خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/ فصل دو پارت چهارده

رمان اسارت عشق/ فصل دو پارت چهارده

 

خیلی عصبی از جاش بلند شد و غرید
-معلومه چته تو؟
برای اینکه صدا بیرون نره سریع نیم خیز شدم و با گذاشتن دستام روی سینه های برهنه ش گفتم
-هیس اراز صدامون بیرون میره ..یکم یواش تر …
به موهام چنگ زد و گفت
-یعنی چی که یواش تر …چرا داری طفره میری ایرین .. چت شده ؟! ازم زده شدی؟! این چه حرکتیه؟!

پلک هامو اروم روهم گذاشتم و گفتم
-نه اراز اینطوری نیست میشه اروم باشی …
دستامو از روی سینش برداشتو به عقب هلم داد که روی تخت افتادم …
از تخت پایین پرید و با چنگ زدن به تیشرتش گفت
-گمشو از اتاقم بیرون …پاشو برو …

به سمت بالکن که راه افتاد از جام بلند شدم وبا پیچیدن ملافه دور خودم سریع از پشت بازوشو گرفتم ولب زدم
-اراز کافیه من نمیتونم اینطوری ببینمت..!
برگشت و با پوزخندی گفت
-عههه چه جالب !! پس حضرت خانم توضیح بدن که چرا نمیزارن بهشون دست بزنیم …!

-تو که کارتو کردی اراز چرا بهونه میاری؟!
مچ دستمو محکم گرفت وخیره به چشمام گفت
-و تو هم خوب میدونی از رابطه های نصفه نیمه هیچ خوشم نمیاد میدونستی یا نه ؟!

از تن صدای بلندش پلکم پرید که ادامه داد
-واسه من ادا درنیار ایرین !! بگو چه مرگت شده !!

دومردمک خوشرنگ چشماش حسابی تکون میخوردن و ثبات نداشتن …این اعتراض به نارضایتی حقش بود باید یه جواب قانع کننده ای بهش میدادم ولی از اونجایی که از وجود بچه کاملا مطمئن نبودم نمیتونستم امیدوارش کنم واز طرفی چون قبلا سابقه ی سقط رو هم تجربه کرده بودم و از احتمالات و مراقبت ها اطلاعاتی نداشتم نمیتونستم خیلی راحت با هررابطه ای کنار بیام تا حداقل زمانی که با دکتری مشورت کنم …

گیج به چشماش خیره شده بودم که با فشردن لبهاش روی هم بازوشو از دستم بیرون کشید و غرید
-برو گمشو ایرین …ادمی نیستم که به زور ازت رابطه بخوام …وقتی دلت نیست به دَرَک نمیخوام برو بیرون …

کلافه لب زدم
-اینطوری نیست که داری فکر میکنی اراز یکم زمان میخوام تا همه چی رو بهت توضیح میدم ….

یه ابروشو بالا انداخت و دست به سینه گفت
-اهااان … خانوم من نه عادته و نه حامله چه دلیلی داره باهام وارد رابطه نشه جز اینکه دل لعنتیش پیشم نباشه هااان؟!
خواستم لبهامو باز کنم که دستاشو بالا گرفت و گفت
-بسته ..بسته …بهونه های چرت و پرت واسم نیار برو بگیر بخواب …
-اما اراز….
با صدای بلندش حرفمو قطع کرد
-گفتم گمشو بیرون ایرین ….گمشووووو ….

با بغض به لباس هام چنگ زدم و سریع از اتاقش بیرون زدم …
صدای گلد زدن به میز توالت رو شنیدم اما سریع خودمو تو اتاق انداختم …
ملافه رو با حرص از دورم باز کردم و زیر دوش رفتم …

دلم نمیخواست حتی به اندازه ی سرسوزنی دیدش نسبت بهم عوض بشه …
نمیخواستم باورش از عشقی که بهش داشتم تغیر پیدا کنه ..من عاشقشم …و این میتونست تنها و بزرگترین دلیل برای سرپایی و قدرتم باشه …

زیر دوش اب تموم فکرمو از اراز به سمت فردا و کارایی که میخواستم بکنم سوق دادم …
وقتی این کارو با موفقیت پشت سر بزارم اونوقت میتونم حسابی برای کوچولوی توی شکمم جشن بگیرم و اراز رو حسابی خوشحال کنم….
دستمو روی شکمم کشیدمو با لبهای جمع شده زیر لب گفتم
-اصلا اینجا یه فسقلی هست یا من الکی خودمو دلخوش کردم؟!
اما ته دلم میگفت که وجود داره …از احساسی که توی قلبم جونه زده بود کاملا مطمئنم بودم …

بعد حموم تن خستمو روی تخت انداختم که چشمام بسته شد …

صبح زود خابالو یه نگاه زیرچشمی که به ساعت انداختم یهو چشمام تا ته باز شد .. زیادی دیرم شده بود چقدر خوابیده بودم…

بعد از اینکه تو چند دقیقه تونستم اماده بشم خیلی اروم گوشمو پشتِ در چسبوندم تا ببینم کسی بیداره یانه !!

وقتی صدای پایی نشنیدم خیلی اروم کیفمو تو بغلم گرفتم و با برداشتن کفشام تو دستِ دیگم به پایین راه افتادم …
خیلی دلم میخواست قبل از رفتن ارازو ببینم اما جای ریکس نبود ممکن بود اراز بیدار باشه یا سروکله ی یکی از راه برسه باید خیلی زود خودمو به مخفی گاه میرسوندم یعنی قبل از اینکه النا پاشو اونجا بزاره …

پامو که تو کوچه گذاشتم با تموم سرعت به سمت خیابون پا تیز کردم …جوری که دیگه به مرز دوییدن رسیده بودم …
وقتی سر کوچه رسیدم با صدای بلند بردیا یه لحظه همونجا خشکم زد …
نه ایرین نباید برگردی …نمیشه .. اگه برگردی کار تموم میشه …اون همه چی رو به اراز میگه …
نمیتونم …نمیتونم …!
صداشو از پشت سرم میشنیدم که خیلی بلند اسممو تکرار میکرد اما خودمو به نشنیدن زدم …

خیلی اروم چشمامو چرخوندم وبا دیدن ماشین تاکسی که از دور میومد نیشم باز شد …

صدای پای بردیا تو سکوت وخلوتی کوچه میپیچید که به سمتم میدویید ….
دستمو بالا گرفتم و با ایستادن تاکسی سریع در عقبو باز کردم و پریدم توش …
راننده رو قَسَمش دادم که فقط با تموم سرعت بره …که اونم دَمش گرم گازشو

گرفت ….
با دورشدنمون نفس عمیق و راحتی کشیدم …

از پشت شیشه قیافه ی وارفته ی بردیا رو دیدم که دستاشو روی سرش گذاشته بود و وسط خیابون به ما خیره شده بود

چرخیدم وادرس محله داغون و مخفیگاه النارو به راننده گفتم و به بیرون خیره شدم …

میدونستم بردیا همه چی رو کف دست اراز میزاره اما دیگه پا توی این راه گذاشته بودم و قصد کوتاه اومدن نداشتم …تنها کسی که میتونست النا رو سرجاش بشونه و از دُور خارج کنه من بودم …

با نزدیک شدنمون به مخفیگاه خیلی اروم زیپ کیفمو باز کردم و صداخفه کن رو اروم به دهنه ی کُلت چِفت کردم و با پیچوندنش سفت کردم …
تو این محل امکان تیراندازی نبود چون با صدای گوله ی اول صددر صد مامورا میریختن باید صداخفه کن میبستم تا شلیکم بی صدا باشه …

پاهام میلرزید …از اتفاق هایی که قرار بود تو لحظه های بعد رخ بده هیچ اطلاعی نداشتم….
یه نگاه به کُلتِ توی دستم انداختم ..یعنی قرار بود

با این النا رو بکشم؟ خواهرمو؟ کسی که یه قُل دیگم بود؟!

با صدای راننده تاکسی چشم از اسلحه برداشتم و دستپاچه زیپ کیفمو تا نصفه کشیدم
-خانم رسیدیم …!

یه نگاه به کوچه ی خلوت وساکت انداختم و با حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم …!

یه ارامش خاصی تو کوچه بود نور اول صبح خورشید سایه های قشنگی از درختا روی زمین درست کرده بود…
دلم اروم نبود ..!

چند قدم رفتم وهمونجا برگشتم …! دودل شدم …! اما با یاداوری یه زندگی رویایی در کنار اراز و بچمون دوباره محکم تر پامو به سمت مخفیگاه کشوندم …هرچی میخواد بشه ، بشه ..باید این کارو تموم میکردم…!
با قدم های تند به سمت درکوچیک راه افتادم …!
تا برسم به مخفی گاه تنم خیسِ عرق شده بود…
نمیدونم چه اسمی رو این احساس بدی که به وجودم چنگ میزد باید میزاشتم ..
ترس؟ دلشوره؟ ویا پشیمونی ؟اما هرچی که بود اصلا خوشایند نبود…!

دستمو که لرزخفیفی گرفته بود اروم رویِ در قدیمی گذاشتم ..
سرمو به چپ وراست تکون دادم و وقتی کوچه رو دوباره تو خلوتی دیدم خیلی اروم شروع کردم به در زدن…
یبار …دوبار…به سومین بار نرسیده دیدم اروم باز شد ..
همون مردی که سری قبل دیده بودمش تو چهارچوب قرار گرفت …
با دیدنم رنگش پرید …!انگار که جا خورده باشه …!

هول شد و زبونش یه لحظه بند اومده بود …چشماش خبرهای خوبی رو نمیدادن با این حال سعی میکرد خونسرد باشه …
تند تند اب دهنشو پایین میفرستاد…تند تیز سرشو از کنارصورتم بیرون انداخت و با چشمای نگران و مضطرب به سر وته کوچه نگاه میکرد..
وضعیتش نرمال نبود و من این حال ناخوشش رو پای مصرف کننده بودنش گذاشتمو اروم لب زدم

-میری کنار یا میخوای اینجا معطلم کنی تا کسی مارو ببینه ؟!
خیلی مردد چند قدم عقب تر رفت و با تته پته گفت
-ب..بفرما…بفرمایی ن … خا ….خانوم ..

درو هل دادم که کامل باز شدو به دیوار خورد … اروم یه پامو داخل گذاشتم….سرمو بالا گرفتم و با چشمام دور تا دور مخفی گاه رو نگاه کردم ….

وقتی چیز مشکوکی ندیدم نفس راحتی کشیدم و پای دیگمو هم داخل گذاشتم …!

مرد روبه روم به شدت میلرزید … چند قدم به سمتش برنداشته بودم که یهو صدای ارومِ جیر جیر بسته شدن در رو پشت سرم شنیدم …!

سرم داغ شد …از ترس یه لحظه کل بدنم سست شد …انگار واحد قدرت پاهام شده بود تحلیل بر ثانیه …نمیتونستم محکم وایسم …وقتی صدای نازک وسرخوش النارو از پشت سرم شنیدم انگار همه چی جلوی چشمام به گردش دراومدن …
-سلاااام ابجیییی کوچیکههههه..!

دستای مشت شده مو بالا بردم و تو صورت مرد روبه روم که همچنان غرق عرق و لرزش بود فرود اوردم …
و غریدم
-پست فطرت ادم فروش …!
دستمو تو ساک فرو بردم و همین که چرخیدم تا با یه گلوله از شرش خلاص بشم با چیزی که به سرم خورد
همه جا تاریک شد …تو اون سیاهی وصداها وحرفای مبهم ونامعلومی که النا میگفت فقط حرفای اراز بود که تو سرم اکو میشد [-باز میگه کمک میکنه…کمک میکنه …هیچ دلیلی نداره به ماکمک کنه ایرین اون داره ذهنیتتو خراب میکنه …
اون فقط منفعت خودشو میبینه احمق ..!]

حرفای اراز مثل روز برام روشن شده بود اما حالا یکم دیر شده بود…رایان بازیم داده بود …

چشمامو که باز کردم اولین کسی که دیدم چهره ی زنی با عنوان خواهر که کاملا شبیه به من و حتی لباس های تنش متعلق به من بود رو به رو قرار داشت ….
سریع سرمو پایین انداختم و با دیدن لباس های النا توی تنم شوکه لب زدم
-لباسامون…

باپوزخندی گفت
-اره عوضشون کردم …! تو کازینو یادت میاد چهطور اینکارو باهام کردی؟!
با تکیه دادن به صندلیش ادامه داد
-خودت یادم دادی ابجی کوچیکه حالا خودتم از چیزی که یادم دادی حال کن؟!

با پوزخند کجی رو لبش از روبه روم بلند شد …دستشو توی جیب شلواری که تنم کرده بود ومتعلق به خودش بود فرو برد و پاکت سیگار وفندکو با هم بیرون کشید ….همین طور که عقب عقب میرفت و سیگاری رو از پاکتش بیرون کشید گفت

-افرین ….افریییین ابجی کوچولو …کاری که کردی خیلی تمیز بود …حرف نداشت…! اصلا میدونی کیف کردم…..

میدونستم النا از لحاظ روحی نرمال نیست اما از این حال و رفتارش میترسیدم چون معلوم بود نقشه های شومی تو ذهنش پرورش داده و حالا به مرحله ی اجراش میخواد برسونه …!

رو یه نقطه با فاصله ی زیاد ازم ثابت شد وبا روشن کردن سیگارش پک عمیقی کشید و گفت
-حالا نقش ها عوض میشه ابجی جونم …

دود سیگارو بیرون فرستاد و دوباره با مهارت خاصی تو دهنش کشید ….
با لبخندی گفت
-امروز من میشم ایرین و تو النایی که به دست اراز کشته میشه ….!

از ترس انگشتام به لرزه دراومدن …پس فکر همه جاشو کرده بود …
یعنی قرار بود اراز هم پاش به اینجا باز بشه ؟…
لعنت بهت ایرین …لعنت ….که با ندید گرفتن حرفای اراز تو دام این لاشخورا افتادی…!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *