خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان عشق ممنوع/پارت شانزده

رمان عشق ممنوع/پارت شانزده

مثل یه عروسک زیر دست و پاش جابجا می شدم هر کاری که دلش میخواست باهام می‌کرد و من حتی اجازه نداشتم مخالفت کنم خیلی درد داشتم دردی که احساس می کردم داره وجودمو از هم میپاشه اما مگه میتونستم بگم این کارو نکن اگه میتونستم مخالفتی بکنم؟

وقتی با صدای فریادی به اوج رسید و کنارم افتاد خودمو ازش دور کردم کمی ازش فاصله گرفتم روتختی و بالاتر کشیدم و زیرش پنهان شدم و آروم شروع کردم دوباره به گریه کردن احساس بدی داشتم خیلی بد….
نفس نفس میزد صدای نفساشم اذیتم می‌کرد حس بدی داشتم حسه یه اسباب بازی یا عروسک چیزی بیشتر از اینا نبودم کتک میزد ارضا میشد هر چی دلش میخواست بهم میگفت یعنی من کمتر از یه حیوون بودم الان!

وقتی به خودش اومد و نفساش کمی منظم شد خودش بالاتر کشید و نزدیک من اومد رو تختی رو از روی سرم کنار زد و به صورت گریونم نگاه کرد و پرسید
_ حالت خوبه؟
خندم گرفت بعد از این که حسابی کتکم زده بود و این همه توهین و تحقیرم کرده بودازم استفاده کرده بود تازه یادش افتاده بود بپرسه که حالم خوبه یا نه؟
سکوت کردم رو تختی رو از دستش چنگ زدم و دوباره روی سرم کشیدم نفسم عمیقی کشید کشوی عسلی کنار تخت و باز کرد و چیزی از توش برداشت با صدای فندک فهمیدم داره سیگار روشن میکنه کمی که گذشت دوباره رو تختی رو کنار کشید و منو به سمت خودش چرخوند و گفت
_این طوری گریه میکنی که چی؟ میخوای بگی ناراحتی ،دلخوری تنبیه بود که باید میشدی هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده هربار که از این غلطا بکنی اشتباه کنی همینطور تنبیه میشی تا زمانی که یاد بگیری به قوانین من احترام بذاری.

نگاهش نکردم این آدم ارزش نگاه کردن نداشت حیف من که احساسمو خرج این مرد کرده بودم و برای باهاش بودن حتی کمی تقلا نکرده بودم کمی جلوش در نیومده بودم و مخالفت نکرده بودم.
منه ساده خیلی راحت خودم و در اختیارش گذاشته بودن تا آروم بگیره.
با پشت دستش صورتمو نوازش کرد و گفت
_ برای من قیافه نگیر اخم نکن خوب یاد بگیریم درسات میگم ازبرشون کن تا دیگه از این اتفاق نیفته.
نگاهم و تا صورتش بالا بردم بهش خیره شدم توی نگاهم چی دید نمی دونم چشمام چی داشت نمی دونم اما روی صورتم خم شد و با ملایمت لبامو بوسید کمی دلم نرم‌تر شد خربودم احمق بودم اما این همتای جدید و نمی شناختم از لبام که دل کند با انگشتش رو لبمو لمس کرد و گفت
_فقط مال منی تا زمانی که اینجایی تا زمانی که اسمت توی شناسنامه ی منه فقط مال منی هیچ کس نمیتونه اینو تغییر بده حتی خود تو باشه؟

آب دهنم و پایین فرستادم جوابی بهش ندادم اما اون از نگاهم خوند جوابمو لبخند کم جونی زد رو تختی رو از روی تنم کامل کنار زد و نگاهی به رد کمربند روی پشت من انداخت و گفت
_بدجور زخمی شدی باید فکری برای زخمات بکنیم.
با شنیدن این حرف دوباره اخمام تو هم رفت
چطور دلش اومد منو اینطور بزنه؟

حرفمو به زبون آوردم چطور دلت اومد که منو اینطوری بزنی اونم منی که هیچ خطایی نکردم بدون هیچ گناهی اینطور تاوان دادم چطور میتونی اینقدر بد باشی؟

دستشو روی جای کمربند درست روی کمرم گذاشت من لبمو از سوزش گاز گرفتم و گفت
_زیادم بد نشده خیلی به بدن سفیدت میاد میخوای نگاهشون کنی ؟
حرفام و انگار نشنیده بود و نممیخواست بشنوه که داشت این مضخرفات و تحویلم می‌داد تا خواستم برگردم از درد به خودم پیچیدم هم زیر دلم درد میکرد هم کمرم به خاطر کمربند هایی که روش خورده بود منو بغل کرد و از روی تخت بلند کرد ترسیده دستام دوره گردنش حلقه کردم بهش گفتم
کجا منو میبری!
اما اون بی اعتنا به من در حمام و باز کردم منو توی وان گذاشت وان خالی بود ومن از سردیش تنم لرزید آب گرم و باز کرد و کم کم شروع کرد به پر کردن وان کنارم نشست و گفت

_یکمی آبگرم حالتو جا میاره هم درد شکم تو کم میکنه هم درد کمربند…

خودش زده بود والان به فکرم‌بود خودش زده بود ناکارم کرده بود الان به فکرم بود واقعاً خنده داربود شروع کرد به مالیدن زیر دل مو و من چشمام بستم
کمی دستشو پایین بین پاهام برد و از ترس پاهام بهم هم فشار دادم تا مانع پیش‌رویش بشم اما اون با چنان اخمی بهم نگاه کرد که پاهاهم از هم فاصله دادم و لبه وان و چنگ زدم.
دستش بین پاهام رفت و با لبخند پیروزی روی لبش گفت
_فکرش ونمیکردم اینقدر با تو از رابطه لذت ببرم

سکوت کردم اصلاً هرحرفی که در مورد رابطه میزد احساس می‌کردم حالت تهوع میگیرم چون حس بدی بهم دست میداد با صدای چند ضربه محکمی که به در اتاق خورد اخمای سام توی هم رفت و از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت و با صدای بلندی گفت
_ چه مرگته چرا اینطوری در میزنی مگه اینجا طویله است؟
صدای کسی که پشت در بود و نمی شنیدم اما وقتی سام گفت مطمئنی؟
و اون حرفی زد سام سراسیمه به طرف حمام و من اومد و گفت
_من باید برم یه ردی از یکتا پیدا کردن میریم دنبال اون تو میتونی خودت حمام کنی؟
از اینکه این طور نگرانم بود باز دلم نرمتر شد هرکاری که می کرد فقط ذره ای محبت کافی بود تا بدی هاش از یاد ببرم سرمو تکون دادم و گفتم من میتونم اما.
منتظر شد تا بقیه حرفمو بزنم اما من خجالت میکشیدم چیزی که به ذهنم رسید رو بگم پس سکوت کردم اون به سمت در رفت اما به خودم جرات دادم و گفتم
میشه یه لحظه وایسی برنگشت فقط ایستاد
آروم زمزمه کردم
_ میشه نکشیش! میشه زنده بیاریش؟
کمی مکث کرد و بدون اینکه جوابی بهم بده از اتاق بیرون رفت نگران شدم دلشوره گرفتم هر چی که باشه هر چقدر بد یکتا خواهر من بود و من نمی خواستم اتفاقی براش بیفته حتی اگر این همه ازش دلخور باشم به سختی از وات بیرون اومدم و بدنم و زیر دوش شستم و به اتاق برگشتم یکی از کرم‌های نرم‌کننده روی میز برداشت و رو روی پشت مالیدم از سوزش جونم در می‌رفت اما به سختی انجانش دادم.
نگران بودم حتی این سوزش هم نمی تونست منو درگیر خودش کنه تا صبح روی تخت نشستم منتظر موندم نگاهم به ساعت بود تا فقط و فقط سام برگرده و ببینم چه اتفاقی افتاده اما انقدر دیر کرد که من دیگه نفهمیدم کی به خواب رفتم با سر و صدایی که از پایین میومد چشمامو باز کردم سعی کردم بفهمم صدای چیه اما نمی شد از جام بلند شدم و به سختی لباسامو پوشیدم و لنگان از پله ها پایین رفتم خدمتکارا همه جمع شده بودند و با وحشت به چیزی نگاه می‌کردند پاهام سست شد میترسیدم جلوتر برم و با بدن بی جون خواهرم روبرو بشم به دیوار تکیه دادم و به جمعیتی که دوره اش کرده بودن خیره موندم.
اما این وسط قامت بلند سام منو از پشت اون همه آدم تشخیص داد و اونا رو کنار زد و به من نزدیک شد نزدیکم شدم دستمو گرفت انگار از چشمام فهمید که توانایی ایستادن ندارم منو به خودش تکیه داد و گفت _با این حالت چرا اومدی پایین؟
نگران زمزمه کردم صدا میومد گفتم ببینم چه خبره چی شده
اونم مثل من به جمعی که روبرمون بود نگاهی انداخت و گفت
_ نترس چیزی نیست توی یه خونه جاسوس پیدا کردیم که برای یکتا خبر می بره و میاره .

نفسمو آسوده‌تر بیرون دادم و گفتم یکتا رو پیدا نکردین؟
سرشو تکون داد و گفت
_ هنوز پیداش نکردیم بهتره بری استراحت کنی نباید راه بری.
نگرانم بود دوست داشتم خیلی دوست داشتم این نگرانیشو…
با صدای بلند بهناز و صدا کرد ازش خواست همراه من باشه
نزدیکم شدو دستمو تو دستش گرفت و کمکم کرد از پله ها بالا برم موقع رفتن نگران پرسید
_ چی شدی تو دختر دیشب که حالت خوب بود چرا نمیتونی راه بری؟
خجالت زده سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم وارد اتاق که شدیم با نشستنم روی تخت صدای آخم در اومد که بهناز نگرانتر سراسیمه به سمتم اومد و گفت
_ چی شدی تو دختر حرف بزنم ببینم ؟
سرمو پایین انداختم و باخجالت گفتم
امیراذیتم میکرد سام دید فکر کرد دارم باهاش لاس میزنم تا دلت بخواد کتکم زد.
خین بلندی کشید و دستش روی دهنش گذاشت و گفت
_ باورم نمیشه یعنی آقا تورو کتک زده؟
پیراهن مو کمی بالاتر دادم و ردکمربند روی کمرم بهش نشون دادم با چشمای گشاد شده ناباور بهم خیره مونده بود
_بمیرم برات عزیز دلم من فکر نمی کردم اقا از این کارا بکنه..
خدا نکنه گفتم و آروم تر روی تخت دراز کشیدم همه بدنم درد میکرد کنارم نشست و گفت
_پمادی چیزی داری؟
سرمو تکون دادم و گفتم نه نداشتم ولی خب خیلی میسوزه
_من میرم برات میگیرم از بیرون میارم باشه تورو خدا از جات تکون نخور چرا با این حالت از پله اومدی پایین!
فکر کردم یکتاروآوردن هرچی که باشه خواهرمه نمیخوام بلایی سرش بیاد
همون طور خوابیده روی صورتم خم شد و صورتمو بوسید و گفت
_ خیلی مهربونی تو دختر خیلی مهربونی!اقا باید قدر تورو بدونه جای اینکه کتکت بزنه
خنده ریزی کردم و گفتم نمی دونی که کتک میزنه ازم استفاده میکنه بعدش همه تقصیرها را باز گردن من میندازه این آقای شما واقعا دیگه نمیدونم چجور آدمیه چون ازش تعریف می کردی دیگه داشتم کم کم باورم میشد آدم خوبیه ولی انگار نه یه گرگ وحشیه …
با صدای بلند خندید و به سمت در رفت وگفت
زبونتو کوتاه کن دختر آقا می‌شنوه دوباره برات دردسر میشه ها تو رو خدا کاری نکن که بخواد باهات بد بشه.
سکوت کردم و از اتاق بیرون رفت فکرم درگیر یکتا بود یعنی الان کجا بود می دونستم سام بلاخره پیداش میکنه و اونروز بود که خدا میدونست میخواد چه بلایی سرش بیاره…

کمی از رفتن بهناز گذشته بود که در اتاق باز شد وسام وارد اتاق شد خستگی و بی‌خوابی از چشماش میبارید دیشب تا دیر وقت که اینجا بود و بعدشم دنباله یکتا رفته بود تا خواستم تکونی به خودم بدم نزدیکم صدا دستش روی شونم گذاشت و گفت
_بخواب باید استراحت کنی.

انگار اصلاً آدم دیشب نبود دیشب از چشماش خون میبارید سام دیگه ای رو دیده بودم و امروز مثل همیشه آرومترو کمی مهربون تر بود چنگی به موهاش زد و گفت
_ دارم از خستگی می میرم میرم یه دوش بگیرم سریع برگردم و خوابم.

باشه ای گفتم و گفت
_جایی نرو می خوام کنار تو بخوابم.

حرفشو زد و از جلوی چشمام دور شد وارد حمام که شد من هنوز هم داشتم به جمله‌ای که گفته بود فکر می کردم جایی نرو می خوام کنار تو بخوابم لبخند کم جونی زدم به این حرفش دروغ چرا خوشم می اومد دوست داشتم وقتی از این حرفا بهم میزد …
از سام بعید بود با همه عصبانیت و خشونتی که داشت وقتی اینطور حرف میزد دل آدم می لرزید .

دوش گرفتن سام یک ربع طول کشید همزمان با بیرون اومدنش در اتاق آروم به صدا درآمد و صدای بهناز بلند شد با حوله ای که تنش بود در اتاق باز کرد و از بهناز پرسید
چیزی شده؟
و به ناز پمادی که توی دستش بود و به طرفش گرفت و گفت
_ همتا خانوم گفته بودن براشون اینو بگیرم .
نگاهی به من انداخت و پماد از دستش گرفت و در اتاق و بست به سمتم اومد و گفت
_ بهش گفتی پماد برات بگیره؟

آره گفتم و اون کنارم نشست و گفت
_از اتفاقات دیشب بهش گفتی؟
ترسیدم بگم آره و باز عصبی بشه پس به دروغ گفتم نه چیزی بهش نگفتم فقط گفتم این پماد رو برام بگیره.
با کلاه حوله اش موهای سرش و خشک کرد و پماد روی عسلی گذاشت و گفت
_ لباس میپوشم خودم میام برات میزنم .
حرفی نزدم میدونستم اگر چیزی هم بگم اون باز کار خودشو میکنه یه شلوارک ورزشی پاش کرد و به سمتم اومد بدن پر از عضله شو به نمایش گذاشته بود جلوم رژه میرفت و باعث می شد من به این فکر کنم چرا اصلا باید این مرد و از دست بدم؟
چی کم داشت !هیچی صورت بی نقص هیکل بی نقص حتی رفتار ضد و نقیضی که آدم و دلبسته خودش می کرد .
کنارم نشست و روتختی رو از روی تنم کنار زد و گفت
_بچرخ
چرخیدم روی شکم خوابیدم.

لباسام کنار زد از سردی پماد که روی پشتم نشست لرزیدم.
حرکت انگشت داشت روی تنم منو به حالت اغما می برد خلسه ی شیرینی لغزیدن انگشتاش روی پوست تنم.
حرکت دستاش انگار نمی خواست قطع بشه انگار اونم از این کار لذت می برد حتی دیگه سوزشی حس نمیکردم فقط و فقط گرمیه دستای این مرد بود و بس کمی خودشو جلوتر کشید کنار گوشم خم شد و گفت
_دیشب شب خوبی بود امیدوارم درستو خوب یاد گرفته باشی وگرنه من عاشقم تنبیهم..
عاشق اینم که این تن بلوری تو خط خطی کنم و تا چند روز بعدش از دیدن شاهکارم لذت ببرم پس حواست رو خوب جمع کن اگر می خوای دیشب تکرار نشه دیگه اشتباه نکن…
عقب نشینی کرد و دوباره انگشتاش و روی تنم به حرکت درآورد پمادو که روی عسلی گذاشت تا خواستم بچرخم مانع شد و بایه حرکت پاهام از هم فاصله داد.
نگاهی به بین پام از پشت سرم انداخت خجالت می کشیدم من از این آدم حتی با وجود دوبار رابطه ای که با هم داشتیم خجالت میکشیدم نگاهش که تموم شد رو بهم گفت _بین پاتم کمی زخمیه بده بهم پماد و روی اینم بزنم.

پماد و برداشتم و با لرزش دستم که کاملا واضح بود به دستش دادم.

اون بیخیال انگار که داره معمولی ترین کار هر روزش رو میکنه شروع کرد به پماد زدن وقتی راضی از کارش لباسام و مرتب کرد کمکم کرد تا روی تخت بچرخم.
کنارم دراز کشید و گفت
صحنه ی قشنگی بود اینقدر قشنگ که دلم تکرارش و میخواست اما بخاطر دیشب ازت گذشتم ولی قول نمیدم شبم بتونم ازت بگذرم.
حالا استراحت کن و دست به دعا شو تاشب…
چشمام از حرفاش گرد شده بود که بازومو کشید و گفت
_راستی تا وقتی که بیدار میشم از جات تکون نمیخوری.

منم خوابم می اومد دیشب نخوابیده بودم فقط چند ساعتی صبح خوابم برده بود پس سرمو تکون دادم و اون منو محکم تر بغل کرده چشمای من بسته شد هر دو باهم به خوابی رفتیم که شاید هیچ کدوم حتی فکرشم نمیکردی یه روزی توی همچین آرامشی با هم بخوابیم….
احساس گرما میکردم هوا خیلی گرم بود احساس می کردم پوست گردنم داره هر لحظه یا و داغ تر میشه انگار که وسط کوره آتیش بودم خوابم میومد نمی‌خواستم چشمامو باز کنم اما این گرما باعث میشد خواب از سرم بپره چشم که باز کردم لبای سام درست روی پوست گردن بود تا خواستم خودمو عقب بکشم محکمتر منو به خودش فشار داد و گفت
_ کجا داری میری؟

انتظار نداشتم چشم از خواب باز می کنه بیاد سراغم پس آروم زمزمه کردم داری چیکار می کنی ؟
نیشخندی بهم زد و دستشو دور تنم محکم تر کرد و گفت
_دارم زنم رو بغل می کنم واضح نیست؟
آب دهنم و پایین فرستادم و گفتم اما من از تو می ترسم خندید خیلی آروم خیلی مردونه خیلی‌ جذاب…

 

دلم رفت برای خندیدنش یادم رفت اصلا از چی میترسیدم از آدمی که اینطور میخنده مگه میشه ترسید؟ پوست صورتمو با پشت انگشتش نوازش کرد و گفت

_ دوست دارم از من بترسی حس خوبیه سعی کن همیشه از من بترسی …
ترس‌ باعث میشه کمتر خطا کنی…
انگار که خشکم زده بود خندیدنش مستم کرده بود لالم کرده بود نگاهم به صورتش بود به اون ته ریش بی‌نظیرش روی صورتش به چشمای گیراش و بینی خیلی متناسبش امان از اون لباش که وقتی روی پوست تنم می نشست حتی توی اوج درد داغ می زد روی تنم داغ بود مثل کوریه اتیش …

خودشو بالاتر کشید روی تنم خیمه زد و گفت
_چرا از تو سیر نمیشم؟
سکوت کردم اون جواب داد
_شاید برای اینکه فقط دو بار طعم تو چشیدم شاید تو هم هر شب و هر شب باهام باشی تو هم از چشم بیفتی …
همه خوشیم دود شد وبه هوا رفت خوب بلد بود دیوونم کنه و بعد ناجور حالمو بگیره توی سکوت غرق بودم که زبون داغش روی لاله گوشم نشست و با همون نفسهای گرمش کنار گوشم زمزمه کرد
_ اما نه از تو سیر نمیشم تو دست نخورده بودی خودم فتحت کردم از تو سیر نمیشم..

دوباره خوشی به قلبم برگشت این که قرار نبود از من سیر بشه خوشحالم می‌کرد دستاش روی تنم می لغزید و من میلرزیدم از این همه نزدیکی اما ترس داشتم از رابطه با این مرد که دوبار باهاش بودم جز درد چیزی نفهمیده بودم.
دلم می خواست اگر میخواد با من باشه کمی نرمش به خرج بده کمی احساس خرجم کنه و اون اینا را از من دریغ میکرد برای اولین بار دستمو بالا بردم و جلوی چشمای کمی متعجبش روی صورتش گذاشتم و ته ریشش لمس کردم و گفتم
میشه کمی مهربونتر باشی نه عشق و عاشقی فقط موقع رابطه که من کمتر درد بکشم میشه کمی احساس خرجم کنی تامن نترسم …
یعنی حقم نیست این چیزی که میخوام؟
کمی مکث کرد جا خورده بود انگار باورش سخت بود انگار حرفی که زده بودم نگاهم کرد صورتش روی دستم کمی بالا و پایین کرد پلکاش بست اهسته زمزمه کرد
_ اگه این چیزیه که تو میخوای انجامش میدم برای تو اما نه همیشه من کمی ناجورم توی رابطه شاید یکی دو باری برای اینکه تو راضی باشی آروم باشم و نرم امانه بیشتر از این….
ترجیح میدم تو یه رابطه عقلی برام نمونه اونی باشم که دلم میخواد..

چشماش میدرخشید اون چشمای مشکی چنان به من زل زده بود که همه چیز از یادم رفته بود دروغ چرا حتی دلم میخواست الان بگم نظرم عوض شد تو هر کاری که دوست داری با من بکن خنده دار بود اما این آدم منو بدجوری گیر خودش کرده بود.

دستاش بنده لباسام شد تا از تنم جدا شون کنه لرزیدم ترسیدم کاش میشد مانعش بشم حداقل الان…
دستش بین راه متوقف شد چند ثانیه به صورتم خیره موند و گفت
_ به نظرم بهتره بعد از شام انجامش بدیم صبحانه نخوردی ناهار نخوردی الانم دیگه وقت شام صبر می کنم خوب که غذا خوردی سرحال که شدی مهمونت می کنم به یه سکس اروم که نگی سام همیشه وحشیه می خوام امشب اونی باشم که تو دلت می خواد…

نفس آسوده ای کشیدم و لبخند به این آسودگیم زد و روی لبامو بوسید و گفت
_ زیادم آروم نشو بعد از شام همین چند ساعت دیگه است پس فقط یکی دو ساعت وقت داری که اینطور آسوده باشی..

خوب بلد بود خوب بلد بود حال خوشمو نا خوش کنه اخم کردم و خندید ازم فاصله گرفت و با یه حرکت باز منو روی شکم چرخوند خوابوند و گفت
_ بذار ببینم زخمات در چه حالین .

وقتی لمسشون میکرد میسوختن دستام مشت شد بالشت توی مشتم فشار دادم اما این بار یه چیز داغ تر روی زخمام احساس کردم کمی سرمو کج کردم و با دیدنش که با زبونش داشت روی زخمام لمس می کرد انگار که نفسم رفت بدنم به حدی گر گرفت و داغ شد که انگار توی کوره آتیش بودم انگار ۵۰ درجه تب داشتم زبونش روی زخمم بالا و پایین کرد و گفت
_ خیلی حس خوبیه خیلی خوب باورت نمیشه چقدر دیدن این زخما و حال منو خوب میکنه….

خودمو از زیر دستاش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم تا بیشتر از این وا نداده بودم که بهم خیره موند و گفت
_کجا به سلامتی؟
از روی تخت پایین رفتم و گفتم به قول خودت صبحونه نخوردم نهارم نخوردم الان خیلی گرسنمه.
روی تخت نشست و دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد وقتی موهاش شلخته روی پیشونیش میریخت بی نهایت جذابش میکرد.
بدون اینکه روی کاری که دارم می کنم فکرب کنم به سمتش رفتم و موهاشو با انگشتام به هم ریختم روی پیشونیش ریختم با تعجب و اخم به این کار من ابروهاشو توی هم کشید و گفت
_داری چیکار می کنی ؟
اما من بیخیال گفتم هیچی دارم موهاتو بهم می‌ریزم خودت خبر نداری خیلی بهت میاد اینطوری.

از جاش بلند شد و به سمت آینه رفت و به صورت خودش خیره موند و گفت
_ راست میگی یا داری منو سرکار میزاری؟
نزدیکش شدم و گفتم چه سر کاری نمی بینی خود تو؟
موهات که روی پیشونیت میریزه مخصوصاً وقتی که از حموم میای بیرون خیلی بهت میاد .
لبخند گنده ای روی صورتش نشست و به سمت من چرخید و گفت
_ پس با همین موها دلتو بردم هوم؟

ابروهام با تعجب بالا دادم و یه قدم ازش فاصله گرفتم چی داشت با خودش می گفت
به سرتاماش اشاره کردم و گفتم
من دلم چرا باید برای تو بره خیلی خودتو دست بالا می‌گیری!
خندید و گفت
_من اگه از دل تو یه نیم وجبی خبر نداشته باشم که باید سرمو بزارم بمیرم.
از این که دست دلم خونده بود شوکه شده بودم خجالت می‌کشیدم اما خودمو نباختم پوزخندی زدم و گفتم فکر کنم توهم زدی من عاشق یکی مثل تو بشم؟
دلت خوشه ها..
دلم برای یکی مثل تو بره فکرشوبکن دیوونه شدی حتما!
دستاش و دورم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک تر کرد و گفت
_ حالا تو هر چقدر میخوای انکار کن ولی من وقتی دستمو روی قلبت میزارم میفهمم چی به چیه.

آب دهنمو پایین فرستادم و اون از توی کمد تی شرتی برداشت و تنش کرد و از اتاق بیرون زد.

حرفش و زد و بیخیال رفت چندتا نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم آروم بگیر دختر اون یه حرفی زد میخواست یه دستی بزنه از کجا میخواد بدونه تو قلب تو چه خبره ؟
توی اینه نگاهی به خودم انداختم صورتم گل انداخته بود خاک بر سری نثار خودم کردم و از اتاق بیرون رفتم.
از پله که پایین می‌رفتم با سامی روبرو شدم که اخماش و توی کشیده بود و با یه نفر حرف می‌زد نزدیکش که ایستادم به سمتم چرخید و گفت
_ برو منم میام الان.
مانع موندنم شد انگار نمی خواست حرفی که دارن میزنن رو بشنوم و من چقدر کنجکاو بودم تا بدونم الان دارن راجبه چی حرف می زنن چند قدم ازشون دور شدم و پشت دیواری که مانع دیدنم می‌شد ایستادم و گوشامو تیز کردم
_ببین چی دارم بهت میگم نمیخوام طوریش بشه فقط زنده بیارش اینجا باشه؟
نمیدونم چی گفت اون مرد مقابلش که صداش بالاتر رفت و سام عصبی گفت
_حرف منو نمیفهمی میگم زنده با پول یا بی پول فقط زنده برش گردون..
نفس آسوده کشیدم و برای خودم برداشت کردم که در مورد یکتا داره حرف میزنه به سمت میز رفتم اما وقتی دیدم هنوز میز شام آماده نیست راهم به سمت آشپزخونه کج کردم
خبری از بهناز نبود یکی یوی توی غذا ها سرک کشیدم و با صدای یکی از خدمتکارا به سمتش چرخیدم
با اخمی که روی صورتش بود بهم گفت
_چی شده هر خانم شده گرسنه ات شده
از سرویس دادن بایدم گرسنه بشی..
ماتو متعجب از حرفهایی که بهم میزد بهش خیره موندم و اون چند قدم به من نزدیک تر شد و گفت _قبلاً فقط زیر خواب آقا بودی الان شدی زنش فک می کنی خیلی غلط اضافه کردی و خیلی گنده شدی ولی نه توهمون زیر خوابی هستی که بودی.
نمیدونم چه دشمنی با من داشت این آدم نمی دونستم چه مرگشه اما هر چی بود معلوم بود دل پری از یکتا داره..

گیج می زدم و نمی دونستم چی باید به این زن بگم قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم با صدای پر از اقتدار سام هر دو نفرمون بهش خیره شدیم اون زن که با دیدن سام دست و پاشو گم کرده بود از سام فاصله گرفت و به در کابینت چسبید لال شد و این بار سام فاصله ای که ازش گرفته بود و پر کرد و با اون صورت درهم وعصبانیش انگشتش رو به سمتش گرفت و‌گفت
_ تا الان داشتی چه زری میزدی؟

زن بیچاره ترسیده دست و پاشو گم کرد منو منی کرد تا جواب بده اما چیزی برای گفتن انگار نداشت اما سام کوتاه بیانبود به قدری عصبانی بود که میترسیدم همین الان یه بلایی سر این زن بیاره پس نزدیکش شدم و بازوشو گرفتم و گفتم

چیزی نشده که بیخیالش شو اما اون دست منو پس زد و گفت

_ حرفایی که زدی رو شنیدم حرفات گنده تر از دهنت بود خیلی زیاد انقدر بزرگ شدی گنده شدی حدتو گم کردی که با زن من اینطوری حرف میزنی…
ببین کار منو خدمتکار خونه ان با زنم داره مثل یه متهم حرف میزنه زیادی بهتون رو دادم مگه نه ؟
جای اون زن من داشتم زهره ترک می شدم دوباره به سمت سام رفتم و گفتم
بیخیال تو رو خدا ولش کن چیزی نشده که اما اون بازوی اون و کشید و از آشپزخونه بیرون برد و با صدای بلندی همه خدمتکارا جمع کرد سر هم با نگهبان‌ها و باغبونی که توی حیاط بود دوازده نفری میشدن همه که توی سالن بزرگ جمع شدن با صدای بلندی گفت

_ هر کدومتون مثل این زن زبونتون دراز شده ‌ یا بزرگ‌تر و گنده تر از دهنتون قرار حرف بزنید یا زدید یا میزنید همین الان خودش با پای خودش بیاد جلو میندازمش بیرون و حقوقش هم کامل میدم اما اگه بفهمم فردا روزی بازم گفتین زر زدین و مضخرف تحویل من و زنم دادید شک نکنید سرتونو گوش تا گوش می برم.

همه ترسیده بودن هیچ کس نمیدونست چه اتفاقی افتاده و بهناز بهم خیره شده بود هیچ‌کس حرفی نزد و سام به اون زن با نهایت عصبانیت گفت
_هر چی که داری جمع کن و گور تو از این خونه گم کن که جلوی چشم من نباشی.

اما اون به پایه سام افتاد گفت
_تو رو خدا آقا ؛
آقا من شما رو خیلی دوست دارم من فقط نمی‌خواستم کسی اذیتت کنه لگدی به پاش داد و گفت
_ اینقدر بزرگ شدین که صلاح منو بهتر از خودم میدونی؟
گورتو گم کن تا چند دقیقه دیگه اینجا باشی اینبار دیگه نمیگم از اینجا بری خودم کشون کشون میندازمت بیرون پس برو پی کارت..

به سمت من چرخید و دستمو گرفت به طرف میز غذاخوری رفت با دیدن میز خالی این بار با صدای بلند تری فریاد زد
_هنوز که شام آماده نیست همه خدمتکارا طوری به سمت آشپزخونه هجوم بردن که دلم برای تک تک شو سوخت صندلی برام که جلو کشید و من روش نشستم روبه روم اون سر میز نشست و دستی به صورتش کشید نمی‌خواست اینطور ناراحت ببینمش عصبانی بود ازش می ترسیدم اما به خاطر اینکه ازمن دفاع کرده بود و اینطور عصبانی شده بود عذاب وجدان داشتم

پس بلند شدم و به سمتش رفتم نزدیک ترین صندلی بهش و بیرون کشیدم و کنارش نشستم سرش به سمتم چرخید و گفت
_ چیزی شده؟

دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم چیزی که نشده اما من به خاطر حرفهای اون خدمتکار ناراحت نشدم خوب میدونم با من نیست با یکتاس تو چرا اذیت می کنی خودتو ببین چشاتو داره ازشون خون میباره!

دستی به چشماش کشید و گفت _اون یکتا اول آخرش برای من دردسره هم وقتی اینجا بود هم وقتی اینجا نیست دلم میخواد همه خدمه رو اخراج کنم از نو کسای دیگه رو بیارم توی خونه که اونو نشناسن اصلارو تورو واقعا خانوم این خونه بدونن حداقل تا وقتی که اینجایی…

لبخندی به این حرف زدم و گفتم اما باور کن برای من هیچ فرقی نمیکنه که من و یکتا بدونن یا همتا پس خودتو اذیت نکن.

سریع برای چیدن میز شام که اومدن دیگه حرفامون ناتموم موند کمی اعصابش ارومتر شده بود تر شده بود برای من غذا کشید اونم به قدری که من حتی نمی تونستم نصفشو بخورم پس رو بهش گفتم

این قدر برای من نکش بابا یک سوم اینم نمی تونم بخورم
_ ۲۴ ساعت چیزی نخوردی باید غذا بخوری نه که گرسنه بمونی…

سکوت کردم وقتی حرف می زد دیگه از پسش برنمی اومدم بشقابی که جلوم گذاشت و از نظر گذروندم و شروع کردم به خوردن باورم نمیشد اما انقدر گرسنه بودم که بیشتر غذایی که برام کشیده بود و خوردم اون با رضایت بهم نگاه میکرد دستمو که سمت نوشابه روی میز بردم دستمو کنار زد و گفت
_ تو حق نداری از اینا بخوری.

ابروهامو بالا دادم و پرسیدم
چرا نباید بخورم؟

لیوان آب و به سمتم گرفت و گفت _آب میخوری برای تو خوب نیست نوشابه..
خدا احساس میکردم یه بچه ۹ ساله ام دست به سینه شدم و گفتم فکر می کنی من بچه ام یعنی چی که نمی‌خواهم از اینا بخوری؟؟؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

9 نظر

  1. سلاممممم ممنون که پارت رو زود گذاشتین واقعا غافلگیر شدم لطفا اون یکی پارت روهم زود بزارممنونم واقعا دستت مرسی نرین تا یه ماه دیگه

  2. پس پارت جدید چی شددد؟؟؟؟

  3. سلام زمان پارت گذاری رو میشه دقیق بگید بابا مردیم ازبس اومدیم سر زدیم ورفتیم پارت نزاشتین حداقل هفته ای یه پارت بزارین دیگه اینحوری باید تازمان پیری این رمان درحال پارت گذاری باشه بانوه هامون بخونیمش

  4. ادمین خدایی تو ک کامنتارو میبینی چرا جواب نمیدی ..؟
    ینی پارت گذاری اینقدز سخته؟ لا اقل زمان پارت گذاریو بگو

  5. مردیم از انتظار

  6. خودتونو خسته نکنید.کسی نیست جوابتونو بده

  7. واقعا چراانقدردیر پارت میزارید!
    نزدیک به یک ماهه هنوز پارت جدید نزاشتین!😶😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *