خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو دو

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو دو

لحظه خروج این جمله از دهنم، لبخند مهربونی روی لبهای عموی باربد نقش بست و با لحنی قاطع و محکم گفت:
-حتما هستی که این هدیه رو بهت داده.
از دلگرمیش و مخصوصا شیوه دلگرمی متفاوتش که بیشتر طرف من بود تا باربد، از ذوق، سرم رو پایین انداختم تا با باز شدن نیش بی اختیارم تا بناگوش، کمتر باعث پاره شدن گوشه لبهام و عمل دوباره‌ام بشه.
گاهی وقتا انسان نیاز به یک تعریف کوچیک داره تا حالش سر جا بیاد.
حتی اگر که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار باشه.
سیستم گوارشیم تا اون شب دو بار دیگه اذیت کرد و معده بی منطق، چند بار با چماق بر سر باقی اعضای بدن می‌کوبید و ازکار می‌انداختشون که این باعث آبروریزی و همینطور، بی میلی نسبت به غذا از سر لج بود.
از شدت بی تفاوتی که اجازه نداشتم ذره‌ای غذا به خوردش بدم، کنترل عصب هاش از دستش در رفته و دیگه هیچ جوره حاضر به قبول هیچ نوع غذایی نداشت و فقط احساس تشنگی بود که قدرتمند تر از تصمیم معده، وارد بدنم می‌شد و اتفاق خاصی رخ نمی‌داد.
خسته از جنگ و دعوا و تظاهرات و به آتش کشیده شدن برخی از سلول های عصبی اندام داخلی توسط معده‌ام، چشم روی هم گذاشتم تا حداقل با بسته شدن چشمهام، به خواب فرو برم اما درست لحظه‌ای که معده محترم هم با تصمیم خواب کاملا موافقت کرد، مغز با تندی برخورد و تا صبح از درد سر و شقیقه، به خودم می‌پیچیدم.
نفس عمیقی کشیدم و با بغض، سرم رو توی دستهام گرفتم که تقه‌ای به در خورد و طرف هم بعد از اذن دخولم که بی شباهت به صدای پیرزن درود فرستاده به عزرائیل نبود، وارد شد.
از شدت سردرد، حتی قادر به بلند کردن سرم و فضولی نبود اما با صدای آشنا اما نگران طرف، متوجه نوع شخصیت و برای اولین بار در دنیا، شناساییش کردم:
-سلام، من که می‌گم به گشتاسب بگم می‌گی نه. ببینمت؟
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته از درد گفتم:
-سرم رو نمی‌تونم بلند کنم.
با لحن مهربون و آرومی که چیزی جز سیاست آروم کردن مریض نداشت و مطمئن بود که با این لحن، اعضای بدنم کاملا به تسخیر صحبت هاش در می‌آن لب زد:
-آروم دراز بکش. اینجوری که توی خودش جمع شدی خیلی بده.
چاره‌ای جز گوش دادن به حرفش نداشتم اما باز هم انگار که سرم عاشقانه دست هام رو دوست داشته باشه و تحمل جدایی براش عذاب آور باشه، قصد جدایی از دستم رو نداشت و سپند هم در حال ور رفتن به وسایل کنارم با نفس عمیقی گفت:
-صبح دکتر نیومد بالای سرت؟
چشمهام از شدت درد با بیشترین فشار، بهم چسبیده بود.
انگار که مژه هام، رقص کوردی ترتیب داده و مژه های بالا و پایین سخت بهم گره خورده بودن.
در جواب سپند، با همون صدای گرفته که هیچ شباهتی به صدای گلبوی پر شورو هیجان نداشت جواب دادم:
-نه!
و باز هم درد ناگهانیی حس کردم که ناله بی اختیاری و جلوی سپند سر دادم که با لحن ملایمی گفت:
-آروم باش چیزی نیست.
انگار که مغز من قصد خوب شدن رو هیچجوره نداشت.
هنوز براش جا نیوفتاده بود که اگر تلاش کنه به بهبودی برسه می‌تونه که مسائل فیزیک و خیلی از مسائل پیچیده رو یک تنه و بدون اوردوز حل کنه و اون لکه ننگ نمره سه تمام رو از کل تاریخچه پاک کنه.
اما این درد بیشمار و ناگهانیی که من حس می‌کردم، دو دلیل بیشتر نمی‌تونست داشته باشه.
یکی تنفر از فیزیک و دیگری ترس!
همین هم باعث می‌شد که گستاخی کنه و به منی که صاحب شرعی و قانونی این مغز هستم با سوسول بازی و عربده و گریه، با تمام وجود داد بزنه”نمی‌خــــوام!”.
و من هم در شرایط جسمی سالمی نبودم تا نمی‌خوام رو به معنای واضح نشونش بدم.
از این رو، سکوت کردم و سعی کردم که با انواع و اقسام پیچش های مختلف به خودم، قدرت انعطاف پذیریم رو حتی بیشتر از مار پیتون، افزایش بدم که با صدای سپند، اشک ناخودآگاهی از بین چشم های بسته‌ام، راهش رو به دنیای بیرحم بیرون باز کرد:
-یکم استراحت کن. الان برمی‌گردم.
دلیل اجازه دادن به خروج اشک از چشمهام، حمایت و نگرانی سپند بود.
صبح به اون زودی اومده بود که بهم سر بزنه و تازه قصد داشت که بیشتر هم بمونه.
مطمئنا از گشتاسب از همچین موضوعی اطلاع پیدا می‌کرد، واکنشش غیرقابل پیش بینی بود.
هم احتمال مدیون بودن به سپند رو داشت و به همون اندازه هم، احتمال بافتن طناب دار دست ساز رو مخصوص گردن سپند داشت.
گرچه که احتمال دوم بیشتر به واقعیت نزدیک بود اما می‌شد که تا اون موقع، یک جورایی مقدمات مفقودالاثر کردن سپند رو فراهم کرد تا جلوی دید گشتاسب نباشه.
ولی از حق نگذریم، سپند هم کم از جا گرفتن در لیست حوری های جبرانی نداشت.
گرچه مثل عموی باربد که فداکارانه از وقت و زندگیش گذشت نبود به طوری که یک شب کامل بالای سرم بود تا زمانی که از شدت عذاب وجدان، خودم رو به خواب زدم تا بتونه کمی استراحت به چشمهای خسته و قرمزش بده، اما سپند هم همونقدر مردانه، ساعت شش صبح به ملاقاتم اومده و باعث کاهش درد غیرقابل تحمل سرم شده بود.

نفس عمیقی کشیدم و درست لحظه‌ای که قصد جدایی انداختن بین دستهام و شقیقه هام بودم، نفس عمیق شخصی رو کنارم شنیدم و بعد، لحن شماتت بارش که با شناسایی صدا، از ترس، بیخیال جدایی و اینبار، شقیقه‌ام رو حتی بیشتر هم فشار دادم:
-واقعا نمی‌دونم که چی باعث شده فکر کنی که نمی‌تونم همزمان هم به تو و هم به مامان برسم. مگه تو خانواده نداری که غریب اومدی بیمارستان و یک کلمه هم به من چیزی نگفتی؟
توانایی روبه رویی با گشتاسب رو مخصوصا توی این حال اصلا نداشتم.
دستهام به لرزه افتاده و حضور گشتاسب رو تشخیص داده بودن.
از ترس، سرم رو بیشتر پایین انداختم و سعی کردم کاری کنم که بیشتر پشتم بهش باشه اما متوجه شد و دستش روی شونه‌ام نشست.
خدایا رحم کن!
رد شلاق خیالی گشتاسب که به روی کمرم و به جرم اطلاع ندادن قرار عملم، قرار بود هفتاد بار ضربه بخوره رو حس می‌کردم.
ای امان از سپند که بیخود و بی جهت بهش اعتماد کرده بودم.
با وجود چشم های بستم، سعی بر گشتن دفتر لیست حوری های جبرانی داشتم تا اسم سپند رو خط بزنم که با صدای ملایم گشتاسب، از تعجب، پلک های چشمهام، با رضایت کامل از هم جدا و کاملا با فاصله سر جای خودشون ایستادن:
-امشب اینجا می‌مونم.
بی اختیار چهره‌ام رو به سمتش برگردوندم که با دیدن چهره‌ای که حالا چشمهام باز شده بود، اخم گیجی بین پیشونیش نشست و بعد نگاهش به دستهای لرزونم افتاد و به محض دیدنشون، چند ثانیه بهشون خیره شد و بیحرف، از اتاق بیرون رفت.
و من رو در هاله‌ای از ابهام قرار داد.
مگه می‌شه؟
یعنی این اخم به چه معنایی بود که گشتاسب حتی دلیل اخمش هم از روی چهره قابل حدس نبود؟
هنوز از سپند شدیدا شاکی بودم.
خدا هیچکس رو محتاج هیچ حوری جبرانی‌ای نکنه که از پشت بهش خنجر بزنه.
نمی‌دونستم که دلیل خبردادنش به گشتاسب چی بود وقتی که برای مزاحمتی ایجاد نکرده بودم و حتی بهش گفته بودم که اگر دردسر می‌شه بهم سر نزنه.
اما خودش اصرار داشت.
سر دردم هنوز هم ادامه داشت اما نسبت به صبح کمتر شده بود و تنها پیشرفتش، باعث باز شدن چشمهام بود.
طولی نکشید که گشتاسب وارد اتاق و بعدش هم عموی باربد وارد شد!
با دیدن عموی باربد در کنار گشتاسب، چشمهام گشاد و از استرس این که گشتاسب از هویت عموی باربد چیزی نفهمه سرم رو کاملا پایین انداختم که عموی باربد سلام کرد و گفت:
-حالت چطوره؟
حالم الان که جلوی گشتاسب با فعل مفرد باهام حرف می‌زد عالی تر هم شد!
صحنات بعد از این رو به خوبی می‌تونستم تصور کنم که گشتاسب، متعجب و شکاک از دلیل اینجور صحبت کردن عموی باربد سوال کنه و عموی باربد هم خونسرد از اول ماجرای آبروریزی باربد رو تا حساب کتاب عمو پشمکی، برای گشتاسب تعریف کنه و گشتاسب هم بدون این که بذاره جمله عموی باربد به پایان برسه، از گلوی عموی باربد بگیره و دکتر مملکت رو از روی زمین محو کنه!
تپش قلبی که از فکر به این موضوع، به وسط زمین رقص اومده و با سلول های عصبی مغزم همگام تکون می‌دادن، باعث ایجاد حالت تهوعی ناگهانی شد.
گشتاسب این حالم رو به خوبی می‌دونست.
و درست لحظه‌ای که عموی باربد گیج از حالت چهره‌ام در حال فکر بود گشتاسب آروم و ملایم لب زد:
-حالت تهوع داره!
***
در حال بازی با اسباب بازی باربد بودم که فشاری ناگهانی رو روی پوست سرم احساس کردم و باعث شد بی اختیار ناله کنم که سریعاً گفت:
-آخ آخ ببخشید. تموم شد.
توی این پنج دقیقه، این بار پونزدهمیش بود که از جمله “تموم شد” استفاده می‌کرد و این شدیدا من رو نگران می‌کرد که نکنه اصلا با معنی این جمله، ارتباط درستی براقرار نکرده.

تموم حلقه هارو به جز یکی که لای آب متصل به شیشه گیر کرده بود به داخل شمشیر ها هدایت کرده بودم و اون یک حلقه بنفش رنگ روی مخم بود و هیچجوره با فشار دکمه ها، ذره‌ای تکون نمی‌خورد.
گاهی هم این تکون ها، منجر به تکون های ناخودآگاه جسمی و مخصوصا سرم شده بود که با تک سرفه عموی باربد، متوجه می‌شدم که کارش رو خراب کردم و تنها به مدت پنج ثانیه، خانم و باووقار می‌نشستم و درست بعد از اون پنج ثانیه، اعتیاد به بازی نقشش رو به خوبی ادا می‌کرد و باز هم توی نقش بازی فرو می‌رفتم.
کلافه از این که اون حلقه، هیچجوره راضی به تکون خوردن نبود و من در اصل نگران سلامتیش بودم که از شدت یک جا لم دادن تکون نخوردن، مشکلات جسمی و روحی براش پیش بیاد، اَه بلندی گفتم و اسباب بازی رو مغموم کنارم گذاشتم که مهربون پرسید:
-چیه؟ می‌دونم که خسته‌ای و دیگه تحمل نداری.
و واکنش من سکوتی بود که همراه با چشمهایی اشکی همقدم با هم به غم پارتی گلبو می‌رفتن.
انگشت اشاره‌ام رو به چشمهام کشیدم و اشک اضافه رو پاک کردم.
انقدر بدنم ضعیف و لاغر شده بودم که بدنم از شدت کمبود چربی، به احساساتم رجوع هرگونه استقامتی رو ازم گرفته بودم.
کار عموی باربد که تموم شد اومد و روبه روم ایستاد اما من، سرم رو پایین انداخته بودم و حاضر نبودم که نگاهش کنم.
شدیدا ازش دلخور بودم.
اما این اشک از سر دلخوری نبود.
درست طبق حرفش، از بی تابی و ضعف احساسی بود که شدیدا داشت اذیتم می‌کرد و احتیاج به یک همصحبت داشتم.
گشتاسب شب و روزش رو بیمارستان یا سر من بود و یا سر مامان و به زور سپند و عموی باربد، کمی استراحت می‌کرد اما در حالت عالی، چشمهای قرمزش، بدجور عذاب وجدان توی دلم می‌انداخت.
بدتر این که گشتاسب هیچ جوره خستگیش رو بروز نمی‌داد و شدیدا بهم می‌رسید.
از کمپوت های مختلف هلو گرفته تا چک کردن تب و سرمم که من رو از پرستار های بیمارستانی بی نیاز می‌کرد.
اما چندبار هم که روز های اول حالم شدیدا بد شد به ناچار پرستار ها و دکتر هارو صدا کرده بود اما خودش هم کنارم دستم رو محکم فشرده بود تا احساس ترس رو به دلم راه ندم.
اوج بروز دادن نگرانی و ترسش، اخم همیشگی بین ابروش بود که فکر کنم توی بچگی، دستش رو به اشتباه به سیریش آغشته و بین پیشونیش فشرده بود تا تونسته بود اون اخم همیشه برقرار رو روی صورتش پایدار نگه داره.
واقعا یاد ندارم که گشتاسب این اخمش رو از بین برده باشه.
حتی در حین خواب هم جوری اخم کرده بود که انگار در حال تهدید کسی به جرم نزدیک شدن صد کیلومتری به خانواده‌اش بود و دست هاش رو بی اختیار مشت می‌کرد به طوری که اگر کسی این ریسک بزرگ رو می‌پذیرفت و از خواب بیدارش می‌کرد، مشت گشتاسب بی کار نمی‌موند و زهرش رو روی طرف بیچاره خالی می‌کرد.
عجیب دلم می‌خواست که اگر شده حتی با تهدید هم گشتاسب رو راضی کنم تا راضی به مرخصیم بشه و حداقل یک شبش رو کنار مامان باشم بلکه هم دلتنگیم رفع بشه و هم گشتاسب آروم بگیره و استراحت کنه.
اما هروقت که حرفش پیش می‌اومد شدیدا مخالفت می‌کرد و با بهونه این که “الان عمل کردی و بیشتر احتیاج به مراقبت داری” مهر سکوتی بر بحث می‌زد.
زیر چشمی به عموی باربد که در حال مرتب کردن وسایلش بود نگاه کردم.
شاید این گزینه جواب بده.
خدارو چه دیدی؟
مخصوصا این که عموی باربد مهربون تره و حتما درک می‌کنه.
از این رو، لبهام رو با زبونم تر کردم و با مکث کوتاهی لب زدم:
-آقای دکتر؟
عموی باربد هم سریعاً حواسش بهم جمع شد و در حالی که نگاهم می‌کرد، وسایلش رو رها کرد و با لبخند پرسید:
-بله؟
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که از استرس، اسباب بازی باربد رو به همراه پتو کفنی روم توی دستم می‌فشردم، به چشم های قهوه‌ای رنگش نگاه کردم و بیقرار گفتم:
-من حالم خوبه. دیگه نه درد دارم و نه حالم بد می‌شه. می‌شه دستور بدید مرخصم کنن؟ گشتاسب خسته‌ست. می‌خوام به جای گشتاسب، من برم بالای سر مامانم. شما پزشک هستین حال من رو درک می‌کنید.
به محض به انتها رسیدن حرفم، عموی باربد نفس عمیقی کشید و ملایم گفت:
-گلبو، درسته که حالت خوبه و من همین الان هم می‌تونم مرخصت کنم. ولی ازت می‌خوام که بهم یه قولی بدی.
کنجکاو اما هیجان زده بدون ذره‌ای شک به لحنش پرسیدم:
-چه قولی؟
عموی باربد هم مهربون اما قاطع، دستهاش رو پشت سرش قفل کرد و جواب داد:
-تنها نری! حتما یا با گشتاسب برو و یا کسی که می‌دونی باهات می‌آد.
از شرح قولش، سکوت عجیبی، به همراه دلشوره‌ای که بعد از مدت ها، به جمع اعضای بدنم و خوشحال برگشته بود، درونم بوجود اومد و نگران به عموی باربد زل زدم که لبخندی روی لبش نشست و مهربون گفت:

-تو دختر احساساتیی هستی، ممکنه اگر یک مریض و یا حتی با ساده ترین شرایط هم ببینی با وجود حال الانت بازم حالت بد بشه. تو که نمی‌خوای اینجوری بشه و باز به این تخت برگردی؟
حرفش، باعث شد که دلشوره، با آه نفرین به منی که نذاشتم کمی از هم نشینی با اعضای بدنم لذت ببره راهش رو کج کنه و بره و سریعا رو به عموی باربد جواب دادم:
-نه.
و از نظرم چون صحبت هاش منطقی بود و نگران حالم بود، از ته دل قول دادم و عموی باربد هم با لبخند آرامشبخشی، بهم گفت که تا امروز عصر مرخصم.
از شدت خوشحالی از شنیدن خبر مرخص شدنم، قفسه سینه‌ام از هیجان بالا و پایین می‌رفتن و از عموی باربد تشکر کردم و در همون حال، چون می‌دونستم که هیچجوره با گشتاسب نمی‌شه به دیدن مامان رفت، گوشیم رو برداشتم و با هیجان به بهناز که دیروز هم به ملاقاتم اومده بود و جعبه شیرینی بزرگی رو برام اورده بود زنگ زدم.
بعد از این که به بهناز شرح حال دادم و ازش درخواست کردم که همراه با من به ملاقات مامان بیاد و با خوشحالی پذیرفت، بهم گفت که خودش می‌آد دنبالم و به محض مرخص شدنم، من رو به بیمارستانی می‌بره که مامان اونجا بستری بود.
شوق دیدن مادرم بعد از این همه روزی که تمام دنیا مخالف دیدار مامانم بودن و فقط هم نگران جریحه دار شدن احساساتم بودن، شادی عجیبی رو به دلم انداخته بود و عموی باربد هم، از ذوق و خوشحالی من که باعث توقف لرزش بدن و دستهام شده بود، لبخند مهربونی رو روی لبهاش نشوند.
بی قرار به ساعت نگاه می‌کردم.
به نظرم می‌اومد که ساعت، به زور حرکت می‌کرد و اگر دست من بود، با لگدی جانانه، به جونش می‌افتادم تا بدونه که یک ساعت معمولی و مناسب، چجوری باید حرکت کنه.
برگه مرخصیم توسط عموی باربد امضا شده بود و بعد از معاینه مختصری، پرستاری رو به داخل اتاقم فرستاد تا با کمکش، بتونم وسایلم رو جمع و جور و لباسم رو بپوشم که خدا خیرش بده انقدر کمک حال بود که لحظه‌ای از ترس، به شونه‌اش فشار محکمی اوردم و گرچه اون لحظه متوجه نشدم اما به محض این که کارم تموم شد مغموم گفتم:
-شرمنده خانم پرستار. خیلی ترسیده بودم که نکنه حالم بد بشه.
پرستار هم مهربون بازوم رو نوازش کرد و محکم گفت:
-عزیزم من اینجام که کمکت کنم نیازی به عذرخواهی نیست.
و حتی بدون هیچ منتی، وسایلم رو از کمد برام اورد.
درحال مرتب کردن وسایلم بودم که چشمم به اسباب بازی باربد افتاد و با لبخند، برای این که این گنج با ارزش رو اینجا جا نذارم، به عمق کیفم و زیر لباس ها قرارش دادم.
بهناز قرار بود که حوالی همین ساعت ها پیداش بشه و اینطور که شنیده بودم، با الهه قرار بود بیاد که الهه هم قبل از بهناز، به دیدنم اومده بود اما بهش اجازه ورود نخود خاله گلبو رو نداده بودن.
خوشحال از حضور الهه و بهناز باهم، پام رو از انتظار مدام تکون می‌دادم.
اتاق رو تحویل داده بودم و قبل از این کار، از عموی باربد تشکر کردم.
فرشته نجاتی که تا بوده فقط گره از مشکلاتم باز می‌کرده و من به جبران کارهاش، بیشتر اذیتش می‌کردم و این شدیدا ناراحتم می‌کرد!

از عموی باربد خواستم تا به دوستش، رادین سلام برسونه چون واقعا لحظه های غیرقابل تحمل اون بیمارستان، فقط با حاضر رادین بود که از یادم می‌رفت و باعث بوجود اومدن لبخندی از ته دل و فراموش شدن دردم می‌شد.
و بیشتر این لبخند ها، سوژه قرار دادن عموی باربد بود که با حرص به رادین نگاه و بهش تشر می‌رفت اما کو گوش شنوا؟
گرچه فقط دوبار تونست بهم سر بزنه و مشکلات کاریش بیش از اندازه بود اما باز هم ممنون دارش بودم چون خندوندن و سرحال اوردن یک مریض، واقعا کار طاقت فرساییه.
از پرستار مهربون و کادر درمانی که تشکر و خداحافظی کردم، بیحال از هیجان بالایی که درست بروز نداده بودم، به سمت صندلی انتظار طبقه همکف بیمارستان قدم برمی‌داشتم و قصد نداشتم که فعلا خبر مرخصیم رو به گشتاسب بدم که مبادا بیاد دنبالم و با برگشتمون به خونه، این فرصت طلایی دیدار مامان از دستم بره.
من لبخند روی لبم بود و از ذوق، به همه لبخند می‌زدم.
لبخندی که با تلاش های فراوون هم قادر به جمع کردنش نبودم.
طولی نکشید که صدای زنگ گوشیم بلند شد و با دیدن اسم بهناز، با ذوق جواب دادم که گفت به دلیل نبود جای پارک، کنار اورژانس منتظرن و سریعا برم پیششون.
خدا خدا می‌کردم که الهه، نخود کوچولو رو که حالا اندازه هندونه شده بود بیاره تا با بغل کردنش دلی از عذا در بیارم.
هرچه که قدم هام تند تر بودن، سر دردم بیشتر می‌شد.
باید قبل از سوار شدن به ماشین بطری آبی می‌خریدم و قرصم رو می‌خوردم اما پاک فراموش کرده بودم.
با دیدن ماشین بهناز، با ذوق دست تکون دادم و سریعا رفتم و سوار شدم که اولین واکنش الهه و بهناز، جیغ خوشحال جفتشون و با ذوق بود که باعث خنده بی اختیارم شد.
الهه بدون بچه اومده بود اما کیف بزرگی روی پاش قرار داشت و به محض اتمام جیغش گفت:
-گلبوی پر انرژی من. چقدر دلم برات چرخ شده بود دورت بچسبم!
با بغضی که از شادی بیش از اندازه به وجود اومده بود گفتم:
-قربونت برم خدانکنه. بخدا منم دلم براتون یه ذره شده بود. مرسی که اومدین. انشالله جبران کنم!
بهناز هم با خنده گفت:
-جبران می‌کنی نگران نباش.
با تعجب پرسیدم:
-چجوری؟
الهه هم تک سرفه‌ای کرد و به نشونه جواب، اشاره‌ای به کیفش کرد و با غرور گفت:
-امروز رو کامل در اختیار مایی دلمون برات تنگ شده نمی‌ذاریم جایی بری!
خوشحال از پیشنهادشون، خندیدم و موافقت کردم که صدای پیام گوشیم بلند شد.
شیرجه‌ای به روی گوشیم زدم که با دیدن اسم فرستنده، لبخند آرومی روی لبش نشست و با دیدن محتواش، لبخندش بیشتر و دردی جزئی، بر گوشه لبهام حس کردم:
-سعی کن تا جای ممکن قدم هات رو سریع برنداری. مواظب خودت باش!

به قلم: سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

2 نظر

  1. چه حال قشنگی دلشت چند جمله آخرت سحرناز خانوم..
    بنظرم اگه توضیحات وتوصیفات طنز روبعضی جاهاکمترکنی،بهارباشا..
    خداقوت..

  2. سلام ببر پیر عزیز،
    ممنونم از نگاه زیبات
    حتما به توصیه‌ات عمل می‌کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *