خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هجده

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو هجده

 

رابطه من و کیارش خوب بود تا جایی که احساس میکردم دیوانه وار عاشقش هستم اما رفتار کیارش عوض شده بود جوری که باعث میشد نگران بشم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای خاله عسل باعث شد از افکارم خارج بشم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان

_ خوبی ؟
_ آره

با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد میدونستم حسابی نگران من شده اما خوب نباید نگران من میشد باید بیشتر به رفتار کیارش دقت میکرد ، نمیدونستم چرا انقدر شکاک شده بودم ، چند ثانیه که گذشت پرسیدم ؛
_ خاله عسل

_ جانم
_ شما احساس نمیکنید رفتار کیارش عوض شده ؟

چند ثانیه ساکت بهم خیره بعدش گفت :
_ منظورت چیه ؟

_ من فقط میگم رفتارش عوض شده با من سرد شده خیلی زیاد شاید …

وسط حرف من پرید :
_ شاید چی ؟

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ شاید پای یه زن تو زندگیش باز شدا که رفتارش انقدر عوض شده
اولش ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد بعدش خندید
_ مطمئن باش همچین چیزی نیست
_ امیدوارم

اما احساس بدی داشتم نمیدونستم چرا !.
* * *
_ ببینم تو رفتی پیش مامان چرت و پرت گفتی آره ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ نه من فقط …

_ خفه شو
انقدر دل نازک شده بودم که سریع اشک تو چشمهام جمع شد و مظلوم داشتم بهش نگاه میکردم این حق من نبود که باهام اینطوری رفتار بشه واقعا رفتارش بد بود
_ چرا باهام اینطوری صحبت میکنی ؟

دستی داخل موهاش کشید و با عصبانیت گفت :
_ این رابطه واقعی نیست من تو رو خریدم مثل اینکه یادت رفته ؟

_ نه یادم نرفته اما الان من زن تو هستم پس حق نداری بهم خیانت کنی

نمیدونم این جرئت رو از کجا آورده بودم داشتم همچین حرفایی بهش میزدم اما اون حق نداشت بهم خیانت کنه

کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ این چ مزخرفاتی هست که داری میگی ، کدوم احمقی بهت گفته من دارم بهت خیانت میکنم هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نیاز نیست کسی بهم بگه من خودم کور که نیستم دارم میبینم بهم خیانت میکنی
بازوم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ با کدوم مدرک داری میگی بهت خیانت کردم هان ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ نیاز نیست مدرک داشته باشم خودم که کور نیستم دارم میبینم
_ چی رو داری میبینی آخه ؟
_ توجهت نسبت به من کم شده حتی رغبت نداری شبا باهام رابطه داشته باشی ، مشخصه پای یکی دیگه درمیون هست فقط بهم بگو من چی کم داشتم
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند
_ تو رسما زده به سرت من چی میتونم بهت بگم وقتی داری همچین واکنشی از خودت نشون میدی !
اشکام روی صورتم جاری شدند که بی اختیار خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت خیلی خشن داشت میبوسید ، یهو من رو روی دستاش بلند کرد روی تخت تقریبا پرتم کرد خودش کمربند شلوارش رو کشید بیرون و با صدایی خمار شده گفت :
_ الان بهت توجه نشون میدم بفهمی هیچ زنی تو زندگیم نیست و فقط تو هستی
با شنیدن این حرفش یجورایی ترسیده بودم اما دوست داشتم باهاش باشم اون شوهرم بود ، باید میفهمید حق خیانت به من و نداره
اومد سمتم و خیمه زد روم وقتی لبهاش روی لبهام نشست منم دستم رو پشت گردنش بردم و باهاش همراه شدم که باعث شد وحشی بشه …
وقتی از من جدا شد خیره به چشمهاش شدم و با صدایی خش دار شده گفتم ؛
_ دوست دارم دوباره حامله بشم
گوشه ی لبش کج شد
_ شک نداشته باش همین امشب حامله میشی
و بعدش بهم نزدیک شد …
تا نزدیکای صبح مشغول بودیم وقتی ازم جدا شد ، داشت نفس نفس میزد
_ توله سگ واسم کمر نذاشتی
با شنیدن این حرفش احساس کردم صورتم از شدت خجالت گر گرفته …
سرم رو تو سینه اش فرو کردم که خندید

_ بعد اون همه شیطونی که داشتی حالا خجالت میکشی توله سگ
با شنیدن این حرفش احساس کردم گر گرفتم من واقعا خجالت میکشیدم نمیتونستم زیاد باهاش صحبت کنم ، اولش داغ بودم نمیدونستم دارم چیکار کنم چون از دستش حرصی بودم فکر میکردم دلیل توجه نکردنش به من خیانت هست ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ من هیچوقت بهت خیانت نمیکنم مطمئن باش ، چون یکبار به خودم خیانت شده !
میتونستم درد رو تو حرفش احساس کنم ، شرمنده شدم از اینکه بهش تهمت زده بودم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ ببخشید
من رو به خودش فشار داد
_ به شرطی میبخشمت که دیگه همچین حرفایی به ذهنت خطور نکنه
_ باشه
_ ببینم تو خجالت میکشی ؟
_ نه
_ نباید هم خجالت بکشی تو رابطه باید پرو باشی درست مثل امشب
احساس میکردم تموم بدنم گر گرفته با شنیدن حرفاش بیشتر احساس خجالت میکردم نمیدونم چقدر گذشته بود که خوابم برد …
صبح سر میز صبحانه با اشتها داشتم میخوردم که صدای خاله عسل بلند شد :
_ امروز حسابی سر حال هستی آرامش
با شنیدن این حرفش خیره بهش شدم و جوابش رو دادم :
_ آره
صدای شیطون کیارش بلند شد :
_ مامان دلیل سر حال بودنش رو نمیپرسید
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر این بشر بی حیا بود
_ کیارش
خیره بهم شد و گفت :
_ جون
_ زشته
_ چی زشته ؟
خیره به خاله عسل شدم مونده بودم چی جوابش رو بدم که کیارش خندید و با شیطنت جواب داد :
_ شب جمعه
با حرص داشتم بهش نگاه میکردن که با خنده بلند شد اومد گونم رو بوسید

بعد رفتن کیارش خاله عسل بهم خیره شد و پرسید :
_ هنوزم فکر میکنی کیارش داره بهت خیانت میکنه ؟
شرمنده داشتم بهش نگاه میکردم من اشتباه فکر کرده بودم و این اصلا دست من نبود
_ من اشتباه کردم چون کیارش یه مدت خیلی به من بی توجه شده بود و …
وسط حرف من پرید :
_ فکر کردی داره بهت خیانت میکنه ، اما کیارش اصلا اهل خیانت نیست مخصوصا وقتی عاشقت هست
خیره به چشمهاش شده بودم قصد نداشتم ناراحتش کنم واسه همین گفتم :
_ خاله عسل
_ جان
_ شما از دست من ناراحت شدید ؟
_ نه
_ من نمیخواستم درمورد کیارش …
_ ببین آرامش بنظرم تو باید بهم بگی وقتی درمورد کیارش ناراحت شدی یا احساس کردی داره بهت خیانت میکنه ، چون باید سوتفام هایی که بین شما هست رفع بشه من دوست ندارم زندگیتون خراب بشه
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم چون دوباره یادم افتاد این یه ازدواج موقت هست ، کاش هیچوقت ازش جدا نشم هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی تا این حد عاشقش باشم !
_ آرامش
از افکارم خارج شدم و جواب دادم :
_ جان
_ چرا ناراحت شدی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ چیزی نیست من فقط داشتم به خانواده خودم فکر میکردم فقط همین !
خیره بهم شد نگاهش پر از حرف بود ، بعد گذشت چند ثانیه بلند شد و گفت :
_ پاشو بریم
با شنیدن این حرفش نگاهم متعجب شد
_ کجا ؟
_ خرید
_ اما من نمیتونم بیام
یه تای ابروش بالا پرید و پرسید :
_ چرا ؟
_ چون از کیارش اجازه نگرفتم واسه همین نمیشه
واقعا نمیتونستم بدون اجازه کیارش جایی برم این چیزی بود که مامان قبلا بهم یاد داده بود
_ پاشو من بهش میگم
_ خاله عسل
_ جان
_ مامانم همیشه میگفت بدون اجازه شوهرم نباید جایی برم ! .

خاله عسل لبخندی روی لبهاش نقش بست
_ مامانت درست گفته نباید بدون اجازه ی شوهرت جایی بری ، پس برو ازش اجازه بگیر من منتظرت میمونم
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم راه افتادم سمت اتاق گوشی رو برداشتم و شماره کیارش رو گرفتم زیاد طول نکشید که صداش پیچید :
_ جان
_ کیارش اجازه میدی با مامانت بریم خرید ؟
مکث کوتاهی کرد و صداش سرد شد :
_ به هیچ عنوان حق نداری بری جایی شنیدی ؟
متعجب شده بودم چرا لحن صداش انقدر سرد شده بود ، جوابش رو دادم :
_ آره
بعدش بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد ، به سمت پایین راه افتادم خاله عسل منتظرم بود
_ خاله عسل
_ جان
_ من نمیتونم بیام شما برید
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ کیارش اجازه نداد ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ حتما یه دلیلی داره وگرنه کیارش بدون هیچ دلیلی همچین چیزی نمیگه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، بعدش سرش رو تکون داد و رفت منم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی واسه شام درست کنم ، درست بود خدمتکار وجود داشت اما منم حوصلم داشت سر میرفت ، اینطوری میتونستم سرگرم باشم …
* * *
کیارش با دیدن میز شام متعجب شد
_ تو با مامان نرفتی خدید ؟
منم مثل خودش متعجب شدم ، خودش گفته بود نباید برم پس چرا داشت میپرسید
_ کیارش حالت خوبه ؟
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد که ادامه دادم :
_ تو خودت گفتی نباید برم منم به حرفت گوش دادم پس چرا داری میپرسی ؟
لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد ، خم شد بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشت
_ فکر میکردم بری
_ دیوونه نیستم وقتی اجازه ندادی برم شاید مشکلی هست و من باید داخل خونه باشم میدونم یه دلیلی پشت حرفت وجود داره که گفتی وگرنه بی دلیل نیست

کیارش از اینکه به حرفش گوش داده بودم خیلی خوشحال شده بود و همین شادی کیارش باعث شده بود قلبم حساس شادی کنه ، تا آخر شب تنها بودیم باز یه شب رمانتیک دیگه داشتیم ، کیارش حسابی شیطون شده بود
اصلا نمیتونستم بشناسمش اصلا مثل قبل سرد نبود ، از وقتی باهاش صحبت کرده بودم اخلاقش صد و هشتاد درجه عوض شده بود
_ آرامش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوای فردا با مامانت صحبت کنی ؟
چون خیلی یهویی این حرف رو گفته بود ، باعث شده بود بهت زده بشم ، چند دقیقه تو شوک فرو رفته بودم که وقتی اسمم رو صدا زد تازه متوجه شدم چی داره میگه !
_ کیارش تو واقعا میخوای اجازه بدی من با مامانم صحبت کنم ؟
_ آره
به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و قدر دانی خیره بهش شده بودم هیچوقت تو عمرم تا این حد خوشحال نشده بودم ، بلاخره میخواستم با مامان صحبت کنم بهش بگم چقدر دلتنگش شدم و دارم لحظه شماری میکنم واسه روزی که دوباره ببینمش !
_ آرامش
_ جان
من رو از خودش جدا کرد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ من یکبار با مامانت صحبت کردم ، میدونه تو زن من شدی !.
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ چطوری ؟
_ من روزی ک میخواستم تو رو صیغه کنم با مامانت تماس گرفتم و باهاش صحبت کردم
با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ مامان حالش بد …
_ بد شد !.
دستم رو روی قلبم گذاشتم ، که نگاهش به دستم افتاد اخماش رو تو هم کشید :
_ حالت بد شد ؟
_ نه

_ پس میشه بگی چرا دستت روی قلبت هست ؟
با شنیدن این حرفش سریع دستم رو برداشتم و پرسیدم :
_ کیارش مامان الان حالش خوبه ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ اگه قراره حالت بد بشه مطمئن باش هیچوقت بهت جواب نمیدم مطمئن باش
چند تا نفس عمیق کشیدم تا خونسرد باشم بعدش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ من حالم خوبه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
_ اما من همش نگرانت هستم میترسم چیزیت بشه چون تو جنبه نداری
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ بهم حق بده کیارش من دلتنگ خانواده ام هستم خیلی وقت هست ندیدمشون
_ باشه بهت حق میدم دلتنگ خانواده ات باشی اما اینکه تا این حد حالت بد باشه تو کت من نمیره شنیدی ؟
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ ببخشید !
دستش رو زیر چونم گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری ، مامانت خیلی زیاد نگرانت شده بود میخواست مطمئن بشه حالت خوبه بهش اطمینان دادم حالت خوبه و گفتم وقتی بچم رو بدنیا آوردی میری پیشش خیلی تلاش کرد منصرف بشم اما دید بیفایده هست کاری از دستش برنمیاد التماسم میکرد عذابت ندم نزارم اذیت بشی
قطره اشکی روی گونم چکید حرفاش درد داشت ، بعد گذشت چند ثانیه صداش بلند شد :
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ مامانم خیلی ناراحت شده من باعث شدم این همه سختی بکشه و …
_ هیس !
دستش رو روی لبم گذاشته بود ، ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
با صدایی خش دار شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ جان
_ به من اعتماد داشته باش همه چیز درست میشه !
بهش اعتماد داشتم میدونستم همه چیز درست میشه فقط باید مثل همیشه صبر میکردم …

 

_ آرامش خانوم شما هستید ؟
خیره به دختر روبروم شدم یه دختر خوشگل بود که مشخص بود چند سالی از من بزرگتر هست
_ آره
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست
_ آقا کیارش من رو استخدام کردند که مراقب شما باشم بهتون رسیدگی کنم
چشمهام گرد شد
_ چرا باید به من رسیدگی کنید ؟
_ چون شما قراره حامله بشید واسه همین من باید حواسم به شما باشه
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم حسابی گیج شده بودم !
_ من اصلا از این موضوع خبر نداشتم ، با کیارش باید صحبت کنم ببخشید
بعدش راه افتادم سمت اتاقمون همین که رسیدم داخل شدم و صداش زدم :
_ کیارش
جلوی آینه ایستاده بود داشت موهاش رو درست میکرد ، میخواست بره سر کار
_ جان
_ چرا اون خانومه رو استخدام کردی ؟
با شنیدن این حرف من به سمتم برگشت و جوابم رو داد :
_ نیاز داشتی به یه خدمتکار ک مراقبت باشه چون قراره حامله بشی
با خجالت گفتم :
_ من هنوز حامله نشدم بعدش نیاز به کسی نیست من خودم میتونم مراقب خودم باشم
به سمتم اومد دستش رو دو طرف شونه ی من قرار داد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ نیاز نیست از شوهرت خجالت بکشی من اگه کاری میکنم بخاطر خودت هست
_ میدونم !.
بعدش خم شد گونم رو بوسید
_ اگه کاری داشتی به مهشید بگو از این به بعد باید حواسش همش بهت باشه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ آرامش
_ جان
_ زودتر باید حامله بشی دوست دارم بچم بدنیا بیاد !
_ بچمون
نگاه عمیقی بهم انداخت و لب زد :
_ بچمون !

خوشحال بودم از اینکه کیارش داشت به من اهمیت میداد این کارش واسه من کلی ارزش داشت
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز خیلی خوشحال هستی چیزی شده ؟
_ آره
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی ؟
_ شما میدونستید که کیارش واسه من یه پرستار استخدام کرده
لبخندی محوی روی لبهاش نقش بست و گفت :
_ نه نمیدونستم داری جدی میگی ؟
چشمهام برق شادی زد با ذوق شروع کردم به تعریف کردن واسش وقتی حرفم تموم شد با مهربونی بهم چشم دوخت :
_ تو واسه کیارش اهمیت زیادی داری واسه همین هست که همچین کاری انجام داده
_ کیارش هم واسه من خیلی زیاد اهمیت داره خاله عسل من دوستش دارم !
این اولین بار بود داشتم بهش اعتراف میکردم ، چشمهاش گرد شد و پرسید :
_ الان تو داری اعتراف میکنی کیارش رو دوستش داری ؟ عاشقش شدی ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ آره
_ من فکر میکردم بخاطر سقطی که داشتی ازش متنفر باشی واسه همین …
_ من ازش متنفر نیستم به هیچ عنوان اما چون کیارش اون موقع فقط عصبانی شده بود قرار نیست با کینه ی الکی زندگیمون رو جهنم کنیم
سرش رو تکون داد و لبخند روی لبش عمیقتر شد ..

_ خوب این پرستار که واست استخدام کرده کیه ، میخوام ببینمش
خواستم چیزی بگم که مهشید خودش اومد :
_ سلام
خاله عسل خیره بهش شد که لبخند روی لبش ماسید ، انگار بهش برق وصل کرده باشند ، سریع بلند شد و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ شما همدیگه رو میشناسید ؟
خاله عسل به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
اما اینطور که مشخص بود خیلی خوب همدیگه رو میشناختتد ، مهشید لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود که بیشتر باعث ترس میشد
_ آقا کیارش من رو استخدام کرده تا مراقب همسرشون باشم شما مشکلی ندارید ؟
_ نه ، میتونی بری
قبل اینکه بره خیره به من شد و گفت :
_ چیزی لازم داشتید بهم بگید ؟
_ باشه !
بعد رفتنش خیره به خاله عسل شدم که عصبانیت و خشم داشت به مسیر رفتنش نگاه میکرد ، نمیتونستم دلیلش رو بفهمم ، صداش زدم :
_ خاله عسل
نگاهش رو بهم دوخت :
_ بله
_ شما چرا با دیدن مهشید عصبانی شدید مشکلی هست ؟
نفس عمیقی کشید :
_ مشکلی نیست فقط
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ فقط چی ؟
_ احساس خوبی نسبت به این دختره نداشتم فقط همین ، شاید با کیارش صحبت کنم این و بفرسته بره یکی دیگه بیاد
_ بنظرم دختر بدی نبود ، نمیدونم بازم خاله عسل هر چیزی شما بگید محترمانه هست
خاله عسل سری تکون داد و رفت ، بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و نشستم ، بی شک یه مشکلی داشت باهاش اما نمیخواست به من بگه
* * *
_ آرامش
به سمت کیارش برگشتم و جواب دادم :
_ جان
_ با این پرستار جدیدت مشکلی نداری ؟
_ من نه اما خاله عسل ازش خوشش نمیاد
_ جدی ؟
_ آره

_ چرا میگی مامان از پرستار خوشش نمیاد مگه خودش چیزی گفت ؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ آره گفت احساس خوبی نسبت بهش نداره ، بهت میگه بفرستیش بره نمیدونم همین و گفت فقط
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد یه چیزی تو نگاهش بود که باعث میشد اذیت بشم بعد گذشت چند دقیقه صداش زدم :
_ کیارش
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ چیزی شده ؟
_ نه
بعدش از اتاق خارج شد ، بیتفاوت شونه ای بالا انداختم کیارش گاهی قاطی میکرد ، یادم افتاد آب تو اتاق نیست حسابی تشنه شده بودم ، از اتاق خارج شدم داشتم از کنار اتاق خاله عسل رد میشدم که صدای عصبانی کیارش بلند شد :
_ مامان شما حق ندارید بهش چیزی بگید شنیدید ؟
_ چرا آوردیش اینجا ور دل من که چی بشه چه قصدی از این کارت داشتی هان ؟
_ مامان
_ بسه باید بره کیارش دنبال دردسر نباش !
با شنیدن صدای پایی سریع به سمت پایین رفتم ، یعنی داشتند درمورد مهشید پرستار جدید صحبت میکردند واقعا چرا انقدر واسشون مهم شده بود
چقدر مشکوک بودند ، داشتم اب میخوردم که مهشید اومد داخل هم اب خورد خواست بره که صداش زدم :
_ مهشید
ایستاد خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ تو قبلا هم اینجا مشغول به کار بودی ؟
چند ثانیه فقط مکث کرد بعدش پرسید :
_ نه ، چرا داری همچین سئوالی میپرسی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ احساس کردم قبلا هم اینجا مشغول به کار بودی واسه همین پرسیدم ، پس کیارش چجوری تو رو پیدا کرد بیای پرستار من بشی واسه دوران بارداری ؟
هول شد قشنگ مشخص بود
_ خوب من من …
دستپاچه شده بود که باعث میشد نسبت بهش مشکوک باشم !
_ چرا هول شدی ؟
_ نه من هول نشدم
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم :
_ ببینم تو داری چیزی رو مخفی کنی ؟
خواست چیزی بگه که صدای کیارش اومد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
نگاهی به مهشید انداخت و خطاب به من گفت :
_ بیا بریم وقت خوابه

باهاش همراه شدم اما حسابی داشتم حرص میخوردم چون چیزی نمونده بود بفهمم واقعیت چیه ! نمیدونم چقدر گذشته بود که داخل اتاق شدیم کیارش با اخم به من خیره شد و گفت :
_ چی داشتی به مهشید میگفتی ؟
یه تای ابروم بالا پرید :
_ مهشید ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ آرامش زود باش جواب من و بده تا سگ نشدم !
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ چیزی خاصی بهش نمیگفتم فقط نسبت بهش مشکوک شده بودم همین چون احساس میکنم شما رو میشناسه و قبلا اینجا مشغول به کار بوده
با لحن وحشتناکی گفت :
_ دقیقا این مزخرفات چیه داری واسه خودت میگی من اصلا متوجه حرفات نمیشم !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم چون حالا مطمئن شده بودم کیارش میشناستنش و یه چیزی هست که از گفتنش واهمه داره
_ همینطوری به ذهنم رسید ، ببینم کیارش تو چرا انقدر عصبانی شدی ؟
با شنیدن این حرفش من انگار به خودش بیاد کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ من اعصابم خورده بخاطر کار هام !
حرفش رو به هیچ عنوان باور نکردم چون میدونستم اصلا همچین چیزی وجود نداره
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ میخوام زودتر صاحب یه فرزند بشم !
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت که باهاش همراه شدم چون شوهرم بود … اما یه چیزی واسم عجیب بود چرا نسبت به قضیه ی حامله شدن انقدر اصرار داشت که زودتر بشه یه مدت پشت سر هم روی این قضیه کلیک کرده بود باید میفهمیدم قضیه چیه …
* * *
_ خاله عسل
_ جان
_ شما با مهشید مشکلی دارید ؟
_ نه ، واسه چی میپرسی ؟
_ نمیدونم چرا اما احساس میکردم میشناسیدش واسه همین پرسیدم
_ نه نمیشناسمش فقط خوشم نمیاد یه دختر جوون به عنوان پرستار یا خدمتکار تو خونه باشه چون هیچ خاطره ی خوبی نسبت به این قضیه ندارم !.

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان شاهدخت/پارت چهلو هشت

دانیار_ اخر سر هم با نازنین اشنا شد و ازدواج کردن _هیچوقت نخواستی برگردی ایران …

یک نظر

  1. آقای اقاپور خیلی لذت میبرین مارو اسکل میکنید یه بار زود میزارین یه بار بعد سه هفته میزارین خیلی حال میده نه ما هم که داره پوستمون کلفت میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *