خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت شصتو نه

رمان بهار/پارت شصتو نه

 

پگاه خواب بود که از خونه زدم بیرون.
برای من یک دقیقه هم یک دقیقه بود و نمیتونستم وقت رو تلف بکنم خصوصا که احتمال داشت آرتین هرلحظه سرکله اش پیدا بشه و خب من اصلا نمیخواستم زمانی که اون برمیگرده توی خونه اش باشم.
قدم زنان تو پیاده رو به راه افتادم.نه اون سرمای استخون سوز مهم بود نه اون گرمای تیزی که هرازگاهی از پشت ابرها صورتارو نشونه میرفت.
باید تمام اون چندتا آدرس رو بررسی میکردم و میسنجدم که ببینم کدوم یکی مناسب.
این وسط تلفم همراهم شده بود قوز بالای قوز.مدام شارژ خالی میکرد و من باید اون رو باپاورپانک اوراقی تر از گوشی بهش جون میدادم بلکه یکم بیشتر دووم بیاره و خاموش نشه.
با ماژیک قرمز دور اولین شماره خط کشیدم و حین راه رفتن بهش زنگ زدم.
چندبوق خورد تا بالاخره جواب داد:

“سلام.احمدوند هستم دیروز باهاتون تماس گرفتم گفتید همخونه میخواین”

“بله بله.یادم”

“میتونم الان ببینمتون؟!”

” من الان آرایشگاه هستم دو سه ساعت کارم طول میکشه خودم بهت پبام میدم که کی بیای ”

“باشه ممنون منتظرتونم”

تماس رو قطع کردم و به دومین شماره زنگ زدم.در مورد قبلی ها همینقدر میدونستم که چندتا دخترن ویکی از هم اتاقی هاشون رفته و حالا میخوان براش جایگزین پیدا بکنن در مورد این یکی اما هیچی نمیدونستم.
خسته از راه رفتن پریدم اونور جوب و رو صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم.
دوسه بار تماس گرفتم تا بالاخره جواب داد.
یارو مرد بود وصدای لشی داشت.
پرسیدم:

“سلام. آقای زرنگار؟ ”

با صدای توگلوی نامفهومی جواب داد:

“هووووم…خودمم ”

“شما یه سوئیت گذاشته بودین برای اجاره میخواستم آدرس و قیمت رو بپرسم”

این گزینه توهمون دقایق اول برای من منتفی شد.
کاملا مشخص بود طرف معتاد و بدتر اینکه آدرسی که اون داد ته ته ته تهرون بود! جایی که فکر کنم اراذل هم نمی نشستن!
چندجای دیگه هم سرزدم و شرایط رو سنجیدم.
پیدا کردن همچین مکانی تو نصف روز اونقدر سخت بود که نمیشد فکرش رو کرد..یا خونه ها گرون بودن یا شرایط بد بود یاهم خود طرف مشکل اخلاقی داشت.
خودمو تو بدترین شرایط ممکن دیدم.
یه بی خانمان واقعی وسط یه شهر درندشت و بزرگ بدون هیچ یارو یاوری…
مچ پاهام به خاطر پیاده روی های طولانی درد گرفته بود.یه آب معدنی خریدم و نشستم رو نیمکت پارکی که همون حوالی بود.
سرم رو به عقب تکیه دادم و چشم دوختم به آسمون…
با اینکه یه امیدواری نسبتا خوشبینانه نسبت به این ماجرا داشتم اما از طرفی نمیخواستم خودم رو گول بزنم.
قطعا پیدا کردن مکان مورد نظر من نه یکی دو روز بلکه نیاز به چندین و چندروز و یاحای چندین ماه تفحص و جستجو داشت.
الکی که نبود.مگر اینکه شانسم خیلی یهویی شکوفا بشه….تلفتم که ویبره خورد چسم از آسمون برداشتم و فورا پیامک رو باز کردم.
همون دختری بود که بهش زنگ زدم.
برام ادرس فرستاد و گفت برم پیشش.
بی معطلی کیفم رو برداشتم و دویدم سمت خیابون.
یه تاکسی دربست گرفتم تا هرچه سریعتر قبل از اینکه این فرصت رو از دست بدم خودم برسونم بهش.
تو اون وانفسا تلفنم مدام زنگ میخورد و چوم شارژ خالی میکرد مدام خاموش و روشن میشد.
رفته بود رو اعصابم چون بهش نیاز داشتم.
انگار درسرها همیشه باهم سراغ آدم میومدن.
کاش از اول زود به دانشگاه مراجعه میکردم تا حالا اینجوری آوره نباشم.
یا کاش لااقل خام مهرداد نمیشدم و درخواست خوابگاه میدادم و از فکر زندگی تو خونه ی اونا بیرون میومدم.
تلفنم دوباره و برای چندمین بار زنگ خورد.اینبار قبل از خاموش شدن جواب دادم:

“الو…”

“برای چی هی گوشیتو خاموش روشن میکنی”

اون صدای گله مند آشنا بود اما من نمیشناختم.یکم فکر کردم و پرسیدم:

“شما ؟! ”

“نیما م. آدرس بده وسایلتو برات بیارم”

دستمو آروم به صورتم زدم.وای که من فقط همینو کم داشتم.سکوتم اونقدر طولانی شد که خودش گفت:

“الوووو…چرا جواب نمیدی؟بیارم همون آدرس قبلی؟”

خیلی سریع ودستپاچه گفتم:

” نه نه…بهتون آدرس میدم یعنی پیامکش میکنم”

“باشه…فقط زود چون من خیلی کار دارم؛”

“باشه”

مجبور شدم آدرس همون کوچه ی که قرار داشتم رو براش پیامک کنم.
دردسرای من انگار افتاده بودن تو سراشیبی…
هی قِل میخوردن و میفتادن سمتم.
ده دقیقه بعد رسیدم جایی که بهم آدرس دادن.
پیاده شدم و نگاهی به سردر آرایشگاه انداختم.
گفته بود همونجا جلوی درآرایشگاه منتظرم می مونه و من اونجا فقط یه دختر دیدم که ازشدت جلفی بیشتر به روسپی ها میخورد!
یه ساپورت رنگ پا پوشیده بود که به زور تا یکم زیر رون پاش پایین میومد و به خاطر رنگش یه نوع خطای دید ایجاد میکرد.طوری که انگار هیچی نپوشیده بود.

لباس تنش هم یه بلوز چارخونه ی کوتاه بود که یه تیشرت سفید نازک زیرش پوشیده بود و خط سینه اش هم کاملا مشخص بود.
آرایش جلف و تتوهای فراوونش هم که دیگه ماشالله داشت…
به سمتش رفتم و گفتم؛

-سلام.مهسا خانم !؟

 

از لب جوب پریدم اونور و بهش نزدیک شدم.
تاحالا ندیدم یه دختر اینقدر روی بدنش تتو و خالکوبی داشته باشه.
آستینهای لباسش تنش تا آرنج بود و روی دستهاش انواع و اقسام طرحهای خالکوبی به چشم میومد.
اشاره ای به ساعت مچی سفیدرنگ روی دستش کرد و گفت:

-زودتر از اینا منتظرت بودم!

اونقدر رو صورتش پیرسینگ داشت که آدم ناخواسته فکر میکرد پیچ و مهره کاری شده.از لبش گرفته تا گوشه ی ابروش و نافش که مشخص بودن وخیلی جاهای دیگه!
دستمو روی بند کیفم گذاشتم و گفتم:

-ببخشید.تو ترافیک گیر کردم.

با آدامس توی دهنش یه بادکنک درست کرد و با لحن لوتی گونه ای گفت:

-خب مشکلی نی…شرایطو واست میگم حالا دیگه خود دانی ..ما چهارنفریم واسه سوئیتی که اونجاییم رهن نفری 6 تومن سُرفیدیم…حالا این ریفیق ما خودش رفته پیش بوی فرندش دیگه نمیاد پیش ما اگه هستی و میخوای باشی باید دنگی سهمت رو بدی…6 تومن رهن واسه اجاره هم بایدماهی …

حرفش تموم نشده بود که تلفن من دوباره شروع کرد زنگ زدن.با لبخند دستپاچه نگاهی نگاهی گوشی انداختم و بعد سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

-ببخشید من جواب اینو بدم

یکم ازش فاصله گرفتم و دوباره اون شماره ی ناشناس رو که حالا دیگه البته میدونستم شماره ی نیما هست رو نگاه انداختم. یادم باشه از این بعد خودم رو هم جا گذاشتم زنگ نزنم به مامان….
اصلا من نمیدونم این نیما چی میخواد هی هرچندوقت یه بار پا میشه میاد تهرون !؟تماس رو وصل کردم و خواستم بگم الو که دوباره گوشی خاموش شد.
آخه که چقدر دلم هوس کرده بود محکم بزنمش به دیوار تا هر تیکه اش یه جا پرت بشه و من از دستش خلاص بشم اما…
تو این شرایط و با این قیمتهای نجومی فکر کنم توان هرکاری رو داشتم بجز خرید یه تلفن همراه.
دیگه تلاشی برای روشن کردنش نکردم.
دوباره برگشتم سمت اون دختر و گفتم:

-بیخشید…یه تماس مهم بود

چشمامشو ریز کرد.هندزفریشو از گوشش بیرون آورد و درحالی که آدامس میجوید و هرازگاهی باهاش بادکنکهای بزرگ درست میکرد و با ترکوندنشون به خودش حال میداد گفت:

-اسم فامیلیت چی بود!؟

-بهار احمدوند…

سرش رو به نشانه ی فهم تکون داد و گفت:

-خب.داشتم چی میگفتم آهان.باید 6 تومن رهن بدی ماهی هم دویست هم اجاره

شرایط نسبتا خوبی بود.یعنی من از پسش برمیومدم.از پولهایی که مهرداد بهم داده بود 7تومنی داشتم.میتونستم 6تومن رو برای رهن بدم و دویست تومن اجاره رو هم بدم ..

تو فکر بودم که پرسید:

-خب نظرت چیه؟ میخوای نمیخوای؟

از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-باید ببینمش…

پاکت سیگارشو از جیبش بیرون آورد و یه نخ بیرون کشید و گذاشت ما بین لبهای بادکرده اش و بعداز روشن کردنش گفت:

-مشکلی نی….میریم میبینیم…وقتشو داری؟

قبل ار اینکه بخوام جوابش رو بدم اول صدای بسته شدن در ماشین به گوشم رسید و بعدهم صدای نیما:

-بهار…

فورا سرمو به سمتش چرخوندم.اصلا فکرش رو نمیکردم که به این زودی سرو کله اش پیدا بشه.دوباره از دختره عذرخواهی کردم و به سمت نیما رفتم.
نسبت به آخرین باری که دیدمش یکم برنش پرتر شده بود.حتی دیگه ته ریش هم نداشت.
آخرین باری که من دیدمش هم سیگار میکشید و هم بدنش لاغرتر شده بود و هم یه ته ریش مردونه داشت.
دستاشو توی جیبهاش فرو برد و قدم زنان اومد سمتم.
با اینکه ازش خوشم نمیومد اما یه جورایی هم نوع نگاه ها و ابهت تو صورتش آدمو معذب و دستپاچه میکرد.
چشم تو چشم که شدیم گفت:

-سلام بلد نیستی!؟

با صورتی عبوس گفتم:

-سلام!

چشمشو از روی صورتم برداشت و نگاهی به دختری که پشت سرم ایستاده بود انداخت.
اخم کمرنگی مابین دو ابروش نشست.
طابکارانه پرسید:

-چرا زنگ میزنم گوشیتو خاموش میکنی!؟

یه جورای طلبکار حرف میزد انگار من نوکرشم.
البته اونا خانوادگی همیشه طلبکار بودن.
گرچه مجبور نبودم جوابش رو بدم اما گوشی توی دستم رو پیش روش گرفتم و گفتم:

-خراب!

نگاهی به گوشی توی دستم که حتی با تعمیر هم درست بشو نبود انداخت و طعنه زنان گفت:

– دختره رفیقت!؟

ظاهر دختره اونقدر جلف بود و حرکاتش اونقدر زننده که اصلا دوست نداشتم بگم دوستم و البته هم نبود.
راست قضیه رو گذاشتم کف دستش و گفتم:

-خوابگاه بهم ندادن…دوست دارم مستقل باشم.آگهی داده بودن برای همخونه حالا میخوام برم ببینم شرایطش مناسب یا…

وسط حرفهام گفت:

-یه نگاه به سروشکلش بنداز! بنظرت همخونه شدن باهمچین آدمی کار درستیه!؟

-من معمولا با ظاهر آدما مشکل ندارم

خب ظاهرا حالا قصد داشت نقش معلم اخلاق رو هم برای من بازی بکنه.
دختره از پشت سر بهمون نزدیک شد و گفت:

-من عجله دارم نمیتونم معطل بمونم مادمازل…وسیله داری!؟

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-نه.باتاکسی میریم

نیما دستاشو از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت:

-من ماشین دارم سواربشین میرسونمتون!

خیلی سریع گفتم:

-نه نیازی نیست خودمو

نه دار پرسید:

-یه خونه به هر قیمتی آره!؟

-شاید اونا اشتباه بکنن!

سرشو کلافه تکون داد و گفت:

-بس کن بابا اه…حالا خوبه کور و کر نبودی…دختره خرزگی از سرتاپاش می بارید.وقتی داشتم باهاش حرف میزدم ده بار بهم‌چشمک زد….

دلخور و دلگیر و مایوس سرمو برگروندم و سمت و سوی دیگه ای رو نگاه کردم. من وقت کم داشتم و به زودی قرار بود آرتین برگرده.
اون چه میدونست….چه میدونست!

 

برخلاف میلم سوار ماشین نیما شدم.
من اومدن اون رو از چشم مامان می دیدم.تقصیر مامان بود که اون الان اینجاست.تفصیر اون که نیما الان میدونه من دربدر خونه ام…گوشی موبایلم شکسته و خراب…و اونقدر ناچارم که بی توجه به شناخت شخصیت یه دختر قصد دارم باهاشون همخونه بشم.
اینکه نیما تو عرض چند ساعت از همه چیز من باخبر شده کلافه کننده بود.واقعا کلافه کننده و ناراحت کننده بود.
تلفنش زنگ خورد.گوشی موبایلش رو برداشت و نگاهی به صفحه اش انداخت و وقتی فهمید رویاست فورا جواب داد و گفت:

” جونم …..آره تهرونم……نه بابا کارای گمرک که به این زودیا حل و فصل نمیشه…..جایی ام الان…نه ناهار کجا بود….میخورم….تو کجایی؟ خونه….پیش کی؟؟ گندم؟ دوست جدیدته؟نمیشناسم….نه نمیشناسم….باشه باشه حالا بعدا صحبت میکنیم”

تماس رو قطع کرد و موبایلش رو گذاشت پایین.از گوشه چشم نگاهش کردم.
پس همچنان کشته مرده ی رویا جونش بود.
آینه رو تنظیم کرد تا بتونه صورت و چهره ی دختره رو که پشت نشسته بود و با گوشیش چت میکرد ببینه و بعد پرسید:

-شما چندنفرین تو خونه!؟

دختره بدون اینکه سرش رو بالا بگیره جواب داد:

-چهارنفر بودیم یکیمون رفت

نیما دوباره پرسید:

-دانشجویین!؟

ابروهای تتو شده اش رو بالا انداخت و بعداز ترکوندن بادکنک آدامسش گفت:

-نوووچ! بپیچین سمت راست…

نیما پیچید توی یه کوچه و باز باحساست پرسید:

-میتونم بپرسم شغلتون چیه؟ هر سه نفرتون…

دختره که من اصلا دیدی بهش نداشتم با صدای پر عشوه اش که به طرز چندش آوری مدام سعی میکرد ناز و ادای زیادی قاطیش بکنه و کلمات رو کشدار ادا بکنه گفت:

-بله عزیزم میتونی بپرسی.. من آرایشگرم. یکی دیگه مون بازاریاب و نتورکیه…یکی دیگه هم….

خیلی یهویی موردی که داشت راجع بهش حرف میزد رو ادامه نداد و گفت:

-نگهدار نگهدار….همینجاست….

نیما ماشین رو نگه داشت و پیاده شدیم.خونه بدجایی نبود.حتی میتونم بگم محله ی خیلی با صفا و آرومی بود.
جلوتر از ما رفت سمت خونه و بعد دستشو دراز کرد و گفت:

-اینه! کوچیک ولی خوبه.سه واحد.واحد سوم واسه ماش

مشخص بود خیلی کوچیک ولی محله اش خوب بود نسبت به دانشگاه و کلینیک هم راه خیلی طول و درازی نداشت.
دسته کلیدشو از داحل کیفش بیرون آورد تا درو باز کنه اما همون موقع دوتا زن جوون که یکیشون چادری بود و اون یکی بدون چادر بدو بدو اومدن سمتمون. من و نیما با کمی تعجب نگاهشون کردیم.اونی که چادر سرش نبود و یه دختر جوون بود تنه زنان از کنار من رد شد و با گرفتن بازوی مهسا چرخوندش سمت خودش و تند تند و کوبنده گفت:

-وایسا ببینم هرزه …مگه من نگفتم دیگه حق نداری بیای مغازه ی شوهر من!؟چرا دست از سرش برنمیداری؟ هان؟

مهسا دستشو از تو دست زن بیرون کشید و گفت:

-برو بابا زنیکه…هرزه عمته کی آخه به شوهر کچل تو محل میده؟

-عه حالا شوهرمن شده کچل!؟ واسه چی شب و نصب شب وقت و بی وقت براش پیام میفرستی ؟؟ هان؟؟؟ واسه چی بهش پیامک میدی دلت براش تنگ شده؟

-برو بابا من کی پیامک دادم

زنه دو دستی مچ دست مهسارو محکم و سفت گرفت تا ازدستش فرار نکنه و بعد باصدای بلند گفت:

-خفه شو پدرسگ خودم پیاماتو دیدم…مگه دفعه قبل نگفتم اگه به شوهرم نزدیک بشی جرت میدم؟ واسه چی میخوای زندگیمو بهم بزنی؟ مگه نمیدونی من یه تا بچه کوچولو دارم؟؟حرومزاده ی لجن

مهسا که درتلاش بود تاهرجور شده خودشو از اون زن جوون بی نهایت عصبانی دور نگه دار گفت:

-گمشو بابا…به من چه که شوهرت میخاره…اون خودش به من زنگ میزنه

زن چادری هم رفت سمت مهسا.کیفش رو کوبوند تو سرش و گفت:

-میخوای زندگی خواهر منو بهم بزنی کثافت…با کل مردای محل رابطه دارین هرزه های عوضی حرومزاده های جنده…

جرو بحثشون بالا گرفت.هاج و واج نگاهشون کردم.افتاده بودن به جون هم و کارشون رسید به گیس و گیس کشی.خواستم جلو برم تا ازهم جداشون کنم اما نیما از پشت دستمو گرفت و کشوندم عقب.سرمو به سمتش برگردوندم و نگاهش کردم.
اخم کرد و گفت:

-بیا بریم بابا با این خونه انتخاب کردنت…بیا سوارشو…جندگی از سرو شکل دختره میباره…

درحالی سوار ماشین شدم که چشمم همچنان پشت سرو نگاه میکرد.
رفته رفته دعواشون رسید به جیغ و داد بزن و بکش….
کم کم مردم دورشون جمع شدن.همه چیز خراب شد.تف به این شانس.
سرمو برگردوندم و گفتم:

-ماشینو نگه دار…شاید اون دوتا زن اشتباه کنن

از گوشه چشم یه نگاه معنی دار بهم انداخت و گفت:

-میخوای بری همخونه ی سه تا هرزه بشی!؟مگه کور بودی ندیدی میگف با شوهر زن رابطه داشت؟ هان ؟

نمیدونستم داشتم خودم رو گول میزدم یا اونو…نه اسمش فریب دادن نبود.
اسمش تقلا بود.
تقلا برای پیدا کردن یه خونه…
گرچه لحنش دوباره بهم برخورده بود اما نتونستم ساکت بمونم:

-من‌باید یه خونه پیدا کنم!؟

طع

 

من وقت کم داشتم و به زودی قرار بود آرتین برگرده.
اون چه میدونست….چه میدونست نداشتن خونه یعنی چی!؟
چی میدونست اضطراب بی سرپناهی یعنی چی؟
اضطراب نداشتن جایی که شب با خیال راحت اونجا سرتو بزاری رو بالش و بخوابی!
به برگشتن هم که نمیتونستم فکر کنم.چطور میشد تو چشمای مهرداد نگاه کرد!؟ مهردادی که خودش هم اشتباهش رو پذیرفت و دیگه سمتم نیومد.
باید چیکار میکردم!؟ چقدر از این سوال خسته بودم…هربار که با خودم به این مرحله می رسیدم روانم بهم می ریخت.
حالا باید چیکار میکردم.تنها شانسم رو هم این جاندار مزاحم بهم زد.
دلخور و دلگیر گفتم:

-من باید می موندم.امکان اشتباه شدن …

قبل از تموم شدن حرفم صداشو بالا برد و گفت:

-هیچ معلوم هست چیمیگی؟ پا شدی با یه جنده راه اقتادی تو شهر که چی؟ که دنبال خونه ای ؟ از سرو ریخت یارو نمیفهمی چیکارس؟ این به پشه ی نر هم شماره میداد بعد میگی شاید اشتباه پیش اومده!؟

دستامو مشت کردمو سرمو به سمتش برگردوندم و با لحن تندی گفتم:

-آفا نیما شما عادتونه همیشه همه رو قضاوت میکنید آره ؟؟ با چند تا تتو پیرسینگ لب و ابرو و بینی فهمیدین طرف هرزه پولیه آره !؟

احساسم بهم خبر داد دارم کم کم کفریش میکنم.یه نفس پد حرص کشید.نفسی که قفسه ی سینه اش باهاش به وضوح بالا و پایین شد.بعداز اون دم بازدمِ از روی خشم گفت:

-بچه ای دیگه! بچه ای حالیت نیست تو این شهر خراب شده ی به هر کس و ناکسی نباید اعتماد کنی ..
چهارتا جنده جمع شدن دورهم یه خونه گرفتن از اول کوچه تا اخر کوچه به نرها یکی دو دست دادن بعد میگی قضاوت نکن؟؟ تو با این رفنارها و این فکرات داری منو مجاب میکنی زنگ بزنم به مادرت بگم پاشه بیاد اینجا دستتو بگیره برت گردونه همون شیراز…اینجا واسه تو فایده نداره …تو واسه اینجا هنوز خیلی کم تجربه و نادونی

حس کردم با حرفهای کوبنده اش فشارم افتاده.یکی عین همین حرفهارو به خودش میزد دچار چه حس و حالی میشد؟
خونم به جوش اومد.دیگه سعی نکردم عصبانیتم رو پنهان کنم و با همون حالت عصبانی آشکار گفتم:

-تو اصلا حواست هست چی میگی؟؟ آره من بچه ام…ولی این زندگی من و فقط یه خودم مربوط نه به پسر عمویی که سال به سال هم نمیبینمش…نه پسر ،عمویی که تو خوشی و ناخوشی زندگیمون هیچ خبری ازش نبود…از هیچ کدومتون هیچ خبری نبود.. وقتی پدرم ورشکست شد کجا بودین؟ وقتی خونه مون رو فروختیم و آوره خونه داییم شدیم کجا بودین؟وقتی پدرم افتاد زندان کجا بودین؟ وقتی سکته کرد کجا بودین…وقتی برای پول بیمارستان و عملش النگوی مامانمو فروختم کجا بودین؟ وقتی از دوستم قرض گرفتم تا بسطامونو نندازن تو کوچه کجا بودین؟؟
میبینی….نه تو نه هیچکس دیگه ای از فک و فامیل تو زندگی ما نقشی نداشتم پس لازم نیست الان هم برای رندگی من تصمیم بگیری…

عمق ناراحتی من اونقدر زیاد بود که به نفس نفس افتادم.
اون خودش هم ساکت شد.آرنجمو رو لبه پنجره گذاشتم و ناختمو جویدم و عصبی چشم دوختم به بیرون.
واقعا اون‌چه میدونست نداری و دربدری یعنی چی؟
دختر باشی و تو این دنیای بی رحم با این همه مشکل دست و پنجه نرم بکنی؟ کی میتونست درک بکنه!؟
سکوت کرده بود.جز سکوت چی داشت بگه اخه!؟
همه ی ما میدونستیم خانواده ی عموی من از نظر مالی غرق در پول و رفاه بودن و هستن.
همین خود اقا نیمای همه چی دانی که میخواست واسه من تعیین تکلیف بکنه..همین نیما خودش ماشین زیر پاش کم کم یه میلیارد می ارزید جه برسه به دارایی هاش..ولی هیچوقت کمک نکرد.هیچوقت.
حالا اومده اینجا و دم از بی تجربگی من میزنه…هه!
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ساعت دو بود و من چهار باید میرفتم مطب.از اینجا به خونه رفتن و از خونه به مطب رفتن بیشتراز تایمی که من زمان داشتم طول میکشید.
مچ دستمو پایین آوردم و بدون اینکه به نیما نگاه کنم گفتم:

-همینجا پیاده میشم.

برخلاف انتظارم نه تنها ماشین رو نگه نداشت بلکه همچنان به رانندگیش ادامه داد و گفت:

-میریم یه چیزی میخوریم بعد برو !

از حس دلسوزی و ترحم به حدی بیزار بودم که اگه حس میکردم یه نفر نسبت بهم اون حس رو داره دیگه برای یک لحظه هم نمیتونستم تحملش بکنم.چیزی که الان عقلم میگفت داره رخ میده !
نیما اصلا با من خوب نبود.
نیما هیچوقت بامن خوب نبود حالا چیشده که تصمیم گرفته ناهارشو با من بخوره!؟
صورتم کاملا ناخواسته عبوس و خشمگین شد.دوباره گفتم:

-ممنون ولی من همینجا پیاده میشم…

از کنج چشم نگاهی خصمانه بهم انداخت و گفت:

-میگم میریم ناهار میخوریم اول بگو چشم!

دسته کیفم رو تو مشت جمع کردم و گفتم:

-ممنون من گشنه ام نیست.من همینجا پیاده میشم! همینجا…

اونقدر اصرار کردم تا بالاخره ماشین رو توی یه خیابون نگه داشت.
وقت رو تلف نکردم و فورا پیاده شدم و تو همون خیابون با قدم های سریع به راه افتادم.
چون خیابون دو طرفش پر از درخت بود، زمین پر بو

تو همون خیابون با قدم های سریع به راه افتادم.
چون خیابون دو طرفش پر از درخت بود زمین پر بود از برگهای زد و سبز و خشکی که زیر پا خش خش صدا میدادن….
صداصون عین دل من بود.یه دل پر از هزاران اتفاق با دروسرای خاص خودشون!
دستامو تو جیبهای مانتوم فرو بردم و با سرخمیده خیره به زمین زمزمه کنان باخودم گفتم:

“لعنتی…به من میگه بچه!؟ یه عمر تو رفاه بوده و ککش از درهم برهمی اوضاع ما نگزیده و حالا به من توهین میکنه…قضاوتم میکنه و میخواد تعیین تکلیف هم بکنه…هه…من بچه ام!؟ چطور به خودش اجازه میده اینجوری باهام صحبت بکنه؟ اون به جدا….چطور میتونه انقدر راحت قضاوتم بکنه!؟ اون نه از صبح من خبر داشت و نه از شبم…پس چرا؟ چرا هرچی دلش میخواست به زبون میاورد؟! ”

نفس عمیقی کشیدم وبا بالا گرفتن سرم نگاهی بی دقت به دوردست انداختم.وقتی به مادرم میگم نیازی نیست هربار که چیزی احتیاج دارم فورا بره سراغ نیما واسه همچین چیزاییه!
پسره ی لعنتی گستاخ هرچی از دهنش دراومد بهم گفت.
یکی نبود بهش بگه آخه تو که آدم شناسی چطوریاس که هنوز نفهمیدی زنت تا حالا ده بار بیشتر بهت خیانت کرده!؟
اونقدر عصبی بودم که متوجه نشدم داره پشت سر با ماشین دنبالم میاد.
بوق زد و من تازه اون زمان بود که فهمیدم پشت سرم هست با این حال توجهی نکردم و همچنان به راه رفتن و دور شدن ادامه دادم.
ماشین رو نگه داشت و بعداز اینکه پیاده شد اومد سمتم و گفت:

-وایسا بهار…با توام…وایسا میگم…

سرعت قدمهام رو بیشتر کردم و طعنه زنان گفتم:

-لطفا دنبالم نیا.زشته تو خیابون دنبال یه بچه باشی

بیخیال نشد و همونطور که تعقیبم میکرد و پشت سرم راه میومد تو جواب حرفهای معنی دارم گفت:

-تیکه میپرونی!؟؟ باشه بپرون ولی بیا سوارشو…باتوام بهار….هوووی….

کثافت به من میگفت هوووی! هوی خودتی و اون زن چندش تر از خودت.از پشت دستمو گرفت و با عصبانیت چرخودندم سمت خودش.
اینکارش باعث شد تعادلم رو از دست بدم و بیفتم تو آغوشش. دوتا مچ دستم رو گرفته بود سفت نگه ام داشته بود که یه وقت در نرم.
گویا آقا دزد گرفته بودن!
از برخورد تنم با تنش حس نفرت و انزجار بهم دست داد.فورا عقب رفتم و گفتم:

-میشه دست از سرم برداری!؟ میشه !؟

مچ دستم رو آهسته رها کرد و گفت:

– میشه !اگه به حرفم گوش کنی!

دست به سینه پوزخندی زدم و گفتم:

-برای اینکه از شرت خلاص بشم و دیگه مجبور به دیدن روی نحثت نباشم باشه بگو…گوش میکنم.امرتو بگو…

پورخندی زد و گفت:

-از وقتی اومدی تهرون بی تربیت و بی ادب و گستاخ شدی بهار خانم.قبلنا یه پخ میکردم دو متر نی مدیدی هوا…منو میدیدی از ترس به تته پته میفتی…الان شاخ شدی!؟؟

بیتفاوت و با کشیدن صدام گفتم:

-هرجور عشقت میکشه فکر کن آقای احمدوند!

کنج لبش باز به لبخند تلخندی بالا رفت.سرش یکم کج شد و گفت:

-حالا شدم آقای احمدوند!؟

با تحکم گفتم:

-آره.تو همیشه فقط پسرعمو بودی اما الان فقط آقای احمدوندی!

با پررویی و بدون اینکه کم بیاره گفت:

-خیلی به خودت فشار نیار شما هم از اول دختر عمو بودی و بس.حالا بیا برو سوارشو..بیا چون اگه منو بشناسی میدونی همچین یه نموره بی اعصابم متاسفانه دست بزن هم دارم

دندونامو روهم فشردم و پرسیدم:

-داری تهدید میکنی!؟

-نه دارم با زبون خوش میگم بیا سوار شو…اینکه تو در مقابل حرف خوش مقاومت میکنی به من ربطی نداره…بیا برو سوارشو…

نفس عمیقس کشیدم و سکوت کردم.وقت همینجوری داشت میگذاشت و من تو خیابون داشتم با آدمی مثل اون یکی بدو میکردم.
باید به این بگو مگو ها خاتمه میدادم پس از کنارش رد شدم و به سمت ماشینش رفتم آخه ظاهرا این ماجرا تموم نمیشد مگر به این روش….
درو باز کردم و سوار شدم به فاصله ی چند لحظه بعد اون هم اومد و سوار شد.
چیزی نگفتم و حتی سرمو به سمت دیگه ای برگردوندم تا باهاش چشم تو چشم نشم.
خودش بود که دوباره به حرف اومد و گفت:

-قید همخونه شدن با آدمایی که نمیدونی چی هستن و چیکارن رو بزن….تا ابان کجا بودی!؟ از این به بعدهم همونجا بمون تا وقتی که بهت خوابگاه بدن! بیخودی هم باخودت نگو من اون موقعیت رو واست بهم زدم. طرف ده بار تو ماشین به خودم چشمک زد حالا دیگه باید خیلی احمق باشی اگه بخوای تصور کنی فاز و نول طرف سالم!

سرمو با غیظ به سمتش برگردوندم و گفتم:

-من احمقم !؟

نیم نگاهی بهم انداخت و با کنایه پرسید:

-نیستی!؟ دارم بهت میگم طرف ده بار بهم چشمک زد و حرکات چندش نشون داد که من شماره ازش بگیرم. دوتا زن هم که جلوی خودت پته شو ریختن رو آب بعد تو همچنان مطمئنی احتمالا اشتباهی پیش اومده!

لبهامو ازهم باز کردم و گفتم:

-من….

منتظر موند ببینه من چی میخوام بگم اما …اما ادامه ندادم.
نه! منم میدونستم اون دختر مشکل داره اما چاره ای نداشتم.
اگه آرتین فردا برمیگشت باید

 

نگاهی بی میل و بی تفاوت به منوی توی دستم انداختم.
پیدا نکردن خونه دپرسم کرده بود و یه جورایی از اشتها افتاده بودم.
بیخود و بی حوصله منوی چند صفحه ای رو ورق میزدم و خودم نمیدونم دقیقا این چندمینباری بود که داشتم اینکارو انجام میدادم!

-کتاب چند جلدی جنگ و صلح تولستوی که نیست هی ورق میزنی…دنبال چی هستی!؟ انتخاب کن دیگه !

حرفهای نیما منو به خودم آورد.بار دیگه ساعت مچیم رو نگاه کردم و بعد مِنو رو کنار گذاشتم و گفتم:

-فرقی نداره…خودت یه چیزی سفارش بده!

دست راستمو زیر چونه ام گذاشتم و به نقطه ی نامشخصی خیره شدم. وحشت اینوداشتم که وقتی رفتم خونه آرتین رو اونجا ببینم یا اینکه پگاه بهم خبر بده که اون قراره بیاد.
حضور گارسون و آوردن غذاها و چیدنشون روی میز من رو دوباره از خیال بیرون کشید.
قاشق رو برداشتم که همون موقع نیما گفت:

-چندتا آپارتمان دارم اینجا که مستاجر دارن….یکیشون فقط چند ماه دیگه قرار داد داره…پول دوماه اجاره اخیرشو ازش نمیگرم که زودتر از موعود تخلیه بکنه تا تو بتونی بری اونجا…نا اون موقع همونجایی که هستی بمون!

سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم.اون اگه تو تهران هزاران خونه ی خالی هم داشته باشه باز من به خودم اجازه نمیدادم مدیونش بشم برای همین بدون ذره ای فکر کردن گفتم:

-هرگز همچین کاری نکن آقای نیما احمدوند ..من هیچوفت قبول نمیکنم.هیچوقت….

عبوس و جدی پرسید:

-با کی داری لج میکنی؟ با من یا خودت!؟

خیلی صریح و بی خجالت گفتم:

-با کسی لج نمیکنم.نمیخوام مدیون تو بشم.بعدشم من فکر نمیکنم کار خیلی عاقلانه ای باشه…منظورم همچین پیشنهادیه اونم بدون مشورت با خانمت!

صراحت من با ذائقه ی اون مغایرت داشت.کاملا مشخص بود از این نحوه ی حرف زدن من اصلا خوشش نمیومده.
و برای من این موضوع ذره ای اهمیت نداشت.
اون هیچوقت تو زندگی ما حضور نداشت الان هم نداشته باشه مثل گذشته….
چشماش رو ریز کرد و پرسید:

-با این حرفها میخوای چی رو برسونی آره؟ اصلا تو با کی در لجی؟ هان ؟ عین بی خانمانها حاضری حتی با چندتا هرزه ی پولی همخونه بشی ولی…

پریدم وسط حرفش و گقتم:

-پسر عمو…من بی خانمان نیستم.من فقط دلم میخواست یه جای مستقل داشته باشم خب حالا که جور نشده مشکلی نیست.بازم میگردم تا یه روز پیدا کنم. حالا بگو توضیحی هست که بخوای از طرف من بشنویش؟

پوزخندی زد و گفت:

-نه…وقتی یه آدم لجوج و یه دنده میخواد بره ته چاه باید از سر راهش کنار بری تا با کله بره تو سیاهی.پس برو…

نگاه اخم الودم رو ازش گرفتم و به غذاخوردنم ادامه دادم.اگه کسی که قراره من رو از افتادن تو چاه نجات بده اون باشه ترجیح میدم همون بیفتم توی چاه.
در سکوت به غذا خوردن ادامه دادم.
امیدوار بودم زودتر از شرش خلاص بشم.
من نمیخواستم اون از شرایطم باخبر بشه و تمام اینها به لطف مامان بود.
بعداز خوردن ناهار هردو از رستوران اومدیم بیرون.
یکم از تندی رفتارم پشیمون بودم. حس میکردم زیادی تند رفتم و شدم اون دختر پروری بی ادی….نه پرروی با ادب!
گستاخی من خودم رو این وسط دلگیر کرده بود.
پله هارو دوشادوش هم اومدیم پایین.
دستهامو تو جیب مانتوم فرو بردم و وقتی پامونو از آخرین پله پایین گذاشتیم رو به روش ایستادم و درحالی که سعی داشتم هرجایی غیر از صورت اون رو نگاه کنم گفتم:

-ببخشید…من…من نمیخواستم با تندی باهات رفتار کنم….اگه حرفی زدم که ناراحت شدی بابتش عذر میخوام!

برخلاف من که مدام نگاهم از چشمای اون درگریز بود صاف تو چشمهام نگاه کرد و بعد گفت:

-مهم نی! نادونا معمولن اول حرف میزنن بعد فکر میکنن!

تا اینو گفت چشم از زمین برداشتم و زل زدم تو چشمهاش.چقدر این بشر رو داشت.
دندون قروچه ای کردم و پرسیدم:

-با منی؟ من نادونم !؟

کنج لبش رو به بالا کج شد.آخرش زهر خودش رو ریخت و لفظی اومد تا منو ضایع بکنه.پشیمونم کرد از اون عذرخواهی!
بدون اینکه معذرت بخواد راه افتاد سمت ماشینش .
مچ دستم رو بالا آوردم و برای چندمین بار ساعت رو نگاه کردم.
دیگه وقتی نداشتم که بخوام برم خونه پیش پگاه .باید یه راست از همین جا راه میفتادم سمت کلینیک.
وقتی دید ایستادم و تکون نمیخورم گفت:

-بیا سواررشو…هرجا بخوای می رسونمت!

نه! دیگه نمیخواستم بیشتر از این اونو در جریان تمام این زندگی نکبتی خودم قرار بدم.نمیخواستم بدونه دارم کار میکنم و پی به زیر و بم زندگیم ببره.
سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه دیگه.مزاحم نمیشم.فقط اگه میشه وسایلم رو بهم بدین….

خوشبختانه اینبار اصرار نکرد.دستشو از روی دری که از قبل باز کرده بود برداشت و گفت:

-خیلی خب.حالا که خودت اینطور میخوای مشکلی نیست.

وسایلم رو از عقب ماشین برداشت و اومد سمتم.
یه ظرف کوچیک پلاستیکی بود که مامان گذاشته بودش توی پاکت کاغذی نما.
به سمتم گرفتش و گفت:

-خونه پیدا کردن قاع

ده و قانون داره…اینجوری نیست که بگردی تو مجازی ها و آگهی هارو ببینی و بعد بگی عه اره این خوب….باید بری بنگاه…یه جایی که اطمینان داشته باشی قراره آدم حسابی بهت معرفی کنن!

ظرف رو ازش گرفتم و گفتم:

-نصیحتهات یادم میونه!

قبل از اینکه بره از اونجایی که میدونستم مامان برام لواشک گذاشته در ظرف رو کنار زدم و با یه بسته لواشک بیرون آوردمو به سمتش گرفتم:

-میدم که ناهارتو تلافی کرده باشم! البته امیدوارم قیمتهاشون رو باهم نسنجی

پوزخندی زد و گفت:

-بگو میدم که مدیون نباشی

اون منظور منو خوب گرفته بود اما من جوابی ندادم.لواشک رو که ازم گرفت خداحافظی کردم و جهت مخالفش به راه افتادم….

 

نمیدونم چقدر ازم دور شده بود اما لازم دونستم یه چیزایی رو بهش یاداوری کنم.لازم بود ازش بخوام اتفاقهای امروز بین خودمون بمونه و حرفی به مادرم نزنه.
اگه اون میفهمید من اینجا دنبال خونه ام یا اگه میفهمید واسه دربدر نشدن میخواستم همخونه ی چندتا تن فروش بشم حتما بلند میشد میومد تهرون و منو هرجور شده باخودش میبرد.
به سمتش برگشتم و قبل از اینکه فاصله به فرسخ برسه دویدم سمتش و براش دست تکون دادم تا بایسته و نره.
خوشبختانه فقط ماشینش رو روشن کرده بود و به محض اینکه متوجه ام شد دوباره خاموشش کرد و منتظر موند تا من به سمتش برم.
شروع کردم دویدن و نفس زنان خودمو بهش رسوندم.
شیشه رو دید پایین و پرسید:

-چیزی جا گذاشتی!؟

نفسی تازه کردم و بعد گفتم:

-نه فقط…فقط اومدم که بگم…فقط…

من منم رو که دید سعی نکرد سوال پیچم کنه و اجازه داد تا ریلکس کنم و حرفمو راحت به زبون بیارم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد گفتم:

-نمیخوام مادرم چیزی راجع به اتفاقهای امروز بفهمه…پس لطفا راز نگه دار باش!

آرنجش دستش رو ،روی لبه ی پنجره گذاشت و گفت:

-ولی من فکر میکنم زن عمو باید یه چیزایی رو بدون!

نمیدونم داشت شوخی میکرد یا جدی این حرفها رو میزد اما اگه واقعا باخودش به این نتیجه می رسید که باید تمام پیشامدهای امروز رو با مادرم در مبون بزاره من حتما اسمشو از لیست آدمای زندگیم خط میزدم.
خیره نگاهش کردم و گفتم:

-این زندگی شخصی من و من نمیخوام دیوار حریم شخصیم موش داشته باشه!

یکم سرش رو پایین گرفت و تو زاویه ای که چشماش بالا میان و به نظر میرسه اون داره چیزی در ارتفاع رو نگاه میکنه، نظری بهم انداخت و گفت:

-من موشم !؟

-بهتر از واژه ی خبرچین…نیست!؟

سری به تاسف برام تکون داد و بعد گفت:

-من همچنان معتقدم تو از وقتی اومدی اینجا گستاخ و بی ادب شدی.و این از علائم بی جنبگیه!

به من گفت بی جنبه واصلا هم سعی نکرد این رو با طعنه و کنایه بزنه.صاف و مستقیم به زبونش آورد.
دستمو رو لبه ی کیفم گذاشتم و گفتم:

– درهرصورت من نمیخوام کسی چیزی بدونه! و منظورم از کسی خیلی هاست…همسرت خانوادت و خانواده ی من….

یه نفس عمیق کشید و از ملشین پیاده شد.یه لحظه ترس برم داشت و عقب رفتم.
پیاده شد و با مرتب کردن لباس تنش گفت:

-ببین… تو همچین یکم زیادی داری چرند میگی.خب!؟ راجب من چی فکر میکنی هوم!؟؟
موش خبرچین!؟ اسم منو تو گوشبت چی سیو کردی ها!؟
موش خبرچین!؟

سرمو تکون دادم و گفت:

-نه!

دستشو دراز کرد و گفت:

-نه!

-الان مشخص میشه!

اینو گفت و دست برد توی جیب شلوارش و گوشب موبایلش رو بیرون آورد.دچار اضطراب لحظه ای شدم. اونقدر که مدام با خودم توی ذهنم میپرسیدم چی گفتم؟ دقیقا چی گفتم که اینجوری دلخورش کرد!؟جلوی خودم شماره ی موبایلم رو گرفت و بعد مناظر موند تا من اونو از توی کیفم بیرون بیارم….
اما…اما من چطور میتونستم بی هیچ نگرانی ای اینکارو بکنم وقتی اسمشو به یه لفظ افتضاح ذخیره کردم.
هی تو جیبم زنگ میخورد جرات نداشتم بیرونش بیارم.
ابروهاش رو تکون داد و گفت:

-بیارش بیرون!

دستپاچه لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-خراب…خاموش میشه!

بیخیال نشد و گفت:

-ایراد نداره…تو بیار بیرون!

حس و حالم شبیه اون دختر بچه ای بود که دست گل به آب داده و حالا ناظمش منتظرش تاخودص به این جرم اعتراف بکنه.
مضطرب لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-من…من باید برم.

دوباره شماره ام رو گرفت و گفت:

-شما اول اونو رو کن بعد برو! درش بیار بهار…یعنی باید دربیاری! اگه فقط اوایل قصد تلافی داشتم اما الان فقط حسابی کنجکاوم ببینم چی ذخیره کردی…بده…

عین چی تو گل گیرکرده بودم.آخه بگو چرا نرفتم؟ چرا موندم تا حالا ابنجوری بیفتم توی مخمصه !؟
دستش رو تکون داد و گفت:

-درش بیار و بده به من!

مونده بودم چیکار میشه کرد که از خر شیطون بیاد پایین و بیخیال این قضیه بشه!؟ فرار هم که نمیتونستم بکنم.
کفری شد و یکم عصبی گفت:

-میگم بیار بیرون!

نفس عمیقی کشیدم و بالاخره گوشی موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و دادم دستش.
با غیظ از کف دستم برداشتش و بعد نگاهی یه صفحه اش انداخت.
خجالت زده لبو زیر دندون فشار دادم و سرم رو پایین انداختم.
پوزخندی زد و بعد گفت:

-مرد تخماتیک !؟ من تخماتیکم !؟

وای که دلم میخواست از خجالت آب بشم برم توی زمین.دیگه نتونستم تو چشمهاش نگاه کنم.
گوشیمو از لای انگشتاش بیرون کشیدم و تمد و باعجله گفتم:

-چیزی به مامانم نگو خدانگهدار…

اینو گفتم و بدو بدو از ماشینش فاصله گرفتم.حتی یک ثانیه هم صبر نکردم و نگاهی به پشت سرننداختم. اونقدر دور شدم که رسیدم به یه چهارراهی.یه مکث کردم و بعد از مسیریابی سریع ذهنی پیچیدم تقاطع سمت چپ و وقتی مطمئن شدم قرار نیست دنبالم بیاد یه جای ایستادم و یه نفس راحت کشیدم!

 

نفس زنون از در کلینیک رد شدم و رفتم داخل. حتی تو اون لحظات هم حس میکردم اون همچنان دنبالم.
کیفمو انداختم روی میز و نشستم روی صندلی.
نفس عمیق راحتی کشیدم و سرم روی میز گذاشتم.
عجب خجالت و افتضاحی به بار اومد از اینکه فهمید اسمش رو توی گوشی موبایلم “تخماتیک” ذخیره کرده بودم.
از نظر من اون همه چیزش تخمی بود برای همین اسمشو همچین چیزی ذخیره کرده بودم.
وقتی سرو کله ی اونایی که برای امروز نوبت داشت پیدا شد فهمیدم وقت استراحت کردن سر رسیده.
لپتاپو روشن کردم و همزمان بلند شدم و ورفتم سمت آشخونه تا اسپرسو ساز رو راه بندازم.
همزمان شماره ی پگاه رو گرفتم و گوشی رو بین کتف و گوشم نگه داشتم.
بعداز خوردن چند بوق جواب داد:

“سلام پگاه چطوری؟!”

“بهار…خدا میدونه من چقدر به تو زنگ زدم.یا خاموش بودی یا هم کلا دردسترس نبودی ”

“اومدم کلینیک…گوشیم هنوزم خراب.من صبح رفتم بیرون دنبال خونه بگردم آرتین برگشته؟! ”

“نه هنوز نه…نیم ساعت پیش داشتیم چت میکردیم.فعلا همونجاست…میگم..خیلی حوصله ام سررفته شب بیام باهم بریم یه چرخی بزنیم؟”

“باشه …منتظرت میمونم”

خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم توی جیب مانتوم و دوباره از اونجا اومدم و رفتم سمت میز تا به نوبتها رسیدگی کنم!

اینبار بر خلاف همیشه دکتر که ظاهرا یه مهمونی خانوادگی داشت خیلی زودتر تصمیم گرفت بره و حتی فرصت نشد بعضی از مریض هاش رو که نوبت هم داشتن معاینه بکنه.به پگاه پیام دادم که حالا میتونه بیادو خودمم باجمع کردن وسایلم از کلینیک زدم بیرون.
هوا به سردی همیشه نبود.اگه بود هم این سردی به دل مینشست.
قدم زنان تو لب جاده به راه افتادم.اون پایین یه ایستگاه بود که میتونستم تا اومدن پگاه چنددقیقه ای رو استراحت بکنم.
از قهوه خونه یه نساکفه ی داغ گرفتم و راه افتادم سمت صندلی های ایستگاه اتوبوس نشستم و کیفمو روی پاهام گذاشتم.
هر وقت مثل الان باخودم تنها میشدم حواسم می رفت پی مهرداد…
ترکیب عشق و نفرت حسی بود که من نسبت به مهرداد پیدا کرده بودم.
یه حس خماری…درست مثل اینکه وابسته به کسی یا چیزی باشی که میدونی قراره ازش آسیب ببینی…
هم داشتنش تلخ و هم نداشتنش!
یکم از نسکافه رو چشیدم تا تنم داغ بشه و بعد قفل گوشی رو زدم و رفتم توی گالری….
هر عکسش رو با دقت و بیشتر از چنددقیقه نگاه میکردم.
همه اش چند روز بود که ندیدمش اما انگار هزار سال میگذشت…
عکسهاش به من میفهموند دلتنگشم و میخوام به طرز تبلهانه ای این دلتنگی رو انکار کنم.
چرا بهم خیانت کردی مهرداد!؟ چرا اینقدر پست و رذل بودی!؟
تو که تنوع طلب بودی…تو که همه رو برای یه دوره ی گذری و عشق و حال میخواستی چرا منو انتحاب کردی که هم از تو ضربه ببینم هم از خود لعنتیم!؟
شرایط من فرق داشت…فرق داشت با اونی که با عشقش از سر ناچاری کات میکنه…
اونی که با طرف مقابلش کات میکنه و بهم میزنه فقط درد جدایی رو میکشه اما من علاوه براین باید درد خیانت به نوشین رو هم تحمل میکر م و زجر میکشیدم!
بغضمو قورت دادم و عکسهاشو با خشم و نفرت یکی یکی حذف کردم.
نباید با من اینکارو میکردی.من سزاوار اینهمه جفا و بی رحمی نبودم!
عکسهارو که حدف کردم گوشی رو انداختم توی کیف و به نسکافه خوردن و خیره شدن به نقطه ی نامعلوم و فکر کردن به هزارویه مشکل جدید و قدیمم مشغول شدم.
چند دقیقه بعد یه نفربه فاصله ی یه صندلی سمت راستم نشست و گفت:

-سلام…

سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم.آشنا نبود و دقیقا به همین خاطر مطمئن شدم از این پسرای خیلی بیکار که خوشی زده زیر دلش و هوس کرده تو کوی و برزن با دوسه تا جمله ی چقدر خوشگلی و چقدر فلانی وچقدر بهمانی یه دختر خر کنه و ببره اتاق خالی!
اخم کردم و سرمو برگردوندم تا بفهمه من حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به امثال اونو!
من خودمم رو دوش خودم سنگینی میکردم اونو میذاشتم کجای دلم!؟

-من نخواستم بیام محل کارتون چون نمیخواستم مزاحمتون بشم برای همین تقریبا دو سه ساعتی هست منتظرتون هستم….

عجیب حرف میزد.بیشتر مطمئن شدم که قصد مزاحمت داره و من خسته ام که
نه روحا نه جسما هیچ جوره حوصله ی هیچ ماجرایی رو نداشتم و برای همین گفتم:

-آقا لطفا برو…یا برو یا اگه میخواین بمونین هیچی نگین در اون صورت مجاب میشم برای یکبار هم که شده باید همچین مزاحمتهایی رو به 110گزارش بدم!

کامل به سمتم چرخید و گفت:

-من واقعا قصد مزاحمت ندارم بهار خانم. من فقط اومدم حقیقتو براتون روشن بکنم و چنددقیقه باهاتون صحبت کنم

اسممو میدونست!؟ حس کردم گوشهام اشتباه شنیدن ولی واقعا اینطور نبود.اون اسم منو به زبون آورد.
بالاخره بهش نگاه کردم .
یه مرد جوون حرود 27-28ساله که مزاحمت خیابونی نه به ظاهرش میخورد نه به حالت جدی صورتش…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

2 نظر

  1. ممنون که بعداز این همه مدت ، پارت جدید گذاشتین. فقط لطف کنین زودتر پارت بعدی رو بذارین؛ طبق همون روال سه روزه بودن
    تشکر

  2. اره ،لطفاروندپارتگذاریتون بهترکنید🙏🙏🙏🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *