خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو سه

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو سه

کاشکی می‌تونستم ببینم که از کجا داشت بهم نگاه می‌کرد و حتی حواسش به شیوه قدم برداشتنم بود.
بهناز زیاد منتظر نموند و چون جلوی اورژانس نگه داشته بود، ناچارا با سرعتی زیاد، محوطه بیمارستان رو ترک کرد.
انقدر شوق دیدار مادرم، هیجان به دلم انداخته بود که شامل حال مغزم هم شده بود و اجازه ورود هیچ کس رو به ذهن و فکرم نمی‌داد.
یک دیداری که پس از یک ماه آزگار و فقط به خاطر سخت گیری های گشتاسب که نمی‌ذاشت پا توی اون بیمارستان بذارم، انقدر به تعویق افتاده بود.
با صدای الهه که خطاب به من بود، اینبار اجالتا مغزم رو دور زده و بی توجه به غرغرهاش مبنی بر مگه اینجا صاحب نداره، به الهه گوش سپردم:
-گلبویی، برای مادرت چی بگیریم؟
درسته که مادرم مثل من به بوی گل حساسیت نداشت اما من اگر هم از دور دست، گرد گلی رو احساس می‌کردم، شاید با سرفه هام اول منجر به انفجار مغزم و بعد، صدای سرفه هام ممکن بود که آرامش مامان رو بهم بزنه و بی توجه به حال بدش، از اتاقش به بیرون پرتم کنه و تابلویی مضمون بر ورود گلبو ممنوع بر در اتاقش بزنه.
از این رو، با مکث گفتم:
-من اصلا نمی‌دونم توی این حالش که نمی‌دونم چه حالیه چی براش مناسبه.
بهناز هم در حالی که اخمی ناشی از تمرکز دید زدن جاده بین ابروهاش نشونده بود در واکنش به حرف من گفت:
-خب کمپوت چطوره؟ کمپوت انقدر قدرت داره که کمتر کسی خوشش نمی‌آد حتی به خاطر کمپوت هم که شده مریض بشه.
با پیشنهادش، لبخند خوشحالی روی لبم نشست و رو به بهناز گفتم:
-آره عالیه. پس بیزحمت یه جا نگه دار برم ببینم قدرت کمپوت فروشیش بر اساس طعم های مختلفش چقدره.
بهناز هم به حرفم گوش کرد و کمی جلوتر، نزدیک یه سوپر سر راهی نگه داشت اما تا خواستم پیاده بشم و دنیا رو بعد از چند روز بیمارستان گردی فتح کنم، با جیغ و داد های ترسناک و همزمان بهناز و الهه مواجه شدم و اخم الهه که تشروار، نیومده جای مادرم نگرانم بود:
-تو خجالت نمی‌کشی؟ یه عمر بیمارستان خوابیدی که بیای الان جای من یا بهناز بخوای بری خرید که باز حالت بد بشه و تا هزار سال دیگه بیمارستان برات جا رزرو کنن؟
با خنده گیجی از واکنششون ملایم گفتم:
-اما آخه مگه خرید کردن چیز خطرناکیه؟ دو سه تا قوطی کمپوت می‌خوام بخرم همین!
بهناز هم با اخم و تخم در حالی که پیاده می‌شد گفت:
-بیخود! بشین استراحت کن من می‌گیرم.
شرمنده لبخندی به لبم و از مهربونی تشروارانه بهناز روی لبم نشست اما الهه در طول مدتی که بهناز رفته بود، سعی می‌کرد تا من رو با حرفهاش سرگرم کنه:
-آره گلبو جانم. اینجوری شد که دیگه دختر عمه مادربزرگه نوه خالم، به پسرعموی شوهر خواهر خاله شوهرم جواب رد داد…
نیشم از این نسبت فامیلی ها باز شد و مشتاق پرسیدم:
-دخترخاله عمه کوچیکت چیکار کرد وقتی اینو فهمید؟
می‌دونستم که روی دخترخاله عمه کوچیکش شدیدا حساسه و هرموقع که بحث از غیبت می‌آد و از چیزی اعصابش خورد می‌شه، اتوماتیک وار بحث رو به سمت این فامیل بیچاره می‌کشونه.
الهه هم با شنیدن این نسبت فامیلی، بیشتر داغ کرد و با حرص گفت:

-مگه جرات داشت چیزی بگه؟ نه اصلا بیاد و بگه. پسرعموی شوهر خواهر خاله شوهر من بوده چی می‌خواست بگه؟
به زور جلوی خنده‌ام رو گرفته بودم و به پشتی ماشین راحت تکیه دادم و با آرامش رو به الهه گفتم:
-حرص نخور عزیزم حالا که چیزی نشده.
و با ذوق ادامه دادم:
-نخود کوچولوم رو چرا نیوردی؟
الهه در واکنش سوالم، مثل آب روی آتیش، لبخند مهربونی روی لبش نشوند و مهربون جواب داد:
-شوهرم بردش خونه مامانش اینا. منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم همراهت بیام.
تشکر زیر لب و مهربونی ازش کردم و درست در همون وقت، بهناز اومد سوار شد و پلاستیک کمپوت رو توی بغل الهه گذاشت و کلافه گفت:
-وایی خدا چقدر گرمه.
با مکث به پلاستیکی که هفت تا قوطی کمپوت درونش قرار داشت با تعجب نگاه کردم و بدون این که چشمم رو از روی پلاستیک بردارم گفتم:
-دستت درد نکنه عزیزم ولی خیلی زیاد نگرفتی؟
بهناز هم ماشین رو روشن کرد و پرانرژی بیخیال گرما جواب داد:
-بذار بخوره مامانت جون بگیره. هفت تا که چیزی نیست تازه با فروشنده هم دعوام شد که چرا بیشتر از این کمپوت نداره.
با تعجب دستم رو جلوی دهنم و با فاصله گرفتم و پرسیدم:
-دعوات شد؟!
بهناز هم خونسرد گفت:
-آره شانس اورد امروز رو استئنائا قفل فرمون توی ماشین نبود. اِ اِ اِ، خجالت نمی‌کشه آدم ناحسابی، سوپر به این بزرگی همش هفت تا کمپوت؟
گیج گفتم:
-عزیزم به خدا هفت تا زیاده من مامانم به زور شاید یکی بخوره!
غرق در دید زدن جاده با تن صدای آرومی که ناشی از تمرکز بود جواب داد:
-چه خوب پس بقیش رو خودت بخود بعد از هزار سال از بیمارستان مرخص شدی.
لبخندی از اخلاق بامزه بهناز روی لبم نشست و خدارو شکر کردم که همچین دوست و همکارهای معرکه‌ای دارم.
بهناز، من و الهه رو رو به روی بیمارستان پیاده کرد و خودش هم به دلیل کمبود جا، رفت تا توی پارکنیگ بیمارستان، ماشینش رو پارک کنه.
البته بعد از کلی سفارش که بهناز جان خواهشا مسئول پارکینگ رو با فروشنده سوپری اشتباه نگیر و دعوای بزرگتری راه ننداز!
هرچند که بعید می‌دونستم گوشش بدهکار باشه.
بهناز وقتی در طول روز یه دعوا براش پیش می‌اومد، انقدر انرژیش بالا می‌رفت که سعی می‌کرد دعوای بزرگتری راه بندازه و انرژیش رو بیشتر تخلیه کنه.
وارد آسانسور که شدیم، آب دهنم رو ناخوداگاه از استرس قورت دادم.
نمی‌دونستم که قرار بود با چی روبه رو بشم.

در حال آنالیز نوک کفشم، حباب های انگشتم رو می‌ترکوندم و از فکر شدید، به سردرد های وفادار وجودم، اجازه ورود به مغزم رو می‌دادم که دست گرم الهه رو روی بازوم احساس کردم و بعد لحن مهربون و صدای گرمش که توی گوشم پیچید و کمی موجب آروم شدنم شد:
-عزیزم نگران نباش. انشالله بعد از این یک ماهی که می‌بینیش حالش شدیدا بهتر شده باشه.
نفس عمیقی کشیدم و با وجود ترس و اضطراب بی دلیلم، به محض اعلام طبقه مورد نظر توسط اپراتور، با الهه پیاده شدیم.
من همین امروز هم توی یه همچین محیطی بودم اما انقدر استرس نداشتم.
تنها فرقی که این بیمارستان با بیمارستان عموی باربد داشت، نوار های بی روح تر و صد البته معماری مجلل تر به دلیل خصوصی بودن این بیمارستان بود.
گشتاسب هیچجوره راضی نبود که مامان رو بیمارستان عمومی بستری کنیم و حتی مایل بود که من رو هم منتقل کنه اما با مخالفت شدیدم که مواجه شد بیخیال شد.
مخالفت بی دلیل هزینه بیش از اندازه و ….
صد البته حضور عموی باربد!
الهه با دیدن حالم که به زور از اضطراب می‌تونستم صحبت کنم چهره نگرانی به خودش گرفت و خودش از ایستگاه پرستاری سراغ اتاق مامانم رو گرفت.
کارش واقعا قابل تقدیر بود.
به چهره الهه در حال صحبت با پرستار نگاه کردم که با دیدن رنگ پریده الهه و لبخندی زورکی که به لبش نشوند، گیج نگاهش کردم.
به دلیل فاصله نسبتا زیادم با ایستگاه پرستاری، قادر به شنیدن صحبتهاشون نبودم اما چهره الهه، حس خوبی بهم نمی‌داد.
لحظه‌ای قدرت قدم برداشتنم انقدر قوی شد که نفهمیدم چجوری خودم رو به الهه رسوندم و الهه که دهن باز کرده بود تا حرف بزنه با حس کردن حضورم، حرفش رو خورد و سرش رو پایین انداخت.
بی تاب و با تپش قلب ناشی از احساس بدی که بیخودی به دلم راه داده بودم پرسیدم:
-سلام، مادرم کجاست؟
پرستار هم با دیدن حال بدم لبخند مهربونی روی لبش نشست و با لحنی دلنشین که هیچگونه انتظارش رو نداشتم گفت:
-عزیزم شما دخترشی؟ ماشالله چقدر خوش سیما و زیبایی، خدا سلامتی بده عزیزم چرا باند دور سرته؟ خیلی خوشحالم از آشناییت من پورعماد هستم پرستار مادرت. مادرت خیلی تعریفت رو می‌کنه اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
و با صدای آروم و ذوق زده‌ای گفت:
-چقدر خوب که هنوز دخترایی به زیبایی صورت و سیرت تو پیدا می‌شه. گفتی مجردی؟ عزیزدلم من یه برادر دارم…
با صدای تک سرفه الهه که به موقع به دادم رسید و از حرکت پشه به سمت دهنم به دلیل باز بودن طولانی مدت و به انتظار جواب دادن به پرستار خوش زبون جلوگیری کرد، سریعا گفتم:
-خیلی ممنونم از نگاه زیباتون. گفتید مادرم کجاست؟
پرستار هم در هپروت برادرش جواب داد:
-هنوز که نگفتم عزیزم. مادرت هم خوبه. داشتم می‌گفتم…
و رو به الهه گفت:

-پسرای این دوره و زمونه یه دختر رو همه جوره می‌خوان. هم زیبایی بیرون و هم زیبایی درون. ماشالله خواهرتون هردوش رو داره، اسمش پیمانه. فکر کنم چهار پنج سال از این خانم گل بزرگتر باشه که البته اختلاف سنی زیادی که نیست. این روزا عزیزم همه دنبال شوگر ددی و شوگر مامین پس این یه فرصت طلایی حساب می‌شه.
و رو به من با ذوق پرسید:
-مگه نه؟!
تمرکزم کاملا بهم ریخته بود…
نمی‌دونستم که به چه روشی جوابش رو بدم تا جواب سوالم رو مستقیما بده.
اما بدلیل احترامی که براش قائل بودم، با نیشی که به زور سعی بر باز کردنش داشتم گفتم:
-امم، چیزه، حرف شما کاملا منطقیه ولی مادرم…
بدون این که بذاره صحبت کنم خوشحال گفت:
-وایی خدا تو همه جوره عالی هستی. تایید خواهرشوهر معجزه‌ایه که باید توی تاریخ ثبت بشه. البته من خودم هم خواهر شوهرم رو خیلی دوست دارم ها ولی خب اخلاقش زیاد مورد پسند نیست. گفتی مادرت؟
خوشحال از این که بالاخره بحث به سمت مامانم کشیده شد سریعا گفتم:
-بله!
خنده طنین اندازی که پرستار از جوابم سر داد، باعث شد که گیج نگاهش کنم اما با حرفی که زد، از ته دل آرزوی قرار گرفتن یک دیوار شخصی و رو به روم رو سر دادم:
-ای جانم! هنوز که سر سفره عقد نرفتی که اینجوری با ناز می‌گی بله.
و به دنبال چیزی، دفتر های جلوی روش رو جابه جا کرد و در همون حال کلافه گفت:
-ای بابا گوشیم همینجا بود. می‌خواستم عکس پیمان رو نشونت بده. یک پارچه آقا و البته یکم تفلون! ولی با وجود تو حتما درست می‌شه عزیزکم.
درمونه به الهه که لبخندی از رفتار این پرستار بامزه روی لبش نشسته بود نگاه کردم که با دیدن نگاهم ملایم گفت:
-خانم پورعماد عزیز، وقت برای دیدن عکس زیاده. گلبو یک ماهه که مادرش ندیده و بی قراره. لطف می‌کنید اتاقش رو نشونمون بدید؟
خانم پورعماد هم دست از گشتن برداشت و دلگرفته گفت:
-الهی بمیرم. می‌دونم فاصله خیلی سخته. یه بار مسافرت که رفته بودم دو هفته از مامانم دور شدم و شدیدا دلگرفتگی عذابم می‌داد. می‌دونید آخه من زیادی وابسته مامانم هستم. همین الان که می‌آم بیمارستان هم دلم تنگش می‌شه.
خدایا من چه گناهی در حقت کردم که از بین این همه پرستار من در چنگ این پرستاره بامزه و البته شیرین زبون قرار دادی.
اگر هرموقع دیگه بود، پایه حرفهاش و گوش شنوای به تمام عیار می‌شدم و حتی همراهیش هم می‌کردم اما الان اصلا فرصتش نبود.
الهه هم با دیدن سکوتم، با نفس عمیقی سعی کرد از در همراهی وارد بشه:
-خدا سایه‌اشون رو بالای سرتون نگه داره عزیزدلم. شماره اتاق رو بیزحمت قرار بود بگید.
خانم پورعماد هم خوشحال گفت:
-آره وایی یادم رفت. شدیدا خیلی فراموشکار شدم.
و رو به من گفت:

-اتاق هفتاد و دو. البته…
و با تن صدای آرومی گفت:
-یک نفر می‌تونه داخل بشه. ده دقیقه هم فرصت داری عزیزم.
مشکوک به الهه و بعد به خانم پورعماد نگاه کردم و با ترس پرسیدم:
-برای چی؟
خانم پورعماد هم با لبخند مهربونی گفت:
-برادرت بهت نگفته؟
بی اختیار، تپش قلبم بیشتر و نگران گفتم:
-نه. مگه چیشده؟
لبخند خانم پورعماد از بین رفت و خواست حرفی بزنه که الهه سریعا گفت:
-گلبو جان فرصت برای حرف زدن زیاده. برو عزیزم.
و در حالی که من رو به سمت اتاق مورد نظر می‌کشوند رو به خانم پورعماد گفت:
-خیلی ممنونم خانم پورعماد، زحمت کشیدید. من باز هم می‌رسم خدمتتون.
خانم پورعماد هم با مکث اما لبخندی زورکی جواب داد:
-خواهش می‌کنم خوشحال می‌شم.
به اتاق موردنظر که رسیدیم، به پلاک طلایی رنگ شماره “72” نگاه کردم.
در چوبی بود و هیچگونه شیشه‌ای روی در نصب نشده بود تا بشه مریض رو از داخلش دید زد.
به دستگیره فلزی اما طلایی رنگ همرنگ پلاک خیره شدم.
درست مثل کسی که قدرت لامسه‌اش رو از دست داده باشه هیچجوره قادر به لمس دستگیره نبودم.
نگاه نگرانی به الهه که جنس نگاهش درست مثل خود من بود انداختم که لبخند مهربونی روی لبش نشوند و آروم گفت:
-برو تو عزیزم. بهناز هم که بیاد نمی‌ذارم بیاد تو. من همینجا منتظر می‌مونم.
و در رو برام باز کرد.
به محض باز شدن در، تقریبا به فاصله دو متر، پرده پزشکی‌ای به چشمم خورد که با دیدن انتهای تخت، متوجه وجود تخت پشت پرده شدم.
من تا اینجا رو اومده بودم اما از بعدش، دیگه نمی‌تونستم.
احساس ترسی بیش از اندازه، اعصابم رو بهم می‌ریخت.
الهه منتظر بود تا با وارد شدنم به اتاق، در رو ببنده.
به خاطر حالش و این که هنوز هم فکر می‌کردم درد زایمان رو داره در صورتی که نداشت، معطلش نکردم و قدم های بی حسم رو به داخل اتاق کشوندم.
آره بوی مامانم می‌اومد.
یه بوی همیشگی که همیشه از بقیه مادر ها قابل تشخیص بود.
هرقدمی که بر می‌داشتم، صدای نفس هاش بیشتر به گوشم می‌خورد.
کنجکاو از دیدنش، به قدم هام سرعت بخشیدم و از پرده هم عبور کردم که با دیدن شخصی که روی تخت خوابیده، سردردی ناگهانی به سراغم اومد و احساس ضعف، باعث شد تا خودم رو به زور، روی مبل کنار تخت رها کنم.
این امکان نداشت…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت دانیار_با این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *