خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/فصل دو پارت پانزده

رمان اسارت عشق/فصل دو پارت پانزده

 

لبخندی کجی زدم و گفتم
-تو مریضی النا …یه مریض روانی …پر از عقده و …
نزاشت حرفمو کامل کنم که خودشو بهم رسوند و از موهای سرم گرفت خیلی عصبی غرید

-اره مریضم… اره من روانی ام اخه تو چی میدونی از من هان؟ از بچگی ور دل ننه بابا بزرگ شدی …اینقدر لی لی به لالات گذاشتن نمیدونی تا این سن چی سرم اومده… اینکه من تو چه شرایطی بزرگ شدم اینارو میدونی ؟ هان ؟

هر وقت تو هم توی یه لجن دونی بزرگ شدی و چیزایی که من دیدم و شنیدم رو تجربه کردی بعد بیا جلوم وایسا و شاخ بازی دربیار واسم ابجی کوچیکه ..!

منو تو تنها فرقمون تو نحوه ی بزرگ شدنمونه میفهمی ؟!
تو میدونی بین یه عده قاچاقچی و خلافکار وقاتل و این چیزا بزرگ شدن یعنی چی ؟!
نه نمیدونی اون مغز کوچیکت توانایی درکشو نداره ..!

موهام بین انگشتای دستش اسیر بودن که یهو در باز شد و به دیوار کوبیده شد …!
رایان به داخل حیاط پرت شد و بالاسرش اراز با اسلحه وارد مخفیگاه شد و درو پشت سرش کوبید …!

با دیدن اراز و اوباهتش لبخند محوی زدم و خواستم لب باز کنم که النا سریع تر از من به حرف اومد و گفت
-سلام عزیزم … گفته بودم که النا رو میگیرم ببین تو مشتمه…!
محکم هلم داد که روی زمین پرت شدم
رو به اراز گفت
-نظرت چیه از شر هردوشونو همین جا راحت بشیم هان؟!

ناباور با چشمای گرد شده سریع از روی زمین بلند شدم و گفتم
-معلومه داری چی میگی ؟!

رو به اراز کردم و گفتم
-ایر‌ین منم داره فریبت میده ..!
با پوزخندی به شونم کوبید و گفت
-نه بابا دیگه چی ؟! دیگه چه نقشه ای ریختی النا ؟!
زور نزن دستت روشده …دیگه به اخر خط رسیدی …!

خیلی اروم ازم فاصله گرفت و رو به اراز گفت
-خب عشقم منتظر چی هستی خلاصش کن بریم …!

وقتی دستای اراز به طرفم چرخید رنگم پرید ..!
سراسلحه درست روبه روم بود و از ترس به لکنت افتادم..!

یعنی اراز منو به عنوان النا میکشه ؟! عشقشو؟ همسرو بچه ی توی شکمشو؟!

مثل دیونه ها سرمو تند تند تکون میدادم و با لکنت تکرار کردم
– ن ننن ننههه … داره دروغ میگه اراز …ایرین منم نه اون …!

سر اسلحه رو به طرف النا چرخوند …
نفس راحتی نکشیده بودم با حرفی که زد دوباره اراز اسلحه رو به طرفم گرفت
-اراز میخواد دوباره فریبمون بده ایرین منم یه نگاه به سروضعمون بنداز…!

با حرص دوندونامو روی هم فشردم وزیر چشمی به النایی که شیطانی نیشخند میزد خیره شدم…
با صدای محکمِ اراز تنم لرزید و سرم به طرفش چرخید
-خب دیگه النا اخره راه رسیدی با زندگی نکبتت خداحافظی کن که میخوام راحتت کنم..!

سرمو چرخوندم وبا دیدن مردی که دروبرام باز کرده بود اب دهنمو پایین فرستادم و گفتم
-تو نمیخوای چیزی بگی لعنتی؟! بگو که من النا نیستم …!
خیلی اروم عقبتر وایساد و زیر لب گفت
-من چیزی نمیدونم …!

با نفرت به رایانِ پخش زمین خیره شدم و گفتم
-همش تقصیر توعه پست فطرته …من بهت اعتماد کردم …! چهطور تونستی اینکارو باهام کنی …!

ملتمس چشمامو به اراز دوختم و لب زدم
-همه اینا دارن فریبت میدن اراز …اونی که اسلحه به طرفش گرفتی همسرته ،عشقته … ایرین منم..!

انگار با حرفای من به شک افتاد کمی دستاش شل شد …
گیج شده بود….نگاهش رو من و النا در حال گردش بود نمیدونست حرفای کدوممون رو باور کنه …!

با بغض نالیدم
-ارااااز؟!
نگاش رو چشمام ثابت شد که ادامه دادم
-یادته روز اول با سیگارت پشت گردنمو سوزوندی؟!

با گفتن این جمله انگار خیالش راحت شد لبخند دندون نمایی زد که یهو با لگدی که رایان به زانوش زد رو زمین افتاد و اسلحه از دستش به گوشه ای پرت شد…

تا به خودم بجنبم واسلحه رو بردارم النا سریع دست به کار شد و به طرف اسلحه هجوم برد که دیدم کار از کار گذشته و خودمو به سمت کیفم پرت کردم و اسلحه ی خودمو بیرون کشیدم …

حالا هردومون با یه اسلحه تو دستمون روبه روی هم وایساده بودیم…!
هیچ کدوممون قسط کوتاه اومدن نداشتیم تو این شرایط هم اراز و رایان به جون هم افتاده بودن …

کلافه شدم تا اینکه با شنیدن صدای بردیا از پشت در لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-دیگه کارت تمومه ابجی بزرگه ..!

خیلی تیز سر اسلحه رو به سمت اراز گرفت و گفت
-میدونم که از جونت بیشتر دوستش داری ..!اگه میخوای چیزیش نشه باید بزاری از اینجا بریم …!

شوکه لب زدم
-داری چه غلطی میکنی النا ؟! اسلحه تو رو بکش کنار..
پوزخندی زد و ادامه داد
-چی شد ؟! اگه جرعت داری شلیک کن دیگه ..!
وای وای نمیدونستم اراز اینقدر خوشبخته ..! چه طوری دلتو برده اخه ..!

عصبی غریدم
-اون اسلحه رو بکش کنار لعنتی …!
یه ابروشو بالا انداخت و گفت
-پس بزار از اینجا بریم انوقت اراز جونت رو میزارم بره..!

سرمو تند تند تکون دادم و گفتم
-باشه ..باشه …فقط اسلحه ی لعنتی رو بکش کنار …!

اینباروصدای اراز بلند شد
-چی چی رو باشه ایرین …زده به سرت

…!
نترس اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه شلیک کن بهش…

-اما اراز تو رو میزنه ..
-بهت میگم بزنش هیچ کاری نمیکنه زود باش شلیک کن ایرین ..!

سرمو به اطراف تکون دادم و به سمت النا چرخیدم و گفتم
-بگو لعنتی چیکار کنم زود باش …!

اسلحه شو به مردی که درو برامون باز کرده بود داد و گفت
-حالا منو اراز و رایان باهم از اینجا بیرون میریم و تو اینجا میمونی تا ما از اینجا دور میشیم …
کوچیکترین خطایی که شوهرت کنه تو اینجا جون میدی شیرفهم شدی ابجی احمقم ؟!

-باشه …باشه ..

رو به اراز گفتم
-خب اراز با هم بیرون برین بعدش منم میام باشه عزیزم ؟!
با خشم گفت
-ایرین زده به سرت ؟ من بدون تو پامو از اینجا بیرون نمیزارم نترس بهش شلیک کن …!

-نمیتونم ریکس کنم اراز خواهش میکنم برین بیرون زودباشین …!

قانع کردن اراز تو این شرایط خیلی سخت بود واسه همین خیلی اروم پچ زدم
-بخاطر بچمون برو اراز …!

با چشمای گرد شده عقب عقب رفت و درو باز کرد
رو به النا گفتم هرچی که گفتی میشه…

-خوبه حالا ما سه نفر بیرون میریم و تو اخر از همه میای فکر‌کنم دیگه به خاطر بچه ای هم که داری دست از پا خطا نمیکنی ابجی جونم …!
با خنده ی سربالایی ادامه داد
-فکرشم نمیکردم خاله بشم ..!

اول اراز بیرون رفت و بعدش النا دست رو شونه ی رایان انداخت با کشیدن لباسش از در بیرون زدن …!

حالا من مونده بودم و مرد روبه روم …
نمیتونستم به خاطر بچم خطر کنم اگه شلیک میکردم بی شک اونم شلیک میکرد و من بچمو میخواستم …بچه ی اراز رو میخواستم …!

با صدای شلیک از بیرون مخفیگاه یه لرزی رو تو بدنش احساس کردم ، دست وپاش یه لحظه شل شد که از فرصت استفاده کردم و با چرخیدن و حرکت چرخشی _جهشی پای دیگمو بالا بردم و با پشت پام رو سرش کوبیدم که زمین خورد سریع اسلحشو برداشتم و گفتم
-صدات در نمیاد و همینجا میمونی …!

سریع از در بیرون زدم .. خبری از النا ورایان نبود …

با دیدن اراز وسط کوچه رنگم پرید …!
دستام هر کدوم با یه اسلحه کنارم افتاده بودن …!

با پاهایی که میلرزید اروم اروم به سمتشون قدم برداشتم ..!

همه تو کوچه ریخته بودن ولی هیچ کس جرعت نزدیک شدن نداشت و عقب وایساده بودن …
بین اون همه ادم تمومه حواسم به اون یه نقطه که اراز افتاده بود متمرکز شد …

بردیا کنار اراز نشسته بود و دستشو روی سرش گذاشته بود ..!
با دیدن این صحنه انگار راه تنفسیم بسته شد… نفسم بالا نمیومد ،احساس خفگی میکردم..
چنگ زدم و شالِ روی سرمو شُل کردم دستمو روی گردنم کشیدم و با قورت دادن اب دهنم شروع کردم به برداشتن قدم های اروم واهسته…

طاقت دیدن اراز رو نداشتم …!
اولین اشکی که از گوشه ی چشمم افتاد پشت سرش اشک های دیگه پایین ریختن …!
همه جا تار شد …!
دستامو بالا اوردم و استینامو روی چشمام کشیدم …

درد بدی رو قلبم افتاده بود …!
پاهام جونی نداشتن …!

نزدیک شدم و نزدیک تر ..!
با دیدن خون کنار اراز دیگه تاب نیووردم و زانوهام از وسط تا شدن و زمین خوردم …!
که بردیا سریع متوجه شد و سرش به سمتم چرخید …!

سریع از کنار‌ اراز بلند شد و به سمتم دویید همین که میخواستم با سر رو زمین سقوط کنم تو اغوشش کشیده شدم …
با چشمای نیمه بازم بهش زل زدم و گفتم
-بگو که حالش خوبه..! بگو که اراز خوبه …!

لبهاش تکون خوردن که همزمان صدای اراز رو شنیدم
-ایرین …ایرین ….

مثل مرده ای که زنده بشه خون تو رگهام دویید سریع از بغل بردیا بلند شدم و به سمتش خیز برداشتم …

چندباری سکندری خوردم و اصلا برام مهم نبود ..
تو ذهنم فقط‌از خدا زنده موندن اراز رو میخواستم و بس..!

وقتی بهش رسیدم به زور خودشو بالا کشید و نشست
دستامو دور گردنش گره زدم وسفت بهش چسبیدم …

چشمم به پای تیر خوردش افتاد وبا درد پلک هامو روی هم گذاشتم…
با شنیدن صدای آژیر ماشین پلیس دستپاچه شدمو سرمو به اطراف تکون دادم که ماشینی کنارمون وایساد و درش باز شد …

بردیا از پشت فرمون با صدای بلند گفت
-عجله کنید ،زودباشین ایرین مامورا رسیدن باید بریم …
دستای ارازو دور گردنم انداختم و با کمک خودش به زور تو ماشین انداختمش ودر ماشینو که بستم ماشین پلیس تو کوچه پیچید …!

از بین جمعیت با سرعت رد شدیم و از کوچه بیرون زدیم ..
یه چشمم به عقب بود و یه چشمم به پای اراز که خونریزی داشت …
دستمو روی صورت رنگ پریدش کشیدم و لب زدم
-طاقت بیار عشقم چیزی نیست ..!

بردیا با مهارت زیاد تونست مامورارو توی مسیر اتوبانی که راه دررو داشت گم کنه و طولی نکشید که
مارو به عمارت رسوند …

اراز تقریبا بی حال و بی جون شده بود …خون زیادی ازش رفته بود و صندلی ماشین پر از لکه های خون شده بود …!

بردیا سریع ماشینو توی محوطه رها کرد و پیاده شد …
دست ارازو دور گردنش انداخت و بیرون کشیدش …
با صدای بلندش که تو محوطه داد میزد چند تا از افرادمون بیرون ریختن و به بردیا کمک کردن …!

دست وپاهام میلرزید اما نباید خودمو میباختم …
بغضمو نگه داشتم و خودمو به بچه ها رسوندم

سریع تر از اونا راه افتادم و در اتاق اراز رو براشون باز کردم …
وقتی اراز رو روی تخت گذاشتن رو به بردیا گفتم
-حالا چیکار کنیم بردیا ..!
با اشاره ی دستش گفت
-تو کنار اراز بمون زنگ بزنم دکتر خودمونو بیارن ..!

سرمو تکون دادم و کنار اراز نشستم …!
از درد به خودش میپیچید و رنگی براش نمونده بود…

دستمو روی پیشونی پراز عرقش کشیدم و بوسه ی ریزی زدم که در باز شد و بردیا با دکتر داخل شدن

با بغض از جام بلند شدم و از یقه ی بردیا گرفتم و غریدم
-پس تو کدوم قبرستونی بودی بردیا هان؟ چه طوری این اتفاق افتاد ؟ چرا حواست نبود؟ هان؟

دستامو گرفت و دنبال خودش خیلی اروم از اتاق بیرون کشید و گفت
-اروم باش ایرین ما اصلا فکرشم نمیکردم که النا بخواد به اراز شلیک کنه …درست لحظه ی اخر که با ماشین از کنارمون رد میشدن توی یه لحظه شلیک کرد که اراز متوجه شد و خودشو کنار کشید اما تیر به پاش خورد …
-اما اخه اسلحه ی اون ‌که دست من بود چه طوری مسلح بود؟!
-اینشو ماهم نمیدونیم شاید تو ماشین اسلحه داشته ..!

با خشم دستامو مشت کردم و تو دلم قسم خوردم که خودم با دستای خودم نابودش کنم …!

بعد از رفتن دکتر خودمو تو اتاق انداختم و کنار اراز نشستم …

مثل یه پسر بچه خیلی اروم چشماشو بسته بود..

دستامو توی موهاش که حالا بلندتر از قبل شده بودن فرو بردم وشروع به نوازشش کردم…
یه جوری بهش خیره شده بودم که انگار اولین بار بود میدیدمش …اینهمه عشق توی سینم از عجایب بود..
با لبخندعمیق و لذت بهش زل زده بودم که صدای گوشیش تو اتاق پیچید‌.‌‌..
شلوارش که گوشه ای از اتاق افتاده بود رو برداشتم و گوشیشو از جیبش بیرون کشیدم
شماره ناشناس بود …ایکون سبز رو لمس کردم که صدای النا با خنده تو گوشام پیچید
-حال اقای پدر چطوره؟!
عصبی عصبی گفتم
-دعا کن فقط دعاکن که دستم بهت نرسه النا …اون روز بدترین روز زندگیت میشه بهت قول میدم هرزه ی روانی …!

تلخ خندید وادامه داد
-نه مثل اینکه تو ادب نشدی ابجی جونم اینسری قلبشو نشونه میگیرم نظرت چیه؟!
دیونه شدم ..!
با پوزخندی غریدم
-نترس اون روز نمیرسه چون یه روز قبلش خودم با دستای خودم خفت میکنم النا منتظرم باش فقط منتظر باش…
گوشی رو به گوشه ای پرت کردم و سریع به سمت اراز رفتم ..

توفضای کمی که کنارش بود خودمو جا دادم و به نیم رخش خیره شدم …
خیلی اروم گذاشتم بغضم بشکنه و از گوشه ی چشمم اشکام دونه دونه سُر میخوردن و پایین میریختن …!

اره داشتم گریه میکردم …من ایرین دختری که با مردونگی زیاد پای عشقش وایساده بود حالا داشت تو خلوتی و تنهایی خودش خیلی بیصدا اشک میریخت …
اره من دختری بودم که مردونگی داشتم ،مرام داشتم ،معرفت داشتم …به خاطر همیناست که به هیچ قیمتی نمیتونم از عشقم دست بکشم …!

کی میگه که مردا گریه نمیکنن؟! به نظرم مردا کسانی هستن که گریه میکنن اما به گریه نمیندازن …!

دستامو روی سینه ی برهنه و گرمش کشیدم و زیر لب گفتم
-همه چی رو درست میکنم عشقم ..! بهت قول میدم که درستش میکنم …!
انوقت منو وتو وبچمون یه زندگی فوق العاده میسازیم ..!
از تصور اینده ی بی نظیر خودم ریز خندیدم و ادامه دادم
-انوقت فسقلی تپل مپلمونو بغل میگیریم و یه زندگی رویایی میسازیم …!

نمیدونم چقدر گذشته بود وچقدر خوابم برده بود که با احساس دست گرمی روی گونم از خواب پریدم و با دیدن چشمای باز اراز درجا بلند شدم و از خوشحالی صورتشو غرق بوسه کردم …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

4 نظر

  1. سلام
    اقای ادمین
    پارت گذاری چن روز یباره؟!!!

  2. سلام این رمان چند فصله؟

  3. پارت نمیزاررین؟؟؟

  4. اینطوری ک مشخصه نع 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *