خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت پانزده

رمان عشق ممنوع/پارت پانزده

با این حرفاش قلبم داشت از جا کنده میشد میترسیدم دستش روی قلبم بشینه و دست دلم پیشش رو بشه نمی خواستم بفهمه احساسی بهش دارم می ترسیدم بدتر رفتار کنه و از این احساسم سوء استفاده بشه خواستم حرف عوض کنم پس پرسیدم
چرا قبل از اینکه من باشم توی زندگیت با کسی که دوسش داشتی ازدواج نکردی؟
فشار دستش روی بالاتنم بیشتر شد من از درد آخه آرومی گفتم لاله گوشمو بین دندونش گرفت و آروم فشار داد و گفت
_توی چیزایی که به تو ربطی نداره دخالت نکن…
با این حرف علنی لال شدم و فهمیدم هیچ وقت نباید هیچ سوالی در مورد اون دختر ازش بپرسم پس سکوت کردم و دیگه حرفی نزدم اما سام مثل چند دقیقه قبل دستش دوباره روی شکمم کمی حتی پایین تر نشست و شروع به مالیدن …
این کارو که میکرد بدنم مور مور می شد احساس می کردم دمای تنم هر لحظه داره بالاتر میره اونم اینو فهمیده بود که با یه تکه خنده کوتاه گفت
_ خودتم می خاری همتا!
دکتر گفت یک ماه اما فکر کنم تو دو روزم طاقت نمیاری…
این حرفش بدجوری بهم بر خورد تا خواستم ازش فاصله بگیرم محکم کمرمو چنگ زد و گفت
_ رفتن نداریم نه تا وقتی که من بگم…
حتی اجازه نفس کشیدنت دست منه پس خودسر نباش همتا …

ناراحت گفتم چی داری برای خودت میگی داری بهم توهین می کنی نشستی یه ساعته دستمالیم می کنی و انتظار داری من مثل یه کوه یخ اینجا بشینم و هیچ عکس العملی نشون ندم تو اگه منو نمیخوای میخوای با من باشی؟
من که آرزوم همینه رهام کنی پس چرا ولم نمیکنی!
چرا با من اومدی اینجا برو بگیر بخواب …
چونشو روی شونم گذاشت و آروم گفت از اینکه این تورو عصبیت کنم لذت میبرم از این که اینطور میشی و برای اینکه خودتو بیگناه و مظلوم نشون بدی دست و پا میزنی خوشم میاد پس الکی جوش نزن …
میخوای بهت دوباره یادآوری کنم که تو زن منی و من هر وقت دلم بخواد میرم سراغ زنم هیچ وقت یادت نره….

این آدم کلاً کوتاه بیا نبود پس بهتر بود من کوتاه بیام یاد سمیر و اتفاقات دیشب افتادم و پرسیدم راستی نگفتی سمیر چی بهت گفت و کجا غیبش زد؟
با این که پشت سرم بود حس میکردم دستاش از روی تنم جدا شد و لبه وان نشست و محکم فشارش دادم کمی خودمو جلوتر کشیدم و به اون طرف وان رفتم و به سمت سام چرخیدم حالا روبروی هم بودیم و درست به هم دیگه نگاه می کردیم

اخماش تو هم بود و دوباره رگ گردنش بیرون زده بود نمی خواستم اون آدمه پر ابهت و مغرور و اینطور ببینم دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم اگه ناراحتت میکنه نمیخواد راجبش حرف بزنیم اما اون زمزمه کرد
_باورم نمیشه که اون یکتا حتی با برادرمم روی هم ریخته و می خواسته ازش استفاده کنه تا به آرزوش برسه.
از اینکه فهمیده بود حرفای من راسته کمی خوشحال شدم با کنجکاوی بیشتری پرسیدم خوب بهت گفتم دیدی من راست میگفتم سرشو تکون داد و گفت
_ فکر میکنه تو یکتایی برای همین میخواد من و برادرش ومنصرف کنه تا با یه هرزه ازدواج نکنم.
اون خبر نداره که تو یکتا نیستی امشب مجبور شد واقعیت و به من بگه تا من و منصرف کنه اما وقتی دید حتی با حرف اون منصرف نشدم از من دلگیر شد و رفت.
از سمیر دلگیرم ناراحتم نمی خوام یه مدت طولانی چشمم بهش بیفته اما برادر من برادرمه هم خونمه نمیتونم ازش بگذرم امان از روزی که دستم به یکتا برسه اون روز دیگه زنده زنده پوست تنش می کنم برای اتاقم به تابلو قشنگ درست میکنم

از این حرفی که زد ترسیدم به پشتیه وان چسبیدم ترسیده آب دهنم و پایین فرستادم .

خودشو جلوتر کشید درست یک سانتی صورتم با عصبانیت گفت
_ پا جای پای خواهرت بزاری همتا بشنوم بفهمم کج رفتی ،یه قدمت اشتباه برداشتی، نگاهت هرز شده ،دروغ گفتی ، عوض شدی همون اول کار نمیزارم خواهرت بشی جونتو میگیرم اینو هیچ وقت فراموش نکن…..
حسابی منو با این حرفش ترسونده بود که احساس می کردم دیگه خون توی رگهام حرکت نمیکنه و تمام بدنم منجمد شده طوری ترسیده بودم که حتی یک باره احساس کردم بین پام دوباره گرم شد و وقتی نگاهم به آب داخل وان افتاد از خجالت از جا پریدم و با شرمندگی گفتم
معذرت می خوام ببخشید..

با همون اخم به آب قرمزی که توش نشسته بود نگاه کرد احساس کردم الان که بزنه و ناکارم کنه اما کاملا برعکس اخماش از هم باز شد و بدون هیچ کس العمل بدی از توی وان بیرون اومد و دوش باز کرد دست منو کشید و زیر دوش گرفت و گفت
_خودتو بشور آب و خالی می کنم…

چطور می تونست اینطور توی یک لحظه عوض بشه و اون همه عصبانیت وکنار بذاره و اینطور آروم حرف بزنه؟
همه توجه بهش بود و نگاهش میکردم که دوباره به سمتم اومد و کنارم زیر دوش آب ایستاده منو جلوی خودش کشید و شروع کرده آروم به شستن تنم خشکم زده بود و اون کنار گوشم آروم گفت
_ نمیخواد برای این چیز های طبیعی از من معذرت بخوای میدونم اینا دست تو نیست و برای هر زن و دختری وجود داره.

احساس می کردم زیر این همه اب لبام خشک شده و با زبونم ترش کردم که اون نگاهش سمت لبام کشیده شده بدون لحظه ای تلف کردن وقت روی صورتم خم شده لبامو بوسید.
حالم بد شده بود داشتم جلوی این مرد وا می دادم با همه ترسناک بودنش با همه عصبی بودنش با همه حتی توی کارهای خلاف بودنش داشتم بهش دل می دادم چون خوب رفتار می کرد چون می دونستم با یه زن چطور حرف بزنه چون هر اتفاقی می افتاد نمیگفت حالمو بهم زدی چندشم شد باور کردنی نبود اما سام با اینکه ویژگی های ترسناک و بدی داشت کمم خوب نبود…
خوبیه زیادی هم داشت از لبام که دل کند نفس حبس شدم و بیرون دادم و اون با یه لبخند بهم نگاه می کرد
_تا وقتی که دست از پا خطا نکنی توی زندگیم توی خونه ام مثل ملکه ها زندگی خواهی کرد باید قدرشو بدونی ؛باشه؟
نمیتونستم بگم نه، دیگه اون همتای سابق نبودم که مخالفت کنه داد و بیداد راه بندازه دلم لرزیده بود آروم سرمو تکون دادم و اون منو بغل کرد برای اولین بار منو محکم بغل کرد زیر دوش ایستاده بودیم و آب و سر و صورتمون می ریخت و من برای اولین بار دستام داره تنش حلقه شد ومحکمتر از خودش بغلش کردم درسته که منو این آدم نمیتونستیم برای همه عمر کنار هم بمونیم و حضورمون توی زندگی هم از روی اجبار بود اما چی میشد از این مدتی که کنار همیم لذت ببریم؟
خواسته زیادی نبود اشتباه بود اما دلم اینو میخواست فقط….
هنوز توی شوکه از بوسه داغش و حرفایی که بهم زده بود بودم که اون بالاخره دست از شستن بدن من برداشت و دوباره مثل پره کاه منو از زمین بلند کرد و توی بغلش از حمام بیرون برد سر از کار این آدم در نمی آورد می گفت عاشق یکی دیگه است و این طور محبت خرج من می کرد هرچی که بود راضی بودم چون حس خوبی بهم میداد آب از بدنم پایین می رفت و سام بی‌اعتنا منو روی تخت نشوند سیخ سر جام ایستادم و گفتم
الان تخت هم خیس میشه هم کثیف باید لباس بپوشم دستاشو روی شونه هام گذاشت و منو دوباره روی تخت نشوند.
خودش هم مثل من لخت بود و هیچ لباسی توی تنش نبود از نگاه کردن به بهش معذب می شدم اما اون اصلاً انگار نه انگار روی صورتم خم شد و گفت
_ لباستو برات میارم لازم نیست تو از جات بلند بشی…
حرفشو که زد به سمت کمد رفت بین لباسا گشت و گشت و گشت و یک پیراهن بلند مدل مردانه بیرون کشید و یه شورت از کشوی پایین کمدم برداشت….

پدی که از بیمارستان آورده بودیم از پاکتش درآورد و به سمتم اومد و همه رو به دستم داد
_ میتونی بپوشی یا کمکت کنم؟

سریع از دستش گرفتم و گفتم میتونم میتونم نگاهی بهم کرد و دوباره به سمت کمد رفت .
بدن پر از عضله و قد بلندش زیادی توی چشم بود به سختی نگاه از بدنش گرفتم و شروع کردم به پوشیدن لباسام آروم زمزمه کردم

شلوارم بهم میدی ؟
بهم نگاه کرد و گفت
_ شلوار می خوای چیکار همینکه تنته خیلی هم خوبه.
روی تخت دراز کشیدم بعد یادم اومد که من روی کاناپه می خوابیدم پس از جام بلند شدم و تا خواستم به طرفه کاناپه برم دستمو گرفت و گفت
_دیگه کجا؟
به کاناپه اشاره کردم و گفتم میرم بخوابم
باز اخماش توی هم رفت و گفت
_روی تخت می خوابی مثلاً دیگه ازدواج کردیم هم شناسنامه‌ای هم واقعی تو دیگه زن من شدی چرا باید هر چند دقیقه یک بار اینو بهت گوشزد کنم.
لب گزیدم و راه رفته رو برگشتم و روی تخت دراز کشیدم به پوشیدن یه شلوارک ورزشی بسنده کرد و اونم کنار من روی تخت دراز کشید.
اولین بار بود که با یه مرد اونم کی سامی که یه شب شده بود شوهرم روی تخت می خوابیدم کمی به سقف خیره شد بعد منو مثل یه عروسک به خودش نزدیکتر کرده پتو رو روی تنمون کشید دستاشو دورم حلقه کرد و گفت
_بهتره کمی بخوابیم دیگه الانه که ظهر بشه و من هنوز یه ثانیه هم پلکام روی هم نذاشتم.

بدجوری خسته شده بود می دونستم به خاطر من شب پر دردسری گذرونده بود اما منم به خاطر اون کم اذیت نشده بودم پس می تونستم بگم این به اون در خیلی زود چشمام گرم شده به خواب رفتم.
وقتی با صدای بهناز که از کنارم می اومد چشمامو باز کردم به من لبخندی زد و گفت
_ بیدار شو ببینم عروس خانوم بگو چه ها کردین؟
کمی چشمامو مالیدم و پرسیدم یعنی چی که چیکار کردم خندید و گفت
_ خبرا پخش شده آقا اومد سراغ من گفت شب حالت بد شده بردت بیمارستان و الان باید یه چیزی برات درست کنم …
باورت نمیشه هم تا حتی نمیدونست اسمش چیه فقط می‌گفت از همونایی که برای تازه عروس ها می درست میکنن از همونا برای همتا بپز و ببر….
از شنیدن این حرفه بهناز به حدی تعجب کردم که خواب کامل از سرم پرید تا خواستم روی تخت بشینم شکمم چنان تیری کشید که آخه بلندی گفتم بهناز خندید و گفت
هنه واقعاً انگار اینجا خبرهای بوده عروس خانم.
آروم به بازوش زدم و پرسیدم واقعاً اومد به تو گفت برای من کاچی درست کنی ؟
اره‌ای گفت و به کاسه پر از کاچی که روش خیلی قشنگ تزیین شده بود اشاره کرد و گفت
_خودت ببین دیگه دستور اقاس گفته برات از اینا درست کنیم.

لبمو به دندون گرفتم و سرمو پایین انداختم که بهناز بلندتر خندید و گفت
_مگه تو نمی گفتی از اقا خوشت نمیاد نمی گفتی که آدم خوبی نیست کلک چی شد که حاضر شدی بری باهاش بخوابی؟
صورتمو غمگین کردم و گفتم حتی اگه من مخالفت میکردم آقایی که تو داری راجبش حرف میزنیکه مجبورم می‌کرد میدونی به من چی گفت؟

گفت تو زن منی اگه تو منو راضی نکنی میرم سراغ بقیه واون موقع است که همه میگن این دختر نمیتونه شوهرشو راضی کنه و باز دیوارت کوتاه میشه و همه میتونن بهت دست درازی کنت…
باید طوری نقشه مونو جلو ببریم که همه مطمئن بشن ما عاشق همدیگه هستیم.
بهناز کمی با چشمای گرد به من نگاه کرد و بد گفت
_ نمی دونستم آقا همچنین کلک هایی هم برای اینکه تو رو رام کنه بلده!
منظورشو از این حرف نفهمیدم پس گفتم یعنی چی چی داری میگی؟
بهناز کاچی رو روی پاهام گذاشت و گفت
_ تو اینو بخور تا من برات بگم.
قاشق اول و توی دهنم گذاشتم و گفت
_ همه اینا حرف بوده دختر، چشم آقا رو گرفته بودی این حرف‌ها را زده که واقعا مال خودش کنه تورو .
قاشق توی دستم خشک شد حرفاش خنده دار به نظر می رسید رو بهش گفتم خودت میفهمی چی داری میگی بهناز ؟
آقا از من خوشش اومده ؟
دختر یکی دیگه رو دوست داره خیلی هم دوسش داره دیشب انقد حالش بد بود که من دلم سوخت و با رضایت خودم اجازه دادم بهم نزدیک بشه .
بهناز اخماشو تو هم کشید و گفت _این زنیکه هرزه هنوزم دست از سر آقا برنداشته .
کنجکاو پرسیدم یعنی چی؟
چی داری میگی ؟
قاشق از دستم گرفت و پرش کرد و به سمت دهنم آورد و گفت
_بخور تا بگم..
دوباره یه قاشق دیگه توی دهنم گذاشتم و بهناز گفت
_ آقا خیلی ساله عاشق یه زنه یه زنی که شوهر داره اولش نداشته عاشقش بوده خیلی زیاد ولی زنی که رفته با یکی دیگه ازدواج کرده وقتی فهمید که اون ازدواج کرده هرکاری کردم نتونست فراموشش کنه اون زنه هر چند وقت یه بار میاد مغز اقارو را شست و شو میده بهش میگه می خوام طلاق بگیرم چون عاشق توام میگه ازدواج کردم چون مجبور شدم امیدوارش میکنه و میره اما چند سال که نه طلاق گرفته نه آمده پیش اقا…

تازه می فهمیدم چی به چیه پس اون زن سام کنار گذاشته برای روز مبادا و داره با شوهرش خوش میگذرونه باورم نمیشد….

باورم نمیشد سام با اون همه ابهت و غرور و زرنگی پیش یه زن کم بیاره یعنی باور کنم که سام پیش یه زن اینقدر خوار و ذلیل شده باشه.
بهناز ناراحت سرشو پایین انداخت و گفت
_نمیدونی اقا دیوونه ی اونه آقا خیلی دوستش داره هرچی که بگه قبولش میکنه .
از آسمون سنگ میباره آقا چشم بسته میگه حتما میباره وقتی اون گریه زاری کرد و التماس که من مجبور شدم ازدواج کنم مشکلم حل بشه طلاق میگیرم آقا بی چون و چرا قبول کرد و حالا خیلی وقته که منتظر طلاقشونه طلاقی که انگار قرار نیست هیچ وقت اصلا انجام بشه.
فکر کنم آقا دیگه ناامید شده بوده که چشمش تورو گرفته وخواسته با یه تیر دو نشون بزنه هم این که از تو محافظت کنه اونم تویی که چشمش رو گرفتی و اینکه برای خودش نگهت داره قبل از اینکه توام ازدست بده.

از شنیدن این حرفها گیج شده بودم واقعاً یعنی سام از من خوشش میومد غیر واقعی به نظر می رسید اما احتمالش هم بود اگر سام هم همین حسی که من بهش دارم به من داشته باشه من باید چی کار بکنم ؟
اگر این احساسم یک طرفه باشه میتونم بلاخره یه جوری کنارش بذارم اما وقتی این حس دوطرفه باشه جنگیدن باهاش و کنار گذاشتنش مشکل میشه با ناراحتی سرمو پایین انداختم و حرفی نزدم بهناز انگشتشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
_ چی شدی تو دختر به جای اینکه خوشحال باشی اخم و بغض کردی؟

بهناز در هر شرایطی طرفدار سام بود اصلا براش مهم نبود که این آدم کارش چیه براش مهم نبود که سام توی کار خلاف باشه یا نه اما برای من مهم بود اگر گفته هاش درست باشه من داشتم دلبسته آدمی می شدم که کار و پیشه اش خلاف و خراب کردن زندگی مردم بود.
و حتی بدتر از اون هم اگر دلبسته من میشد دیگه همه چیز نور علی نور می شد دوباره قاشق به سمت دهنم آورد و گفت
_آقا گفتن خیلی خوب بهت برسیم فکر کنم دیشب خیلی ازت راضی بوده .
محکم به بازوش زدم و گفتم درست حرف بزن دیوونه یعنی چی که ازت راضی بوده خوب من دختر رفتم توی تخت خواب یکی مثل سام که هر شب با یکی بوده باورت میشه خیلی تعجب کرد وقتی دید من دخترم و اولین رابطه ی منه..

لبخند کمرنگی زد و گفت
_نمیتونم صورتشو تصور کنم وقتی تورو توی اون حال دیده فکر میکنه همه دخترا و زنا مثل یکتا و اون زنه هستن اما خب بینشون دخترای خوب مثل تو پیدا میشه .

همینطور داشتیم در مورد دیشب و هر چیز دیگه ای وراجی می‌کردیم که در اتاق باز شده سام وارد اتاق شد بهناز از جاش بلند شد و سلام داد جواب سلامشو داد نزدیک من شد اصلاً انگار این آدم خجالت نمیدونست چیه و براش تعریف نشده بود بیخیال حضور بهناز از من پرسید
_حالت بهتره دردکه نداری؟
من جای این آدم خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم بهناز کمی عقب تر رفت و دیدم که داره جلوی خندیدنش میگیره نگاهی به من و بعد به این بهنازکرد و بهناز گفت
_ این همون چیزیه که گفتین براش درست کنم.
بهناز ادامه داد
_ولی خانم زیاد نخوردن من گفتم شما دستور دادید ولی نمی دونم چرا نمی خورد.

از اینکه داشت کرم می ریخت عصبی شدم تا خواستم حرفی بهش بزنم سام بهش گفت
_ تو میتونی بری خودم مجبورش می کنم همشو بخوره .
بهناز ابرویی بالا انداخت برای من و خندون از اتاق بیرون رفت
کتش و تنش در آورد کنارم روی تخت نشست و گفت
_ وقتی میگن چیزی برات خوبه باید بخوری چرا بقیه رو هم اذیت کنی زود باش بخور ببینم.
جواب دادم
خوردم دیگه داشت اذیت می کرد بهنا نگاهی به کاسه کرد و گفت _اینکه هنوز یک سومش نرفته کجا خوردی؟ بذار ببینم چه مزه ای میده که همیشه حرف از این وقتی تازه عروس ها صبح از خواب بیدار میشن
چشمامو گرد کردم و بهش نگاه کردم قاشق دهنی منو پر کرد و توی دهنش گذاشت و گفت
_نه بدک نیست خوبه
عاشق دوم توی دهنش گذاشت همینطور سومو چهارم و من متحیر داشتم بهش نگاه می کردم بالاخره انگار یادش اومد که تازه عروسی توی این اتاق منم و گفت _خیلی خوشمزه است باید بگم بهناز برای من بیاره
بازوش کشیدم و گفتم خجالت نمیکشی به بهناز بگی برای من هم کاچی درست کن بخورم لبخند کم جونی روی صورتش نشست و گفت _این که مال توئه تا تهش میخوری من میرم بین همه خدمتکارامیگم تا برای منم درست کنن می خوام همه بفهمن که شب شیرینی گذروندم
قاشق از دستش کشیدم و شروع کردم به خوردن و گفتم من تا ته این رو میخورم خوب تو رو خدا بی خیال شو کم آبرومونو نبردی
_آبرو نبردم من هیچ کاری انجام ندادم همه چیزواقعیت بوده ازدواج کردیم زنم شدی دیشب با هم خوابیدیم کجای این خلاف واقعیت؟
از روی تخت بلند شد و گفت
_ اینو بخور پاشو ببین راحت میتونی راه بری یا نه شب باید جایی بریم قاشق و پایین آوردم وپرسیدم کجا ؟ شلوارش و با یه شلوار ورزشی عوض کرد و گفت _ویلای داریوش کارمون داره همه اونجا جمعن جلسه سازمانه

پرسیدم حتمامنم باید بیام ؟
سرشو تکون داد و گفت
_ یکتا همیشه بوده تواین جلسات حضور داشت توام باید راه اونو بری

آروم تر زمزمه کردم اما من میترسم..

نگاهم کرد و گفت
_دیگه ترس معنایی نداره تو الان دیگه کم کسی نیستی!
توهمتا زنه منی یعنی ترس باید از تو فرار کنه دیگه هیچ احدی نمیتونه تورو اذیت کنه با خیال راحت با من هر جایی که بگم میای.

از جام بلند شدم راه رفتم دردی نداشتم میدونستم اون دردی که دیشب تجربه کردم طبیعی و برای همه دخترا پیش می اومد میدونستم خیلی مقطعی بود خونریزیه بعدش .
کنارم اومد و گفت
_حالت خوبه اذیتی که نداری ؟

دستشو که به سمام گرفته بود گرفتم و گفتم نه خوبم دردی ندارم همه چیز نرماله فکر کنم.
خوبه ای گفت منو هدایت کرد و گفت
_حتی اگه خوب باشی باید استراحت کنی .
مجبورم کرد دوباره روی تخت دراز بکشم که گفتم باور کن خوبم دیگه خسته کننده شده از دیشب خوابیدم همش می خوام لباس عوض کنم و برم پایین…

با اخم نگاهم کرد و گفت
دیگه چی؟ تا شب استراحت می کنی و شب با من میری اونجام اونجام از کنارم تکون نمیخوری .
یادم نرفته دیشب چقدر خون از
دست دادی باید خیلی مواظب خودت باشی.
از نگرانیش دروغ چرا توی دلم قندآب شد دلم ضعف رفت برای این نگرانیش .
خودش کنارم نشست و گفت .
_من خیلی کم خوابیدم نظرت‌چیه کمی دراز بکشیم شاید دوباره خوابمون برد؟
الان حداقل الان نمی تونستم باهاش مخالفت کنم .
داشت باهام خوب رفتار می‌کرد و این برای من زنگ خطر بود زنگ خطر برای اینکه احساسی که بهش دارم بیشتر بشه و دیگه نتونم کنترلی روش داشته باشم قبل از اینکه من موافقت یا مخالفت مو اعلام کنم کنارم دراز کشید و منو به سمت خودش کشید و بغلم کرد .
نفسای داغش روی پوست گردن می خورد حالمو دگرگون می کرد دستش روی شکمم نشست آروم شروع کرد مثل دیشب به نوازش کردنش کمی که گذشت خودش رو بالا کشید و گفت
_وقتی چیزی تنت باشه من راحت نیستم ترجیح میدم لخت کنارم باشی.
تا خواستم حرف بزنم پیراهن مردانه که تنم بود و باز کرد و از تنم جدا کرد و حالا دوباره با بالاتنه برهنه کنارش بودم چشماش کم کم رنگ عوض می کرد نگاهش روی تنم بالا و پایین شده دستش روی پایین تنم نشست آرومتر شهوتی که از چشماش میبارید زمزمه کرد _خونریزیت قطع شده ؟
لبمو به دندون گرفتم بعد از کمی مکث گفتم
فک کنم قطع شده باشه دستشو برد تا شورتمو پایین بکشه مانع شدم گفتم داری چیکار می کنی

دارم شانس خودمو تو رو امتحان می کنم اگه قطع شده باشه من میبرم و بازم باید باهام باشی امام اگه تو ببری همینطور کنارت میخوابم بیخیال کاری که میخواستم بکنم میشم.
نمی تونستم مانعش بشم چون حتی قدرتشو نداشتم پس لباس زیرم وکمی پایین تر کشیده شد گفت
_نه قطع شده نه اونقدری هست که بشه اسمش و گذاشت خونریزی…

الان من که هوس کردم دوباره طعم تو رو بچشم باید چیکار کنم همتا؟

نگاه داغش صدای پر از خواستنش دستاش که روی تنم نوازش وار نشسته بود کاری می کرد که رام بشم اما دکتر دیشب گفته بود که تا یک ماه نباید کاری انجام بده و این ادم نمیزاشت ۲۴ ساعت بگذره آب دهنم و پایین فرستادم و گفتم دکتر گفت نباید این کارو بکنی ضرر داره خطرناکه عصبی نگاهش رنگ عوض کرد و چشماش کمی قرمز شده شو بهم دوخت و گفت
_دکتر هر حرفی بزنه برای من اهمیتی نداره وقتی من به تو احتیاج داشته باشم هیچ کس نمیتونه مانع من بشه اما الان چون خونریزیت کامل قطع نشده بیخیال میشم اما فکرشم نکن شب هم بتونی از دستم در بری.
شب بعد برگشتن از مهمونی باید با من باشی بدجوری مزه ات رفته زیر دندونم باید تا وقتی که اینجایی خوب از تو استفاده کنم.

با این جمله آخری که گفت انگار تمام علاقه ام تمام احساس خوبی که داشتم از بین رفت می خواست تا وقتی که اینجام از من استفاده کنه و نهایت لذت ببره مثل یه عروسک جنسی مثل یه شی حرفش واقعاً زننده و ناراحت کننده بود دستشو کنار زدم و پشت بهش کردم و چشمامو بستم .
کنارم خوابید و دوباره منو بغل کرد و گفت
_چرا دلخور شدی حرف بدی بهت زدم؟
یعنی نمی دونست حرفی که زده چقدر ناجور بود؟ سکوت کردم و جوابشو ندادم دیگه باید چی بهش میگفتم اون حرف دلشو رک و راست زده بود و بهناز چقدر ساده بود که فکر می کرد این آدم از من خوشش اومده
سعی می کردم دوباره بخوابم اما لبای داغش از پشت سرم زیر گردن مو بین شونه هام می نشست و زبون داغش که بالا و پایین می شد مانع این کار می شد عصبی گفتم میشه ازم فاصله بگیری میخوام بخوابم ؟
کاملا برعکس خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد و منو بین بازوهاش اسیر کرد و گفت
_اینجا تو دستور نمیدی اینجا منم که می گم چی باید بشه باید چیکار کنی!

خواستم خودمو کنار بکشم که منو محکم تر گرفت و گفت
_از اینکه گفتم می خوام ازت لذت ببرم دلخور شدی؟
آب دهنمو پایین فرستادم که گفت _یعنی باید از تو لذت هم نبرم و استفاده نکنم؟
به خاطر یکی مثل تو که خواهر حرومزاده ای مثل یکتا داره کسی که دوسش دارم رو از دست دادم از من انتظار نداری که دیگه حداقل ازت استفاده نکنم؟
اوضاع داشت و بدتر میشد حرفاش داشت ناجورتر میشد…

از اینکه یه هرزه از زندگیت کم شده اینقدر ناراحتی که با حرفات اینطور منو خوار کوچیک می کنی؟

خودش روی تنم کشید عصبانی گفت
_بفهم چی داری میگی کاری نکن همین الان جونتو بگیرم.

پوزخندی زدم و گفتم بهم لطف می کنی اگه همین الان جونمو بگیری چون این زندگی که برای من ساختی کم از مردن نداره تو فکر کردی خیلی زندگی خوبی دارم و الان خوشحالم؟ نیستم اصلا خوشحال نیستم…

عصبانی گفت در حدی نیستی که به من بگی چیکار کنم چیکار نکنم در حدی نیستی که درباره اونی که نباید حرف بزنی.
زبونت ومیبرم همتا…
وظیفه تو اینه جور خواهر عوضی تو بکشی همین و بس اینو خوب توی گوشات فرو کن تو به جای خواهرت اومدی اینجا به خاطر این که از تو محافظت کنم تصمیم گرفتم باهات عقد کنم و الان حق دارم هر وقت که دلم بخواد ازت استفاده کنم.
اینکارو می کنم تو هم نمیتونی مانع من بشی؛ پس دختر خوبی باش مطیع باش؛ حرف زیادی هم نزن؛ پاتم از گلیمت درازتر نکن…
کنارم دراز کشید و بازوشو روی چشماش گذاشت .
به قدری حالم گرفته بود که دلم نمی خواست کنارش بخوابم پس از جام بلند شدم و به سمت کاناپه گوشه اتاق رفتم و روش دراز کشیدم مانع نشد دیگه حرفی نزد فقط و فقط نگاهم نمیکرد و توی سکوت سعی کرد بخوابه .
با خودش چه فکری می کرد که این حرفارو به من می‌زد مگه دروغ میگفتم اون زن یه هرزه بود که وقتی شوهر داشت این بدبخت ول نکرده بود و این آدم مثل این نفهما که چیزی حالیشون نیست داشت به هر سازی که اون می زد میرقصید…
و الانم که کلی حرف بارم کرده بود خیلی خوابیده بودم برای همین خوابم نمیبرد وقتی صدای نفسهای سام منظم شد فهمیدم که به خواب رفته از جام بلند شدم و یه شلوار از کمد برداشتم و پام کردم با یه پیراهن و از اتاق بیرون رفتم خدمتکارا با دیدن من همگی جوری نگاهم می کردن انگار که همه میدونستن دیشب منو سام با هم بودیم اما یه جوری رفتار می کردن که مسخره ترین حرفیه که تا به حال شنیدن خودمو پیش کیمیا که توی آشپزخونه بود رسوندم و گفتم ا
ین ملت چه مرگشون شده چرا وقتی منو میبینن می خندن؟
کیمیا صندلی رو برام کنار کشید و گفت
_اول بیا بشین اینجا یه چایی میریزم می‌خوریم حرف می‌زنیم.

نشستم و بهناز دوتا چای لیوانی جلومون گذاشت و کنارم نشست منتظر بهش خیره شدم که اون کمی صندلی شد جلوتر کشید و گفت

_ این بدبختها حق دارد فکر می‌کنن تو یکتایی اون همه مدت روی تخته آقا بوده و الان چون عقد کردید داری نمایش بازی می کنی برای همینه که میخندن.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم پس حق دارن بدبختا من و خواهرم میدونن اصلا آبرویی برای من نذاشته…
سامم که چپ میره راست میاد میکوبتش توی سرم همه اینام که منو به چشم یه هرزه می‌بینن…

بهناز دستم آروم نوازش کرد و گفت _بی خیال این چیزا دختر به این فکر کن اقا از تو خوشش میاد .

نیشخندی بهش زدم و گفتم به چه چیزایی فکر می کنی..
آقا از من خوشش نمیاد عاشق همون زنه است الان هرچی از دهنش در میومد بارم کرد و گفت حالا که به خاطر تو اون زنیکه رو از دست دادم نهایت استفاده رو ازت میبرم گفت عقدت کردم و باید ازت استفاده کنم مثل یه عروسک میخواد فقط باهام بخوابه تا ضرر
نکرده باشه.
صورت بهناز توی هم رفت و گفت _چی داری میگی دختر! باور کن آقا اینجوری نیست .
بهش گفتم واقعا نمیشناسیش بهناز اون به عنوان یه مرد یه شوهر اونطوری که تو فکر می کنی نیست من دارم باهاش الان زندگی می کنم بیشتر وقتم توی طول شبانه روز با اون میگذرونم.
بهناز دستم و توی دستش گرفت
_ بابا غصه نخور عزیزم حداقلش اینه که کسی دیگه مزاحمت نمیشه تو هم یه روزی میری…

سرم و تکون دادم و گفتم اره حداقل اینطوری دیگه کسی سراغم نمیاد.
اروم پرسیدم خبری از سمیر نشده از دیروز که رفته؟
نگاهی به اطراف کرد و گفت
_ نه فعلا که خبری نیست فهمیدی چی شده ؟
حرفهایی که سام بهم زده بود و برای بهناز تعریف کردم بهناز گفت
_سمیر بیچاره هرکاری کرد نتونسته اقارو منصرف کنه برای همین قهرکرده و رفته…

حرفش و تایید کردم چای مزه کردم
_ای خدا تو از دیشب هیچی نخوردی می خوای یه چیزی برات بیارم ؟کاچی که برات آورده بودمم که نخوردی..

زمزمه کردم نه اشتها ندارم چیزی نمی خورم .
اینقدر باهم حرف زدیم از خانواده ام گفتم از پدرم از نامادریم از نامزدی که داشتم دیگه ندارم بهش گفتم اونم کمی از خانواده‌اش برام حرف زدم که زمان از دستمون در رفت و با صدای بلند سام که داشت منو صدا میزد از جا پریدم و گفتم
امشب قراره بریم خونه رئیس یادم رفت از بهناز فاصله گرفتم و با قدم های بلند پله ها بالا رفتم وارد اتاق که شد با صورت اخموی سام روبرو شدم
بی حرف به سمت کمد رفتم و یه شومیز سفید و یه شلوار چرم مشکی تنگ برداشتم و جلوی چشمای سام تنم کردم و یه پانچو تن زدم
آماده که شدم به سمتش چرخیدم نگاهی بهش انداختم و بالاخره سکوت و شکستم
نمیخوای چیزی بپوشی ؟

مگه نگفتی میخوای بری خونه اون مرتیکه؟

منو کنار زد و ازتوی کمد بین کت و شلواراش یکی بیرون کشید و شروع کرد عوض کردن لباساش وبعد با ادکلن دوش گرفت و روبه گفت
_کمی آرایش کنی میدونی که خواهرت همیشه آرایش داشت.
کلافه جلوی میز آرایش ایستادم و شروع کردم به آرایش کردن. کارم که تموم شد بازوشو به سمتم گرفت و گفت
_از این اتاق که بیرون میریم مایه زوج خوشبختیم که خیلی همدیگرو دوست داریم این هیچ وقت یادت نره .
بازوشو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم نگاه خدمتکارا همگی روی ما بود همه طوری نگاهمون می‌کردن که انگار باورشون نمی شد و ما واقعا عاشق هم باشیم از عمارت که بیرون زدیم سوار یکی از ماشین های شاسی بلند شدیم کنارم روی صندلی عقب نشست تا خواستم بپرسم چرا اینجا نشستی یکی از که نمیدونم راننده بود یا چی پشت فرمون نشست وماشینو روشن کرد تازه فهمیدم میخواد امروز با راننده با اون مهمونی بره…
توی ماشین هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم به عمارت که رسیدیم و ماشین متوقف شد و گفت
_ اونجا ما یه زوج خوشبختیم پس سعی کن لبخند بزنی بهتره از کنار من تکون نخوری آدم های جورواجور اینجا هستند که بهتره باهاشون هم کلام نشی.
فقط سعی کن کنار من بمونی .

فقط با تکون دادن سرم تعریف کردم از ماشین پیاده شدم دوباره دستامو دور بازوش حلقه شده و با هم وارد اون خونه بزرگ شدیم هر قدمی که برمی داشتیم احساس دلشوره و نگرانیم بیشتر میشد من از این خونه از این آدما میترسیدم
وقتی وارد ساختمان شدیم یکی از خدمتکارا به سمت من اومد و مانتوی و شال منو با خودش برد.
موهام و بالای سرم بسته بودم و لباسم مرتبی پوشیده بودم که بدنم و بین این آدمو توی چشم نباشه وارد جمع شدیم همه سرا به سمت ما چرخید و همه شروع کردن به کف زدن .
برای ما که تازه عروس و داماد بودیم مثلا کف می زدند ولی نگاهشون یه چیز دیگه می گفت همه داشتن با نگاهشون فریاد می‌زدند که این دختر زیر تک تک ما خوابیده و با همه ماها بوده.
این نگاها آزارم میداد اما چاره ای جز تحمل نداشتم.
از کناز هرکسی که می‌گذشتیم سام سلام و احوالپرسی می‌کرد تا اینکه بالاخره رسیدیم کنار داریوش یا همون رئیس بزرگی که همه آدما برای اون کار می‌کردن.
داریوش اشاره به ما کرد و خواست کنارش بشینیم بعد از نشستن سام منم کنارش نشستم
داریوش سرشو خم کرد از من پرسید
_خوبی؟
تازه عروسی به تو چسبیده یا نه؟
اخمی کردم اون با خنده دامه داد _عروس این سام ما شدی ولی همه ماها میدونیم تو با یه نفر بند نمیشی.
دستای سام مشت شد و من اینو دیدم دستم را روی دستش گذاشتم با این کارم ازش خواستم تا آروم باشه نفس عمیقی کشید و به داریوش گفت
_ خوشحال میشم گذشته رو فراموش کنید و به منو این دختر با یه نگاه دیگه ای نگاه کنید چون این دختر سابق نیست و منم دیگه شوهرشم
داریوش ما انگار کوتاه بیان نبود با یه لبخند به صورت من خیره شد و گفت
_یادمه ده روزم نمیشه که این دختر توی این خونه توی اتاق من روی تختم بود فکر کنم تمام این تحولات توی ده روز اخیر اتفاق افتاده مگه نه؟

بازوشو و چنگ زدم تا مانعش بشم که عکس‌العمل بدی نشون نده بالاخره این داریوش هر خری که بود راست میگفت حق داشت چون من ده روز پیش توی همین خراب شده بودم همه جمع شده بودن و هرکسی یه گوشه ای مشروب میخورد اما بالاخره بعضی از مردا دورمیز بزرگی که یه گوشه بود رفتن و پشت میز نشستن تقریباً ۱۸ نفری میشدن بقیه بیخیال مشغول خوشگذرونی بودن.
سام که دست منو گرفت وتا منم با خودش همراه بشم تا میز کشید کنار خودش نشوند شروع کردن به حرف زدن درباره محموله درباره قراری که داشتن درباره قراردادهای جدید و بارها و جنس هایی که تازه وارد یا خارج کرده بودند هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم حتی یک کلمه فقط مثل عروسک نشسته بودم توی سکوت به حرفای این آدما گوش میدادم سام یک سمت من نشسته بود و طرف دیگه ام امیر
دستی روی رون پام نشست و فکر میکردم سام باشه اما اون داشت سر موضوعی با داریوش بحث کرد کمی خودمو عقب کشیدم و نگاهمون به زیر میز دادم دست سام نبود دستای کثیف امیر بود که روی رون پام نشسته بود.
دستم رو بردم و سعی کردم دستشو پس بزنم اما اون هیچ تکونی به دستش نداد و شروع کرد به نوازش کردن رون پا کلافه بودم حالم داشت بهم میخورد از این کار اما هیچ عکس العمل هم نمی تونستم از خودم نشون بدم چون جلب توجه می‌کرد و همه باز با همان دید بهم نگاه می‌کردن اما انگار سام حواسش خیلی خیلی جمعتر از هر کسی بود.
همونطوری که حرف میزد از زیر میز محکم دست امیر فشار داد ترسیده به صندلی چسبیده بودم و نگاهم به دست این دو نفر بود حرف می‌زد و بیخیال داشت استخوان‌های دسته امیر خورد می‌کرد.
امیر صورتش هر لحظه بیشتر از قبل داشت توی هم میرفت و از درد مچاله می شد داشتم کیف میکردم از این حرکت سام از اینکه اینقدر حواسش بهم بود احساس غرور میکردم

احساس غرور میکردم با پیروزی به امیری که از درد داشت جون میداد نگاه کردم با چشماش داشت به من التماس می‌کرد تا یه کاری بکنم بالاخره وقتی از تماشای این عوضی لذت بردم دستمو روی دست سام گذاشتم و آروم دستشو عقب کشیدم که انگار اروم شد دستشو عقب کشید .
دستشو روی رون پام گذاشت همه داشتن حرف میزدن حتی خود سام اما دستش این پایین داشت روی پاهام حرکت می‌کرد و حواس منو خیلی پرت میکرد امیر که از ترس جونش از اینجا رفته بود این دوروبرا دیده نمی شد من با خیال راحت‌تری نشسته بودم .
تمام حواسم به حرکت دستای سام بود .
حرفاشون که تموم شد همه کم‌کم از پشت میز بلند شدن و ازمون دور شدن..
سام با ابروهای توی هم کشیده و صورتی عصبی رو بهم گفت
_ اگه من حواسم به تو نباشه تو اجازه میدی هر خری که از راه رسید دستمالیت کنه؟
تا خواستم حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم از کنارم بلند شد و گفت _پاشو بینم که کم‌کم داری پا جای پای خواهرت میزاری.

عصبی روبرویش ایستادم و گفتم _تو این خراب شده صدای من رو بلند نکن کاری نکن اینجا وسط این همه آدم داد بزنم و بگم من اون خری که شما فکر می‌کنید نیستم سعی کردم دستشو که بازومو چسبیده بود عوض کنار بزنم اما نمیتونستم توی همون وضع ادامه دادم.

من از اینکه بهم دست بزنه لذت نمی‌برم حالم به هم میخوره فقط نمیتونستم دست کثیفشو از روی پام بردارم

پوزخندی بهم زد و کنار گوشم خم شد و با یه لبخند مصنوعی که گوشه لبش گذاشته بود گفت
_توهنوز نمیدونی وقتی یکی همچین گهی میخوره باید به شوهرت بگی نکه بی صدا باهاش لاس بزنی و بدی بمالنت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
بخدا من فقط نگفتم تا عصبی نشی همین چرا باور نمیکنی؟
بی توجه به حرف من کنار گوشم زمزمه کرو
_ امشب حسابتو میرسم برای من ناز کردن و برای بقیه پابازکردن تاوان داره دختر خوب!
یادت میدم یه بار که تجربه کنی میفهمی نباید از این غلطا بکنی.

وارفته بهش خیره موندم اون دستمو کشیدم برگشتیم پیش جمع.
تمام طول اول شب حواسم پرت بود حواسم پرت حرف‌های این آدم بود این آدمی که دیگه حتی یک کلمه باهام حرف نزده بود فقط محکم طوری که کم مونده بود انگشتام و استخون دستم بشکنه دستمو گرفته بود و ول نمی کرد و اجازه نداد حتی به دستشویی برم.

نگاهم همش به ساعت بود تا زودتر این مهمونی تموم بشه و به اون خراب شده برگردیم اما وقتی به این که سام من و تهدید کرده و امشب میخواد چیکار بکنه‌فکر می‌کردم با خودم می گفتم چی میشه اونجا برنگردم!
انتخاب بین بد و بدتر بود وقتی کم کم همه مهمونا رفتن و حرف هایی که میخواستن بینشون کامل زده شد تصمیماتی که می‌خواستند گرفتن من و سامم از عزم رفتن کردیم پانچویی که تنم بود و مرتب کردم همراه سام وقتی از اونجا داشتیم بیرون می اومدیم یه گوشه ایستاد اون نگاهش به اتاقی که توی طبقه بالا بود خیره مونده چراغش روشن بود و پرده ها کشیده.
کمی مکث کرد و از اونجا فاصله گرفت
وقت مناسبی نبود تا ازش چیزی بپرسم ودلیل نگاهش به اون اتاق و بفهمم الان اوضاع به قدری به هم ریخته و داغون بود که وقت سوال پرسیدن نبود.
سوار ماشین شدیم هنوز اخمش سرجاش بودو رگ گردنش بیرون زده بود و دستش کاملاً مشت شده بود.

چطور باید به این آدم می فهموندم که من با اون امیر عوضی هیچ کاری نداشتم اون اومد ودستشو روی پای من گذاشت و من فقط میخواستم مانع بشم!
به خونه که رسیدیم ماشین که توی حیاط پارک شد در سمت من که توسط راننده باز شد و من از ماشین پیاده شدم و تنم یخ بست احساس می کردم امشب اینجا قراره یه بلایی سر من بیاره و قراره اون روی دیگه ی سامو ببینم .
دوباره دستمو توی دستش گرفت و با قدم هایی محکم و بلند به سمت ساختمون رفت.
پشتت سرش راه میرفتم و خدا خدا میکردم همین الان زلزله چیزی بیاد و همه چیز ویرون بشه و من از این زندگی خلاص بشم بالاخره وقتی به اتاق رسیدیم کلید توی قفل چرخوندم منو وسط اتاق هل دادو درست روبروم ایستاد ترسیده بودم می دونستم رنگم پریده اینو از یخ کردن بدنم می‌فهمیدم آب دهنم و پایین فرستادم و سعی کردم قبل از اینکه اون حرفی بزنه یا کاری بکنه دوباره براش توضیح بدم بهش گفتم

به خدا داری اشتباه می کنی من هیچ کاری نکردم من می‌خواستم دستشو کنار بزنم…
اما اون یه قدم بلند سمتم هجوم آورد و با همون صورت گرگرفته و صدای پر از خشمش غرید

_ تو فقط باید به من میگفتی همین نه اینکه خودت دست به کار بشی!
از من پنهان می کنی یعنی ریگی به کفش داری.
خشک شده بودم دهنم خشک شده بود وگلوم میسوخت احساس می کردم امشب این آدم جون منو میگیره دور تنم چرخی زد و گفت _یادت میدم کاری می کنم هرز پریدن وخرز گفتن و حتی هرز دیدن از سرت بیفته…
بتو منو نشناختی همتا..

دستش بنده مانتوم شد و خیلی راحت از تنم بیرون کشید ترسیده از جا پریدم و اون منو بین بازوهاش اسیر کرد و گفت
_دوست داری باهات چیکار بکنم ؟

باوحشت بهش نگاه میکردم که اون دستشو به شومیزم رسوندمحکم کشید که همه دکمه هاش از هم باز شدو خیلی راحت اونم درآورد حالا فقط با یه سوتین و شلوار جلوش ایستاده بودم دستشو محکم مثل سیلی بین پام کوبید و گفت
_که خونریزی داری دکتر گفته رابطه نباید داشته باشی نه؟ این حرفا این نازا این کس شعر گفتنا فقط برای من آره؟
میخواستی من حواسم پرت بشه با اون حرومزاده چه غلطی بکنی؟
این آدم تا کجا پیش رفته بود حتی منو با امیر روی تختخواب فرستاده بود برای چی برای اینکه این کثافت دستش وروی پای من زده بود من این وسط چه گناهی کرده بودم به قدری ترسیده بودم که حتی نمی تونستم از خودم دفاع کنم می ترسیدم دهت باز کنم تا بدتر از این بکنه.
دستشو روی پوست شکمم کشیدو من تنم از ترس منقبض شد نفسای داغش رو روی پوست گردنم پخش کرد و گفت
_ امشب حالیت می کنم کسی که اسمش توی شناسنامه ی من باشه حق نداره هیچ غلطی بکنه و حتی نفس کشیدنش باید با اجازه من باشه..
شروع کرد به در آوردن لباس هاش و من ترسیده همونجا خشکم زده بود با صدای فریادش از جا پریدم و سری شلوارمو از پام در آوردم هنوز کمی خیلی کم خونریزی داشتم با ترس و لرز رو بهش گفتم
به چی باید قسم بخورم که باور کنی اشتباه می کنی من قصدی نداشتم اون عوضی کنارم نشست اون دستشو دراز کرد من که کاری نکردم دوباره غرید
_خفه نشنوم صداتو همتا …

خفه خون گرفتم و وقتی کامل لباساشو در آورد به سمتم اومد و با صدای بلندی گفت لخت شو کامل همه لباساتو در بیار با وحشت کاری که ازم خواسته بود و کردم انقدر ترسیده بودم که نفسم بالا نمیومد احساس می کردم هر لحظه ممکنه پس بیفتم
_میدونی می خوام چیکار کنم ؟
می خوام اسممو روی نقطه به نقطه تنت بنویسم می خوام کاری کنم اگه یه روزی یه عوضی خواست تو رو ببینه خواستن لخت تورو ببینه و تو خواستی خودت رو براش به نمایش بذاری حتی یه سانت از تنت خالی نباشه همه جای بدنت اسم من باشه تا بفهمی کسی که به نام میخوره تا عمر داره به نام من میمونه.

عقب عقب رفتم و به دیوار چسبیدن دیوونه شده بود تا به حال ایم آدم و اینجوری ندیده بودم انقدر عصبانی اینقدر وحشی.
نزدیکم شد و دستشو دور گردنم پنجه کرد و فشار محکمی داد نفسم قطع شد دیگه نمی تونستم نفس بکشم با دندونهایی که روی هم می سایید بهم گفت
_آدمت نکنم سام نیستم من اگه توی بچه رو آدم نکنم سام نیستم…

همونجا یکی از پاهامو با دستش بالا آورد باهام یکی شد صدای فریادم از دردی که توی وجودم پیچید کل اتاق لرزوندو دستشو روی دهنم گذاشتم محکم فشار داد و گفت
_صدات در نمیاد که در بیاد همینجا سر از تنت جدا می کنم.

سعی می کردم هیچی نگم اما نمیشد چنان محکم کارشو میکرد که نمی تونستم خودمو کنترل کنم احساس می کردم همه بدنم داره از هم میپاشه موقعیت بدی بود دردی که داشتم و ایتساده بودنم باعث می‌شد درد بیشتری تحمل کنم
کمی که گذشت هزم فاصله گرفت و منو محکم روی تخته هل داد هر کاری می کرد آروم نمیشه کمربندشو از روی شلوارش بیرون کشید و محکم وری کمرم کوبید صدای فریادم باز اتاق و لرزوند و این بار روی من خم شد و گفت

_از این غلط ها باز می کنی؟
از این گه خوریا می کنی ؟

با گریه و التماس نالیدم نه به خدا هیچ کاری نمی کنم بخدا از این اتاق بیرون نمیرم..
اما اون ضربه دیگه روی پشتم زد که مثل مار به خودم پیچیدم احساس می کردم یه حیونپ که دست این آدم اسیر شده احساس می کردم تمام عشق و علاقه‌ای که توی وجودم برای این آدم داشت جوونه می‌زد و بزرگ میشد باهر حرفی که میزنه هرکاری که میکنه داره از هم میپاشه و از بین میره …
سومین ضربه رو روی پشتم زد کمربند و کنار انداخت و کنار تخت روی زمین نشست و سرشو با دستاش گرفت
درد داشتم هم قلبم درد می کرد هم بدنم رو هم زخمی بود هن جسمم…

توی خودم مچاله شدم و به سمتش نگاه کردم وآروم گریه میکردم اما چرا الان که اون گوشه نشسته بود و داشت موهاشو چنگ میزد و نفس نفس میزد و عرق از پیشونیی روی زمین می افتاد دلم میخواست حالش خوب باشه؟
احمقانه به نظر می رسید اما راضی بودم بازم منو بزنه ولی این حال نداشته باشه…
نمیدونم چرا اینکارو میکرد میدونست شک ندارم که میدونست من هیچ خطایی نکردم اما خرسی که توی وجودش بود باعث می شد اینطور دیوونه بشه کمی که گذشت و اون آروم تر شد من هنوز دردم از بین نرفته بود خودش و روی تخت کشید روی تنم خیمه زد چونه مو محکم با دستش گرفت و گفت
_ بگو بهم قول بده که دیگه از این کارا نمیکنی

با گریه نالیدم قول میدم دیگه هیچ کاری نکنم اصلا از این اتاق بیرون نمیرم باشه! فقط ولم کن…

نگاهی بهم کرد و بدون هیچ مکثی پاهامو روی شکمم جمع کرد و باز باهام یکی شد و لبمو گاز گرفتم و سعی کردم صدام در نیاد و خفه بشم اون با همون حالی که داشت با همون خشمی که توی صورتش بود و خونی که توی چشماش دویده بود و رگهای برجسته ی پیشونی و گردنش به کارش ادامه میداد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

2 نظر

  1. سلام باز رفت تا یه مان دیگه؟؟؟چرااااااااا اخه؟؟؟خب حداقل دوهفته ای پارت بزار……خیلی عالیه ممنون تشکر ولی پارت بیشتر بزارخواهش میکنممممممممممم……یه ماااااااااهههه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *