خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هفده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هفده

_ یه گوشمالی خیلی کوچیک بهش دادم پس نیاز نیست نگرانش باشید
خاله عسل سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو اصلا قرار نیست درست بشی کیارش میدونی این نورا همش دنبال بهانه هست تو هم میدی دستش
بعدش خاله عسل دوباره رفت داخل منم خواستم پشت سرش برم که کیارش دستم رو گرفت من و به سمت خودش کشید و گفت :
_ تو کجا ؟
به تته پته افتادم :
_ خوب من من …
خش دار پچ زد :
_ اول باید به شوهرت رسیدگی کنی که حسابی تو این مدت پدرش رو در آوردی
بعدش لبهاش روی لبهام نشست که باعث شد چشمهام گرد بشه اما اون بدون توجه‌ به چشمهای گشاد شده من داشت لبهام رو میبوسید
وقتی لبهاش رو برداشت سرم رو از شدت خجالت پایین انداختم که صداش بلند شد
_ از شوهرت خجالت میکشی ؟
بدون جواب دادن بهش سریع دویدم سمت خونه و داخل شدم میدونستم صورتم حسابی قرمز شده
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل ایستادم به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا صورتت انقدر قرمز شده !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست بخاطر …
_ اینکه شوهرش تو حیاط بوسیدش واسه همین صورتش انقدر قرمز شده
با شنیدن این حرف شیرین خانوم به سمتش برگشتم چقدر صحبت کردنش بد بود اصلا قصد نداشت درست بشه !

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ فکر میکنم به شما مربوط نمیشه من و شوهرم چیکار کردیم ، بهتره به جای اینکه یواشکی بقیه رو دید بزنید حتی شده یکم حواستون به دخترتون باشه !
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من کاملا حواسم به دخترم هست و میدونم اطرافم چخبر هست اما مثل اینکه یادت رفته حیاط اتاق شخصی شما نیست که هر کاری دوست داشتید بکنید
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که خاله عسل اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ نیاز نیست با هیچکس بحث کنی برو اتاقت !
سرم رو تکون دادم راه افتادم سمت اتاقم واقعا هیچ نیازی نبود بشینم با کسایی بحث کنم که حتی شده یه ذره درکی ندارند
کیارش اومد داخل اتاق خیره بهم شد و گفت :
_ هنوز از دست من ناراحت هستی ؟
_ نباید باشم ؟
نفس عمیقی کشید :
_ نه
ابرویی واسش بالا انداختم و پرسیدم :
_ اما من ناراحت هستم چون تو باعث شدی بچمون سقط بشه همش بخاطر حرفای نورا ، اون خودش اومد بهم گفت بهم کمک میکنه برگردم پیش خانواده ام من خیلی راحت میتونستم قبولش کنم و برم اما بهت خیانت نکردم نخواستم جلوی کسی مثل نورا شکسته بشی ، اما تو حرفش رو باور کردی !
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ نمیخواستم اینطوری بشه یهو عصبانی شدم ، اون بچه مال منم بود
چشمهام پر از اشک شد
_ یعنی همیشه هر کسی بهت چیزی بگه حرفاش رو باور میکنی ؟
_ مشخصه نه
_ پس فقط حرفای اون زن واست مهم بود مگه نه ؟
_ اینطور نیست من فقط اون لحظه انقدر عصبانی شده بودم که نمیدونستم دارم چیکار میکنم پس میخوام فقط من رو درک کنی همین
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ پس کی قراره من و درک کنه بفهمه چه حالی دارم ؟

به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید
_ هیس گریه نکن داری قلبم رو به آتیش میکشی میدونی چقدر نسبت به این قضیه حالم بد شده هان ؟
ساکت شده داشتم تو آغوشش گریه میکردم چون میدونستم به اندازه ی من ناراحت شده اون هم خیلی زیاد من دوستش داشتم نمیتونستم ببینم ناراحت شده اما واقعا دست من نبود
من رو از خودش جدا کرد دستی به چشمهام کشید و اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
با صدای گرفته شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ جان
_ دیگه هیچوقت باعث نمیشم همچین اتفاق هایی بیفته پس دیگه گریه نکن باشه ؟
_ شرط داره !
_ چی ؟
_ نباید به حرفای نورا اهمیت بدی و واست مهم باشه اون همیشه قصد داره باعث بشه اذیت بشیم هیچوقت یه دشمن راستش رو بهت نمیگه مخصوصا کسی مثل نورا که هنوز هم قصد داره زندگیت نابود بشه
_ بهت قول میدم دیگه اصلا به حرفاش اهمیت ندم !
_ بخشیدمت !
خم شد پیشونیم رو بوسید که باعث شد لبخند محوی روی لبهام بشینه
_ بچمون رو دوست داشتی ؟
با شنیدن این حرفش لبخند از روی لبهام پر کشید ، غم عجیبی به قلبم سرازیر شد چشمهام پر شد
_ مگه میشه بچمون رو دوست نداشته باشم ، من همین الانش هم قلبم داره تیکه تیکه میشه ، یه مادر هر چقدر سنگدل باشه هم بچش رو دوست داره
با لحن خاصی گفت :
_ نیاز نیست ناراحت باشی دوباره حاملت میکنم !
با شنیدن این حرفش احساس کردم گر گرفتم واقعا آدم نمیشد داشت باعث میشد خجالت زده بشم و این رفتارش داشت من و دیوونه میکرد
خم شد بوسه ای روی گردنم کاشت که باعث شد مور مورم بشه دستش رو زیر پاهام انداخت و من رو بلند کرد برد گذاشت روی تخت خودش خیمه زد روم ، چشهاش تب دار شده بود ، داشت دو دو میزد
_ آرامش
_ جان
_ بهت قول میدم اینبار نزارم واسش هیچ اتفاقی بیفته
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت …

 

وقتی چشم باز کردم لخت و پاتیل تو بغلش بودم دیشب با هم بودیم واقعا همه چیز عالی بود
_ آرامش
خیره بهش شدم چشمهاش باز بود ، با خجالت جوابش رو دادم :
_ بله
خم شد عمیق بوسه ای روی لبهام کاشت و صداش بلند شد :
_ نیاز نیست خجالت بکشی من شوهرت هستم ، حالا هم پاشو برو حموم باید بریم پایین صبحانه بخوری وگرنه ضعف میکنی
چشمهام داشت دو دو میزد حسابی خوابم میومد ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ اما من خوابم میاد
بلند شد من رو روی دستاش بلند کرد که جیغ خفیفی کشیدم که خندید
_ چیه تنبل خانوم میخواستی بیشتر بخوابی
_ کیارش
_ جان
_ بزارم زمین خودم میرم !
_ نه دیگه با هم میریم حموم میکنیم
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
_ چته چرا داد میزنی ، زن و شوهر هستیم با هم میریم حموم
از شدت خجالت داشتم آب میشدم من رو برد زیر دوش آب با قرار گرفتن دستش روی بدنم دوباره تحریک شده بودم و همین یه شروع دوباره شده بود
* * *
_ خوش گذشت ؟
این سئوال رو نورا پرسیده بود ، اخمام رو تو هم کشیدم که کیارش گفت :
_ خیلی !
صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد
_ کاش حداقل یه مقدار خجالت میکشیدید و رعایت بقیه رو میکردید
_ چرا باید رعایت بقیه رو میکردیم مگه قراره چی بشه ؟
_ چون داشتید باعث شدید بقیه اذیت بشن
سرم پایین بود این چ حرفایی بود نورا داشت میزد اینبار مادرش بهش توپید :
_ نورا خجالت بکش !
_ چیه مامان چرا باید خجالت بکشم ؟ کسایی که باعث شدند بقیه اذیت بشن اینا هستند
و به من و کیارش اشاره کرد ، کیارش خیره به خاله عسل شد و گفت :
_ مامان شما صدایی شنیدید ؟
_ نه
بعدش برگشت سمت شیرین خانوم و پرسید :
_ شما چی ؟
_ نه

کیارش خونسرد بهش خیره شد و گفت :
_ بهتر نیست به جای گوش دادن به اینکه یه زن و شوهر دارند چیکار میکنند حواست به زندگی خودت باشه ؟
نفس عمیقی کشید
_ من هیچوقت فالگوش واینستادم و علاقه ای هم به این کار ندارم اما …
_ بسه
شیرین خانوم این حرف رو زده بود ، نورا خیره بهش شد و گفت :
_ مامان شما الان دارید من رو متهم میکنید دروغ میگم ؟
_ بهتره تمومش کنی این بحث واقعا شرم آوره نورا اینکه رابطه ای داشتند به خودشون مربوط هست به تو ربطی نداره که دخالت کنی
نورا ساکت شد چون میدونست مامانش داره واقعیت رو میگه ، خواستم بلند بشم ک کیارش فهمید فشاری به دستم داد بعدش شیر رو پیشم گذاشت که صورتم با چندش جمع شد
_ بخورش
_ نه
_ چرا ؟
_ چون من به هیچ عنوان از شیر خوشم نمیاد
_ اما باید بخوری
با عجز داشتم به کیارش نگاه میکردم واقعا نمیتونستم شیر بخورم داشت بهم زور میگفت
_ خاله عسل
به سمت نورا برگشت و سرد گفت :
_ بله
_ فردا جشن عقد دعوت هستیم ، انشاالله قرار نیست عروس جدیدتون رو با خودتون بیارید
_ چرا آرامش نباید حضور داشته باشه ؟
نورا لبخندی زد :
_ شاید شرمیلا خوشش نیاد زن کیارش تو جشن عقدش باشه واسه همین ‌..‌.
کیارش وسط حرفش پرید :
_ شرمیلا باهام تماس گرفت و خودش شخصا از من خواست همراه آرامش بیام
نمیدونستم داشتند درمورد کی صحبت میکردند ، نورا با شنیدن این حرف کیارش با عصبانیت بلند شد رفت که شیرین خانوم هم پشت سرش بلند شد رفت
متعجب گفتم :
_ نورا چرا همش قصد داره من کنار کیارش نباشم ؟
_ مشخص نیست چش شده ، شیرین هم فهمید دخترش مشکل داره دیدید چقدر باهاش سرد شده .
_ خیلی وقت پیش باید همچین برخوردی باهاش میکرد نه الان ک دیر شده

کیارش بعد گفتن این حرف بلند شد رفت ، اما من هنوز گیج بودم خیلی زیاد مشخص نبود داره چه اتفاق هایی میفته ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صداش بلند شد :
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز میریم واسه فردا خرید لباس میای ؟
_ باید از کیارش اجازه بگیرم !
لبخندی روی لبهاش نشست و سرش رو تکون داد ، منم بلند شدم رفتم سمت اتاق کیارش داشت لباس هاش رو میپوشید صداش زدم :
_ کیارش
_ جان
_ مامانت میخواد امروز بریم خرید ، اگه اجازه میدی باهاش برم واسه فردا شب ؟
به سمتم برگشت لبخند محوی روی لبهاش نشسته بود که باعث شده بود متعجب بشم ، بلاخره صداش بلند شد :
_ یه کارت تو کشو هست برش دار هر چیزی لازم داشتی واسه خودت بخر
_ ممنون
اومد سمتم پیشونیم رو بوسید و گذاشت رفت ، خشک شده سر جام ایستاده بودم این رفتار واقعا ازش بعید بود ، شده بودیم مثل زن و شوهر های واقعی درست بود اتفاقات داشت بد پیش میرفت اما نه اونطور که فکرش رو بکنیم ! دوست داشتم پیش خانواده ام باشم اما داشتم عاشق کیارش میشدم !
_ آرامش
با شنیدن صدای شیرین خانوم از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ من میخوام درمورد نورا باهات صحبت کنم اما نباید به کیارش یا خود نورا بگی باشه ؟
_ باشه
_ احساس میکنم نورا سردرگم شده باید بهش کمک کنیم ، من دوست ندارم زندگیش خراب بشه
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ من چیکار میتونم بکنم ؟
_ با کیارش صحبت کن از اینجا برید منم با شوهر نورا صحبت میکنم برگرده ، نورا رو میفرستم پیش روانشناس دوست ندارم زندگیش خراب بشه !

_ باشه من با کیارش صحبت میکنم ذاتا خودش گفته بود میریم سعی میکنم زودتر بریم من دوست ندارم زندگی دخترتون خراب بشه !
اشک تو چشمهاش حلقه زده بود
_ ممنون که من و درک میکنی واقعا واسم سخت هست اما من مجبور هستم چون باید زندگی دخترم رو درست کنم امیدوار هستم من رو ببخشی
_ من از شما هیچ کینه ای ندارم ، درسه از دست شما عصبانی بودم اما حالا که فکر میکنم شما تو این قضیه بیگناه بودید
_ آرامش
_ جان
_ ممنون
_ نیاز به تشکر نیست ، فقط دعا میکنم نورا هم به خوشبختی که حقش هست برسه
شیرین خانوم لبخندی زد و از اتاق خارج شد ، رفتم روی تخت نشستم همه واسه خوشحالی بچه هاشون حاضر بودند هر کاری بکنند یعنی من میتونستم از بچه ای که قرار بود به دنیا بیارم دل بکنم ؟ حتی با فکر کردن بهش هم قلبم به درد میومد چ به اینکه عملیش میکردم !
_ آرامش
با شنیدن صدای کیارش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ خاله شیرین چیکار داشت باهات ، نکنه اومده بود دوباره با حرفاش اذیتت کنه ؟
بلند شدم رفتم روبروش ایستادم :
_ نه
_ پس چیکارت داشت ؟
_ میخواست ما بریم !
اخماش بشدت تو هم گره خورد با خشم غرید :
_ به چ جرئتی اومده همچین چیزی گفته …
بعدش خواست بره که دستش رو گرفتم و صداش زدم :
_ کیارش وایستا
_ چیه ؟
_ قصد بدی نداشت !
عصبی خندید :
_ اگه قصد بدی نداشته پس چرا اومده بهت گفته باید برید ؟
شروع کردم به تعریف کردن حرفاش وقتی تموم شد نگاهم به کیارش افتاد حالا آرومتر شده بود
_ نمیتونستی زودتر بگی ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ داشتم میگفتم اما اگه اجازه میدادی !

_ ما امروز میریم نیاز نبود خاله شیرین بیاد پیشت و همچین چیزی ازت بخواد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ شاید خواسته ما واسه یه مدت طولانی هیچ دیداری باهاشون نداشته باشیم تا زندگی دخترش درست بشه ، واقعیت این هست که منم باهاش موافق هستم یه جورایی و واسش دعا میکنم امیدوار هستم همه چیز خیلی زود درست بشه
_ آرامش
_ جان
_ تو نورا رو بخشیدی بخاطر دروغی که گفته بود ؟
_ نه بابت دروغش اصلا نبخشیدمش چون باعث شد من بچم رو از دست بدم اذیت بشم ، اما من سنگدل نیستم نفرینش نمیکنم واقعا از ته قلب میخوام زندگیش درست بشه تا شاید قلب سیاهش یه رنگی بگیره
لبخندی روی لبهاش نشست که باعث شد خیره بهش بشم چقدر وقتی میخندید خوشگل میشد
_ کیارش
خش دار پچ زد :
_ جان
_ همیشه همینطوری باش !
نمیدونم چرا بی اختیار همچین چیزی بهش گفته بودم اما ساکت شده ایستاده بود داشت من و تماشا میکرد ، صورتش داشت نزدیک میشد که صدای در اتاق اومد باعث شد از هم جدا بشیم ، نگاه به خاله عسل افتاد چشمهاش حسابی قرمز شده بود
کیارش نگران به سمتش رفت و پرسید :
_ چیشده مامان ؟
نفس عمیقی کشید :
_ حالم اصلا خوب نیست کیارش میشه همین امروز از این خونه بریم ؟
_ آره اما چی باعث شده حالت بد بشه مامان ؟
_ شیرین !.
کیارش اخماش رو تو هم کشید :
_ دوباره چیکار کرده شما حالتون بد شده ؟
_ کیارش میشه وقتی رفتیم خونه درموردش صحبت کنیم الان فقط میخوام بریم
کیارش نیم نگاهی بهم انداخت
_ باشه
اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ برو آماده شو بریم !

برگشتیم یه جای دیگه نمیدونستم چرا نمیریم خونه خودمون همین واسم سئوال شده بود ، خاله عسل سردرد شدید داشت رفت استراحت کنه کیارش میخواست بره که صداش زدم :
_ کیارش
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ یه سئوال دارم که باعث شده ذهن من حسابی درگیر بشه میتونم بپرسم ؟
_ آره
_ چرا ما نمیریم خونه ای که اول داخلش بودیم مشکلی پیش اومده ؟
_ آره
_ چی ؟
_ پدرت دنبالت اومده بود واسه همین ما دیگه اونجا نمیریم یه مدت اینجا هستیم یعنی تا به دنیا اومدن بچمون بعدش میریم ایران اگه خواستی میتونی خانواده ات رو ببینی فعلا نمیتونم بهت اجازه بدم خانواده ات رو ببینی تا موقعی که حامله بشی و بچمون بدنیا بیاد
اشک تو چشمهام جمع شد من دوست داشتم پیش خانواده ام باشم اما کیارش بهم همچین اجازه ای نمیداد
به سختی پرسیدم :
_ اون مرد چجوری فهمیده من پیشت هستم ؟
به سمتم اومد حالا کاملا چسپیده بهم ایستاده بود ، دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ چون من با مادرت تماس گرفته بودم ، خودم باهاش صحبت کرده بودم حالت خوبه پیشم هستی و نگرانت نباشه یکسال دیگه شاید دو سال دیگه برمیگردی !.
با بغض نالیدم :
_ واقعا باهاش صحبت کردی ؟
_ آره
بی هوا محکم بغلش کردم خیلی این حرفش واسم ارزش بود ، درست بود اجازه نمیداد پیش خانواده ام باشم اما اینکه خیال مامانم رو یجورایی راحت کرده بود واسم ارزش داشت ، ازش جدا شدم و گفتم :
_ ممنون
ابرویی بالا انداخت :
_ چرا ؟
_ چون باعث شدی مامانم یجورایی حتی شده یه ذره خیالش راحت بشه مامان من خیلی سختی کشیده تو زندگیش نمیتونه اینم تحمل کنه
اشکام روی صورتم جاری شدند که دستی به چشمهام کشید و گفت :
_ نیاز نیست گریه کنی !

جلوی خودم رو گرفتم تا گریه نکنم این حرفش واسه من خیلی ارزش داشت ، من میدونستم کیارش واقعا رفتار خوبی داره ، اما نمیدونستم واسش مهم هستم !
_ آرامش
_ جان
_ من هر کاری میکنم خوشحال باشی ، مادرت مثل مادر من هست میدونم چقدر تو زندگیش سختی کشیده دوست نداشتم بیشتر ناراحت بشه اگه میتونستم میفرستادمت پیش خانواده ات اما نمیشه نمیتونم چون …
ساکت شد کلافه دستی داخل موهاش کشید و گذاشت رفت ، نمیدونستم کیارش چرا این و گفت اما یه احساس خیلی خوبی بهم دست داد
نفس عمیقی کشیدم و رفتم کنار پنجره ایستادم حسابی تو فکر فرو رفته بودم نمیدونستم باید چیکار کنم بخاطر اتفاق هایی که افتاده بود
_ آرامش
با شنیدن صدای خاله عسل به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ باید صحبت کنیم
نگران پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
_ نه
بعدش اومد روی تخت نشست منم رفتم کنارش نشستم که گفت :
_ با شیرین صحبت کردم حالش خیلی بد بود
_ چرا ؟
_ بخاطر نورا میدونی وقتی داشت بهم التماس میکرد بریم تا حال دخترش خوب بشه چه احساس بدی بهم دست داد من خواهرم رو دوستش دارم من راضی نیستم همچین اتفاق های بدی واسش بیفته
دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
_ خاله عسل چرا خودتون رو ناراحت میکنید ، شیرین خانوم با منم صحبت کردند قصد دارند زندگی نورا رو درست کنند
_ بنظرت میشه ؟
_ شوهر نورا عاشقش هست اینطور که اون روز دیدم نورا هم نسبت بهش بی احساس نیست حالا که ما دور شدیم وقتی شوهرش بیاد میفهمه با هیچکس جز اون نمیتونه خوشبخت بشه کافیه به خودش بیاد
_ منم امیدوارم زندگیش درست بشه ، درسته باعث شد زندگی کیارش نابود بشه مخصوصا با دروغش اما …
_ چ دروغی ؟
خیره بهم شد بعد گذشت چند ثانیه جواب داد :
_ کیارش خودش باید بهت بگه

_ چه دروغی گفته مگه کیارش خودش که هیچوقت بهم نمیگه شما نمیدونید ؟
_ نه
متعجب شده بودم مگه چه دروغی به کیارش گفته بود که خاله عسل نمیتونست صحبت کنه درموردش نمیدونم چقدر گذشته بود که صداش بلند شد :
_ آرامش
_ جان
_ همیشه مراقب خودت باش دوست ندارم هیچوقت صدمه ای بهت برسه
_ خاله عسل من دارم میترسم شما چرا دارید اینطوری صحبت میکنید
خیره بهم شد و گفت :
_ نیاز به ترس نیست واقعیت هایی هست که باید بهت میگفتم اما حواست به کیارش باشه ارامش دوست ندارم پسرم دوباره داغون بشه بعد کاری که نورا باهاش کرد واقعا ِغرورش شکسته شد اما دوباره خیلی طول کشید تا ترمیم شد و حالش خوب شد
_ خاله عسل نورا بهش خیانت کرده یا کار دیگه ای هم کرده بود ؟
خیره بهم شد تو نگاهش پر از حرف بود میدونستم یه چیزی هست که داره مخفی میکنه
_ کیارش باید خودش باهات صحبت کنه این کار من نیست عزیزم
نفس عمیقی کشیدم میدونستم چی داره میگه ، بهتر بود دیگه پاپیچش نمیشدم چون اینطور که مشخص بود خاله عسل قصد نداشت درموردش صحبت کنه ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صداش بلند شد :
_ آرامش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میشه بهم یه قولی بدی ؟
_ چی ؟
_ اینکه هیچوقت باعث نشی کیارش تنها بشه ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم این چیزی نبود که من بتونم بهش قول بدم چون اتفاق های زیادی قرار بود واسه من بیفته پس باید درموردش سکوت میکردم !
_ چرا ساکت شدی ؟
_ چون این دست من نیست خاله عسل من نمیدونم تا کی قرار هست کنارش باشم این به خود کیارش بستگی داره نه به من
_ دوستش داری ؟
_ خاله عسل !
_ باشه چیزی نمیگم به وقتش همه چیز مشخص میشه امیدوارم همیشه کنارش باشی چون باعث شدی دوباره حالش خوب بشه

میخواستم بفهمم دروغ بزرگ نورا چی بوده چی باعث شده کیارش حالش بد بشه ، نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکار خودم غرق شده بودم ، خاله عسل رفته بود استراحت کنه اما من و با یه دنیا فکر و خیال تنها گذاشته بود
نمیدونم چقدر نشسته بودم و داشتم به همین چیز ها فکر میکردم که صدای کیارش اومد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا تنها نشستی چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا من احساس میکنم یه چیزیت شده ؟
_ خاله عسل اومد یکم صحبت کردیم بعدش رفت استراحت کنه فکرم درگیر حرفاش شده بود
متعجب پرسید ؛
_ مامان اومده بود پیش تو ؟
_ آره
_ درمورد اینکه چی باعث شده بخواد برگردیم هم بهت گفت ؟
_ آره
و حرفاش رو بهش گفتم البته بجز قسمتای خصوصی حرفامون بقیه رو بهش گفتم که اخماش تو هم فرو رفت و گفت :
_ این زن همیشه عادتش شده باعث بشه حال مامان من بد بشه باید یه بلایی سرش درمیاوردم عاقل میشد
لبخندی روی لبهام نشست و صداش زدم :
_ کیارش
خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ اینکه تو مامانت رو دوست داری خیلی با ارزش هست اما باید بفهمی مامانت هم خواهرش رو دوست داره و بابت این قضیه بشدت ناراحت شده بود
_ نباید ناراحت میشد
چشمهام گرد شد
_ کیارش چرا اینجوری میگی خودت میدونی که …
وسط حرف من پرید ؛
_ من میدونم چه اتفاق هایی افتاده و دوست ندارم مادرم بخاطر اونا ناراحت بشه
_ چیزی به مادرت نگو کیارش اون همینطوریش ناراحت هست باید درکش کنی خواهرش هست
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ من هیچوقت نمیتونم ببینم مادرم بخاطر کسایی ناراحت شده که باعث شدند زندگیم نابود بشه !

_ کیارش
با صدایی خش دار شده گفت :
_ بله
_ چیزی هست که تو از من مخفی کرده باشی ؟
خیره به چشمهام شده بود
_ نه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مطمئن هستی ؟
_ آره ، چرا داری میپرسی ؟
_ احساس میکنم درمورد گذشته رابطه ی خودت با نورا یه چیز هایی وجود داره که هنوز به من نگفتی میخوام بفهمم چی هست
نفس عمیقی کشید و جواب داد :
_ هر چیزی هم باشه به تو مربوط نمیشه چون تو کسی نیستی که با عشق باهاش ازدواج کرده باشم یا دوستش داشته باشم فقط واسه یه مدت کوتاه زن من هستی همین نیاز نیست دور برت داره
با شنیدن حرفاش به شدت ناراحت میشدم دوباره سنگدل شده بود
با ناراحتی بهش چشم دوختم :
_ درسته من به صورت موقت زن تو هستم اما باید بدونی من هر چند موقت زنت هستم پس زندگیت بهم مربوط میشه !
دستش رو دور کمرم انداخت من رو به سمت خودش کشید خیره به چشمهاش شد
_ تو گذشته اصلا اتفاق های خوبی واسه من پیش نیومده که بخوام بهت بگم پس فراموشش کن !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نمیتونم فراموشش کنم فقط یه سری اتفاق ها افتاده که میشه فراموششون کرد
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد
_ چی ؟
_ رفتار تو
_ رفتار من ؟
_ آره
سئوالی داشت بهم نگاه میکرد
_ خیلی راحت داری بهم میگی روابطت با بقیه بهم مربوط نیست پس من …
وسط حرفش پریدم :

_ تو چی ؟

_ ببین کیارش بزار واضح بهت بگم من میخوام هر اتفاقی که تو گذشته بین تو و نورا افتاده رو بفهمم تو شوهرم هستی حالا هر چند به قول خودت موقت ، اگه تو بگی نه نمیگم به خودت مربوط هست و …
سرد گفت :
_ نیازی نیست گذشته رو زیر و رو کنم ، هر اتفاقی که واسه گذشته هست تو همون دوران میمونه
خونسرد بهش خیره شدم پس قصد نداری بگی آره ، بزار یکم هم شده من اذیتش کنم
_ پس گذشته ی من هم به تو ربطی نداره درسته ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ منظورت چیه ؟
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم کاملا مشخص بود عصبانی شده
_ منظوری نداشتم فقط میگم روابط گذشته واسه گذشته هست حالا هر چیزی هم ک باشه پس …
بازوم رو تو دستش گرفت فشاری بهش داد :
_ ببینم تو رابطه ای داشتی که الان داری میترسی ؟
چشمهام گرد شد
_ نه
_ دروغ نگو
_ شاید داشته بودم اما واسه گذشته هست کیارش درست مثل تو پس …
_ خفه شو
ساکت شدم ترسیده بهش چشم دوختم چشمهاش از شدت عصبانیت شده بود کاسه خون با ترس اسمش رو صدا زدم :
_ کیارش
دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم قرار داد :
_ تو زن من هستی حق نداری اسم هیچ مردی جز من رو به زبونت بیاری شنیدی ؟
ترسیده سرم رو واسش تکون دادم :
_ آره
_ من مثل بقیه بی غیرت نیستم کافیه بفهمم یه اتفاقی افتاده اونوقت هست که …
سریع وسط حرفش پریدم :
_ من هیچوقت دوست پسر نداشتم !
ساکت داشت بهم نگاه میکرد که ادامه دادم :
_ اگه الان چیزی گفتم چون از دستت عصبانی بودم میخواستم حرص بخوری ، چون بهم نگفتی تو گذشته نورا چیکار کرده باهات ، من مادرم همیشه میترسید نگرانم بود اجازه نمیداد با هیچ پسری باشم ، مامان زیاد ضربه خورده بود
_ اما پدرت داره رابطه اش باهاش درست میشه
بهت زده گفتم :
_ چی ؟

_ مامان و بابات رابطشون داره درست میشه بهتر هست بگم یجورایی دارند دوباره عاشق میشن
نفس عمیقی کشیدم نمیتونستم حرفش رو باور کنم ، این نمیتونست واقعیت داشته باشه اون مرد باعث شده بود مامان من تمام این سال ها عذاب بکشه
حالم داشت بد میشد ، کیارش متوجه تغیر حالت من شده بود سریع به سمتم اومد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ نه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ بهت نگفتم که حالت بد بشه
_ دروغ گفتی ؟
_ نه
قطره اشکی روی گونم چکید
_ مامانم و اذیت میکنه
دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا اول بشین
همراهش رفتم روی صندلی نشستم خودش کنار پام زانو زد و پرسید :
_ ببینم بابات رو مگه دوست نداری ؟
بدون تردید جواب دادم :
_ نه
_ باشه دوستش نداری هیچکس هم قرار نیست بهت بگه دوستش داشته باش
چشمهام با درد روی هم بسته شد چجوری میتونستم دوستش داشته باشم وقتی شاهد حال بد مادرم بودم این قضیه اصلا ممکن نبود ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ به چشمهام نگاه کن !
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ مطمئن باش اجازه نمیدم حال مادرت بد باشه اما یه خواهشی ازت دارم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چی ؟
_ دیگه هیچوقت دوست ندارم بخاطر همچین چیز هایی حالت بد بشه شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش بلند شد
_ میرم واسه شام یه چیزی بگم درست کنند واست
با رفتنش از اتاق دوباره فکرم رفت سمت مامان و اون مرد یعنی حرفاش واقعیت داشت !

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *