خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت هفتاد

رمان بهار/پارت هفتاد

 

بالاخره بهش نگاه کردم .
یه مرد جوون حدود 27-28ساله که مزاحمت خیابونی نه به ظاهرش میخورد نه به حالت جدی صورتش.
یه احساسی به من میگفت اون منو میشناسه کاملا هم میشناسه اما واقعا هیچ شناختی نسبت به اون نداشتم و کاملا مطمئن بودم اولینباره که دارم میبینمش!
کنجکاوانه پرسیدم:

-من شمارو میشناسم!؟

دستهاشو توهم قفل کرد وخیلی محکم گفت:

-نه! شما نمیشناسی اما من میشناسم…

خب! ماجرا کمی عجیبتر شد چون بقول خودش اون میشناخت اما من نمیشناختم. دلم میخواست روند بینمون سریعتر پیش بره برای همین گفتم:

-میشه واضحتر حرف بزنین؟ من نه شمارو میشناسم نه تا حالا دیدمتون اگه واقعا قضیه سرکاری نیست خودتون رو معرفی کنید و حرفتون رو بزنید.من با دوستم قرار دارم و نمیتونم وقت زیادی اینجا بشینم و کد وار حرف بزنم!

نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:

-من سیامکم…دوست مهرداد!

تا اینو گفت فهمیدم داستان چیه.باز مهرداد میخواست به روش خودش همه چیز رو به نفع خودش دربیاره.
میخواست بگه من خوبم، من بی نقصم من اشتباه نکردم من خیانت نکردم من خطا نکردم و طبق معمول همه چیز میفته گردن من.
فورا بلند شدم و با خشم و با حتی حالتی از بی حوصلگی و خستگی گفتم:

-آهان!پس قضیه این…مهرداد! تون تورو فرستاده آره؟ فرستاده که….

حرفم رو ادامه ندادم.اصلا چه لزومی داشت راجع بهش حرف بزنم!؟ اونم چیزی که اصلا اهمیت نداشت.آره واقعا دیگه نداشت چون من از این رفتار مهرداد خسته شده بودم.
خسته بودم از اینکه هی گند میزد و بعد با حالتی طلبکارانه همه چیز رو به نفع خودش تموم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم که بلند شد و گفت:

-بهار خانم…صبر کنید بهار خانم…لطفا…

ایستادم ولی سرمو به سمتش برنگردوندم به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
همه چیز کاملا برای من مشخص بود.
مهرداد اونو فرستاده بود تا مثل همیشه همه چیز رو به نفع خودش تموم بکنه و دم از بی گناهی بزنه.
مهرداد واقعا خسته نشده از این بازی های مسخره؟؟ واقعا نشده!؟

در مقابلم قد علم کرد و گفت:

-من هنوز خودمو کاملا معرفی نکردم.

چشمامو بازو بسته کردم و گفتم:

-ببینید آقا…

مکث کردم چون خیلی عصبی شدم تو اون لحظه اسمش رو از یاد برده بودم اما اون چون مکثم رو دید خودش تو استارت له بهم کمک کرد:

-سیامک.

-یله سیامک….من با بازی های مهرداد کاملا آشنا هستم.قبلا یه چشمه اش رو دیدم پس خواهش میکنم سعی نکنید با این حرفها و این بحثا وقت من و خودتتون رو تلف کنید…

از مقابلم جم نخورد و با خونسردی و ریلکسی گفت:

-ببینید بهار خانم من اصلا نمیخوام کار بد کسی رو توجیه بکنم یا خطاکاری رو بیگناه جلوه بدم.من فکر میکنم با یه معرفی کلی از خودم همچی رو تقریبا حل میکنم….فقط یه امان و فرصت کوچیک میخوام

دستشو رو سینه ی پهن ورزیده اش گذاشت و گفت:

-من سیامک جنیدی هستم و اسم زید من فرانک…

نمیهمیدم واقعا کارها و رفتارهاشون رو نمیفهمیدم و متوجه نمیشدم.
دستمو رو بند پهن خردلی رنگ کوله ام گذاشتم و گفتم:

-من واقعا متوجه نمیشم! این که اسم زید شما چیه ربطی به من چی میتونه داشته باشه!

باهمون خونسردی و صدای بمی که یه جور عجیبی با هیکل درشت و ورزیده ش که مشخص بود زیادی تو باشگاه به خاطرش خودش روبه زحمت انداخته،هماهنگی داشت گفت:

-خب نه …من حس میکنم لازم شما هم اسم زید من رو بدونید و هم تصویرش رو ببینید…اجازه بدین!

دست برد توی جیب شلوارش و گوشی آیفون طلایی رنگش رو بیرون آورد و بعد رفت تو گالری و چنددقیقه بعد درحالی صفحه گوشیش رو به سمتم گرفته بود که همچنان من معنا و مفهوم کارها و رفتارهاش رو متوجه نمیشدم.
به تصویر زیدش که درکنار خودش توی یه پارتی مهمونی بودن اشاره کرد و گفت:

-این فرانک! ما تقریبا هفت ماهه باهم دوستیم!

کلافه ودرحالی که اینکارهاش تقریبا داشتن برای من خسته کننده میشدن گفتم:

-آقا سیامک! شما میخواین چی رو به من بقبولونین؟ میشه برین سر اصل مطلب!؟

سر تکون داد و بعد گفت:

-آهان اره افرین! باشه…اصل مطلب کلا چیز خوبیه اما من قبلش میخوام گوشی منو تودست بگیری و عکسهای منو ورق بزنی!

نمیدونستم چرا هنچین موردی عجیبی رو ازم میخواست انجام بدم.
با همون حالت جوی پرسیدم:

-چرا من باید همچین کاری انجام بدم!؟

-چون من دارم ازت خواهش میکنم! ورق بزن !

یه نفس عمیق کشیدم ودرنهایت تصمیم گرفتم کاری که میخواد رو انجام بدم.تلفن همراهش رو ازش گرفتم و عکسهای دونفره شون رو پشت سرهم نگاه کردم.
نمیدونستم با اینکار میخواست به چی برسه اما انجام دادم که زودتر بره.
تمرکز نداشتن به اندازه ی کافیه یکی از نتایج رفتارهای مهرداد بود.
مهردادی که عادت داشت گند بزنه و خطا کنه اما بعد به روشهای مضحک و حتی میتونم بگم دیکتاتورانه ی خودش،به دیگران تلقین بکنه بیگناه تر ازهمه است.
تلفن همراهشو

به سمتش گرفتم و گفت:

-بفرماییر دیدم…دوست دختر خوشگلی داری.مبارک باشه! اینو میخواستی ازم بشنوی!

گوشی رو گذاشت توی جیب شلوار جینش و بعد جواب داد:

-نه! بهت نشون دادم که ثابت کنم فرانک زید من نه زید رفیق صمیمیم…

 

گوشی رو گذاشت توی جیب شلوار جینش و بعد جواب داد:

-نه! بهت نشون دادم که ثابت کنم فرانک فقط زید من نه زید رفیق صمیمیم…

هنوزم نمیتونستم درکش بکنم.نمیدونم دلیل اینکارهاش چی بود و چه معنی ای داشت که بخواد خصوصی ترین عکسهاش رو به من که یه غیره به حساب میومدم نشون بده.
من حتی نمیدونم مهرداد در مورد من چی بهش گفته.یعنی دوستی و ارتباطمون رو صاف گذاشته کف دستش!؟به رفیقش گفته من یه دوست دختر دارم که اسمش بهار و…
هووووف! چقدر همه چیز درهم برهم شده بود.چشم از آسفالت برداشتم و گفتم:

-شما دقیقا میخواین به من چی بگید!؟ مهرداد واسطه تون کرد که چه داستان سرایی هایی بکنید!؟

ابروهای سیاه رنگ پُرش رو بالا انداخت و گفت:

-داستان سرایی!؟ چه داستان سرایی ای!؟ من خصوصی ترین عکسهام رو به شما نشون دادم. نشون دادم که فرانک رو ببینین….

کلافه گفتم:

-آقای محترم دیدن تصویر دوست دختر شما به چه درد من میخوره!؟

بازهم نامفهوم پرسید:

-شما اونو میشناسید؟ چهره اش واقعا براتون آشنا نیست!؟

دیگه واقعا داشتم گبج میشدم.عکسهای لخت و نیمه لخت و خصوصی خودش و دوست دخترش رو بهم نشون میداد و می پرسید میشناسمش!؟ آخه واقعا چرا من باید اونو میشناختم.
گوشی موبایلمو توی دستم جا به جا کردم و گفتم:

-نه نمیشناسم.آقا سیامک چرا سوالی میپرسین که جوابشو میدونید؟ من حتی خود شمارو هم نمیشناسم!

چشم از صورتم برنداشت و گفت:

-فرانک همون دختریه که شما تو خونه دیدینش…یعنی شما ندیدین…یکی دیگه دید و به شما خبر داد و شما تصور کردین دوست دختر مهرداد…

آهان! پس ماجرا این بود.حالا که حرفهای اون پسره بچه برام مرور شد فهمیدم که یه جورایی اون تعریفها با صورت دختری که این پسر ازش حرف میزد و من عکساشو دیدم هماهنگی داشت.
یه دختر با موهای بلوند، لبهای پر حجم ، چشمای رنگی و…آره.حالا که اون گفته هارو با این تصویر توی ذهنم تطبیق میدادم متوجه میشدم که خودش.
اما…این بازی ها برای من مسخره بودن.برای منی که قبلا چند چشمه اش رو از خود اون دیدم.
دست به سینه پورخندی زدم و بهش خیره شدم.
خودش از طرز نگاه هام فهمید که حرفهاشو باور نکردم و دقیقا به همین خاطر پرسید:

-باور نکردین آره !؟ خب ببینید بهار خانم…من اون مقدمه هارو با سند و مدرک واسه شما رو کردم.اون روز ما سه نفر اونجا بودیم.
مهرداد حموم بود ما توی اتاق خواب…قضیه اصلا مربوط به خیلی وقت پیش.یه مورد معمولی و پیش افتاده اس واقعا…آدم خجالت میکشه حتی توضیحش بده..
مهرداد با نوشین قهر بود طبق معمول اومده بود اونجا.من زنگ زدم بهش گفتم میخوام با فرانک بیام اونجا یکی دو شب بمونم اونم گفت باشه…
وقتی ما اومدیم مهرداد خودشم اونجا بود منتها وقتی فهمید ما میخوایم بمونیم گفت اوکی دوش میگیرم میرم شما اینجا باشید ناهارو ولی پیش ما بود…همه چیز همین بود! همین و بس!

اصلا نمیتونستم باور کنم.دلم میخواست ولی نمیتونستم.اجازه دازم حرفهاشو که بزنه و بعد گفتم:

-خب پس همه چیز همین بود!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-بله …همین!

-خیلی خب شنیدم حرفهاتون رو .مرسی که خودتون رو به زحمت انداختین و اومدین اینجا تا همه چی رو بهم توضیح بدین.خدانگهدار!

از کنارش رد شدم ورفتم.مهرداد فکر میکرد من بچه ام.یه دختر بچه ی14ساله که خیلی راحت میشد فریبش داد.
دنبالم اومد و گفت:

-حرفهامو باور نکردین آره!؟

نموندم و همچنان به راه رفتن ادامه دادم.دنبالم اومد و شروع کرد حرف زدن.اینهمه مدت سکوت کرده بود و حالا بجای خودش رفیقش رو فرستاده بود.
چیزی نگفتم.همینطور راه می رفتم و انتظار تماس پگاه رو میکشیدم تا شاید سروکله اش پیدا بشه و تبدیل بشه به راه خلاصی من.
بازم دنبالم اومد و حتی دوید تا سد راهم بشه و بعد گفت:

-بهار خانم…چرا شما اینقدر سرسختین! والا ما هزارتا غلط میکنیم و یه نموره قیافه مظلوم میایم فرانک تو یه ثاینه کوتاه میاد شما…

قبل از اینکه حرفش تموم بشه با لحن تند و قیافه ی عبوسی گفتم:

-چرا وقتی فریبم میدن و گمون میبرن خرررم کوتاه بیام !؟بعدشم…من با دوست دختر شما فرق ندارم…قراره نیست که همه شبیه هم باشن…

اول خیره خیره نگاهم کرد و بعد آهسته خندید و گفت:

-بابا بهار خانم ترسیدیم بخدا…ما با صدتا گنده لات هم دعوا میکردیم اینقدر خُف برمون نمیداشت….یکم ملایمتر خشن چرا؟

لبهامو روهم مالیدم و سکوت کردم.نمیدونم شاید هم حق با اون بود و من یکم زیادی عصبانی شده بودم.
یکم که آرومتر شدم برای اینکه تکلیف خودش رو بدونه و بره رد کارش گفتم:

-آقا سیامک!

-جانم!؟

-لطفا به مهرداد بگین بهار گفته دیگه هیچی رو…هیچی رو باور نمیکنم هیچی رو!پس بیخیال بشه و دست از سرم برداره

متعجب ودرحالی که اصلا انتظارش رو نداشت من همچنان کوتاه میام گفت:

-بهاااار خانم….من که همه چیزو توضیح دادم.. چرا با

ور نمیکنید آخه! چقدر شما سرسختین هستین! خبلی خیلی خب….فقط یه چیز ازتون میخوام.فقط یه مورد کوچولو…بعدش هر تصمیمی هرتصمیمی…هر تصمیمی شما گرفتین قبول منم دیگه هیچی نمیگم.

میتونستم بهش نه بگم اما نشد که اینکارو بکنم.
حس کردم غرورش رو جلو گذاشته و من به ابن دلیل در لحظه تصمیم گرفتم بهش گوش بدم.
البته…دلیل اصلی من این بود که زودتر ول کنه و بره بنابرین گفتم:

-خیلی خب…باید چیکار کنم؟!

خوشحال شد و اصلا هم سعی نکرد این خوشحالی رو مخفی نگه داره.چون لبخند عریض دندون نمایی زد و گفت:

-خیلی خیلی ممنون بانو! کار خیلی خاص نمیخوام انجام بدین فقط دنبال من تا یه جایی بیاین…

متعجب پرسیدم:

-دنبالتون بیام!؟ کجا و چرا!؟

چشماشو باز و بسته کرد و گفت:

-شما بیاین…جای دوری نیست…

دلخور ودرحالی که حس میکردم قراره مهرداد رو باهام رو به رو بکنه گفتم:

-آقا سیامک من اصلا حوصله وقت و اعصاب دیدن …

نذاشت حرفم رو کامل به زبون بیارم و گفت:

بفرمایید…شما فقط دنبال من بیاین!قرار نیست کسی رو ببینین که بعدا پشیمون بشین…فقط دنبال من بیاین

دنبالش راه افتادم و اون به سمت ماشین گرونقیمت پارک شده کنار خیابونی رفت که مدل لوکس و گرونقیمتش شدت پولداریش رو می رسوند.
البته همه ی آدمای اطراف مهرداد مثل خودش بچه ی بالا شهر بودن و به دور از فقر و نداری….
امیدوار بودم فقط ازم نخواد سوار ماشینش بشم که احتمالا بخواد منو با مهرداد رو به رو کنه.
این بدترین سورپرایزی بود که من میتونستم باهاش مواجه بشم.
با فاصله ایستادم که اون در صندلی کنار راننده رو باز کرد و کنار رفت.
فکر میکردم قراره مهرداد ازش پیاده بشه ولی وقتی چشمم به اون کفشه پاشنه ده سانتی صورتی رنگ افتاد فهمیدم طرف یه دختر نه مهرداد!

با ناز و مثل یک پرنسس که بخواد از کالسکه سلطنتیش پیاده بشه پای دیگه اش رو هم بیرون گذاشت و بالاخره از خودش رو نمایی کرد.
یه دختر فیک….
آره! بهتریم واژه برای اون دختر کلمه ی فیک بود.اندامش که تراشیده و حالتی شنی داشت به وضوح بیان میکرد این بدن چیزی هست که حاصل طراحی پزشکان نه یه اتفاق طبیعی!
سینه های غیر طبیعی، کمر زیادی باریک، باسن خیلی باد کرده، لبهای پف کرده گونه های ژل زده و دماغی که مونده بودم چجوری میتونست باهاش نفس بکشه!
چتری های بلوندش رو ریخته بود روی پیشونیش و مدام با ناز مژه های کاشته شده ی پرپشتش رو تکون میداد.
قدم زنان اومد سمتم. رو به روم ایستاد و گفت:

-هاای!

های ؟! مثلا سلام خودمون چش بود که میگفت های!؟ شایدم باید میگفتم علیک های… خیلی آروم جواب دادم:

– سلام.

با ناز سرش رو تکونی داد و گفت:

-من فرانکم!

پس این بود فرانک.دختری که تمام دردسرها بخاطر اون به وجود اومد.البته من ازش ممنونم چون با حضورش، با سفارشات ساده اش خیلی چیزهارو ناخواسته برای من روشن کرد.
به نگاه به صورتش انداختم و یه نگاه به سیامک.
دست به یکی کرده بودن که شاید کاری بکنن میونه ی من و مهرداد دوباره خوب بشه.
شاید البته باید در ساختارکلی جمله ام یه سری تغییرات به وجود بیارم. مثلا بگم دست به یکی کرده بودن که بازم از مهرداد عیسی مسیح بسازن!
لبهام رو از هم باز کردم و گفتم:

-خوشحالم از دیدنتون!

لبخندی روی صورت پر افاده اش نشست که جنس ناصادق و به دل نشینی داشت.مشخص بود از اعماق وجودش نیست و اونو صرفا جهت رفع تکلیفی روی صورتش نشونده.
اشاره ای به سیامک رفت و گفت:

-منو سیا خیلی وقت باهم در ارتباطیم و من عاشقشم.یعنی هردوی ما عاشق همیم.

اینو گفت و با یه نگاه عاشقانه به صورت دوست پسرش دستشو دور بازوی ورزیده اش حلقه کرد و گفت:

-مگه نه عشقم!؟

پسره لباشو بوسید و گفت:

-شکی توش نیست!

اینو گفت و رو کرد سمت من.چقدر از این بازی ها خسته بودم.کلافه نفسمو بیرون فرستادم که گفت:

-ببینید من وظیفه ی خودم دونستم که اتفاقی که یه جورایی ما باعثش بودیم و هستیم رو خودمون جمع و جورش کنیم برای همین من فرانک رو هم همراه خودم آوردم که جای شک و شبهه باقی نمونه…همه چیز دقیقا همونطور بود که من برات توضیح دادم و واقعا بی انصافیه اگه بخوای مهرواد رو باور نکنی

اینبار دوست دخترش بود که به دفاع از مهرداد خندید و گفت:

-وای خدا من اصلا باورم نمیشه یه خرید ساده ی من از سوپر مارکت ختم بشه به همچین موردهایی…در هرصورت گلم هرچی سیا گفت عین حقیقت…

گوشی توی دستم لغزید.اوردمش بالا و نگاهی به صفحه اش انداختم.پگاه بود ..چه موقع! هرچند دلم میخواست زودتر از اینها سرو کله اش پیدا بشه اما همین حالا هم به موقع پیداش شد.
شاید همه چیز داشت یه نحوی پیش می رفت که من بتونم ماجرارو جور دیگه ای هم بهش نگاه کنم!
سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-ببخشید.من دیگه باید برم.دوستم منتظرم….

-مهرداد دروغ نمیگه….به هرکی هم بگه به تو نمیگه!این اولینباره اون برای اثبات بی گناهیش به یه نفر اینقدر خودشو تو خودش حبس میکنه….

پرسشی نگاهش کردم و پرسیدم:

-حبس!؟

-آره حبس…وقتی باهمه قهر کنی حتی باخودت یعنی خودتو حبس

کردی…

اینو سیامک گفت و معنای جمله اش همونی بود که خودم حدس میزدم.بی گناهی مهرداد و صدق و صحت داشتن چیزی که خودش تعریف کرده بود.
خداحافظی کردم و ازشون دور شدم….

 

معنای جمله ی سیاوش همونی بود که خودم حدس میزدم.بی گناهی مهرداد و صدق و صحت داشتن چیزی که خودش تعریف کرده بود.
خداحافظی کردم و ازشون دور شدم و همزمان شماره ی پگاه رو گرفتم.
گیر کرده بودم بین باور کردن و نکردن .بین بخشیدم و نبخشیدن.
صدای پگاه توی گوشهام که پیچید ذهنم از مهرداد پرت شد:

“کجایی بهار !؟ من جلو کلینیکم”

“بیا جلوتر…بیای جلوتر منو میبینی..پیاده تو خیابون دارم راه میرم ”

“عه! دیدمت…دیدمت”

گوشی رو گذاشتم توی جیبم و همونجا ایستادم تا اون از تاکسی پیاده بشه.سرمو خم کردمو همونطور که کف کفشمو رو زمین میکشیدم دوباره به مهرداد فکر کردم.
نمیدونستم باور کنم یا نه هرچند همه چیز خیلی طبیعی بود وبه نظر نمی رسید اونا بخوان دروغ بگن!
پگاه یکم پایینتر از تاکسی پیاده شد و بعداز حساب کردن کرایه بدو بدو اومد سمت من و نفس زنان گفت:

-چطوری؟ وای از نفس افتادم.یارو رو دیدی؟ واسه دوتا نیش ترمز ده تا اضاف ازم گرفت!

دستامو تو جیبهای مانتوم فرو بردم و پرسیدم:

-خب حالا اول بریم کجا !؟

لبخند زد و جواب داد:

-بریم رستوران مهمون من!

-باشه!

یاهمدیگه قدم زنان تو اون خیابون شلوغ و پرتردد به راه افتادیم.پگاه حرف میزد اما نمیدونستم راجع به چی چون تمام فکر و ذهنم شده بود مهرداد و حرفهای سیامک!
پگاه آرنجشو به دستم زد و گفت:

-اصلا حواست هست چیمیگم!؟ هوووی الووو…الوووو…

از فکر بیرون اومدم و سرم رو بالا گرفتم و گیج و ویج بهش نگاه کردم.فهمید به کل تو حال و هوای دیگه ای بودم برای همین پرسید:

-چیه بهار ؟ رو مود نیستی!؟

نتونستم چیزی به پگاه نگم.اون دیگه حالا همه چیز من رو میدونست.لبهامو روی هم مالیدم و گفتم:

-پگاه….دوست مهرداد اومد پیشم

کنجکاو و هیجان زده پرسید:

-واقعا!؟خب چیگفت؟ اصلا اومده بود که چی بگه !؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-اومده بود که بگه مهرداد خطایی نکرده!

پگاه یکم باخودش فکر کرد و بعد گفت:

-بنظرم برای یه قهر ساده واسطه کردن دوست یکم بچگانه است.نه؟ خودش میومد بهتر نبود!؟

اون از چیزی خبر نداشت و گمون میکرد همه ی ماجرا یه بگو مگوی ساده است:

-این قهر یه قهر ساده نبود.

-پس چی!؟

اون خیلی از همه چیز باخبر نبود.اما اگه میخواستم ماجرارو بهش بگم باید راست داستان رو میذاشتم کف دستش.برای همین گفتم:

-روزی که خونه ی دوست مهرداد بودم یه کم خرت و پرت از سوپرمارکت محل سفارش دادم.پسری که سفارشات رو آورد موقع حساب کتاب بهم گفت که از سفارشای که قبلا هم دادم یه مقدار پول بدهکارم…بهش گفتم من چیزی سفارش ندادم گفت چرا نشون به اون نشون شما پریروز یه چیزایی سفارش دادین تازه آقای موحد هم تازه از حموم اومده بود بیرون و پول نقد نداشت و خلاصه هزار جور نشون داد که ثابت میکرد اون روز یه دختر تو خونه ی مهرداد بود…

گرچه تا اون لحظه یه شنونده بود اما بعدش حیرت زده سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-هییییین ! خیانت !؟ خیانت کرد !؟

شونه هام رو بالا و پایین کردم و گفتم:

-نمیدونم…نمیدونم پگاه! من همین فکرو میکردم.فکر میکردم که اون خیانت کرده برای همین واسه همیشه قیدشو زدم اما…اما حالا دوستش سیامک باهمون دختری که اون روز تو خونه بود اومد سراغم و گفت که فرانک دوست دختر اون و از این حرفها….

شونه به شونه ی هم سمت ورودی رستوران رفتیم و داخل شدیم.شلوغ بود.اول یه جای مناسب پیدا کردیم ونشستیم و بعد دوباره شروع کردیم در این مورد صحبت کردن:

-نمیدونم چیکار کنم پگاه!؟ نمیدونم باورش کنم یا نه!؟

پگاه منو رو برداشت و گفت:

-با توجه به چیزایی که تو تعریف کردی من بعید بدونم اون دروغ گفته باشه….

دستم رو زید چونه ام گذاشتم و گفتم:

-نمیدونم پگاه….خودمم همینطور فکر میکنم ولی ولی اگه کلک باشه چی؟ اگه سبسطه باشه چی؟! اگه سواستفاده گری باشه چی!؟
من به نظرهای پگاه در این مورد احتیاج داشتم.
تنهایی نمیتونستم این موضوع رو حل کنم.از پسش برنمیومدم!
تمام ماجرارو یکبار دیگه مو به مو براش تعریف کردم تا شاید اون بتونه راه حل مناسب تری نشون بده.
سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-تو میگی من چیکار کنم!؟ باور کنم حرفهای سیامک رو یا نه!؟

-من تو دل قضیه نیستم ولی باتوجه به چیزایی که برام تعریف کردی بعید بدونم این وسط چیزی اشتباه باشه…شاید واقعا درست گفته و شک و شبه هات سختگیرانه باشن.البته تا مطمئن نشدی نبخشش…یادت باشه تو به خاطر اون پا تو مسیری گذاشتی که اگه ختم بشه به رسوایی هیچی برات نمیمونه پس اول مطمئن شو…

حرفهای پگاه درست و بجا بودن.
من بخاطر مهرداد به نوشین خیانت کردم. حتی میتونم‌بگم یه جورایی نمک خوردم و نمکدون شکستم….

 

با دستمال گوشه ی لبم رو تمیز کردم و بعد یه لیوان آب نوشیدم.
داشتم تلاش میکردم خودمو یه جورایی سرگرم بکنم تا ذهنم نره سمت مهرداد.با غذا یا حتی اگه شده باحرفهای بیخودی!
پگاه از پشت میز بلند شد و با برداشتن کیفش گفت:

-بریم !؟

لیوان رو گذاشتم روی میز و جواب دادم:

-آره بریم !

اون پول غذاها رو حساب کرد و بعدهم از رستوران رفتیم بیرون.پیشنهاد بعدی اون پیاده روی کردن تا نزدیک ترین سینما بود.دوتا نسکافه داغ از یه قهوه خونه گرفت و بعد هم پیاده به راه افتادیم.
من تو فکر بودم.یعنی هردو توی فکر بودیم.تو فکر آدمایی که که عقل و احساسمون درگیرشون بودن …
آدمایی که بخش مهمی از زندگیمون شده بودن و حالا ما با ابن بخش مهم درگیری ذهنی داشتیم.
با دست چپ اون لیوان کافه رو گرفتم ودست دیگه ام رو توی جیب لباسم فرو بردم و پرسیدم:

-آرتین کی میاد بالاخره !؟

ایندفعه دیگه شونه بالا ننداخت و اظهار بی اطلاعی نکرد:

-فکر کنم پسفردا! یعنی فکر که نه…پسفردا میاد دیگه.خودش گفت!

نفس عمیقی کشیدم.بدبیاری پشت بدبیاری.حالا من چجوری در عرض دوروز میتونستم خونه پیدا کنم!؟
شونه هام رو بالا و پاببن کردم و یه لگد به قوطی خالی و مچاله ی جلوی پام انداختم و گفتپ:

-پس…بنابراین..من دوروز وقت دارم یه گورستونی رو پیدا کنم که کپه مرگمو اونجا بزارم!

بهم نگاه کرد و پرسید:

-یعنی نمیخوای بری خونه ی دختر خاله ات !؟

پاسخ سوالش واضح بود.قاطع و جدی جوای دادم:

-نه اصلا…دیگه نمیخوام اونجا باشم..سختمه ولی میخوام تمرین کنم نداشتن مهرداد رو.میخوام حتی اگه این وسط بیگناه باشه بازهم نرم خونه اش و کم کم ترکش اعتیاد بکنم….

پگاه دستشو چندبار رو شونه ام زد و بعد گفت:

-فکر خوبیه….مهرداد واقعا خوشتیپ و خوشقیافه و پولداره…ولی اینکه متاهل هست تمام اون گزینه های خوب رو حذف میکنه!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-آره…این به من حس بدی میده و مجابم میکنه هرچقدرهم که دوستش دادم نبابد این رابطه رو ادامه بدم…البته.من واقعا نمیدونم میتونم از پسش بربیام یا نه….

لب و لوچه اش رو آویزون کرد و گفت:

-تا مردها هستن و وجود دارن ،ما دخترا هیچکدوم آرامش نداریم.خسته میکنن آدمو با کارهاشون…مثل همین آرتین که بی محلی ها و کم محلی هاش منو عاصی کرده این مدت! هوووف!

باهمدیگه از پله ها بالا رفتیم.چنددقیقه ای رو مشغول انتخاب فیلم شدیم و بعدهم پگاه رفت و بلیط خرید.خیلی شلوغ بود.از لای جمعیت رد شدیم و رفتیم داخل.
هردو کنارهم روی صندلی نشستیم.فیلم هنوز شروع نشده بود و چند دقزقه ای مونده بود تا آغازش و از طرفی مردم همچنان، کم کم داشتن میومدن داخل.پگاه کیفش رو گذاشت رو صندلی و گفت:

-من برم توالت وگرنه می ریزه…

بی رمق خندیدم و بعد سرمو به عقب تکیه دادم و گفتم:

-باشه برو…برو که میخوام با لواشکهای مامان سورپرایرت بکنم.

کف دستهاشو به هم مالید و با لذت گفت:

-جوووون…من جون میدم واسه لواشکهای خوشمزه ی مامانت…

آرنج دستمو تکیه گاه صورتم کردم و زل زدم به رو به رو که یه نفر درست سمت راستم روی یکی از صندلی های خالی نشست.
عطر آشناش به شَکم انداخت اما از بی حوصلگی تکون نخوردم تا وقتی که خودش گفت:

-عادلانه نیست یکی تو غم و ماتم شب روز آرزو کنه صداتو بشنوه و تو اینطوری بیتفاوت درحال گردش و تفریح باشی!

سرمو جرخوندم و ناباورانه بههرداد نگاه کردم.حتی یک درصدهم فکر نمیکردم اون اینجا باشه.
زل زده بودم به صورتش که پرسید:

-سیامک رو دیدی!؟ من نفرستادمش و حاضرم برای اینکه باور کنی جون مادرمو قسم بخورم….

اخم کردم تا بدونه دیدنش خوشحالم که نکرد هیچ، تازه دُز عصبانیتم رو هم بیشتر کرد:

-داشتی تعقیبم میکردی اره!؟

آهی کشید و گفت:

-اگه دل تو هم به اندازه ی دل من به جلز و ولز دلتنگی راه افتاده بود همچین حرفی نمیزدی…این یعنی اصلا دلتنگم نبودی…

اشتباه حدس زد.اون خوب به عنوان یه مرد باید میفهمید ما دخترا زودتر وابسته میشیم.
من هم دوستش داشتم هم ازش عصبانی بود اما الان حس مورد دومی تو وجودم بیشتر بود.نفس پرحرصی کشیدم و سرمو ازش برگردوندم و گفت:

-برو مهرداد….برو….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

8 نظر

  1. سلام لطفا لطفا لطفا پارت بعدی رو زودتر بزارید ممنونتون میشم🙏🙏🙏

  2. شورشو در اوردین با این پارت گزاریتون

  3. سلام چرا اینقدر دیر به دیر پارت گذاری میشه؟پارت قبلی یادمون رفت خب یا سر وقتی که گفتین پارت گذاری کنید یا اصلا پارت جدید نگذارید یه کم به دنبال کننده هاتون احترام بگذارید بد نیست

  4. آقای آقاپور شما که میاید پارت میذارید، برای همه ی رمانها پارت گذاری کنید لطفا

  5. خوشم میاد این همه نظر والتماس واسه پارت گذاری به یه ورت هم نیس علی جون

  6. قرار نیست پارت بعدی گذاشته بشه؟

  7. آقا این مسخره بازیا چیه؟حداقل بگین پارت جدید خبری نیس دیگه پیگیری نکنیم

  8. 3 هفته گذشته پس کی پارت بعدی میاد ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *