خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو چهار

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت بیستو چهار

این زن جوونی که مادر من بود، حالا با موهای نسبتا سفید و صورتی زرد رنگ مریض، روی تخت روبه روی من دراز کشیده بود.
چشمهاش تا اون لحظه بسته بود.
انگار که تمام آرامش دنیا، توی چشمهای این انسان جا خوش کرده بودن تا ذره ای اذیت نشه.
شاید هم به این درد جسمی، اونقدر عادت کرده بود که دیگه نیازی به درد کشیدن نمی‌دید.
باورش کمی سخت بود که مامانم رو در این حد آروم و چهره مرده ببینم.
اما همین که نفس می‌کشید و صدای نفس کشیدنش انقدر بلند بود که گوشهام رو نوازش می‌کرد، برام از بیماریش هم خوشایند تر بود.
دلم نمی‌خواست در طول مدتی که کنارشم، حتی ذره‌ای پلک بزنم.
احساس می‌کردم که با پلک زدن، زمان دزدی می‌کنم و درست از این موقعیت طلایی نمی‌تونم استفاده کنم.
سرم رو کمی کج کردم و آروم گفتم:
-مامان!
قصدم بیدار کردنش نبود اما با محض باز شدن چشمهاش، متوجه شدم که اونم دلتنگمه.
شایدم قدرت مادرانه‌اش بود که حضورم رو در کنارش حس می‌کرد.
به محض دیدنم، از پشت اون ماسک اکسیژن روی دهنش، لبخند بزرگی روی لبهاش نشوند و به مرتبه آماده بلند شدن از سرجاش بود که نذاشتم و درحالی که باز هم پتورو روش می‌کشیدم ناراحت گفتم:
-می‌دونم که از دستم دلخوری. بهت حق می‌دم اما هرموقع که می‌خواستم به دیدنت بیام گشتاسب هیچجوره اجازه نمی‌داد.
رنگ نگاهش نگران شد و نامفهوم کلماتی رو بیان کرد که زور زدم تا حداقل یکی از اون کلمات رو متوجه بشم اما گیج در تموم حرفهام پرسیدم:
-هان؟
با سوالم، نگاهش باز هم مهربون شد و اینبار ماسک رو برداشت و با لبخند جواب داد:
-هنوزم عقلت نمی‌رسه که بهم بگی ماسک رو بردارم.
با ذوق از شنیدن صداش، صدایی که هیچ تغییری نکرده بود و فقط در حین بیماری کمی بیحال شده بود، در حالی که برای خودم گوشه تختش جا باز می‌کردم گفتم:
-چیکار کنم خب؟ همیشه گشتاسب عقل کله. سهم عقل منم اون برده.
لبخند مامان کمتر شد و با نفس عمیق و با صدایی که زوری بدون ماسک می‌شد تا سی ثانیه ازش استفاده کرد گفت:
-گلبو جان عزیزم. برادرت هرچی می‌گه به صلاحته. نباید می‌اومدی.
با تعجب و در اصل نگران پرسیدم:
-آخه چرا؟ چرا گشتاسب بیاد و من نه؟
سرش رو پایین انداخت و ناراحت جواب داد:
-به گشتاسب می‌گم که بهت بگه.
بی قرار از این معمای پیچیده که نقش همه اعضای این معما، پاسکاری بود گفتم:
-از هرکی که حالت رو می‌دونه می‌پرسم، بهم می‌گه گشتاسب بهت می‌گه اما گشتاسب حرفی نمی‌زنه. چرا خودت نمی‌گی؟
آهناراحت مامان و مخصوصا این که روش رو ازم برگردوند، بهم فهموند که صحبت کردن در این مورد براش سخته.
با فکری که به ذهنم خورد، توی چشمهای قهوه‌ای رنگش که تماما شبیه گشتاسب بود نگاه کردم و زوری پرسیدم:
-چرا گشتاسب بهم حرفی نمی‌زنه؟

نگاه مامان از دیدن نگرانیم، نگران شد و سریعا و با سرفه گفت:
-نه…اهم، نگر…
و به نفس نفس افتاد…
محو حال بدش، ترسیده به نفس نفس زدنش نگاه کردم که با دیدن دستش که به سمت ماسک اکسیژن می‌رفت، به خود اومدم و کمکش کردم تا ماسک رو روی بینی و دهنش بذاره.
با تنفس اکسیژن توی ماسک، آروم گرفت و چشمهاش رو بست.
انگار نه انگار که قبلش، صورتش به کبودی می‌رفت و قادر به تنفس نبود.
گیج نگاهش کردم و چشم ازش بر نمی‌داشتم.
تا جایی که می‌دونستم مامانم هیچ مشکل تنفسی نداشت.
این حالاتش کاملا برام عجیب بود و این که کسی توضیح نمی‌داد هم، بیشتر عصبیم می‌کرد.
آروم پرسیدم:
-حالت خوبه؟
چشمهاش به آرومی باز شدن و با لبخندی که مصنوعی بودنش به خوبی احساس می‌شد، با صدای خفه‌ای از پشت ماسک جواب داد:
-آره.
احساس خوبی نداشتم.
مطمئن بودم که خوب نیست و تظاهر می‌کنه.
همیشه همینطور بود.
همیشه هم بهم می‌گفت که از سختی های زن بودن اینه که دردت رو پنهان کنی و بروز ندی چون هیچوقت برای خودت نیستی و باید دیگران رو هم در نظر بگیری.
چشمهام با یاد حرفش، خیس و آروم روبهش گفتم:
-زن بودن خیلی سخته. بیمارستانی اما بازم دردت رو بروز نمی‌دی.
نگاهش رنگ غم گرفت و با مکث گفت:
-گلبو جان، گشتاسب یکم اخلاقش تلخه اما توی مرد بودنش شکی نیست.
بی اختیار و لجباز پرسیدم:
-چرا داری اینو می‌گی؟
انگار که می‌تونستم جملاتش رو حدس بزنم.
می‌دونستم که چی می‌خواد بگه و چرا داره مقدمه می‌چینه.
اما اصلا دلم نمی‌خواست که الان که بعد از هزارسال به دیدنش اومدم این حرفهارو بهم بزنه.
در جواب سوالم، نفس عمیقی کشید و با همون لبخند تلخی که آینه دقم شده بود، به آرومی که انگار نه انگار روی این تخته و داره درد می‌کشه جواب داد:
-خیلی خوشحالم که اومدی!
نگرانی، امونم رو بریده بود.
ناباور به چشمهای غمگین اما لبهای خندونش نگاه کردم.

انگار هوایی برای بلعیدن نبود.
به سختی می‌تونستم خودم رو کنترل کنم و جیغ نزنم.
نباید اینجوری جواب می‌داد.
یه چیزی درست نیست، من، من نیومدم که اینارو بشنوم.
انگار که دلم نمی‌خواست لحظه‌ای ازش چشم بردارم، بدون پلک به چهره آرومش نگاه می‌کردم اما پرده اشکی که برای دیدن مامانم از خود چشمهام جلوتر زده بودن، این اجازه رو بهم نداد و خودش رو نخود این آش کرد.
می‌دونستم که حتی پلکی لازمه تا از بین ببرمش اما دلم نیومد که لحظه‌ای دیدنش رو، حتی تار، از دست بدم.
اما هر لحظه، دیدم تار تر و بالاخره، این پرده زمخت اشک، برنده این مبارزه شد و باعث شد که با پلکی، از محوطه مبارزه به شادی بیرون بپره.
به محض خروج اولین اشک، نگاه مامان ناراحت و سرش رو پایین انداخت که با زور و اینبار صدایی گرفته پرسیدم:
-به گشتاسب گفتی که نذاره بیام؟
سرش رو بلند کرد و باز هم توی چشمهای نگران اما مغمومم نگاه کرد و آروم گفت:
-عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود اما نمی‌تونستم اجازه بدم که بیای.
خنده تلخی سر دادم و با گریه‌ای که دیگه کنترل احساساتم دست خودم نبود پرسیدم:
-فکر دل منم نکردی مامان؟ گشتاسب اخلاقش تلخه و می‌دونم که چیزی توی دلش نیست اما این که همه جوره مانعم می‌شد تا ببینمت داشت اذیتم می‌کرد. من دلم خیلی بیشتر تنگ شده.
و سرم رو بین دستهام گرفتم و بی توجه به مامان که به سختی روی قاعده اصلی زن بودن تکیه کرده بود، در حال گریه بودم که صدای بغض آلودش رو میون گریه هام شنیدم:
-دختره دیوونه. باز اومدی پیش من لوس بازی دراوردی؟
میون گریه هام، سرم رو بلند کردم و با غم به مامان نگاه کردم و به سختی، جلوی عربده زدنم رو میون گریه گرفتم و دلخور گفتم:
-تنها کسی هستی که می‌تونم پیشش خودمو لوس کنم.
با حرفم، مامان هم لگد جانانه‌ای به مهم ترین اصل زن بودنش زد و گریه، این حس غریبه رو به وجودش راه داد.
سرش پایین بود و گریه می‌کرد.
سرم بشدت درد می‌کرد و با یاد حرف عموی باربد که هیجان برام خوب نبود، فکر کردم که برای مامان هم خوب نیست، از این رو، دستم رو به زانو گرفتم و به سختی از جا بلند شدم و با گریه گفتم:
-مامان گریه نکن. اشتباه کردم، شما الان نباید گریه کنی. ببین منم گریه نمی‌کنم!
با حرفم، مامان وسط گریه کردن، با تعجب بهم نگاه کرد و مغموم در حالی که بهم زل می‌زد پرسید:
-گریه کردن برات تعریف شده؟
بی اختیار از حرفش، میون گریه، خندیدم که مامان هم خندید و از این که تونستم توی این حالش بخندونمش، لبخند خوشحالی روی لبم نشست و اومدم ازش عذرخواهی کنم که تقه‌ای به در خورد و مامان بی توجه به منی که دهنم باز بود و منتظر ورود پشه محترمی به داخلش بود، به طرف موقعیت نشناس اجازه ورود داد که خانم پورعماد وارد شد و اول لبخند به لب به من و بعد با دیدن اشک جفتمون، نگاهش نگران شد و رو به من گفت:
-عزیزم ممنونم که اومدی و به مادرت سر زدی. ولی وقتت تموم شده.
بی میل به مامان نگاه می‌کردم که لبخندی زد و با همون لحن آروم فریبنده که توی بچگی ازش استفاده می‌کرد گفت:
-بازم می‌تونی بیای. مطمئن باش.

حرفش بوی دلگرمی می‌داد و خیلی با خودم کلنجار رفتم تا احساس بدی نسبت به این جمله نداشته باشم.
اما همین که این اجازه رو برای دیدن مامانم داشتم، برام کافی بود تا با مکث، سرم رو تکون بدم و آروم بگم:
-باشه، مواظب خودت باش مامان.
از کلمه خداحافظی خوشم نمی‌آد.
هیچوقت هم برای کسی که برام عزیز بود استفاده نمی‌کردم.
خداحافظی یک امتیاز به از دست دادن شانس دیدار دوباره رو اضافه می‌کنه.
جملات خیلی زیادی می‌تونن جایگزین خداحافظی تلخ بشن.
بدون این که به چهره مامان زل بزنم و مطمئن بودم که فرداهم می‌بینمش، با سری پایین و آروم گفتم:
-تا فردا!
رفتن سخت بود اما موندن سخت تر.
ترسیده بودم از این که حرف شکنی کنم و به زور هم که شده اونجا بمونم.
اما برای یه بارم که شده بود باید تلاش می‌کردم تا مامانم بهم افتخار کنه.
قدم بر می‌داشتم اما هیچ حسی نداشتم.
باید با کسی حرف می‌زدم.
زن بودن سخته.
من این استعداد رو نداشتم و از شدت حرف نزدن و معماهای مجهول توی ذهنم، نیاز داشتم تا با کسی مشورت کنم اما این آدم، وجود خارجی نداشت.
با صدای نگران الهه که صدام می‌کرد، به خودم اومدم:
-چیزی نیست. بریم.
من باز هم به اینجا می‌آم تا مامانم رو ببینم.
دیگه مانعی روبه روم نیست.
***هوتن***
-سلام عشقم. بیا بالا هانی.
لبخندی روی لبم نقش بست و سرم رو از روی تاسف تکون دادم.
آدم نمی‌شه!
از پله ها بالا رفتم و نرسیده به پله آخر در خونه باز شد و با دیدن چهره مهربونش، لبخندی بی اختیار ناشی از حس خوب وجود این آدم توی زندگیم روی لبم نشست و با دیدن لبخندم، ذوق زده گفت:
-الهی! لبخندم بلدی بزنی؟ خدایا من چقدر خوش شانسم که جزو سه نفر برتر قرار گرفتم که لبخند توی خشک بی ثبات رو دیدن.
با خنده باهاش روبوسی کردم و در همون حال هم گفتم:
-یکم شخصیت داشته باش.

و جعبه کاکائو رو به سمتش گرفتم که بیخیال مسخره بازی مهربون گفت:
-گفتم که زحمت نکش. مرسی دکی! خودت شکلاتی و شیرینی.
با شنیدن صدای نازک دختری، خوشحال از حضورش و مرخص شدن این موجود بی شخصیت آبرو بر، با لبخند بهش سلام کردم:
-خیلی خوشحالم که می‌بینمت. متشکر از دعوتتون.
کیمیا با لبخند ذوق زده‌ای آماده جواب دادن بود که رادین با عشوه به خصوصی جواب داد:
-ایــش! قابلی نداشت خوشگله!
کیمیا هم تشر وار اما خوش خنده گفت:
-رادیــن! چه طرز صحبت کردنه؟
رادین هم با خنده مردونه‌ای، بیخیال عشوه اما با شیطنت رو به کیمیا گفت:
-چشم. دوست داری چجوری صحبت کنم؟ مدل جنتل منی خوبه؟
و بدون این که منتظر جواب کیمیا باشه با تک سرفه‌ای رو بهم گفت:
-آقای دکتر متاسفم، مبل کمی سنگینه اگر کمک کنی کمی جابه جاش کنم و بکشمش عقب تا بتونی بشینی و بعد زمانی که نشستی بکشونمش جلو. درست مثل یک جنتل من واقعی!
با لبخند گفتم:
-عزیزم شما خودت رو به کشتن ندی هم جنتل من محسوب می‌شی.
کیمیا با دیدن جعبه شکلات با خجالت گفت:
-توی زحمت افتادید. خیلی ممنونم. چرا نمی‌شینید؟
و رو به رادین گفت:
-رادین جان تعارف کن!
با خنده از رفتار رادین که گیج به مبل نگاه می‌کرد نگاه کردم و رو به کیمیا گفتم:
-عیب نداره خودم می‌شینم. ممنونم.
هنوز کاملا ننشسته بودم که سینی شربتی روبه روم قرار گرفت و انتظار داشتم کیمیا باشه اما رادین بود.
از این رو، از تعجب ابرویی بالا انداختم و با خنده گفتم:
-نه از این کارها هم بلدی؟ آفرین بهت افتخار می‌کنم.
رادین هم روبه روم نشست و ملایم گفت:
-اِی، من همه جا استعداد هام رو رو نمی‌کنم. غرض از مزاحمت دوست خوب من…
و با صدای بلند داد زد:
-کیمیا بیا بشین هوتن از خودمونه. شام بهش گرسنگی می‌دیم بره برای رفیقاش تعریف کنه.
کیمیا باز هم تشروار رادین رو صدا کرد و طولی نکشید که کیمیا هم همراه با سینی پر از غلات و چیپس و شکلات و … اومد و کنار رادین نشست و رو بهم گفت:
-خیلی ممنونم که تشریف اوردید آقای دکتر.
اخمی به نشونه شوخی بین ابروم نشست و رو به رادین گفتم:
-از استعداد هات این نیست که به خانمت بگی من رو درست صدا کنه؟
رادین هم انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
-آها راست می‌گی…

!!هشدار!! نقطه اوج طنز، همراه با تراژدی همراه است، متاسفم که در پارت آینده رگه هایی از تراژدی خواهیم داشت اما اجازه نمی‌دم که از طنز ماجرا کم کنه. همچنان ممنونم که خواهان ادامه این رمان هستید!

 

به قلم: سحرناز چوپانی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

3 نظر

  1. پارت نمیزارید؟

  2. مبیناجان،
    این ادمین و نویسنده واینترنت و…کلاهمگی خسته آن..
    نه یه کم ها،خیلیییی..
    شماخودتواذیت نکن..
    بذار راحت باشن طفلکیا..

  3. ببر پیررررررررررر
    سلام خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    منم خوبم مرسی!
    از بروبچ خبر نداری؟
    چقد سوت وکور شده!
    چت روم چرا نیست؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *