خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو شانزده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو شانزده

 

وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم همش بخاطر کتک هایی بود که از کیارش خورده بودم احساس بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم چون به حرفای نورا اعتماد کرد و من رو تا سر حد مرگ جلوی همه کتک زد تحقیرم کرد !
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
سری واسش به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ من واقعا معذرت میخوام !
با چشمهای ریز شده بهش خیره شده بودم چرا داشت معذرت خواهی میکرد ، لابد به جای پسرش در حالی که خیره به چشمهاش شده بودم صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ نیاز نیست بخاطر کاری که شما باعثش نیستید از من معذرت خواهی کنید
_ کیارش دیوونه شده بود ، آخه چرا رفتی پیش نور همچین حرفایی بهش گفتی ؟
غمگین بهش چشم دوختم :
_ نمیدونم شما حرفای من و باور میکنید یا نه اما واسه اخرین بار میگم !
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد با عصبانیت گفت :
_ هرزه باعث شد نوه من کشته بشه میدونم چیکارش کنم آشغال …
چشمهام گرد شد
_ من حامله بودم ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آره
چشمهام پر از اشک شد
_ باورم نمیشه
_ گریه نکن دوباره بچه دار میشید !
_ تنها احساسی که الان نسبت به کیارش دارم احساس تنفر هست
_ اینطوری نگو آرامش کیارش کارش اشتباه بود درست اما همش تقصیر نورا بود که با حرفاش تحریکش کرده
_ کیارش پسر شما هست حق میدم ازش دفاع کنید اما من دیگه کنارش احساس امنیت ندارم میخوام برم پیش خانواده ام دست از سر من بردارید برید یکی دیگه رو پیدا کنید چرا همش من و اذیت میکنی

خاله عسل کمی خیره بهم شد بعدش گفت :
_ حالت خوب نیست ، بعدا صحبت میکنیم بهتره فعلا استراحت کنی .
بعدش گذاشت رفت ، اشکام روی صورتم جاری شدند این چه سرنوشت بدی بود که داشتم من دوست نداشتم پیش کسایی باشم که همش باعث اذیت شدن من میشن من میخوام برگردم پیش خانواده ام کاش هر چه زودتر این اوضاع درست بشه داشتم دیوونه میشدم !
چشمهام بسته شد …
* * *
کیارش روبروم نشسته بود ، حالم داشت ازش بهم میخورد ، اون باعث مرگ بچه ی خودش شده بود
_ چرا به نورا گفته بودی بهت کمک کنه هان ؟ دیگه چیا بهش گفته بودی ؟
خیره بهش شدم و سرد گفتم :
_ بهتره بری از خودش بپرسی اون واقعیت ها رو بهت میگه نیاز نیست از یه دروغگو بپرسی !
اخماش رو تو هم کشید :
_ بلبل زبونی نکن جواب من و بده تا سگ نشدم یه بلایی سرت بیارم
خونسرد بهش چشم دوختم :
_ باعث کشته شدن بچت شدی دیگه میخوای چیکار کنی ؟
کمی ساکت شده بهم خیره شد بعدش با عصبانیت بلند شد و خواست چیزی بگه که صدای خاله عسل اومد :
_ کیارش
کیارش به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ آرمان بیرون منتظرت هست !
دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد :
_ حرفام باهات تموم نشده جواب اینکارت رو هم خیلی زود پس میدی شک نداشته باش !
چشمهام با درد بسته شد نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا سخت بود خیلی زیاد
با رفتن کیارش خاله عسل اومد
_ بس نیست ؟
_ چی بس باشه ؟ پسر شما اومده داره حرفاش رو تکرار میکنه …
_ ببین تو …
با اومدن نورا ساکت شد ، نورا اومد خیره بهم شد و گفت :
_ خوبی عزیزم ؟
انقدر نسبت بهش احساس تنفر داشتم که با بدترین لحن ممکن خطاب بهش گفتم :
_ ممنونم ج*ن*ده خانوم !

چشمهاش گرد شد یهو با عصبانیت خواست بیاد سمتم که بلند شدم و قبل اینکه بهم برسه سیلی محکمی خوابوندم تو گوشش که ایستاد شوکه شده دستش رو روی گونه اش گذاشت خیره بهش شدم و با خشم غریدم :
_ فکر کردی میتونی خوشبخت باشی آره ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مطمئن باش خیلی بد تاوان پس میدی چون من هیچوقت تو رو نمیبخشم !
_ واسم مهم نیست یه هرزه مثل تو چی میگه ، چون تو با اینکه شوهر داری دنبال شوهر بقیه هستی اگه کیارش رو دوست داشتی چرا بهش خیانت کردی ؟ و حالا که خیانت کردی چرا دوست داری زندگیش خراب بشه ببینم تو چی از زندگیت میخوای هان ؟ من هیچوقت نیومدم پیش تو بهت بگم کمک کن ، خودت اومدی که از من جواب نه شنیدی ، ضایع شدی خواستی دق و دلیت رو خالی کنی آره ؟
کمی ساکت شده بهم خیره شد بعدش سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه اینطور نیست !
_ اتفاقا همینطور هست پس نیاز نیست جلوی خاله عسل خودت رو بزنی به اون راه
خاله عسل اخماش رو تو هم کشید :
_ نورا تو چیکار کردی ؟
نورا نفس عمیقی کشید
_ داره دست پیش میگیره خاله شما که میدونید من هیچوقت …
_ بسه !
نورا ساکت شد که خاله عسل با خشم ادامه داد :
_ تو باعث شدی من نوه ام رو از دست بدم ، فکر کردی به همین آسونی ازت میگذرم ؟
نورا که دید فایده ای نداره و خاله عسل حرفاش رو باور نکرده ، بیخیال گفت :
_ واسم مهم نیست حرفای شما چون من باعث سقط بچه این نشدم خود کیارش بهش حمله کرد میتونست بهتر برخورد کنه چون پسر شما دیوونست به من ربطی نداره پس …
حرفش رو قطع کردم :
_ کیارش دیوونه نیست بلکه تو مشکل روحی روانی داری !.
خیره به چشمهام شده بود
_ تو عقلت رو از دست دادی !.
_ نه

_ پس چجوری میتونی از کسی دفاع کنی که اصلا دوستت نداشته و همیشه باعث شده عذاب بکشی ؟
با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست داد حق نداشت اینطوری باهام صحبت کنه ، خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ میدونی چیه رابطه ی من و کیارش هر چقدر بد یا خوب باشه به خودمون مربوط هست به تو ربطی نداره که دخالت کنی میفهمی ؟
عصبی خندید :
_ مثل اینکه یادت رفته کیارش یه زمانی شوهرم بود و …
صدای شوهر نورا از پشت سرش بلند شد :
_ مثل اینکه تو هم فراموش کردی من شوهرت هستم هان ؟
به عقب برگشت رنگ از صورتش پریده بود ، سعی داشت خونسرد باشه
_ ببین آرمین من …
دستش رو بالا برد
_ ساکت باش نورا حرفات رو شنیدم ، فکر نمیکردم انقدر پست و هرزه شده باشی
نورا چشمهاش برق بدی زد به سمتش رفت و با عصبانیت داد زد :
_ تو حق نداری به من تهمت بزنی ، تو کسی نیستی حق اینکارو داشته باشی هر شب چند نفر تو بغلت ولو هستند !
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ فکر میکنی چرا همچین کار هایی انجام دادم هان ؟
_ به من مربوط نیست !
اینبار مامان نورا هم اومده بود ، خیره به ارمین شد و سعی داشت این وضعیت رو جم و جور کنه
_ پسرم بهتره اروم باشی نورا …
_ شیرین لطفا
ساکت شد که خیره به نورا شد و گفت :
_ من واقعا دوستت داشتم اما تو هیچوقت هیچکس رو نمیتونی دوست داشته باشی چون تنوع طلب هستی ، بهترین راه طلاق هست
دستم رو روی دهنم گذاشتم حسابی شوکه شده بودم واقعا میخواست طلاق بگیره
شیرین خانوم نتونست ساکت باشه خیره بهش شد
_ یعنی چی طلاق فکر نمیکنی داری عجله میکنی ؟
_ نه
_ نورا دوستت داره تو …
_ کافیه شیرین چقدر میخوای من و گول بزنی چند سال باهاش زندگی کردم میشناسمش اون اصلا علاقه ای نسبت به من نداره الانم که درگیر زندگی شوهر سابقش هست مگه نه نورا خانوم بهتره خوش باشی .

خواست بره که نورا صداش زد :
_ آرمین !
ایستاد به سمتش برگشت و سئوالی بهش چشم دوخت که نورا گفت :
_ من طلاق نمیگیرم !
بعدش گذاشت رفت ، آرمین عصبی خندید و از خونه خارج شد ، تموم مدت ساکت شده ایستاده بودم و داشتم تماشا میکردم واقعا چه زندگی مسخره ای داشت اصلا نمیشد فهمید این رفتارش واسه چیه
_ تو باعث شدی دعواشون بشه
با شنیدن صدای شیرین خانوم به سمتش برگشتم خیره بهش شدم چقدر این زن پرو بود
_ اگه دختر شما به جای سرک کشیدن تو زندگی بقیه به زندگی خودش میرسید الان اوضاع زندگیش این نبود شما هم بهتر هست به جای اینکه انقدر بقیه رو مقصر جلوه بدید یه نگاه به زندگیتون بندازید
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ منظورت چیه ؟
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم ؛
_ دختر شما با دروغاش باعث شد کیارش من و به باد کتک بگیره بچم سقط بشه حالا داره تقاص پس میده البته با صحنه ای که دیدم فکر نکنم این واسش تقاص باشه چون اون یه هرزه هست
با عصبانیت داد زد :
_ دهنت رو ببند تا همینجا زنده زنده چالت نکردم ، حتی واسه کیارش هم ارزش نداری که اینقدر ازش کتک خوردی پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت بشی چون واست گرون تموم میش …
هنوز حرفش کامل نشده بود که کیارش داد زد :
_ چخبره ؟
به سمت کیارش برگشت و جوابش رو داد :
_ زنت باعث شده زندگی دخترم خراب بشه ، باید این عفریته رو طلاقش بدی !
کیارش ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی داری میگی ؟
خواست چیزی بهش بگه که صدای خاله عسل بلند شد :
_ نورا باعث شده بود با دروغاش تو زنت رو کتک بزنی بچه اش سقط بشه ، آرامش داشت بهش میگفت با این کار هاش نمیتونه به جایی برسه اونم داشت از تو میگفت که شوهرش رسید و مشکلاتی که بینشون بوده و به ما اصلا مربوط نیست !
کیارش با خشم غرید :
_ تموم حرفاش دروغ بوده ؟
_ آره
نفس عمیقی کشید فکر میکردم آروم هست اما یهو عربده کشید :
_ زنده اش نمیزارم زنیکه ی هرزه
خواست بره سمت بالا که خاله عسل سریع رفت جلوش ایستاد و گفت :
_ وایستا کیارش میخوای چیکار کنی هان ؟

_ میخوام حسابش رو برسم چجوری به خودش اجازه داده تا درمورد زن من بهم دروغ بگه شما میدونید اون باعث شد بچه ی من سقط بشه
خیره به چشمهاش شدم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم حسابی داغون شده بودم خیلی زیاد اون همیشه باعث این میشد که من اذیت بشم اما حالا متوجه شده بود حرفای زن سابقش یه دروغ بزرگ بوده
_ نورا اشتباه کرده !
این صدای شیرین خانوم بود
_ بخاطر اشتباه اون من بچم رو از دست دادم فکر کردید به همین آسونی هست ؟
_ نه
_ برید کنار !
خاله عسل دستش رو گرفت و گفت :
_ با من بیا
کیارش همراهش رفت اما من حسابی با دیدن این وضعیت کیارش خوشحال شده بودم چون میدونستم از درون داره اذیت میشه اون باعث شده بود من بچم رو از دست بدم ، صداش بلند شد :
_ خوشحال هستی ؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چرا باید خوشحال باشم ؟
_ چون تو این وضعیت هستم !
_ اصلا واسم مهم نیست
عصبی خندید :
_ آره مشخص واست مهم نیست و اینطوری داری کیف میکنی
به سمتش رفتم وقتش بود تا جوابش رو بدم همیشه سکوت خوب نبود
_ دختر شما با دروغش باعث شد من بچم رو از دست بدم ، بهتره فکر کنید اگه شما جای من بودید چه احساسی داشتید ؟
_ خفه شو
_ چیه حتی نمیتونی چند دقیقه خودت رو به جای من بزاری آره ؟
_ اینطور نیست !.

خیره بهش شدم و گفتم :
_ میدونید چیه شما هم سنگدل شدید وگرنه هیچکس انقدر سنگدل نیست شما باعث شدید دخترتون انقدر بد بشه
بعدش گذاشتم رفتم ، حرف زدن با این زن بی فایده بود چون همیشه قصد داشت من مقصر باشم ، داخل اتاقم نشسته بودم که بی هوا در باز شد با دیدن کیارش نگاهم رو ازش گرفتم ، که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
خیره بهش شدم و سرد گفتم :
_ بله
_ من نمیخواستم اینطوری بشه !
پوزخندی روی لبهام نشست حتی واسش سخت بود یه معذرت خواهی کنه
_ وقتی یه کاری انجام دادی بهتره همیشه پشت کارت وایستی !
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ نورا باعث شد تحریک بشم
_ هر کسی باعث بشه تو تحریک بشی اونوقت تو باید همچین بلایی سرم میاوردی ؟
_ بهتره کشش ندی
بعدش از اتاق خارج شد ، قطره اشکی روی گونم چکید باعث شده بود تحقیر بشم حالا لیاقت یه عذر خواهی رو هم نداشتم واقعا گاهی باعث میشد قلبم بشدت شکسته بشه !
* * *
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ کیارش پشیمون شده
نیشخندی زدم :
_ چه فایده وقتی باعث شد بچه اش کشته بشه !
اخماش رو تو هم کشید
_ اینطوری نگو
_ چرا ؟
_ چون میدونی کیارش نمیدونست حامله هستی ، هیچکدوممون نمیدونستیم ، بعدش نورا باعث شده بود تحریک بشه کیارش یکبار درد خیانت رو کشیده بود
چشمهام گرد شد
_ من بهش خیانت کرده بودم ؟
_ نه

_ اما شما دارید میگید من بهش خیانت کرده بودم خاله عسل ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ کیارش وقتی شنید نورا اون حرفاش رو بهش زد ، احساس بدی بهش دست داد چون فکر کرد واسه بار دوم بهش خیانت شده به اعتمادش خیانت شده متوجه هستی ؟ کیارش فوبیای خیانت داره
حالا هر چیزی که باشه
حالا بهتر متوجه حرفاش میشدم اما این اصلا تقصیر من نبود من باعثش نشده بودم ، نورا ذات بدی داشت !
قطره اشکی روی گونم چکید
_ کیارش باعث شد من تحقیر بشم بچمون سقط شد
_ فکر کردی واسه کیارش آسون هست ؟
چند ثانیه ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم اما واقعا آسون نبود
_ نه
_ بهتره به جای اینکه کاری کنی رفتار کیارش باهات بدتر بشه اعتمادش رو جلب کنی تو فقط یکسال اینجا هستی صاحب یه بچه میشی بعدش میری پیش خانواده ات پس نیاز نیست خودت رو درگیر ‌کار های نورا بکنی
_ شما دارید درست میگید اما …
_ اما چی ؟
_ نمیدونم چرا ولی من اون بچه رو دوست داشتم و وقتی فهمیدم سقط شده از درون داغون شدم نمیتونم به همین راحتی کیارش رو ببخشم
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ بهت حق میدم چون تو یه مادر هستی همه بچه هاشون رو دوست دارند ، اما سعی کن کینه ای که نسبت به کیارش داری رو از قلبت بیرون کنی
_ من نسبت به کیارش هیچ کینه ای ندارم من فقط از دستش ناراحت هستم اون هم خیلی زیاد نمیدونم شما متوجه میشید یا نه
_ آره میفهمم
_ خاله عسل
_ جان
_ میشه یه مدت کوتاه من و کیارش همدیگه رو نبینیم اینطوری احساس میکنم بهتر هست
_ با کیارش صحبت میکنم !
بعدش بلند شدم رفتم تو حیاط میخواستم تو هوای آزاد باشم چون هوای خونه واسم سنگین شده بود خیلی زیاد

طبق حرفی که زدیم کیارش حدود یکماه اصلا نیومد حتی ندیدمش حسابی دلتنگش شده بودم حتی فراموش کرده بودم از دستش ناراحت بودم و چه بلایی سر من آورده بود فقط میخواستم بیاد تا حسابش رو برسم چون حسابی حالم خراب شده بود !
_ چیه منتظری کیارش بیاد ؟
به سمت نورا برگشتم و خونسرد بهش چشم دوختم :
_ شوهرم هست میاد دیدنم چون دوستم داره ، اما فکر نمیکنم شوهر تو دیگه برگرده چون فراریش دادی با هرزه بازیت
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و با عصبانیت داد زد :
_ وایستا ببینم
ایستادم خیره به چشمهاش شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به وقتش کاری باهات میکنم هر روز آرزوی مرگ کنی مطمئن باش
_ تو داری کی رو تهدید میکنی ؟
با شنیدن صدای کیارش از پشت سرم با شادی به سمتش برگشتم ، خوشحال شده بودم از اینکه برگشته بود !
نورا پوزخندی بهش زد :
_ دارم این زن موقتت رو تهدید میکنم چون به خودش اجازه داده بهم توهین کنه
کیارش اومد سمتش فکش رو تو دستش گرفت و فشاری بهش داد که صدای آخ نورا بلند شد
_ باید بیشتر از این عذاب بکشی تا به گوه خوردن بیفتی ، تو باعث شدی بچم سقط بشه
نورا با درد نالید :
_ دردم میاد ولم کن
دستش رو برداشت کیارش که نفس راحتی کشید
_ دیوونه شدی ؟
_ دفعه بعدی اطراف زن من باشی در حال تهدید اجازه نمیدم حتی زنده باشی شنیدی ؟
ترسیده سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوبه ، حالا گمشو
نورا سریع رفت سمت داخل اما من میدونستم دوباره میاد و تهدید میکنه الان فقط قصد داشت از دست کیارش فرار کنه تا بلایی سرش نیاره ، کیارش به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و سرد گفت :
_ واسه چی اومدی بیرون هان ؟
با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم حالا وقتش رسیده بود سر من داد و بیداد کنه

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ قرار نیست همیشه تو خونه باشم اومدم بیرون هوا بخورم ، نترس برده ات قصد فرار نداره .
فهمید بهش تیکه انداختم بیشتر عصبانی شد نفس عمیقی کشید و گفت :
_ تو ادم نمیشی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ هر وقت تو آدم شدی منم آدم میشم !
چشمهاش برق بدی زد انگار دوست داشت من رو خفه کنه چون ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد ، به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت فشاری بهش داد :
_ مثل اینکه هنوز قصد داری به این رفتارت ادامه بدی اره ؟
خیره به چشمهاش شدم دوست داشتم بغلش کنم اما نمیشد اون به جای معذرت خواهی داشت من و اذیت میکرد اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ برمیگردیم خونمون چند روز دیگه !
نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چی باید بهش بگم بلاخره صداش بلند شد :
_ چرا ساکت شدی ؟
_ میشه دستت رو برداری ؟
_ نه
تو چشمهاش یه برق خاصی بود که باعث میشد اذیت بشم اون هم خیلی زیاد !
چند ثانیه که گذشت با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ دلت واسه شوهرت تنگ نشده بود ؟
قلبم با شدت داشت خودش رو میکوبید مگه میشد دلم واسش تنگ نشده باشه ! خیلی زیاد هم تنگ شده بود اما به روی خودم نمیاوردم ! بعد گذشت چند دقیقه بلاخره صداش بلند شد :
_ چرا جواب نمیدی ؟
نفس عمیقی کشیدم اما قبل اینکه چیزی بگم صدای خاله عسل اومد :
_ کیارش
دستش از دورم باز شد سریع ازش فاصله گرفتم میدونستم صورتم حسابی قرمز شده
خاله عسل با چشمهای ریز شده خیره بهم شد و پرسید :
_ خوبی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
بعدش خیره به کیارش شد و گفت :
_ باز این نورا رو چیکارش کردی قاطی کرده بود هان ؟

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *