خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن

_هیچوقت نخواستی برگردی ایران ؟

با مکث جواب داد

دانیار_تا کالج چرا دوست داشتم برگردم ولی اختیارم‌دست خودم نبود ولی بعد اون دتنیال متاهل شده بود و من هم تموم سختی ها و دلتنگی های غربت عقده شده بود برام برای همین نخووستم دیگه برگردم
بابا که میدونست اون موقع دیگه تصمیم باخودمه پول بیشتری میفرستاد تا دهنم بسته بمونه

منم که دیدم موندگار شدم گفتم بهتره شرکتمو راه بندازم
از بابا پول بیشتری خواستم برام فرستاد اول با دوتا کامپیوتر شروع کردم فقط ولی الان شدکتم خیلی بزرگ شده

لبخند روی لب هام شکل گرفت حداقل پیشرفت کرده بودو این شیرین کامش میکرد

دانیار_ دانیال که ازدواج کرد هربار از تو میگفت
اون موقع تو کوچولوتر بودی حسودیم میشد وقتی انقدر با عشق ازت حرف میزد ولی بعدش کم کم منم دورا دور بهت حس داشتم عادت نداشتم برای دوست دخترام‌چیزی بخرم
بجاش هرچیزی که‌میدیدم و خوشم میومد و برا تو میگرفتم

هرچیزی که داخل اون کمده مال توئه

خجالت زده لب زدم

_یه چیزی میگم نخند بهم

سوالی نگاهم کرد معذب گفتم

_نمیدونم ولان چندسالته

خندید و سدم رو به سینه ش چسبوند

دانیار_ ۷سال ازت بزرگترم … الان هم بخواب دیگه زیادی بیدار موندیم … فردا روز سختی در پیش داریم

۲۹ سال داشت … حالا میتونستم اون همه سرکشی رو درک کنم
چشمام رو بستم و خودم رو به خووب سپردم

*****************

حرصی به اسمون نگاه کردم عاشق بارون بودم ولی الان وقتش نبود

نگاه اخر رو به پنجره ی اتاق دانیار انداختم و به سمت کلبه راه افتادم
با صدای اوات وسط راه وایسادم و عقب گرد کردم…

وقتی بهش رسیدم اروم کنار گوشم زمزمه کرد

اوات_کلبه سرده الان ، بیا برو تو من با خان حرف میزنم

پشت گوشم رو سه بار خاروندم

_شر میشه اوات

پشت چشمی برام نازک کرد و با همون لحن قبلی ادامه داد

_بیخود شر میشه … خان رو حرف من حرف نمیزنه

از خدام بود میرفتم پیش دانیار … ولی از صبح که به عمارت برگشته بودیم دانیار به اتاقش تبعید شده بود من هم کل روز رو داخل حیاط زیر بارون باید سپری میکردم

اوات_بیا برو ولی فردا سر فرصت باید برام تعریف کنی دیروز کجا بودین

به کنجکاویش لبخندی زدم… حس میکردم میخواد تموم بی کسی های دانیار رو الان براش جبران کنه

چشمی گفتم و وارد عمارت شدم پله ها رو سریل بالا رفتم و به سمت اتاق دانیار پرواز کردم

 

بدون اینکه در بزنم اروم در اتاقو باز کردم و وارد اتاقش شدم
وقتی رومو به سمتش چرخوندم نگاه متعجب دایان و دانیار رو روی خودم دیدم

از اینکه دایان هم اونجا بود و مچ دستمو گرفته بود هول شدم و به تته پته افتادم

_عام… چیزه .. اوات گفت بیام‌ پیشش … یعنی نه اوات گفت تنها نمونه بهتره… عام‌‌…

قبل از اینکه یه چرت و پرت دیگه ای براش ردیف کنم دانیار از جا بلند شد و منو تو اغوشش کشید
با ارامش چسب کلاه گیسو جدا کرد از سرم و موهامو ازاد کرد

جلوی دایان خجالت کشیده بودم بینیش رو داخل موهام فرستاد و عمیق بو کشید
صدای خنده های ریز دایان رو مخم بود

دانیار_دایان بدون اینکه بهش نگاه کنی برو بیرون تا گردنتو نزدم مرتیکه…

از غیرتش ذوق کردا بودم

دایان_ داداش تو که غیرتی میشی منو بیرون کن اول بعد فاز عاشقی بردار

دانیار_گمشو بیرون دایان

کمه بعد صدای بسته شدن در اتاق به گوش رسید
دانیار بی تاب تر از قبل موهام رو بویید سرش رو پایین تر برد و کنار گوشم لب زد

دانیار_اذیتت کرد ؟

سدم رو عقب بردم و به چشمای سرخش نگاه کردم
در جواب نگرانیش لبخند محوی تحویلش دادم

_نه من خوبم

بینیش رو به بینیم چسبوند

دانیار_چه حکمی داد بهت ؟

_هیچی

دانیار_نگو هیچی خنده م میگیره

دروغ مصلحتی که اشکال نداشت ، داشت ؟
برای اروم کردن دلش باید کاری میکردم …
واجب نبود متوجه شه دستم زیر پای پدرش له شده بود و مجبورم کرده بود کل روز رو پایین زیر بارون وایسم و بعد هم تبعید شم به کلبه ی سرد ته باغ

_هیچی عزیزم بیشتر تو مورد خشمش بودی … اوات نذاشت با من بحث کنه

در اتاق رو قفل کرد و دستم گرفت و به سمت تخت رفت

دانیار_لباسات خیس شده چرا مگه ا کیه زیر بارونی

شونه ای بالا انداختم و جواب ندادم
خودش مشعول لباس هام شد اول دکمه های پیراهن مردونه ای که تن کرده بودم رو باز کرد و بعد هم از تنم بیرون کشید

باند بسته شده دور بالاتنه م هم با حوصله باز کرد

به سمت کمدش رفت و یکی از پیراهن های مردونه ش رو برداشت و به سمتم گرفت

_بپوشش سرما نخوری

با خجالت پیراهن رو ازش گرفت و سریع تنم کردم
با چشم به شلوارم اشاره زد

دانیار_درش بیار

نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خندیدم با لبخند به سمتم اومد و محکم بغلم کرد

دانیار_ موقع هایی که الکی میخندی حرصم میگیره ازت

ریز خندیدم که دستش به سمت شلوارم رفت و خودش کار رو یکسره کرد

خجالت زده پیراهن مردونه شو کمی پایین کشیدم که مجبورم کرد رو تخت دراز بکشم خودش هم کنارم دراز کشید و همونطور که موهای بلندمو از پیشونیم کنار میزد گفت

دانیار_از کی قایم‌میکنی ؟ من جا به جای بدنتو حفظم نهان

گوشه ی لبم رو گاز گرفتم‌
انگشتش رو روی چشمام کشید و لب زد

_مثلا این چشما حتی تعداد مژه ها و پلک زدناتو هم میدونم
دستش رو پایین تر برد و روی گونه م کشید

دانیار_برجستگی این گونه ها رو از برم

پایین تر رفت و اینبار با شستش روی لب هام کشید و و گوشه ی لبم از بین دندونام رها شد گفت

دانیار_میدونم این لب ها چندتا خط داره … یا چندبار با زبونت خیس شده

با چشمای خمار شده نگاهش کردم

_ولی اشتباه خیس شده تا وقتی من اینجا هستم چرا زبونت

روم خیمه زد و ……

 

_روم خیمه زد و با ارامش لب هام رو بوسید
چشمام رو بستم و باهاش همراهی کردم
دستش زیر پیراهن مردونه ای که تنم کرده بود رفت که با صدای بلند در
هول کردم و از جا پریدم‌ که چونم به لب های دانیار خورد و اخش بلند شد

صورتش رو بالا گرفت که نگاهم به لبش افتاد داشت خون میومد

شرمنده نگاهش کردم که دوباره در به صدا در اومد
سریع پتو رو روی خودم کشیدم و زیرش مخفی شدم
صدای نیلو بلند شد

نیلو_باز کن درو دانیار

دانیار پوف بلندی کشید و با بالا رفتن تشک تخت متوجه بلند شدنش شدم
کلید رو تو قفل در چرخوند و در رو باز کرد

نیلو_بگو نهان بیاد بیرون

عکس العمل دانیار رو ندیدم ولی تصور اینکه اخم کرده بود زیاد سخت نبود

دانیار_امر دیگه ؟

نیلو_اول تکلیف زنای تو زندگیتو مشخص میکنی بعد میای سراغ نهان

دانیار_تو رو سننه

صدای نیلو نزدیکتر شد تا به خودم بیام پتو رو از روم کشید و به رون های لختم نگاه کرد که فقط کمی بالای رون هام توسط پیراهن دانیار پوشونده شده بود

شوکه قدمی به عقب رفت و ناباور نگاهم کرد

طولی نکشید که صدای جیغش بلند شد

نیلو_نهان

دانیار اخمی کرد و در رو بست و بهش تشر رفت

دانیار_صداتو بیار پایین چه خبرته

خجالت زده خواستم پتو رو روی پاهام بکشم که به سمتم اومد و دستم رو کشید و مجبورم کرد از روی تخت بیام پایین

نیلو_پاشو … پاشو تا اون روی سگم بالا نیاوردی

گیج نگاهش میکرد که در باز شد و صدای دایان اومد

_نیلو چه…

قبل از تموم شدن جمله ش صدای داد دانیار بلند شد

_گمشو بیرون دایان بهت یاد ندادن در بزنی ؟ پس اون مامانت این همه سال چی یادت داده

دایان شوکه عقب گرد کرده بود و همون طور که پشتش به من بود گفت

دایان_صدای جیغ شنیدم هول کردم ببخشید

چه ابرو ریزی شده بود قبل از اینکه دوباره کسی سر برسه و‌تو اون وضع ببینتم به سمت حمام رفت و واردش شدم

به در تکیه دادم و دوباره صدای باز شدن در رو شنیدم
اینبتر صدای ایرج خان و اوات بود
خدا رو شکر کردم که وارد حموم شدم

ایرج خان _چه خبرتونه چرا جیغ و داد میزنید

دانیار که از کوره در رفته بود صداش بلند شد

دانیار_اینجارو با طویله اشتباه گرفتین … برید بیرون…. همتون ادعای فرهنگ دارین تو عمل پوچین

اوات_ چه وضع حرف زدنه ؟

دانیار_بیرون !

یه کلام ولی گیرا و محکم … طولی نکشید که صدای بسته شدن در اومد لحظه ی بهد چندتقه به در حموم خورد

دانیار_منم

در رو باز کردم و از پشت در کنار رفتم دانیار به چهره ی خجالت زده م لبخندی زد

دانیار_خانوم خوشگل من

چیزی داخل دلم‌ جابجا شد … برای اولین بار بود که اینطوری عنوانم میکرد
وارد حمام شد و در رو بست

_نظرت با یه حموم دو نفره چیه ؟

چشمام رو درشت کردم

_بیخیال دانیار من الان دلم میخواد بخوابم

دانیار بی توجه بهم جلو اومد و اروم دکمه ی پیراهن لباسش رو که تم کرده بود رو باز کرد

دانیار_ولی اول به دوش اب داغ نیاز داری از صبح توی بارون وایسادی و فکر‌کردی من هم‌حرفت رو باور میکنم…

شوکه نگاهش کردم که مابقیه دکمه ها هم باز کرد ولی از تنم درش نیاورد
لباس های خودش رو دراورد و در اخر هم پیراهن من رو کامل از تنم در اورد

هنوز عادت کرده بودم به این موضوع خجالت زده دستم رو روی بالاتنه م ضربدری گذاشتم

دانیار _خجالتیه من

به سمت شیر اب رفت و بازش کرد تا وان سنگی حمومش پر شه به سمتم چرخید و به خودش نزدیکم کرد اونقدر که بدن برهنه م قابل رویتش نبود

خوشم اومد از رفتارش اینکارو کرده بود که من خجالت نکشم
دستش رو کنار موهام برد و پشت گوشم زد

دانیار_چرا نگفتی بهم ؟

نگاه دزدیدم ازش

_از کجا فهمیدی

ابرویی بالا انداخت

دانیار_دایان اس ام اس کرد برام … دلم میخواست خودت بگی

دستم رو روی بازوش گداشتم و شرمنده زمزمه کردم

_ببخشید فقط نمیخواستم نگرانت کنم

 

بخندی مهربونش نثارم کرد شامپو رو داخل اب ریخت و بعد از کف کردنش دستم رو گرفت اول خودش وارد اب شد و بعد هم من

به سی.نه ی مردونه ش تکیه دادم دستش هاش رو از جلو اورد و روی شکمم گذاشت

چشمام رو بستم و سعی کردم ارامشی که باید رو ازش بگیرم
امروز بی نهایت روز پر تنشی بود برای هردومون

به محض وارد شدنمون داخل عمارت اردشیر خان به همراه خاتون جلوی ماشین رو گرفتند و اردشیر خان به نگهبان اشاره زد تا دانیار رو از ماشین پیاده کنند
ولی دانیار خودش زودتر پیاده شد و جلو پدرش وایساد
دست اردشیر خان بالا رفت تا دوباره روی صورت دانیار فرود بیاد

جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای جیغم تو گلو خفه شه
قبل از فرود اومدن دستش روی صورت دانیار خاتون دستش رو گرفت و به عقب هولش داد

خاتون_باید بداری اول توضیح بده

اردشیر خان فریاد میکشید و علت غیبت دیشب پسرش رو جویا میشد

دانیار نیشخندی زد و بدون جواب دادن بهش بهش اشاره کرده بود که پیاده شم

اردشیر خان دوباره فریاد کشید تا دانیار پاسخی بهش بده دانیار هم با تخسی تمام تو چشمای پدرش نگاه کرده بود و گفت

دانیار_رفته بودم پیش زنم… همون دختری که از اینجا انداختیش بیرون تا ارث و میراث دانیال بهش نرسه

خاتون شوکه قدمی به عقب برداشت و اردشیر خان صورتش به کبودی میزد

اوات از دور پا تند کرده بود تا میانجی گری کنه ولی دانیار اینبار قصد کوبیدن پدر و مادرش رو داشت

دانیار_نه تو برام پدری کردی نه زنت برام مادری … هیچ حقی نسبت به من ندارین شما دو نفر

اشاره زد تا دنبالش برم ولی جمله ی اردشیر خان رعشه انداخت به تنم

_یکبار دیگه به دیدن اون دختر بری از صفحه ی هستی پاکش میکنم … ارزوی این دوتا بچه هم تا ابد روی دلش میمونه …

دانیار بدون اینکا اهمیت به سمت عمارت قدم برداشته بود

اردشیر خان_تو پسر جون اینجا میمونی تا بفهمی تو فقط یه بادیگاردی و راپورت پسرمو در هر شرایطی باید به من بدی

و بعد دنبال پسرش راه افتاد سر گردون داخل حیاط عمارت وایساده بودم صدای داد و بیداد های اردشیر خان لحظه ای قطع نمیشد

با تکون خوردن دست دنیار روی بالاتنه م توجهم بهش جلب شد

دانیار_به چی فکر میکنی

_اینکه هرچقدر حرف خوردیم دم بابات گرم شر نرگسو از سر من کند

دانیار خندید و موهام رو بویید

دانیار_حسود کوچولو

سر بالا بردم و لبش رو بوسیدم دانیار انگار بیشتر از من عطش داشت
عمیق و طولانی ادامه داد دستش رو پایین برد و ….

 

دانيار با لحني شرمنده گفت:

_ببخشيد نهان نفهميدم چيكار كردم اذيتت كردم!؟

خم شدم و شيلنگ ابو باز كردم دهنمو شستم و گفتم:

_نه فقط داشتي خفم ميكردي..

با شنيدن حرفم از پشت دستاشو دور كمرم حلقه كرد و منو سمت خودش كشيد پشت گردنمو بوسه ايي زد گفت:

_ببخشيد خانمم كلا نفهميدم دارم چيكار ميكنم
ازبس خواستني و خوشمزه ايي منو از خود بي خود ميكني،دفعه ي بعد سعي ميكنم اروم تر باشم

از تعريفش دلم قنج رفت ولي به روي خودم نياوردم با خباثت گفتم:

_دفعه ي بعدي وجود نداره

از پشت دستاشو اورد جلو و روي شكمم قفلشون كرد و زير گوشم زمزمه وار گفت:

_كاري نكن دفعه ي بعد همين الان باشه كوچولو

از حرفش اب دهنمو قورت دادم واقعا براي يه رابطه ي ديگه تحمل نداشتم براي همين دستامو روي دستش گزاشتم هول شده گفتم:

_خوب حالا دور بر ندار پاشو خودمون بشوريم بريم بيرون هزارتا كار داريم

و گره ي دستاشو از دو م باز كردم و سريع از وان بيرون اومدم دوش باز كردم و رفتم زيرش

كه صداي خنده ي دانيار بلند شد و مغرور گفت:

_مثلا الان خواستي موضوع عوض كني ولي يادت باشه هر وقت من دلمم بخواد بايد قبول كني چون تو مال مني

لبخندي كه داشت روي لبام شكل ميگرفت جمع كردم و شامپورو روي سرم خالي كردم كه حضورشو پشتم احساس كردم

دستامو از روي سرم كنار زد و خودش مشغول شستن موهاي كفيم شد و گفت:

_خودم برات ميشورم

نفسمو بيرون دادم و اجازه دادم هركار ميخواد انجام بده ميدونستم مخالفت باهاش بي فايده هست و كار خودشو ميكنه..

هرجوري بود بلاخره دانيار منو خودشو شست و از حموم بيرون اومديم ناگفته نمونه كه كلي هم زير دوش باهام ور رفت و شيطوني كرد!

حوله ي تن پوش كوتاهمو پوشيدم و كلاهشو روي سرم گزاشتم و پا به اتاق گزاشتم دو دقيقه بعد هم دانيار بيرون اومد

روي صندلي ميز ارايش نشستم و شروع به خشك كردن موهام كردم و از توي آينه ي به دانيار چشم دوختم

به سمت لباساش رفت و بعد خشك كردن بدنش حوله رو كناري انداخت و ركابي سفيد رنگشو پوشيد!

ناخوداگاه چشمم شروع به لغزيدن روي شكم عضله اي و شيش تكش كرد !با ديدن دوباره بدن بي نقصش ضربان قلبم بالا رفت و گر گرفتم..

نگاهم داشتم پايين تر ميرفتم كه به خودم نهيب زدم و سريع نگاهمو دزديم

چته دختر؟چرا هول بازي درمياري دو دقيقه هم نيست از بغلش اومدي بيرون بعد اينجوري عين نديد بديدا بهش زل زدي!

لبابو با زبونم خيس كردم و سريع موهامو با سشوار خشك كردم و پشت سرم ازادانه رهاشون كردم

حوله رو از دورم باز كردم و كف زمين انداختم لباسامو از كمد بيرون كشيدم و جلوي چشماي هيز دانيار كه پشت سرم بود پوشيدمشون كه گفت:

_تموم شد كارات برق و خاموش كنم ؟

سمتش برگشتم گفتم :

_اره

برق و خاموش كرد و روي تخت خزيد دستاشو از هم باز كرد و گفت:

_بيا سرجاي هميشگيت

روي تخت رفتم و خودمو توي بغلش جا دادم دستاي بزرگشو دورم پيچيد و پاهاو روم انداخت دقيقا توي بغلش قفل شده بودم

سرمو از روي بازوش بلند كردم و با لحن اعتراضي گفتم:

_به نظرت من الان ميتونم اينجوري بخوابم مثل قل و زنجير شديم

لبشو داد جلو خودخواهانه گفت:

_همينه كه هست بگير بخواب دختر

دندونامو روي هم از حرص فشار دادم و سرمو دوباره روي بازوش گزاشتم و خيلي زود به خواب رفتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

2 نظر

  1. 😡😡😡پارت جدید کی میزارید پس

  2. ی حس قوی داره بهم میگه ۴۴۴۴۴۴ هفته گذشتهههههههههههههههه و ما یه پارتم نتونستیم بخونیم همش همینو توندم بابا اه از فوضولی ک سقد شدم هیچ دارم بالا میارم از بس هر روز میام تو سایت اه این چه وضعشه؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *