خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت چهارده

رمان عشق ممنوع/پارت چهارده

 

این آدم خیلی خیلی عوضی بود از من چه انتظاری داشت حالا که با سام عقد کرده بودم و همه میدونستن که ما زن و شوهر هستیم انتظار داشت برم باهاش بخوابم؟
اونم منی که میدونست اهل این چیزا نیستم خوب خبر داشت که من یکتا نیستم با عصبانیت بهش گفتم حتی اگه بمیرم اگه آسمون به زمین بیاد من این کاری که تو از من انتظار داری انجام نمیدم پس برو رد کارت وگرنه میگم سام دمار از روزگارت در بیاره…
تا خواست حرفی بزنه و جوابمو بده سایه ای روی سرم افتاد به عقب برگشتم و اونو درست پشت سرم دیدم.
نمی دونستم که چیزی از حرفامونو فهمیده یا نه منتظر واکنش سام شدم تا بفهمم چی به چیه اما سام با اخمای توی هم منو کنار خودش کشید و رو به امیر گفت
_نبینم دورو این دختر پلکی هنوز غلطی که کردی یادم نرفته…

امیر که سعی میکرد خودشو نبازه و موضع خودشو حفظ کنه رو به سام گفت
_ من فقط اومدم بهش تبریک بگم باورم نمیشه که تو دم به تله دادی و عقد کردی اونم با یه دختری که درست و حسابی حتی نمیشناسیش و حتی در حد و اندازه تو نیست..

سام یه قدم جلوتر رفت و رو به روش ایستاد
قد و هیکلش از امیر خیلی یه سر و گردن بالاتر بود.
انگشتشو چندین بار روی سینه امیر کوبید و گفت
_حد و اندازه من و تو نمی دونی و این که حتی حد و اندازه خودتم نمیدونی پاتو از گلیمت درازتر نکن خوب منو میشناسی میتونم کاری کنم امشب از اینجا زنده بیرون نری پس از جلوی چشمام دور شو…

امیر نگاه بدی به من انداخت و از دیدمون دور شد.
سام کنارم ایستاد و گفت
_مگه من به تو نگفتم با کسی حرف نزن؟
به قدری روی صورتش اخم داشت و صداش جدی و قاطع بود که بترسم جواب دادم من حرفی باهاش نداشتم اون اومد اینجا و شروع کرد به حرف زدن…
دست منو توی دستش گرفت و به سمت آدمایی که اون وسط بودن رفتیم کنارشون ایستادیم و سام دستشو دور شونم حلقه کرد انگار نمی خواست حتی یک ثانیه از من فاصله بگیره و به کسی فرصت بده که بهم نزدیک بشن هنوزم دلیل و علت اخمای تویی همه شو نفهمیده بودم اما چون دیگه خبری از سمیر نبود مطمئن بودم که به خاطر اونه خلاصه شب مهم زندگی همه ی ما تموم شد و مهمونا قصد رفتن کردن اما موقع رفتن داریوش کنار ما ایستاد و رو به سام گفت
_هیچ یک از این تصمیمات یک هویی تو خوشم نمیاد باید یاد بگیری که قبل از انجام هر کاری به من خبر بدی !

سام نگاهشو به صورت داریوش داد و گفت
_من در مورد زندگی خصوصیم به هیچ کسی جواب پس نمیدم خودت اینو خوب میدونی …

اما داریوش با پوزخند به من اشاره کرد و گفت
_زندگی خصوصی تو زیر خواب همه ما ها بوده این رو هیچ وقت یادت نره این دختر تنوع طلبه و تو اشتباه بزرگی کردی که اون و انتخاب کردی! برای من و همه سازمان پیدا کردن یه دختر دیگه برای لذت بردن خیلی آسونه اما برای این دختر ترک عادت ممکن نیست میدونی که ترک عادت موجب مرض است …

حرفشو زد و با خنده از ما دور شد سام هیچ عکس العملی به حرفاش نشون نداد انگار نه انگار که این حرفا رو زده باشه با ناراحتی گفتم این همه حرف بارمون کرد و تو هیچی بهش نگفتی
دستمو توی دستش گرفت و به سمت پله ها کشید و گفت
_اون در مورد تو هیچ حرفی نزد در مورد یکتا گفت برای همینه که برای من حرفاش هیچ اهمیتی نداره از این طرز فکرش خوشم اومد خوب وقتی آدم عصبانیه مثل سام نیمه پر لیوان رو نگاه کنه …

پله ها رو بالا رفتیم و من وسط راه دیگه نای حرکت کردن نداشتم ایستادم و کفشامو از پام در آوردم پاهام انقدر درد می‌کرد که نمی تونستم دیگه با این کفش های پاشنه بلند را برم بهم نگاه میکرد که بدون اینکه ازم چیزی بپرسه گفتم پاهامو این کفشا داغون کرد دیگه نمیتونم باهاشون راه برم .

منو از روی زمین بلند کرد که کفشا از دستم روی پله ها افتاد و همونجا موند سریع یقه ی لباسشو چسبیدم تا روی زمین نیفتم و رو بهش گفتم داری چیکار می کنی خودم میتونم راه برم …
به سمت اتاقمون رفت و گفت
_باید با هم بریم که همه مطمئن بشن ما همدیگرو دوست داریم و خوشحالیم اما با این قدمای سوسکی تو من خسته میشم و بی‌حوصله بهتره این طوری…
هم من خواستم میرسم هم جلوی دیده بقیه نامزدیمون واقعی تر به نظر میرسه…

از اینکه همه چیزو به نامزدیمون ربط می‌داد عصبی بودم هر کاری می کرد و یک دلیل خوب و منطقی براش جور میکرد داخل اتاق شدیم منو روی زمین انداخت کاملاً جمله مناسبی بود منو روی زمین انداخت کمرم به قدری درد گرفت که روی زمین نشستم و شروع کردم به مالیدن پشتم…

با عصبانیت رو بهش گفتم
میفهمی داری چیکار می کنی؟
کمرم شکست!
به سمتم چرخید و گفت
_مگه من نوکر توام که توی بغلم بگردونمت؟
گفتی منو بزار زمین منم گفتم توی اتاق و الانم تو اتاقیم و من گذاشتمت روی زمین…
عوضی بهش گفتم و شروع کردم زیر لبی بهش فحش دادن …
سریع کنارم روی زمین نشست و رو بهم گفت
_حتی اگه توی فکرت به من بد و بیراه بگی من می شنوم چه برسه به این که زیر لبی بگی …
هرحرف بدی که به من بزنی تنبیه داره پس حواست رو خوب جمع کن.

مونده بودم به این آدم چی بگم نمی دونستم قدرت ماورایی داره یا چی که اینقدر زرنگ بود و تیز بالاخره از جام بلند شدم و سعی کردم لباسمو از تنم در بیارم اما به خاطر حضور سام توی اتاق نمی تونستم راحت این کارو بکنم از کمد لباس راحتیمو برداشتم و به سمت حمام رفتم تا لباسامو در بیارم .
بازوموکشید و گفت
_می خوای این لباس گرون قیمت و کف حموم در بیاری که کثیفش کنی؟

عصبی گفتم خوب تو اینجا ور دل من نشستی میخوای من چیکار کنم چطوری لباسمو عوض کنم ؟

روی تخت نشست و بی خیال گفت _تو زن منی اسمت توی شناسنامه منه میتونی چکشش کنی …
وقتی اسمت اینجاست یعنی من به تو محرمم و این عقاید پوسیده تو در مورد این چیزا باید تموم بشه با خیال راحت لباستو عوض کن من اینقدر توی زندگیم زن و دختر دیدم که برام بدن لخت تو مهم نباشه و حتی به چشمم نیاد…
سعی کردم خودمو آروم کنم و داد و بیداد راه نندازم اون داشت به من می‌گفت که من به چشمش نمیام؟

دلم میخواست همین الان اون چشماشو از کاسه در بیارم دوباره به سمت حمام رفتم که باز مانعم شد و گفت همین جا لباس‌ و عوض میکنی گفتم که این لباس تو حموم در نمیاری و نمیندازی کف حموم…

ناچار بودم انگار جلوی چشمای این آدم لباسمو عوض کنم سرش را پایین انداخته بود و مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش بود لباس و از روی سر شونه هام سر دادم و از پام شروع کردم به در آوردن وقتی سرمو بالا گرفتم و توی آینه خودمو دیدم درست پشت سرم روی تخت نشسته بود و نگاهش و به من داده بود…
مرتیکه هیز می گفت که مثل من زیاد دیده ولی الان داشت با چشماش منو میخورد .

عصبی لباس و از روی زمین چنگ زدم و جلوی تنم گرفتم و به سمتش چرخیدم و گفتم
تو که گفتی مثل من زیاد دیدی الان چرا داری با چشمات منو میخوری؟

از جاش بلند شد و خودشو به من رسوند و لباس و از دستم کشید و روی زمین انداخت دستامو حصاره بدنم کردم و ترسیده یه قدم به عقب رفتم دستمو تو دستش گرفت و از روی بالا تنم برداشت انگشتشو از زیر گردنم تا بین سینه هام پایین برد و گفت
_ درسته من دخترای زیادی لخت دیدم اما هر بار که زن جدید با یه هیکله جدید میبینم باز دلم میخواد اونم به دست بیارم‌…

تا خواستم از جلوش رد بشم و خودمو به حمام برسونم بازومو کشید و منو سر جام نگه داشت و گفت
^ دیگه جایی برای فرار کردن نداری چون رسماً شرعاً مال منی سندت به نام من خورده پس با این موش و گربه بازیا منو عصبی نکن .

ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم احساس میکردم بدنم یخ بسته دستشو روی بالاتنم گذاشت و توی مشتش گرفت که من جون از تنم رفت با صدایی که میشد فهمید توش شهوت موج میزنه کنار گوشم گفت
_دلم میخواد تو رو هم به نام خودم بزنم میدونی من خواهرتم خودم افتتاحش کردم عصبی از این حرفش محکم روی سینش کوبیدم و گفتم تو یه حرومزادهای یه حرومزاده مثل برادرت…

نمیدونم کی اشکام روی صورتم نشسته بود اما وقتی به خودم اومدم با صدای بلندی داشتم گریه میکردم دستاشو بالا اورد و گفت

_چخبرته؟؟
لازم نیست گریه کنی ببین دیگه کاریت ندارم گریه نکن…
اما من اروم شدنی نبودم.
خسته شده بودم از این ترس که هر لحظه ممکنه یکی بیاد و بهن دست درازی کنه…

روی زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم اصلاً انتظار همچین واکنشی از من نداشت با تعجب به من نگاه می کرد بالاخره وقتی از شوکه رفتاره من بیرون اومد کنارم روی زمین نشست و گفت
_این کارا چیه که می کنی گریه و زاری داره اگه شوهرت بخواد بهت دست بزنه ؟
عصبی گفتم تو شوهر من نیستی.‌

اما اون شناسنامه ی رو از روی میز چنگ زد و به سمت من گرفت و گفت
_ ببین چه بخوای چه نه من شوهرتم.
وقتی نگاهم به نوشته های توی شناسنامه افتاد با تعجب نگاه کردم این ادم با خود من ازدواج کرده بود همتا…
زمزمه کردم من فکر میکردم با یکتا..
انگشتشو روی لبم گذاشت و گفت _من هیچ وقت حتی اگه جون یکتا در خطر باشه شناسناممو بخاطرش سیاه نمی کنم چون لیاقتشو نداره اما تو داری چون یه دختر پاکی تو با اون خواهرت زمین تا آسمون فرق تونه پس فکر نکن که من انقدر نفهمم که بخوام با اوت عقد کنم تو الان رسما زنه منی من حتی اگه بخوام باهات هم خواب بشم حق نداری مانع بشی گریه زاری هاتو بزار برای یه وقت دیگه خوب به حرفام گوش کن…
من یه مردی هستم که بدونه رابطه دوام نمیارم و اینکه وقتی با تو ازدواج کردم برم سراغ زنای دیگه خیلی شک برانگیز و مشکوک میشه قبول داری ؟
حق با اون بود نمیشد وقتی من زنشم با زنای دیگه بخوابه واقعیت این بود که حتی دل خودم هم نمی آمد که این اتفاق بیفته پس سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردم و او موهامو پشت گوشم فرستاد و گفت _پس کنار بیا با من نمی خوای که با غریبه باشی؟ میخوای با شوهر خودت باشی کسی که واقعاً محرمته.
آب دهنم رو پایین فرستادم گفتم اما من نمیخوام من می خوام دختر بمونم من بالاخره از اینجا میرم بیرون می خوام یه زندگی جدید داشته باشم نگاهش که تا اون لحظه آروم بود تو یک لحظه رنگ عصبانیت گرفت و گفت
_ از الان داری به اون روزی فکر می کنی که از این خونه بری و اون موقع برسی به عشق و حالت؟
ببین منو برای نگه داشتن تو برای اینکه سلامت بمونی روی دل خودم پا گذاشتم و تو داری چی میگی؟
لبمو با زبونم ترک کردم و گفتم
من دنبال عشق حال نیستم دنبال یه زندگی معمولی ام تو که از من انتظار نداری وقتی از اینجا برم تا آخر عمرم گوشه نشین بشم من دلم میخواد مثل بقیه که زندگی معمولی داشته باشم بچه داشته باشم میفهمی چی میگم از جاش بلند شد و شروع کرد به در آوردن لباس هاش بهش نگاه میکردم که گفت
_تا اون روز برسه شاید نظرت عوض شد مگه نه ؟

سکوت کردم اون دستمو کشید و منو از روی زمین بلند کرد درست روبه رو و سینه به سینه خودش منو نگه داشت و گفت
_سعی می کنم باهات راه بیام توام همین کارو بکن من به رابطه احتیاج دارم برای اینکه بتونم خوب فکر کنم و به کارام برسم تو میتونی نقشه یه زن که شوهرش و دوست داره و با چنگ و دندون حفظش میکنه رو بازی کنی یا نقش یک زن که حتی از پسه راضی نگه داشتن شوهرشم بر نمیاد حالا خود دانی انتخاب با توئه اما اینو بدون که اگه گزینه اول انتخاب کنی انگشت نمای همه میشی و بازم میان سراغت تا خودشون رو بهت نزدیک کنن چون تورو یه زنه ضعیف میبینن…

حرفاشو زد و ازم فاصله گرفت وسط اتاق خشکم زده بود نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم تازه انگار تازه به خودم اومدم که لخت و بدونه لباس تنها با یه شورت جلوش ایستادم بودم
قلبم داشت از جا کنده میشد با قدم هایی بی جون به سمت حمام رفتم باید دوش میگرفتم و کمی فکر می کردم وقتی در حمام و باز کردم با صدای بلندی گفت
_خوب خودتو بشور من وقتی روی تختم حالم از بوی لوازم آرایشی به هم میخوره
دندونامو به هم ساییدن و تمام زورمو زدم تا حرفی نزنم واردحمام شدم و دوش آب و باز کردم زیر دوش ایستادم و وقتی آب سرد روی سرم ریخت از جا پریدم اما تکون نخوردم کم کم گرم میشد و من هنوزم همون جا ایستاده بودم باید چیکار میکردم توی این خونه من مثل یه اسیر بودم تا کی می تونستم این مرد و از خودم دور کنم کاری کرده بود که همه از دورم گم کنه اما خودش بیشتر از همیشه بهم نزدیک شده بود احساس می کردم نمیتونم از پسش بر میام و بالاخره به چیزی که میخواد میرسه حمام کردنمو طول دادم تا اون به خواب بره اما وقتی حولمو تن زدمو از حمام بیرون اومدم روی تخت نشسته بود و داشت سیگار میکشید و هنوز نخوابیده بود با پوزخند به من نگاه کرد و گفت
_فکر کردم دیگه اونجا خوابت برده؟

با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم خواهش می کنم بیخیال من شو من نمی خوام با تو باشم سیگارشو روی زمین انداخت و نزدیکم شد و گفت
_حالم اصلا خوب نیست تنها چیزی که میتونه امشب و الان منو آروم کنه یه سکسه بی چون و چراست پس دختر خوبی باش و منو بیشتر از این عصبانی نکن بوی الکل و می تونستم تشخیص بدم پرسیدم
تو مشروب خوردی سرشو تکون داد و گفت
_ برای تحمل کردن امشب راهی جز مست کردن و سکس ندارم
نمیدونم چرا نگرانش شدم چون گفته بود که معده اش ناراحته نگران پرسیدم اما مگه معده ات ناراحت نیست اذیتت میکنه …
خندید و گفت…

دردی که معده ام بهم میده خیلی خیلی کمتر از دردیه که امشب دارم انقدر سام امشب با همیشه فرق میکرد و صداش غمگین و محزون بود و چشماش فریاد می زد که حالش گرفته با ناجوره که نمیتونستم جلوش مقاومت کنم عقل از سرم برده بود شاید احمقانه به نظر می رسه اما من دلم می خواست حالشو خوب کنم و بشه همون سام همیشگی .
سر جام ایستادم و هیچ تکونی نخوردم نزدیک شد دستشو بنده حوله تنم کرد چشمامو بستم نفسم توی سینه حبس شد خودم خوب میدونستم کاری که دارم می کنم اشتباهه اما با دلیل واهی خودمو گول میزدم سرم بالا نمیومد و اون حوله ای که تنم بود از روی سرشونه‌ها سر داد و روی زمین انداخت و بدون هیچ پوششی جلوش ایستاده بودم جرات نمیکردم چشمامو باز کنم و بهش نگاه کنم
سرشو نزدیکه گردنم کرد و عمیق نفس کشید
_بدنت بوی خوبی میده دوست دارم همیشه اطرافم این بو را بشنوم.
استرس بدی داشتم آب دهنمو قورت دادم و اون دستشو از روی سر شونه هام پایین کشید تا روی بازو خودشو بهم نزدیک تر کرد و اینبار دستاش کمرمو محکم گرفت و منو به سمت خودش کشید تپش قلبمو اونم احساس میکرد که دستشو بالای سینه هام گذاشت و گفت _قلبت چرا اینطوری داره بی تابی میکنه؟ نکنه توام دلت منو میخواد الکی داری ناز می کنی !اینو بدون من نازکش خوبی نیستم همتا..

زبونم خشک شده بود منو عقب عقب برد به سمت تخت که وقتی بهش رسیدم روی تخت افتادم و روی تنم خیمه زد
بویی که از دهنش می اومد بهم گوشزد می‌کرد که این آدم مسته و من داشتم توی مستیش باهاش هم خواب میشدم با هزار سعی پرسیدم چرا حالت گرفته بود؟
دستشو به سمت پیراهنش برد و شروع کرد به در آوردن لباس هاش و گفت
€_امشب از دستش دادم کسی که این همه سال انتظار شو کشیده بودم به خاطر این که از یکی مثل تو محافظت کنم..
با شنیدن این حرف خجالت کشیدم به خاطر من از کسی که دوسش داشت جدا شده بود تمام لباس هاشو که درآورد من چشمامو بستم نمی تونستم نگاهش کنم و آروم به این کارم خندید وخندید روی تنم خیمه زد سرشو زیر گردنم برد و شروع کرد به زبون زدن

روتختی را محکم چنگ زده بودم داشتم از استرس و ترس جون میدادم تمام بدنم رو با دستش فتح می کرد بالا به پایین …
نفس نفس می زدم و اون لاله گوشم و بینه لباش گرفت و گفت
_ آروم باش اذیتت نمی کنم میدونم میترسی چیزی برای ترسیدن نیست.
حرفاش اما هیچی از ترس من کم نمی‌کرد اولین رابطه ای بود که داشتم تجربه میکردم اونم با یه دنیا حس ضد و نقیض که ازشون سر در نمی آوردم با یه حرکت پاهامو از هم فاصله داد و خودشو باهام تنظیم کرد حتی فرصت نداد نفس بگیرم و با یه حرکت باهام یکی شد صدای فریادم کل اتاق لرزید
دردی که تجربه کرده بودم واقعا زیاد بود کمرشو چنگ زدم و با التماس گفتم
تو رو خدا آروم درد داره کنار گوشم خندید و گفت
_ در چه دردی اولین بارت که نیست.

فکر می‌کرد من اولین بارم نیست من گریه کردم و اون حتی بدون اینکه نگاهی به من که رد خون بین پاهام بود من گرمیشو بین پاهام احساس میکردم وحشیانه کارشو انجام میداد کم کم دیگه حتی نایی برای التماس کردن یا گریه کردن برام نمونده بود توی سکوت فقط با هر ضربه ای که می زد نفسم بند میومد بالاخره وقتی به اوج رسید از من جدا شده کنارم روی تخت افتاد گوشه تخت و مچاله شدم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن این آدم حق نداشت با من اینطور رفتار کنه….
صدای نفس نفس زدن شو کنارم می شنیدم عمیق نفس می کشید که معلوم بود خیلی خسته شده از این آدم بدم اومد من خودمو دخترونگیمو در اختیارش گذاشتم و اون با من مثل یه هرزه خیابونی رفتار کرد این رفتار واقعاً برای من خیلی زیاده روی بود وقتی خودشو از پشت بهم نزدیک کرد و روی تنم اومد گفت _چرا داری گریه می کنی شب بدی برات ساختم؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم و اون از جاش بلند شد و دستشو روی کلید برق گذاشت و وقتی همه جا روشن تر از قبل شد با دیدن من و غلت زدنم توی این همه خون نگران بهم خیره شد و آروم زمزمه کرد
_ تو دختر بودی با شنیدن این حرف انگار درد دلم تازه شد و با صدای بلندی دوباره شروع کردم به گریه…

صدای نفس نفس زدن شو کنارم می شنیدم داری نفس می کشید که معلوم بود خیلی خسته شده از این آدم بدم اومد من خودمو دخترونگی رو در اختیارش گذاشتم و اون با من مثل یه هرزه خیابونی رفتار کرد این رفتار واقعاً برای من خیلی زیاده روی بود وقتی خودشو از پشت بهم نزدیک کرد و روی تنم اومد گفت چرا داری گریه می کنی شب بدی برات ساختم سکوت کردم و چیزی نگفتم و این از جاش بلند شد و دستشو روی کلید برق گذاشت و وقتی همه جا روشن تر از قبل شد با دیدن من و قلب زدنم توی این همه خون نگران بهم خیره شد و آروم زمزمه کرد تو دختر بودی با شنیدن این حرف انگار درد دلم تازه شد و با صدای بلندی دوباره شروع کردم به گریه
سراسیمه به سمتم اومد و دوباره کنارم نشست و صورتم رو به سمت خودش چرخوند و نگران پرسید
_ تو حالت خوبه ؟
چرا نگفتی که دختری !
دستشو پس زدم و گفتم من همون روزه اول گفتم که نامزدم حتی بهم دست نزده ولی شماها هیچکدوم انگار حرفمو باور نکردین و باهام مثل یه حیوون رفتار کردین اگه الان کوتاه اومدم و بدون حرف روی تختت خوابیدم فقط و فقط به خاطر این بود که دلم برای تو سوخت چون صورتت چشمات داد میزد که چقدر درد و غم داری موهاشو چنگ زد از کنار تخت جعبه دستمال کاغذی رو برداشت و چند تاشو بیرون کشید و بین پام گذاشت و گفت
_ من نفهمیدم چرا اصلاً همین امشب این کارو کردم انتظار نداشتم که تو دختر باشی واقعا متاسفم.

ازش رو گرفتم و اون شروع کرد به پاک کردن بین پاهام
اما خونریزی که داشتم نمی خواست بند بیاد نگران به سمت کمد رفت و گفت
_بیا لباساتو بپوش بریم بیمارستان این خونریزی قطع نمیشه.

با گریه گفتم نه نمیخوام هیچ جایی نمیرم اما اون شلوار و مانتو رو کنارم انداخت و شروع کرد به پام کردن و گفت
_ مگه به خواسته توعه؟
الان من تصمیم میگیرم که چه کاری باید بکنیم.
مخالفت با این آدم اصلا کار درستی نبود چون اون کاری که دلش می خواست و انجام می داد و براش فرقی نمی‌کرد که من چی میگم .
لباس ها رو تنم کرد و بدون هیچ خجالتی ازم پرسید
_پد بهداشتی تو کجا میذاری ؟
دوباره با گریه گفتم من اینجا هیچ پدی ندارم کمتر از یه ماهه که اومدم و تو این یه ماه هم هنوز پریود نشدم کلافه منو بغل کرد و از اتاق بیرون رفت و با صدای بلند رو به نگهبانا گفت
_ ماشین رو آماده کنید…
حتی خدمتکارا همه از روی کنجکاو به سمت ما اومدن بهناز نگران به سمتم اومد و گفت
_ چیزی شده چرا داری می برینش بیرون آقا؟
سام نگاه بدی بهش انداخت و گفت _به تو یکی هم باید حساب پس بدم؟
بیچاره بهناز عقب‌نشینی کرده دیگه هیچی نپرسید منو روی صندلی جلو نشوند و صندلی رو کمی خواب بود و بهم گفت
_دراز بکش الان میریم بیمارستان و حالت خوب میشه.

پشت فرمون نشست و پاشو روی گاز گذاشت دستمو توی دستش گرفته بود و رانندگی می‌کرد این قدری نگران به نظر می رسید که احساس می کردم این آدم واقعاً شوهر منه به این فکرم خندیدم و گفتم خوب معلومه که شوهرمه پس چیه اگه شوهرم نیست؟
هر چند ثانیه یک بار حالمو می پرسید و بلاخره وقتی جلوی بیمارستان رسیدیم ماشینو پارک کرد و دوباره منو بغل زد و به سمت اورژانس رفتیم از خجالت داشتم میمردم می‌خواست به دکتر چی بگه واقعاً خودم مونده بودم اما سام انگار از هیچ چیزی خجالت نمی کشید و اصلاً براش مهم نبود وقتی یه دکتر بالای سرم اومد سام کنارش ایستاد و رو به دکتر گفت
_خانومم یکم حالش بده برای همین آوردمش .
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت _خب میتونی مشکلشون رو بگین؟
اما سام رو بهش گفت
_ترجیح میدم یه دکتر خانوم همسرم رو ببینه .

آقای دکتر که از این حرفه سام انگار کمی تعجب کرده بود گفت
_ پسرم چه فرقی میکنه من ببینم یا یه دکتر خانم مهم اینه که حال خانومت بهتر بشه؟
سام اما دوباره پافشاری کرد و گفت _من آوردمش اینجا که حرف حرف من باشه اگر قرار بود حرف دکترا باشه که میبردمش بیمارستان دولتی پس بهتره برای ما یه دکتر خانوم بفرستید!
آقای دکتر که انگار بهش برخورده بود از اتاق بیرون رفت و سام کنارم نشست و گفت الان یه دکتر خانوم میاد که راحت حرفمون رو بزنیم بهتری؟ حالت خوبه؟ هنوزم خونریزی داری؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نه درد دارم
نگران دستشو روی شونم گذاشت و گفت
_بدنتم یخ کرده به خاطر خونریزی آخه دختر خوب چرا از قبل به من نگفتی که هنوز باکره ای؟
می تونستم رفتار بهتری باهات داشته باشم.
کلافه رو بهش گفتم من همه چیز و از قبل گفته بودم ولی حواس تو اینقدرپرت هست که یادت نبوده صندلی کنار من و جلوتر کشید و گفت
_تو توی خونه گفتی قبول کردی بیای روی تختم تا حال منو خوب کنی واقعا نگرانم بودی ؟
چشمامو بستم و با بغض زمزمه کردم شماها فکر میکنید همه مثل شما هستند اما این طور نیست من نمیخوام هیچ کسی توی اطرافم ناراحت باشه وقتی میتونم ناراحتیشو برطرف کنم چرا این کارو نکنم ؟
صدای سام درست از کنار گوشم این بار شنیده شد
_پس تو دیگه از من متنفر نیستی دلتو نرم کردم آره؟
تا صورتمون رو به سمتش چرخوندم و خواستم جوابشو بدم لبمو بوسید و مانع حرف زدنم شد چنان با ولع لب پایین مو می خورد که احساس می کردم همین الان ممکنه قلبم از جا کنده بشه با باز شدن در اتاق و اومدن خانم دکتر ازم فاصله گرفت و من مثل لبو سرخ سرخ شدم

خانم دکتر که با یه لبخند معنی دار روی صورتش وارد اتاق شد و گفت _پس آقایی که دلش نمیاد دکترمرد خانومشو معاینه کنه شمایید !نکنه مزاحم کاراتون بوده که از اتاق انداختینش بیرون؟

سام دستی روی لبش کشید و گفت _مزاحم که نبود اما مشکل ما مشکلیه که نمیشه به دکتر مرد گفت و ممنون که شما اومدید.

خانم دکتر نزدیکم شد و شروع کرد به معاینه کردن من
_ خب مشکلتون الان دقیقا چیه؟

من که میمردم از خجالت بخوام توضیح بدم که دردم چیه اما سام بیخیال گفت
_ ما امشب ازدواج کردیم و با هم بودیم اما خانمم بدجوری خونریزی داره .
دکتر عینکشو روی چشماش کمی جابجا کرد و گفت
_ پس که اینطور آقای داماد کم طاقت بودن هوای خانمشون نداشته آره ؟

سام به من نگاهی انداخت و گفت
_احتمالاً باید بگم آره تقصیرمن شد. خانم دکتر خندید و گفت
_ خب همین که خودت قبول میکنی که تقصیر توعه دیگه من حرفی ندارم حالا برو بیرون و تا من ببینم چه گلی به سر خانومت زدی.

کمی به من نگاه کرد و مردد پرسید _نمیشه منم همین جا بمونم؟

این بار خانم دکتر مثلاً با اخم بهش نگاه کرد و گفت
_ طاقت دوری از زنتوندریا اما نه نمیشه پسرم؛ برو بیرون نمیتونم که جلوی تو خانمتومعاینه کنم!
ناراضی به سمت در اتاق رفت و قبل از اینکه بیرون بره رو به من گفت _درست همین جا پشت در اتاقم باشه ؟
طوری رفتار می کرد که ما انگار لیلی و مجنون هستیم و ازدواجمون از روی عشق بوده خانم دکتر نزدیکم شد و گفت
_ همیشه مردای عاشق توی اولین رابطشون کم طاقت میشن اینو نمیدونستی؟
لب گزیدم و اون گفت
_میتونی شلوارتو در بیاری یا خودم این کارو بکنم؟
شکمم به حدی درد می‌کرد که نمیتونستم تکون بخورم خانم دکتر پس خودش دست به کار شد و گفت _خونریزیت خیلی زیاده شلوارت کاملا خونیه..
اینا رو با خودش می گفت من توی سکوت فقط ملافه ای که زیر روی تخت بود چنگ زده بودم شلوار را که کامل از پام درآورد نگاهی به بین پاهام انداخت و گفت
_ چند تا دستمال بیارم تا کمی پاکش کنم…
شروع کرد به وارسی کردن وسط پام اخماشو تو هم کشید و گفت _شوهرت انگار خیلی توحسرتت بوده که اینطوری باهات رفتار کرده.

 

اینبار آروم زمزمه کردم خیلی بد باهام رفتار نکرده ولی نمیدونم چرا اینطوری شد واقعیت هم این بود فقط بدون این که کارش رو قطع کنه انجامش داده بود دکتر لبخندی بهم زد
_ معلومه شوهرتو خیلی دوست داری که اینطوری هوا شو دهری اما باید بهت بگم شوهر شما خیلی باهات خشن رفتار کرده یا ممکنه که برای شمایی که اولین بار بوده سایز شوهرت زیادی بزرگ بوده اما در کل بد جوری داغونت کرده.
دخترم باید یه مدتی توی حسرت نگهش داری تا سر عقل بیاید.
به حرفی که زده بود خودش خندید پتو رو روی تنم کشید و گفت _مشکلی نیست با یه مدت دوری کردن و رابطه نداشتن درست میشه مثل روز.
اما الان باید بگم ۲ تا آمپول مسکن بزنن که دردت بخوابه و یه ژل میدم که بین پات بزنی بعد میتونی بری.

به سمت در اتاق رفت و وقتی درو باز کرد سام جلوی درروبروش ایستاد و مانع از بیرون رفتنش شد و پرسید _چی شده خانم دکتر اتفاق بدی که نیفتاده؟
کنار رفت وسام وارد اتاق شد و در اتاق و بست و گفت
_باید بهت بگم بدجوری به خانمت فشار آوردی بیچاره دختر چطور این دردو تحمل کرده من نمیدونم اما باید بهت بگم یک ماه تمام از رابطه خبری نیست نزدیکه زنتم نمیشی فهمیدی چی گفتم ؟
متعجب اول بهمن بعد به خانم دکتر بعد به من نگاه کرد و گفت
_ یک ماه چرا؟
از اینکه این رو پرسیده بود من به جاش سرخ شدم یعنی واقعا می خواست بازم با من رابطه داشته باشه !
خانم دکتر این بار اخمو گفت
_ببین پسر خوب کاری کردی که خانومت داغون بشه برای این که زخمش خوب بشه باید یه ماه ازش دور باشی اگه لازم باشه تمام یه ماه و زن تو اینجا نگه می دارم پسر خوبی باش بذار حالش بهتر بشه تو هم کمی باهاش مدارا کن آروم تر رفتار کن .
دکتر که از اتاق بیرون رفت سام بهم نزدیک شد و گفت
_ این دکتر برای خودش میگه یعنی چی که یه ماه رابطه نباشه دفعه اولت بوده یکم خونریزی داری مثل همه دخترا…
این حرفارو داشت با خودش زمزمه می کرد از اینکه اینقدر برای این حرف داشت وقت صرف می کرد واقعاً متعجب بودم کنارم نشست و این بار باز نگران پرسید
_ هنوزم درد داری؟
سرمو تکون دادم آروم جواب دادم دکتر گفت شوهرت خیلی وحشیه
بوده با اخم گفت
_ من هیچ کار خاصی نکردم تو خودت که دیدی طوری داری حرف میزنی انگار من دختر ندیدم تا حالا هیچ رابطه ای نداشتم که و وحشیا به جونت افتادم .
خودت نازک‌نارنجی هستی انگار.

ازش رو گرفتم و گفتم آره دیگه آخرش همه تقصیرا میفته گردن من…
من احمق چرا باید بیام با تو روی تخت که آخرش حال و روزم بشه این…

کنارم روی تخت نشست و صورتمو به سمت خودش برگردوند و گفت _ببین دختر خوب دیگه زن منی چه بخوای چه نخوای می اومدی روی تختم اگه مخالفت میکردی مجبورت میکردم اصلاً به این فکر نکن که میتونستی در مقابل من مقاومت کنی…
من به خاطر تو کسی که میخواستم و بوسیدم گذاشتم کنار تو حق نداری برای من قیافه بگیری میفهمی ؟
از اینکه بعد از اتفاقا باز شده بود سام همیشه لجم میگرفت مستی
از سرش پریده بود شهوت و نیاز از سرش پریده بود و الان شده بود همون سام مغرور و خودخواه همیشه دیگه سکوت کردم توانی برای بحث کردم باهاش نداشتم زیاد طول نکشید که پرستار با یه سرم و چند تا آمپول داخل اتاق اومد رو به سام گفت
_ شما تشریف ببرین بیرون خانم باید لباس عوض کنن..
بی خیال صندلی رو کشید و نشست گفت لباسشو عوض می‌کنم شما کارتون بکن پرستار که از صورت اخمو و جدی سام ترسیده بود چیزایی که توی یه بسته بود و کنار تختم گذاشت و شروع کرد به وصل کردن سرم مثل همیشه رگم پیدا نبود و کلی باید اذیت می شدم تا پیداش کنه شروع کردم به ناله کردن که سام سراسیمه کنار پرستار ایستاد
_ سرم وصل کردن هم بلد نیستی که اینطور اذیتش میکنی؟
پرستا رو بهش گفت
_ این چه حرفی آقا چرا باید اذیتش کنم رگشون پیدا نیست من چیکار باید بکنم؟
سوزن سرمو از دست پرستار کشید و گفت خودم وصلش می کنم شروع کرد به پیدا کردن رگم تمام حواسم به کارش بود و اصلاً هیچ دردی احساس نکردم باورم نمی شد که از این کار را هم بلد باشه پرستار هم که مثل من متعجب بود رو بهش گفت
_ شما بلدین؟
سام بدون اینکه نگاهش کنه گفت
_ برای مواقع اضطراری یه چیزایی بلدم .

آمپولا رو توی سرم زد و از اتاق بیرون رفت سام بسته‌ای که برام آورده بودند و باز کرد و شلوارشو بیرون کشید لباس بیمار های بیمارستان بود و یک بسته پد بهداشتی به من گفت
_ کمکت می کنم تا اینا رو بپوشی
اما من خجالت زده مخالفت کردم و گفتم نمی خواد خودم این کارو می کنم ابروهاشو توی هم کشید و گفت _تا چند ساعت پیش زیر خودم بودی اگه یادت باشه خودم دخترونگی تو گرفتم الان داری از من خجالت میکشی؟
حرفی برای گفتن نداشتم حق با این ادم بود پس سکوت کردم و شلوار و پام کرد ویه پید از بسته بیرون کشید و بین پاهام گذاشت و گفت _تو که شورت نپوشیدی اینو چجوری وصل کنم؟
بیخیال با صدای آرومی گفتم بذار بین پاهام شلوارم بالا میکشم
این کارو کرد و خودش شلوارمو بالا کشید نزدیکم شد و روی صورتم خم شد و گفت
_اما میتونم بگم امشب بی نظیر ترین سکسی که فکرشو بکنی تجربه کردم بی اندازه لذت بخش بودی.
طوری که مزه ات رفت زیر دندونم باید هر وقت که بخوام باهام باشی اینو توی گوشت فرو کن من تا وقتی که ازت خسته نشم ازت نمیگذرم همتا…
از این حرفش دلم لرزید دروغ چرا راضی بودم خوشم اومده بود که از من لذت برده بود اما شرمم میشد وقتی داشت در مورد من مثل یه کالا حرف میزد
خودمم نمیدونستم چه مرگمه…
تا وقتی که سرم تموم بشه من به خواب رفتم احساس می کردم بدنم به حدی خسته است که میتونم چند روز پشت سر هم هم بخوابم با احساس اینکه روی هوا معلقم آروم لای پلکامو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم و خودمو توی بغل سام دیدم اونکه متوجه بیدار شدنم شده بود گفت
ه نزدیک صبحه خورشید داره طلوع میکنه دیدم بدجوری خوابت برده دیگه نخواستم بیدارت کنم اومدیم خونه…
همه توی خونه خواب بودن خدارو شکر که منو نمیدیدن با این شلوار بیمارستان و رد خونی که روش بود اما اینکه سام از خون چندشش نمیشد و حالش از این حال و روز من به هم نمیخورد متعجم بودم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود می دونستم الان هم ماشینش هم لباساش خونی شده اما اون اصلا به روی من نمی آورد بالاخره وارد اتاق شدیم و منو روی تخت گذاشت و آروم رو بهش گفتم می خوام برم حمام احساس می کنم بوی تعفن میدم

کمی به من نگاه کرد و بد کتشو درآورد همونطور پیراهنش و از تنش جدا کرد و منو دوباره بغل کرد…

متعجب گفتم چرا دوباره داری بغلم میکنی؟؟
در حمام را باز کرد و گفت
_چون می خوام ببرمت حمام…
تقلا کردم تا منو روی زمین بزاره اما اون تا کنار وان رفت و و منو کنارش روی زمین گذاشت و بعد شیر آب گرم و باز کرد رو بهش گفتم
خب باشه دستت درد نکنه حالا برو بیرون خودم می تونم اما اون بی اعتنا به من و حرفم شلوارش هم از پاش در آورد و نزدیکه من شد و شروع کرد به در آوردن لباسای من دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم خودم میتونم سام ….
اما اون منو بغل کرد و پاش و توی وان گذاشت.
خودش نشست منم توی بغلش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد امروز چیزی و به من دادی که فکرشو نمیکردم دخترونگی تو به من دادی تو زن من بودی اما الان دیگه واقعاً زنم شدی چیز کمی بهم ندادی که از کنارش راحت بگذرم پس این حمام کردن این کارا در مقابل چیزی کرد از تو گرفتم زیاد نیست…

با این حرفاش داشت تپشه قلبمو بالا می‌برد چرا این کارو با من می کرد من که خوب می دونستم هیچ وقت با این آدم نمیتونم ما بشم!

آب گرم و بودنم توی بغل سام و دستش که روی شکمم نشسته بود و داشت آروم روی شکم مو نوازش می کرد باعث می شد که رفته رفته بیحال بشم حتی تصورشو نمیکردم یه روزی اینطور توی بغل این آدم اونم برهنه و بدون هیچ لباسی آروم بگیرم از این احساسی که توی وجودم جوونه زده بود می ترسیدم چون خوب می دونستم قرار نیست چیزی بین من و این آدم باشه شاید به جز رابطه ای که اون از من می خواست…
صدای بمو کمی خش دارش کنار گوشم منو از رویا بیرون آوردن
_حالت بهتره انگار خونریزیت کم شده.
با خجالت لب گزیدم و گفتم
بهترم.
تمام طول شب و نخوابیده بود نگران گفتم بهتر نبود تو بخوابی من خودم می تونستم حمام کنم!

دستشو از روی شکمم بالاتر آورد و روی بالاتنم نشست و آروم فشارش داد و گفت وقتی لعبتی مثل تو توی حمامه اتاق من باشه به نظرت می تونم بخوابم ؟
وقت برای خواب همیشه هست اما یه اتفاقاتی یه چیزایی توی زندگی هست که کم پیش میاد یا حتی ممکنه دیگه هرگز تکرار نشه و تو یکی از اون اتفاقاتی…

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

یک نظر

  1. جناب آقاپور،سلام..
    میگم داداش اگه حال داشتی،یه پارتی هم اینجابذار..
    دعاز خیر ما،بدرقه راهتان..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *