خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

رمان شاهدخت/پارت چهلو هفت

دانیار کنارم نشست و تیکه های بدون استخون جوجه رو جلو م گذاشت

دانیار_با این لباسه خیلی ناز شدی

نگاه کوتاهی به لباس انداختم و با چنگال تیکه ای از گوشت رو بر اشتم و جلوی دهنم گرفتم و قبل از خوردنش گفتم

_چقدر لباس داری تو کمد

سرش رو خم‌کرد و جوجه ای که داخل چنگال فرو کرده بودم رو بلعید وا رفته نگاهش کردم

بعد از قورت دادنش با شیطنت بهم نگاه کرد

_وقتی دانیال و نازی تنهامون گذاشتن من از اون روز هربار که میومدم ایران برای دختر کوچولویی که همیشه داداشم با عشق برادرنه ش ازش تعریف میکرد سوغاتی میاوردم

حیرت زده چنگال رو داخل طرف گذاشتم‌ و به سمتش متمایل شدم

_جدی ؟

خندید و اینبار اون غذا داخل دهنم گذاشت

دانیار_اره

_پس چرا هیچوقت دنبالم‌ نگشتی ؟

دانیار_بخاطر اینکه عصبی بودم … از همه حتی خودم

متعجب تبروهام دوودادم بالا و دست به سینه شدم

_چرا اونوقت ؟

دانیار_چراش که خیلی طولانیه ولی اگر بخوام دلیل عصبانیتم از تو رو بگم …

مکث کرد و با پشت دست صورتم ر و‌نوازش کرد

دانیار_حسودیم میشد که دانیال حتی لحظه ی مرگش هم از تو حرف میزده

_حسودی از بس

دانیار_ولی اگر میدونستم طرف حسابم یه پری هست هیچوقت ازش عصبانی نمیشدم

گرمی خون رو داخل گونه های صورتم حس میکردم

دانیار_اگر گفتی اولین بار کجا دیدمت و دلم رفت ؟

تیکه ای از گوشت داخل طرفم داخل دهنم گذاشتم و همزمان شونه هام رو بالا انداختم
با اینکه خیلی کنجکاو تر از چیزی که نشون میدادم‌ بودم

دانیار_با اون لباس حریرت تو اب داشتی شنا میکردی

غذا تو گلوم پرید و‌به سرفه اقتادم
چند ضربه ی اروم به پشتم زد تا حالم جا اومد

_نگو‌ که منو دید میزدی ؟

خندید و انگشت هام رو داخل دستش گرفت و نوازش کرد

دانیار _چرا اتفاقا ، نه تنها دیدت میزدم بلکه حواسم بود کسی چشم چرونی نکنه روت

چشمام رو بستم و جیغم رو تو گلو خفه کردم
دانیار خندید و با لذت مشغول خوردن غذاش شد … پس بگو چرا سریع شرط کرده برای موندنم داخل عمارت باید صیغه ش میشدم

بعد از جمع کردن میز ناهار روی کاناپه کنار دانیار نشستم
دستش رو باز کرد و اشاره زد تا برم داخل اغوشش

با کمی مکث به خواسته ش تن دادم سرم رو به سینه ش چسبوندم که به پشتی مبل لم داد و حالت نیمه دراز شد

زیر گردنش رو بوییدم و مست شدم از بوی خوشش

دانیار_تو واقعا نامزد داشتی ؟

با یاد اوری محمد سرم رو تکون دادم‌

_داشتم … ولی از وقتی قرار شد بیام اینجا قهر کرد باهام و تا الان هم که خبری ازم نگرفته پس یعنی سرش یه جا دیگه گرمه

بازوم رو تو دستش محکم فشرد … غیرتی شده بود … این روز ها زیادی غیرتی میشد

دانیار_ادم غصه ی نامزد نداشته شو نمیخوره وقتی الان داخل بغل شوهر خوشتیپش لم داده

بی توجه به اشوب داخل دلم سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم

_نه بابا ؟ کو شوهر؟ نمیبینمش ؟

دانیار_پس باید برات عینک بگیریم عزیزم تو از کوری رنج میبری

چشم براش باریک کردم خم شد و بوسه ای کوتاه روی لب هام زد
با بوسه ش اتفاقات قبل از ناهار برام تداعی شد و باعث شد خون به گونه هام حجوم بیاره…

دانیار خندید و دستش رو روی گونه هام گذاشت

_ادم از شوهرش مگه خجالت میکشه

سرم رو روی سینه ش جابجا کردم و سوالی که پرسیونش خیلی برام شخت بود رو به زبون اوردم

_چرا از حقت گذشتی امروز؟ میتونستی تا تهش بری

انگشتانش روی پوست بازوم به حرکت دراومدند و حالت نوازش به خودشون گرفتن

دانیار_حقم نیست با دختری که به زور صیعه ش کردم تا تهش برم ولی …

مکث کوتاهی کرد و خیلی یهویی زیرم خالی شد و کامل روی مبل فرو اومدم و دانیار روم خیمه زد

_ولی حقمه با نامزوم هشق بازی کنم که تاوقتی که زنم شد تا تهش برم

سرش رو توی گردنم فرو کرد و …

°•شاهدُخت پسرنما•°, [16.06.20 22:54] #قسمت_185
#شاهدخت_پسر_نما

سرش رو تو گردنم فرو کرد و اروم گردنم رو بوسید
قلقلکم اومد و گردنمو عقب کشیدم که برای لب هاش جای بیشتری باز شد جا به جای گردنم رو ریز میبوسید

خنده م گرفته بود کفری سرش رو از تو گردنم بیرون‌کشید و با همون لتند حرصیش سرش رو داخل موهام فرو برد و عمیق بو کشید

دانیار_اخه کی وقتی داره بوسیده میشه میخنده نهان ؟

خجالت زده ولی تخس گفتم
_من
کفری گازی از گوشم گرفت

دانیار_نخند
بدون توجه به دستوری بودن لحنش بیشتر خندیدم
دستش رو روی پهلوم گذاشت و فشرد

دانیار_نخند نهان ، نخند

تخس الکی صدای خنده دراوردم جای سرش رو عوض کرد و اینبار چونه م رو گاز گرفت

دانیار_باره اخرهوبهت میگم نخند خانوم کوچولو

به چشمام نگاه کرد باز هم خندیدم و اینبار زبون هم براش دراوردم

هنوز زبونم رو داتل گبروم که گاز ارومی گرفت و عمیق مکیدش

درد همراه با حس شیرینی تو وجودم پیچید و اخ ریزی گفتم
همونطور که زبدنم دو میمکید دستاش رو روی بدنم کشید و تا یقه م بالا اورد با صدای پاره شدن لباس ناباور نگاهش کردم

صدای خمار و مردونه ش کنار گوشم بلند شد
دانیار_خشن دوست داری یا ملایم

_دانیار …تازه…

نذاشت بوسیدن لب هام وقفه ی بیشتری بگیره و صدام رو قطع کرد

دانیار_حالا که برات فرقی نداره من تصمیم میگیرم

گاز ریزی از لبم گرفت و لب زد

_خشن چطوره؟

قبل از اینک جواب بدم گاز محکم تری از لبام گرفت و…

 

با نفس نفس من رو تو بغلش کشید دستمال کاغذی رو از روی میز برداشت و بدنم رو تمیز کرد

پیشونیم رو عمیق و بدون حرف بوسید

دانیار_مرسی عشقم… عالی بودی

یو خجالت چشم دزدیدم و با انگشتم روی سینه ش خط های فرضی کشیدم

_اومم.. میدونم زیاد حرفه ای نبودم در حد دوست دخترات …

قبل از تموم شدن جمله م با بوسه ی کوتاهی ساکتم کرد

دانیار_این بکر بودن و دست خورده نبودنت بدجوری دلمو میبره

سرم رو تو گردنش فرو بردم و چشمام رو بستم
که خندید

_چرا میخندی

دانیار_تازه ارومم کردی با اینکارت کل زحماتت از بین رفت

پرویی نثارش کردم که انگشتش رو روی تیره ی پشتم کشید

دانیار_حواسم بهت هستا … یه راند استراحت ۵ دقیقه ای بهت دادم ازش استفاده کن بعدش نوبت جیع زدنای توئه

کفری صداش زدم

_دانیار

خندید و با سیطنت دستش رو روی بالاتنه م گذاشت و فشار کوچیکی واردش کرد
دانیار_بیب …‌ جون دانیار

از حالت بوقی زدنش خنده م گرفت با این حال لب زدم

_پرو نشو بسه دیگه …

دانیار_جواب این کار معرکه ت رو باید یه جور معرکه بدم

_جواب کار صبحت بود

دانیار_فعلا تا ۵ بار اوانس داشتی خودت توقعم رو بالا بردی

خودمو تو اغوشش جا دادم
_خوابم میاد

دستش رو دور شونه م حلقه کرد و به خودش چسبوندتم پتوی نازکی که گوشه ی مبل بود رو با پا بالا کشید و رومون انداخت

دانیار_بخواب عزیزم

چشمام رو بستم و ارزو کردم همیشه این ارامش رو داشته باشم با یاد اوری دخترایی که در حال حاظر نقش پر رنگی داخل زندگی دانیار داشتن

_دانیار

دانیار_جونم

_نرگس و این دختر اتابک چی میشن ؟

دانیار_شرشونو کم میکنیم باهم

_بابات چی؟

دانیار_ بذار اول نرگس رو حل کنم ادعای حاملگیشو پوچ کنم سراغ بابام هم میریم.

با یاد اوری حرفای نرگس با دوستش کف دستمو روی سی.نه ی مردونه ش گذاشتم

_حامله نیست …با ازمایشگاه هماهنگ کرده که جواب جعلی بدن

شیطون به صورتم چشم دوخت

دانیار_میدونستی و یه سیلی نوش جان ما کردی ؟

_سیلی بخاطر حرفات بود نوش جونت

فشاری به بازوم وارد کرد

_مهمونی امشبو نری شر نمیشه؟

دانیار دستش رو روی بدن عر.یانم کشد و به رون پام رسوند

دانیار_اگر یکم دیگه با این لحن و چشمای خمار حرف بزنی و نگام کنی به خیر تبدیلش میکنم

اخم مصنوعی کردم و دستش رو پس زدم

_دست خر کوتاه

با چشمای درشت شده روم خیمه زد

دانیار_نه بابا؟

خندیدم و سرم رو زیر پتو بردم و با لوندی صداش زدم

_دانیار…

راست میگفتن کرم از خود درخته من پیش روی دست های دانیار رو دوست داشتم بی طاقت بغلم کرد و پتو رو از روی صورتم کنار زد و موهام رو بویید

دانبار_بخوابیم

وا رفته نگاهش کردم که چشماش رو بست و منو هم وادار کرد به خوابیدن

کلافه از این دنده به اون دنده شدم و به دانیار غرق خواب چشم دوختم
هم خواب ظهر باعث شده بود امشب بد خواب شم هم دلشوره ی عجیبی که از نرفتن دانیار به مهمونی ترتیبی پدرش باعث کلافه شدنم شده بود

با صدای خواب الودش کنار گوشم لب زد

دانیار_چرا نمیخوابی عشقم ؟

_نگران فردام

دانیار_گفتم که چیزی برای نگرانی نیست… حلش میکنم خیالت راحت باشه

_دانیار اخه….

دستم رو روی گونه ش جای سیلی پدرش گذاشتم

_ اگر چیزی بدتر از امروز در انتظارت باشه چی ؟

تو اغوشش کشیدتم و چشماش رو نیمه باز کرد

دانیار_پای همه چیز وایسادم ‌‌…. تو هم پام وایسی دیگه دلم قرص تر از اینی که هست میشه

به چشمای نیمه بازش چشم دوختم و لبخندی زدم گونه ش رو بوسیدم

_فکر کنم تمروز ثابت کردم‌که پای همه چیز هستم

بوسه م رو با بوسه زیر چونه م جواب داد

دانیار_حالا شیطون بخاطر من از این رو به این رو شدی یا بخاطر فسقلی ها ؟

نگاهم رو ازش گرفتم و به سقف دوختم … هر دو دروع بود اگر میگفتم فقط بخاطر بچه ها بود … من زیر پوستی این مرد روان پریش دو دوست داشتم

_خودت چی فکر میکنی ؟

دانیار_نمیدونم ولی اگر یه زمانی بفهمم فقط بخاطر بچه ها به اجبار تن به این رابطه دادی هیچوقت ازت نمیگذرم … قرار نیست برای هیچ چیزی از خودت بگذری

باورم نمیشد دانیار انقدر حسش بهم قوی شده باشه

_نه من نمیتونم با‌کسی که بهش حس ندارم رابطه برقرار کنم چه برسه به این همه پیش روی

برق نگاهش دلم رو سرخوش کرد

دانیار_ایشالا پیش روی های بیشتر

خندیدم و پرویی نثارش کردم تو اغوشش فشردتم و‌کنار گوشم لب زد

دانیار_بهتر بخوابی تا نخوردمت و پیش رویمون بیشتر نشده مثل ظهر نشه که بزور خوابوندمت

با یاد اوری ظهر و بی تابیش خنده م گرفت
چقدر خوش گذشته بود روز دونفره مون .

_خوابم نمیاد

دانیار_چیکار کنیم ؟

_نمیدونم که … اوووم از خودت بگو

دانیار_چی بگم

_چرا اینجا نموندی

سفت شدن عضلات فکش رو دیدم کف دستم رو زیر چونه ش گذاشت و نوازشش کردم تا عضلات صورت رو رها کنه

دانیار_اینجا کسی منو نمیخواست

سوالی نگاهش کردم متوجه منظورش نشده بودم مگه میشد کسی نخوادش

_یعنی چی ؟

نفسش رو تو صورتم فوت کرد

_وقتی به دنیا اومدم پدر اوات مرد من رو سمیه بزرگ کرد تا ۵ سالم شد. اوات حتی نگاه هم بهم نمینداخت درست یک روز مونده بود به تولدم که مامان اوات هم میمیره
من شده بودم یه موجود نفرت انگیز برای مامانم

باورم نمیشد اوات همچین رفتاری داشته باشه

دانیار_ دانیال و دایان نور چشمی اوات بودند ولی من نه همش مورد انتقاد اوات بودم …بابا هم هیچ حسی به هیچکدوممون نداشت چون یه زن سوگلی دور از چشم اوات داشت و با به دنیا اوندن دایان اون زن که دید با وجود سه تا پسر چیزی از مال و اموال بابا بهش نمیرسه گذاشت و رفت و همین شد بهونه برای بابا که ما براش یه فرد معمولی باشیم

ولی وقتی سرطان گرفت اوات پا به پاش جلو رفت و درمان شد اون موقع تازه عشق بین بابا و اوات واقعی شد و میشه گفت توجه بابا به ما هم بیشتر شد … ولی اوات از من متنفر بود و بابا هم بنده ی اوات

اوات موقع هایی که یاد پدر و مادرش میوفتاد و گریه میکرد خاتون من رو مورد ازار و اذیت قرار میداد که اوات دلش خنک شه

به لکه ی قهوه ای رنگ روی پهلوش اشاره کرد و گفت

دانیار_این هم یادگاری از خاتون دارم … با انبر داغ سوزوندتم جوری که جراحی شد پوستم

ناباور دستم رو روی دهنم گذاشتم که متوجه خیسی صورتم شدم من کی گریه کرده بودم …

دانیار_ ولی سوای همه ی اینا دانیال خیلی حواسش بهم بود موقل هایی که تنبیه میشدم و غذا نباید میخوردم لج میکرد و غذاشو دیر میخورد تا بتونه دور از چشم بقیه برام غذا بیاره
یا شبایی که باید تو حیاط میخوابیدم
پتو برام میاورد و تا صبح بالای سرم بود تا نکنه اتفاقی بیوفته که اذیت شم

دانیال برام شده بود پدر و مادر عزیز تر از اون برام کسی نبود

دلم پر زد برای مهربونی های دانیال … شوهر خواهر عزیزم که جای ۱۰تا برادر رو برام پر کرده بود

دانیار_تا اینکه اون اتفاق شوم افتاد و من تبعید شدم به نروژ

 

منتظر موندم تا ادامه ش رو بگه ولی سکوت کرد و با لبخند اشکام رو‌پاک کرد و تو اغوشش فشردتم

دانیار_خوابت نگرفت

_ضد حال نشو دیگه بگو لطفا

دانیار نفسی از سر درد و غم کشید و اینبار تو چشمام زل زد

دانیار_با دانیال رفته بودیم چشمه و اونجا …

مکث کرد و با سختی ادامه داد

دانیار_چندتا مرد بودند که زیادی الکل خورده بودند و مست کرده بودند
دانیال تا دیدتشون خواست برگردیم ولی اونا مارو دیده بودند با این حال دانیال دستمو گرفت و با قدمای تند خواست به عقب برگشتیم که یهو صدای دادش بلند شد و روی زمین افتاد

جمله ش رو ناتموم گذاشت و چشماش رو فشرد و با انگشتاش چشماش رو فشرد
انگار سختش بود تا تعریف کنه
دستمو روی بازوش گذاشتم و اروم صداش کردم

_دانیار…عزیزم اروم باش اگر سختته نمیخواد تعریف کنی

دانیار ولی دستم رو تو مشتش گرفت و فشار داد از درد دلم میخواست جیغ بزنم ولی برای مرد روبروم باید صبوری میکردم

دانیار_ دانیالو با سنگ زده بودند و سنگ خورده بود پشت گیجگاهش بیهوش افتاده بود رو زمین

سعی کردم بیدارش کنم ولی نشد تا اینکه اون سه نفر بهم رسیدند و ….

دانیار رگ های صورتش برجسته شده بود و نفس نمیکشید… ترسیدم و درد دستم رو فراموش کردم سریع از جا بلند شدم و صداش کردم

_دانیار …

جواب نداد تند تند تکونش دادم که به زمان حدل برگشت و تو چشمام نگاه کرد و خبلی یهویی جنله ی دردناک رو روی زبونش اورد

دانیار_ اونا بهم تجاوز کردن نهان….

با چیزی که شنیدم چشمام سیاهی رفت
وای …وای
خدایا به مرد من تعرض شده بود با چکیدن اشکم به پایین به خودم اومدم
چه جلادی بودم من …مردمو مجبور کرده بودم مرگش رو به تصویر بکشه

_دانیار … ببخشید … من …من نمیخواستم اذیت شی … ببخشید….

با چشمای خیس و پر از بغضش خندید و سرم رو توی اغوشش گرفت

_بعد از اینکه ۵ساعت بی جون کنار دانیال بودم ادمای بابا پیدامون کردن با رسیدنمون کسی حال منو ندید همه به فکر سر شکسته ی دانیال بودند
اوات با دیدن دانیال از حال رفت و من توسط خاتون و بابا مواخذه شدم و بعد از یه هفته حکم تبعید به نروژم تایید شد
من اون موقع فقط ۱۲ سالم بود نهان…

هق زدم برای ظلمی که در حقش شده بود …باورم نمیشد اوات اینکارو با پسرس کرده باشه

دانیار _دانیال ام سعی کرد دانشگاهشو انتقالی بگیره و بیاد پیشم ولی هربار اوات یه بازی در میاورد…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *