجکاو این بویی بودم که دانیار هر لحطه بو میکشیدتش

دانیار_مهم نیست
امشب کنار تو یه شب خوب و اروم میخوام

به چشماش خیره شدم … من تصمیم داشتم ازش دوری کنم ولی حالا اون هرکاری میکرد تا نزدیکم باشه

میخواستم عقب بکشم ولی دلم ناسازگاری میکرد …اینجا نه نرگسی بود نه هیچ مزاحم دیگه ای
فقط من بودم و دانیار .

اگر همین امشب با دلم راه میومدم اسمون به زمین نمیرسید که میرسید ؟

_شر نشه برات ؟

دانیار_نمیشه

شونه هام رو بالا انداختم که از جاش بلند شد و من هم بلند کرد …

دانیار_پاشو برای ناهار یه فکر کنیم

سوالی نگاهش کردم که به سمت پله ها اشاره زد

دانیار_قبلش برو خودتو دختر کن بیا … امروز میخوام با نامزدم وقت بگذرونم نه بادیگارم

با شنیدن کلمه ی نتمزد دلم زیرو رو شده بود
دانیار زیادی برای زیرو رو کردن دلم‌ ماهر بود

نگاهم رو از نوک پاهام تا جایی که میشد بالا اوردم
کتونی های سیاه رنگ و شلوار کتان گشادی که ظریف بودن پاهام رو نشون ندن بدجوری تو ذوق میزد

سریع به سمت پله ها دوییدم و بالا رفتم

نگاهمو به تنها اتاق بالا دوختم
بزرگ بود و مجهز به همه چیز
سمت اینه ی قدی رفتم و کلاه گیسمو‌برداشتم و موهامو‌باز کردم
با دست لابه لای موهام کشیدم و پخشش کردم

صدای دانیار بلند شد

_داخل کمد لباس ها برات لباس گذاشتم

کنحکاو به اطراف نگاه کردم تا کمد لباس ها رو پیدا کنم

به سمن در سفید رنگی که ته سالن بود رفتم و در ریلی ش رو به سمت عقب هول دادم

متعجب به لباس های زنونه ای که اونجا گذاشته بود نگاه کردم
مارک هاشون هنوز بهش بود

تو عمرم انقدر پیراهن یکجا ندیده بودم

پیراهن عروسکی مشکی رو برداشتمو جلوی خودم گرفتم بلندیش تا بالای زانوم بود
سر جاش گذاشتمش و پیراهن گیپور شیری رنگ رو برداشتم و دوباره جلوم گرفتم

همه ی لباس ها رو جلوم‌ گرفتم در کمال تعجب همه ی لباس ها سایز خودم بودند

 

پیراهن سفید رنگ حریری که تا روی مچ پام بود رو انتخاب کردم و پوشیدم
استر سفید رنگش از بالای سینه تا زیر باسن بود و قسمت های دیگه از زیر لباس معلوم بود
پشیمون خواستم درش بیارم که دست داغ دانیار روی پوست کمرم نشست
مثل برق گرفته ها خشکم زد

بوسه ای روی بازوم کاشت و زیپ پیراهن رو بالا کشید

دانیار_خیلی بهت میاد .

دستاش رو از پشت دور شکمم حلقه کرد و از تو اینه به خودمون نگاه کرد

دانیار_کی میشه همیشه اینطودی برام لباس بپوشی … باید این بادیگاردی رو تموم کنیم

برای اینکه بحث رو عوض کنم به لباس ها اشاره کردم

_اینارو برای دوست دخترات خریدی ؟

یک تای ابروش رو بالا انداخت و تو یک ثانیه به شمت خودش چرخوندتم و بعدش هم به کنج کمد و دیوار چسبوندتم

پشت انگشتاش رو روی صورتم کشید و نفسش رو تو صورتم پخش کرد و کنار گوشم شیطون لب زد

دانیار_تو چی فکر میکنی ؟

سرم رو کج کردم و به چشماش نگاه کرد

_من فکر میکنم که امروز تو خیلی خطری شدی

خندید و لب هاش رو زیر چونه م چسبوند و بوسید

دانیار_به من باشه که تا شب روی همین تخت سر میکنیم
شب هم یه اوانس نیم ساعت برای تقویتت میدم دوباره تا صبح روی تخت

از حرف هاش گر گرفتم و از برخورد نفس هاش بی قرار

دستمو روی سینه ش گذاشتم و به عقب فشارش دادم

_برو عقب … تو زیادی فانتزی فکر میکنی

برعکس بجای دور شدن نزدیکتر شد و نرمیه گوشم رو بین لب هاش جا کرد

دانیار_تو مال منی … به من باشه ۶دنگ جسمت هم میزنم به اسم خودم خانوم کوچولو

خیره ی چشماش شدم که سرش رو بالا اورد و روبروی صورتم نگه داشت … لب های گوشتی و خوش فرمش چشمک میزد

دانیار_بریم پایین ناهارو درست کنیم

ازم جدا شد و دستم رو داخل دستش گرفت و به سمت پله ها کشوندتم

تموم پله ها رو با هوس خواستن لب هاش پایین رفتم
وارد اشپزخونه شد و کاهو و خیار رو جلوم روی کانتر گذاشت

دانیار _سالاد با تو منم جوجه رو ردیف میکنم
اون حرف میزد و من همچنان به لب هاش خیره شده بودم‌

به سمت ظرف جوجه های اغشته به زعفرون رفته و شروع کرد به سیخ کردن جوجه ها

امروز دلم سر ناسازگاری داشت … چی میشد مگه اگر یک امروز روی غرور پا میداشتم و من پیش قدم میشدم

زیر لب شروع کرد به اواز خوندن و حرکت لب هاش بیشتر اتیشم زد

دستم رو به سختی سمت ظرف کاهو بردم و برگی از کاهو رو برداشتم و خورد کردم
سیخ کردن جوجه ها تموم شد و من هنوز با خورد کردن کاهو ها کلنجار میرفتم

دانیار به سمتم برگشت . نگاهش که به کاهو ها خورد خندید و سرش رو سوالی تکون داد

دانیار_همیشه تو کار خونه انقدر تنبلی ؟

نه … امروز هوس لب های تو به این روز انداخته منو … کاش میشد بگم . لبخندش عمیق تر شد قدمی به سمتم برداشت و من با حساب اینکه ۴ قدم دیگه فاصله هست بینمون و من طاقت نمیاوردم

چاقو رو داخل ظرف رها کردم و ۴قدم باقی مونده رو خیلی سریع برداشتم و دست هام رو دور گردنش حلقه کرم و روی پنجه ی پا بلند شدم

نگاه متعجبش تو صورتم چرخید . چشمام رو بستمو لب هام رو روی لب هاش گذاشتم

ثابت بی حرکت .

“دانیار”

قدمی به سمت نهان برداشتم که گنگ و گیج بود ولی زودتر از من با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و بعد از حلقه شدن دست هاش دور گردنم
لب هاش رو بدون حرکت روی لب هام چسبوند

شوکه بهش نگاه کردم اولین بازی بود که برای بوسیدنم پیش قدم میشد

لبخندی از سر ذوق روی لب هام نشست و لب هاش رو بین لب هام فشردم اهسته لب هاش رو بازی داد م و به کانتر چسبوندمش

دست هاش از روی گردنم حرکت کرد و داخل موهام قفل شد
با کشیده شدن موهام توسط دست های نهان شدت بوسه م دو عمیق تر کردم

لب پایینش رو داخل دهانم کشیدم و مکیدمش… اخ ریزش دیوونه ترم کرد

دست هام رو زیر باس.نش بردم و بالا کشیدمش
پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و اینبار اون هم با لب هام بازی میکرد … همراهیش به دلم نشست
لب بالاش رو گاز ریزی گرفتم و از روی کانتر بلندش کردم به سمت پله ها حرکت کردم

سرش رو‌جدا کرد تا نفس بکشه ولی دلم طاقت فاصله رو نداشت سریع راه تنفسش رو دوباره با لب هام بستم و از پله ها بالا رفتم
با رسیدن به تخت روی تخت انداختمشو روش خیمه زدم …

 

مچ دست هاشو گرفتم و بالای سرش قفل کردم. با لبخند به چشم های بی‌قرارش زل زدم.
اروم لب گزید و نالید
نهان_دانیار من…

سرمو بین گردنش بردم و گازی از رگش که زیر زبونم نبض می‌زد گرفتم.

_خانم خجالتیه من…

صورتش از شرم سرخ شده بود و این بیشتر من رو عاشق می‌کرد.

به زور مچش رو از حصار دستام ازاد کرد و از پشت روی کمرم گذاشت. با حلقه شدن پاهاش به دور کمرم لبخند پهنی زدم و جام رو باهاش عوص کردم حالا اون روی من بود .

سرش رو توی سینه ام پنهون کرد.

_چرا نگاهم نمی‌کنی؟

میدونستم خجالت کشیده با سکوتش دوباره پرسیدم.

_هوم؟

سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد .
با فشار دستم به پشتش به خودم نزدیکش کردم و لب هاش ر و بوسیدم همونطور که ازش کام میگرفتم به چشم هاش نگاه کردم تا اجازه صادر کنه …

زیپ پیراهنش رو پایین کشیدم بند های استین های لباسش اروم از روی شونه ش رها کردم صاف نشست رو شکمم و لباس از بالا تنش سر خورد و روی شکمم افتاد….

همونطور که گوشه ی لبش رو گاز میگرفت چشماش رو بست و دستش رو روی سینه م گذاشت و اروم نوازشم کرد
دستم رو داخل موهای طلاییش فرو بردم و نوازشش کردم …

بوسه ای دوی پیشونیش کاشتم چشم هاش رو باز کرد و با خجالت به گردنم زل زد

_رو نکرده بودی انقدر خجالتی هستی ؟ اون زبون درازت رو موش خورده ؟

با اخم بهم نگاه کرد و مشت ارومی به سینم زد بوسه ی دوم رو دوباره روی پیشونیش چسبوندم

_پاشو بریم ناهار …

متعجب نگاهم کرد که با نگاه شیطون سوالی جوابش رو دادم

نهان_اممم … تو …تو هنوز …

اروم انگشتم رو روی لب هاش گذاشتم

_فکرشو نکن … حالا وقت زیاده

متعجب نگاهم کرد گاز کوچیکی از بینیش گرفتم و از جا بلند شدم با لذت به بدن لختش نگاه خریدارانه ای انداختم که با خجالت دستش رو روی جاهای حساسش گذاشت و معترض صدام کرد

_دانیار …

خندیدم و پشت بهش کردم

لباساتو بپوش بیا پایین

اتاق رو دور زدم و از پله ها پایین رفتم … برای بار اول نمیتونستم ازش تقاصای جبران داشته باشم .. حالا که برای اولین بار پیش قوم شده بود نمیذاشتم فکر کن به اوج رسوندن من وظیفه ش بعد از هربار رابطه ست

وارد فصای دستشویی شدم و داخل روشویی دست و صورتم رو شستم و حوله خشک کردم
یک راست وارد اشپزخونه شدم و به سالاد نصفه نیمه ی نهان و چاقویی که کف اشپزخونه افتاده بود نگاه کردم

سالاد خاطره انگیزی بود
چاقو رو از روی زمسن برداشتم و داخل سینک انداختم و بلند داد زدم

_فسقل من پیرم داخل حیاط جوجه ها رو کباب کنم
زود بیا پایین سالاد خاطره سازتو‌درست کن

طرف جوجه های به سیخ کشیده شده رو برداشتم به سمت حیاط رفتم …

“نهان”

داخل اینه به بدن لخت و کبودم نگاه کردم
با خجالت سریع لباسم رو پوشیدم و موهام رو یه طرف صورتم ریختم و از پله ها پایین رفتم

وارد اشپزخونه شدم
خبری از دانیار نبود نفس راحتی کشیدم و به کاهو های خاطره ساز نگاه کردم

لبخند محوی زدم و دست هام رو داخل سینک ظرفشویی شستم و بعد از خشک کردنشون مشعول خورد کردن سالاد شدم

با صدای قدم هاش از خجالت و استرس روبرو شدنم باهاش گوشه ی لبم رو گاز گرفتم

دست هاش از پشت روی شکمم حلقه شد و بوسه ای روی شونه ی لختم کاشت

دانیار_خسته نباشی

_کاری نکردم که

خنده ی مردونه ای کرد و لب هاش رو ایگبار روی گردنم گذاشت
اتفاقا سخت ترین کار دنیارو انجام دادی

با حرفش انگار اب سرد روم ریخته شد …
وقتی سکوتم رو دید برگ کوچیکی از ظرف کاهو برداشت و گاز زد

دانیار_۵دقیقه دیگه جوجه ها امادند همه چیزو بردم بیرون
فقط زحمت ظرف سالاد با شما …

ازم جدا شد و به سمت حیاط رفت … نفس حبس شده م رو ازاد کردم و تندتر مشغول خورد کردن کاهو ها شدم

بعد از اماده شدن سالاد ، داخل ظرف گود چوبی ریختمشون و با برداشتن روغن زیتون و سرکه بالزامیک به سمت حیاط رفتم

دانیار کنار باربیکیو وایساده بود و جوجه ها رو میچرخوند

ظرف الاد رو روی میز گذاشتم و سرکه و روعن زیتون هم کنارش گذاشتم نگاهم رو به دانیار دوختم که هنوز متوجه اومدنم نشده بود

امروز ازم هیچ تقاضایی نکرده بود با اینکه همه ی کرم ها رو خودم ریخته بودم

لبخند محوی از مراعات کردنش روی لب هام نشوندم و به سمتش رفتم … دلم میخواست من هم مثل خودش تز پشت بغلش کنم ولی خواسته ی دل بی حیام رو سرکوب کردم و کنارش وایسادم

نیم نگاهی بهم انداخت و اخم های کمرنگی روی صورتش شکل گرفت

دانیار_برو بشین الان اماده میشه

متعجب به اخم هاش نگاه کردم تا الان که خوب بود … شونه ای بالا انداختم و کنار میز روی صندلی نشستم

جوجه ها رو داخل ظرف گذاشت و سر میز گذاشت

_خسته نباشی

دانیار بی توجه به حرفم داخل خونه رفت اخم هام از بی محلیش تو هم رفت و زیر لب عر زدم

_دیوونه… معلوم نیست باز چه مرگش شده، دوگانگی شخصیتی، روا…

قبل از کامل شدن کلمه ی روانی شَمَد نرمی روی شونه هام نشست و از پشت تو اغوش گرمش فرو رفتم و صدای زمزمه ش کنار گوشم بلند شد

دانیار_سلامت باشی عزیزم

بوسه ای روی گونه م نشست و روبروم نشست با دیدن چهره ی کنف شده م چشمکی زد

دانیار_اینجا همه از بیرون دید دارن تو حیاط …

اینبار از غیدتی شدنش دلم قنج رفت و صدای درونم اینبار دوگانگی شخصیتی رو نثار خودم کرد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *